بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 518

در اِین آِیه نِیز فرستادگان پروردگار به صورت بشر درآمده بودند و به همِین جهت حضرت لوط از دِیدن آنان پرِیشان خاطر گردِید.

از اِین آِیات استفاده مِی‌شود که فرشتگان الهِی واقعاً داراِی بال نمِی‌باشند و نِیازِی نِیست که ما آِیۀ سوره فاطر را که مِی‌فرماِید:(ملائکه داراِی بال‌هاِیِی دوگانه و سه‌گانه و چهارگانه مِی‌باشند)، به تأوِیلات بعِیده و توجِیهات غرِیبه تفسِیر نماِیِیم. خود آِیات صراحت دارد که حقِیقت ملائکه از هِیئت‌پذِیرِی به هِیئت صورِی، برتر و بالاتر است؛ چنانچه در آِیاتِی که مربوط به نزول دو فرشتۀ پروردگار بر حضرت داود علِیهالسّلام به صورت دو انسان شاکِی و مدّعِیعلِیه درآمده بودند،[1]اِین مسئله به‌خوبِی روشن و واضح مِی‌شود که مقصود از بال همان دارابودن مظهرِیّت اسماء و صفات متعدّدۀ الهِی است، که با آن ظهور در عالم خارج إعمال نفوذ مِی‌نماِیند. و در نفس انسان گاهِی به صورت انسان و زمانِی به شکل پرنده و زمانِی به حقِیقت بدون صورت، خود را مِی‌نماِیانند.[2]

چنانچه اِین تغِیِیر و تبدّل در عالم رؤِیا و در ارتباط با خصوصِیّات روحِی افراد گاهِی به صورت انسان و گاهِی به صورت حِیوان براِی انسان متمثّل مِی‌شود. چنانچه سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام در واقعۀ کربلا به دو صورت اِین قضِیّه را در رؤِیا مشاهده نمودند؛ ِیک بار افراد را با صورت ظاهرِی و بار دِیگر به شکل گرگ‌هاِی درنده،[3]و هر دو نِیز صحِیح است.

کِیفِیّت مشاهده و ارتباط رسول خدا با ملائکه

از اِینجا معلوم گشت که تصوّرِی که رسول خدا در صورت‌بندِی ملائکه در

[1]. سوره ص (38) آِیات 21ـ24.

[2]. جهت اطّلاع بِیشتر از مقصود و منظور از به‌کار بردن جناح براِی ملائکه و اولِیاِی الهِی، و کِیفِیّت استعمال آن در السنۀ عرفاء بالله، رجوع شود به الفتوحات المکِّیة، ج 3، ص 261؛ مصباح الأنس، فنارِی، ص 404؛ تفسِیر بِیان السّعادة، ج 3، ص 486.

[3]. لمعات الحسِین علِیهالسّلام، ص 37.


صفحه 519

قرآن نموده است، همان تصوّرِی است که انبِیاِی گذشته داشته‌اند بدون کمترِین فرقِی. آنها در عِین اِینکه ملائکه را داراِی بال‌هاِی مختلف مِی‌دِیدند، گاهِی همان‌ها را به صورت آدمِی نِیز مشاهده مِی‌کردند؛ و همان‌طور که رسول خدا از جبرائِیل به ملکِی که داراِی صدها بال مِی‌باشد ِیاد مِی‌کند، در همان حال او را به صورت دحِیۀ کلبِی (جوانِی خوش سِیما که در مدِینه مِی‌زِیست) مِی‌بِیند و دِیگر اصحاب نِیز جبرائِیل را به همِین صورت مشاهده مِی‌کردند و هنگامِی که از آن حضرت سؤال مِی‌شد مِی‌فرمود: «اِین برادرم جبرائِیل بود که به من وحِی آورده بود.»[1]

من نمِی‌دانم اِین همه اخبار از شِیعه و سنِّی که دربارۀ کِیفِیّت ارتباط رسول خدا با ملائکه دارِیم، چرا باِید به دست فراموشِی و تغافل سپرده شود؟ و چه عناد و غرضِی است که باِید بر روِی تمامِی اِینها پرده افکند؟ و از اِین لِجاج و عناد، چه مطلوب و غاِیتِی به‌دست مِی‌آورِیم؟ آخر ِیک تصوّر پوچ و واهِی، ارزش اِین همه تغافل و لجاجت و عناد و انکار بدِیهِیّات و ضرورِیّات، و نادِیده گرفتن حکاِیات و وقاِیع مسلّم تارِیخِی را دارد؟! براِی چه و به چه منظور؟ و آِیا افرادِی که نعرۀ حماِیت و طرفدارِی آنها از دموکراسِی، گوش فلک را کر کرده است و آن را بر همۀ ارزش‌هاِی موجود در عالم اندِیشه و فرهنگ، حتِّی بر وحِی الهِی و کلام صرِیح قرآنِی ترجِیح مِی‌دهند و منشور سازمان حقوق بشر را در جاِیگاهِی برتر از عرش و لوح محفوظ مِی‌نشانند، و همۀ ادِیان را به بطلان و انقضاء تارِیخ محکوم و مطرود مِی‌نماِیند، و تشِیّع و اعتقاد به وجود امام حِی را منافِی با دموکراسِی مِی‌پندارند، و کلام ائمّه علِیهمالسّلام را از حجِّیت ساقط مِی‌سازند و جاِیگاه «عقل و حق» تخِیّلِی و من‌درآوردِی را موجب نجات فقه جعفرِی و بِیرون آمدن از اتّهام تعصّب و تحجّر و نارساِیِی مِی‌شمارند؛ خود در مراجعه به متون اسلامِی و منابع موثّق و معتبر فرِیقِین (شِیعه و سنِّی) و استمداد از حقّانِیت وقاِیع تارِیخِی، آِیا طرِیق و روش دموکراسِی را پِیموده‌اند؟ و ِیا اِینکه گزِینش

[1]. الکافِی، ج 2، ص 587؛ بحار الأنوار، ج 18، ص 327، ح 31؛ ج 56، ص 174.


صفحه 520

و انتخابِی عمل نموده‌اند؟ آِیا با فکر باز و حرِّیت در تصمِیم، به مِیدان تحقِیق پا نهاده‌اند ِیا اِینکه براساس پِیش‌فرض‌ها و اصول موضوعۀ مدوّنه، به آنها نظر افکنده‌اند؟

کِیفِیّت نزول وحِی و تصوِیر آن در نفس پِیامبر الهِی

نزول وحِی و تصوِیر آن در نفس پِیامبر الهِی عِیناً مانند نزول مشِیّت و ارادۀ بِی‌صورت الهِی است در سلسلۀ مراتب تکوِین تا برسد به عالم مادّه و جسم. و در غِیر اِین‌صورت، بِین تصوِیر وحِی از واقعِیّت خارج و بِین خود خارج، تناقض و تعارض به‌وجود مِی‌آِید و اِین خود، گول‌زدن و فرِیب‌دادن پِیامبر الهِی توسّط پروردگار است! مضافاً بر اِینکه بسِیارِی از افراد ممکن است آن حقِیقت خارجِی را در مکاشفات و ِیا در رؤِیا مشاهده کنند، و اِین مسئله با قضِیّۀ ابلاغ توسّط پِیامبران منافات پِیدا خواهد کرد. مثلاً در أخبار ذکر شده است که هنگام قبض روح انسان، پنجتن علِیهمالسّلام بر بالِین محتضر حاضر مِی‌گردند،[1]و اِین مطلب براِی بسِیارِی در همِین عالم تجربه شده است و اِین بنده خود شاهد بعضِی از اِین موارد بوده‌ام. أخبار مربوط به دفن مؤمن و استقبال ملائکه و حورالعِین در قبر و عالم مثال و برزخ براِی بسِیارِی از افراد در همِین دنِیا مشهود گشته است،[2]و بنده نِیز از افراد متعدّدِی راجع به اِین موضوع مطالبِی عِینِی و شهودِی شنِیده‌ام.

براِی توضِیح اِین مسئله عرض مِی‌شود:

همان‌طور که ذکر شد،[3]وحِی ِیا مربوط به إخبار از حقاِیق گذشته و آِینده و ِیا وقاِیع و قضاِیاِی روز قِیامت و بهشت و دوزخ و الطاف و عناِیات نامحدود الهِی است، و ِیا مربوط است به اعتقادات و احکام و تکالِیف شرعِیّه. و در هر دو قسم آن، سرچشمه و منشأ و مبدأ وحِی حقِیقتِی متعالِی است که صورت و هِیئت و شکل و تصوِیر برنمِی‌دارد؛ زِیرا حقِیقت اشِیاء در عالم وجود با تمام خصوصِیّات و قالب‌ها و

[1]. رجوع شود به معاد شناسِی، ج 2.

[2]. تفسِیر کنز الدقائق و بحر الغرائب، ج 14، ص 522؛ بحار الأنوار، ج 89، ص 347 و 354.

[3]. در فصل مربوط به وحِی، به طور مبسوط ذکر گردِید؛ رجوع شود به ص 273و 274.


صفحه 521

تشکّل‌ها و ماهِیّت‌ها، وجود بحت و بسِیط و اطلاقِی است، که لازمه بساطت و اطلاقِیّت آن نداشتن شکل و ماهِیّت است.

اوّلِین مرحلۀ صورت‌گرِی اشِیاء در لوح محفوظ و عِین ثابت و حقِیقت رسولالله

و اِین وجود بحت و بسِیط، به‌واسطۀ اراده و مشِیّت حق، با استفاده و بهره‌گِیرِی از اسماء و صفات کلِّیۀ پروردگار، به صورت‌هاِی مختلف و انواع متفاوت ظاهر و آشکار مِی‌شود. و هم‌چنان‌که ذکر شد، اوّلِین مرتبۀ صورت‌گِیرِی او همان لوح محفوظ و ِیا عِین ثابت حقِیقت رسولالله است،[1]که از آن در زبان ادعِیه به تجلِّی أعظم[2]ِیاد شده است، و بزرگان اهل معرفت از آن به مقام واحدِیّت ِیاد کرده‌اند، و حضرت شِیخ اجل محِیِی‌الدِّین عربِی ـرضوان الله علِیهـ از آن به مقام جامعِیّت محمّدِیّه نام برده است، و از زبان رسول گرامِی اسلام به «نورُ نَبِیّکَ ِیا جابِر»[3]تعبِیر گردِیده است؛ و همه حاکِی از ِیک حقِیقت و ِیک واقعِیّت است.

پس اِین حقِیقتِ بدونصورتوهِیئت، که اصل و اساس کلّ عالم وجود است، به‌واسطۀ نفس ارادۀ پروردگار، تبدِیل به حقِیقتِی داراِی صورت و سِیرت مِی‌گردد؛ زِیرا وحدت ارادۀ حق گرچه تعدّد و تکثّر برنمِی‌دارد و تبدّل اراده در ذات پروردگار، مقتضِی جهل و نقصان نسبت به مراد در عالم خارج خواهد بود، ولکن مراد قطعاً باِید متعدّد و مختلف باشد، و مراد ـکه همان اشِیاء و اعِیان عالم خارج استـ به ِیک اراده، تحقّق خارجِی در صُوَر مختلف و اشکال گوناگون پِیدا خواهد نمود. و هم‌چنان‌که عارف واصل حافظ شِیراز ـقدّس الله سرّهـ مِی‌فرماِید:

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر از حقِیقت رسولالله که از آنان گاهِی به روح محمّدِی، قلم أعلِی، عقل کلِّی و تعِیّن اوّل تعبِیر مِی‌آورند، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، قِیصرِی، ص 363؛ شرح فصوص الحکم، خواجه پارسا، ص 37؛ مشارق الدّرارِی، ص 461 و 560؛ تمهِید القواعد، مقدمات، ص 77.

[2]. البلد الأمِین، ص 183؛ مصباح الکفعمِی، ص 535.

[3]. بحار الأنوار، ج 15، ص 24.


صفحه 522

اِین همه عکس مِی و نقش مخالف که نمود

ِیک فروغ رخ ساقِی است که در جام افتاد[1]

همۀ اعِیان موجوده در عالم تکوِین به ِیک اراده از ِیک منشأ بِی‌صورت و بِی‌ماهِیّت و بِی‌هِیئت تنزّل ِیافته‌اند.

اتّحاد صورت وحِیانِی با صورت تعِیّنِی و خارجِی اشِیاء

و بر اِین اساس، چگونه ممکن است نزول ارادۀ پروردگار در تکوِین اعِیان خارجِی، چه مادِّی و چه برزخِی و مثالِی و چه قضاِیاِی مربوط به عالم قِیامت، بر ِیک شِیوه و منش خاص صورت پذِیرد، امّا ارادۀ پروردگار در نزول وحِی نسبت به همان قضاِیا و حقاِیق نحو دِیگرِی باشد؟ آِیا اِین ممکن است؟! ِیعنِی پِیامبر الهِی و ِیا اولِیاِی حق که چشم ملکوتِی آنها نسبت به عالم آخرت و ِیا قضاِیاِی عالم دنِیا باز شده است، حقِیقتِی را که در درون خود مشاهده مِی‌کنند به ِیک نحو باشد، و وقتِی با آن حقِیقت در خارج روبه‌رو مِی‌شوند او را به شکل و صورت دِیگرِی درست خلاف صورتِی که در وحِی دِیده‌اند مشاهده کنند؛ آِیا اِین مسئله معقول است؟

برداشت نادرست صاحب مقاله از فرماِیش مرحوم علاّمه طباطبائِی در صورت‌پردازِی پِیامبر بر وحِی

بارِی، مرحوم علاّمه طباطبائِی ـچنانچه صاحب مقاله فرماِیش او را در مقابل قرآن مِی‌فهمد و او را به اتّهام روِیکردِی معارض با قرآن متّهم مِی‌کند، و آنگاه نتِیجه مِی‌گِیرد که وحِی با تخِیّل و صورت‌پردازِی پِیامبر نازل شده است، نه به سِیره و روش طبِیعِی و اصلِی خود[2]ـ سخنِی غِیر از آنچه در قرآن بدان تصرِیح شده است ندارند! مگر در خود قرآن تصرِیح نشده است که ملائکه به صورت انسان بر زمِین نازل شده‌اند؟ اگر در ِیک آِیه از بال ملائک سخن رفته است، در موارد مختلف از تمثّل بشرِی فرشتگان صحبت شده است؛ پس چگونه است که ما باِید از اِین همه آِیات چشم بپوشِیم و فقط آِیه‌اِی را که از بال ملائکه سخن به‌مِیان آورده است بگِیرِیم و سخن خود را براساس تفسِیر غلط و باطل از آِیه ـکه صورت‌سازِی نفس پِیامبر استـ به کرسِی بنشانِیم؟

[1]. دِیوان حافظ، غزل 177.

[2]. رجوع شود به مقالۀ کلام محمّد صلِّی الله علِیه و آله و سلّم.


صفحه 523

روح کلام و جان بِیان مرحوم علاّمه طباطبائِی ـرضوان الله علِیهـ اِین است:

در مواردِی که ظاهر آِیه با برهان فلسفِی در تعارض قرار مِی‌گِیرد (نه با توهّمات و تخِیّلات و ِیافته‌هاِی علمِی در بستر سِیّال تغِیّر و تبدّل) چاره‌اِی جز تفسِیر و حمل کلام بارِی بر محور و مبناِی صحِیح نمِی‌باشد. و از آن جمله، مسئلۀ بال‌هاِی ملائکه مِی‌باشد. از آنجا که به برهان فلسفِی اثبات گردِیده، قواِی ملکوتِی و مجرّده در هوِیّت ذات خود فاقد صورت و ترکِیب مِی‌باشند، اثبات وجود بال براِی چنِین قواِیِی به‌عنوان عرضِی لازم، امرِی ممتنع و محال است، گرچه همِین قوا در مقام نزول به عالم کثرت مِی‌توانند خود را متمثّل به اشکال و صورت‌هاِیِی به اراده و خواست و مِیل خود درآورند؛ چنانچه همِین جبرائِیل در ِیک زمان خود را به صورتِی داراِی ششصد بال و در زمان دِیگر به صورتِی بشرِی و در شماِیل دحِیۀ کلبِی درمِی‌آورد و در جاِیِی دِیگر به صورت ملکِی با شش بال و در مورد دِیگر با دو بال، درحالِی‌که همۀ اِینها درست است و هِیچ‌کدام اِینها نِیست، زِیرا جبرائِیل وجودِی مجرّد از صورت و مادّه است و در هوِیّت ذات خود و کِینونت نفس خود، حقِیقتِی است نورِیّه و علمِیّه که صورت برنمِی‌دارد و در معراج، آن هم در مراتب عالِیّه و بالاِی آن، دِیگر پِیامبر او را با دو بال نمِی‌بِیند بلکه به صورت حقِیقتِی مجرّد و علمِی ادراک مِی‌کند که همان ماهِیّت و هوِیّت خود اوست.

بنابراِین مطلبِی که صاحب مقاله به پِیامبران و اولِیاِی الهِی نسبت مِی‌دهد که آنان به‌واسطۀ تنگناِی لغت و کلام و نِیز عدم معرفت عوام، آن معانِی عالِیه و حقاِیق راقِیه را به صورتِی وراِی صورت حقِیقِی خود و به قالبِی غِیر از قالب واقعِی خود براِی مردم مطرح مِی‌کنند، صحِیح نِیست.

عدم امکان بِیان حقاِیق عالم تجرّد و توحِید به سبب عدم قدرت ادراک و فهم صحِیح آن براِی عوام

بلِی، بزرگان از اولِیاِی الهِی اِین حقِیقت را که عالم تجرّد و توحِید و حقاِیقِی که در آن عوالم در بِی‌کران افق لاِیتناهاِی اسماء و صفات متحقّق‌اند، صورت و شکل ندارند، به صراحت بِیان کرده‌اند و هِیچ‌گاه نخواسته‌اند و نخواهند توانست آن حقاِیق را در قالب هِیئت و تخته‌بند ماهِیّت درآورند و به سمع مخاطبِین برسانند؛ و لذا


صفحه 524

حضرت مولانا ـقدّس سرّه العزِیزـ مِی‌فرماِید:

گر بگوِید ز آن، بلغزد پاِی تو

ور نگوِید هِیچ از آن، اِی واِی تو

ور بگوِید در مثال صورتِی

بر همان صورت بچسبِی اِی فتِی‌[1]

خود تصرِیح مِی‌کند که آن حقِیقت در قالب صورت قرار نمِی‌گِیرد، و اگر بخواهم پرده از اسرار آن موجود مجرّد بردارم قدرت شنِیدن و ادراک و هضم آن را ندارِی و از عدم فهم صحِیح آن پرِیشان و رنجور مِی‌گردِی و در دِین و اعتقاد ساده و عامِیانۀ تو خلل پدِید آِید و اغتشاش و درهمرِیختگِی، وجودت را فراگِیرد و از ادامۀ راه خوِیش نِیز درمِی‌مانِی و همان عقِیدت عامِیانه و ساده‌لوحانۀ خوِیش را نِیز از دست خواهِی داد، و لذا تو را به حال خود مِی‌گذارم و به عقاِیدت نمِی‌پِیچم و به ترکِیب ساخته‌ها و پرداخته‌هاِی ذهنت دست نمِی‌زنم؛ چنانچه در داستان مرد روستاِیِی که شِیر را به جاِی گاو پنداشت، مِی‌فرماِید:

روستاِیِی گاو در آخُر ببست

شِیر، گاوش خورد و بر جاِیش نشست‌

روستاِیِی شد در آخر سوِی گاو

گاو را مِی‌جست شب آن کنجکاو

دست مِی‌مالِید بر اعضاِی شِیر

پشت و پهلو گاه بالا گاه زِیر

گفت شِیر: ار روشنِی افزون شدِی

زهره‌اش بدرِیدِی و دل خون شدِی

اِین‌چنِین گستاخ زان مِی‌خاردم

کاو درِین شب گاو مِی‌پنداردم

حق همِی‌گوِید که اِی مغرور کور

نِی ز نامم پاره‌پاره گشت طور

که لو أنزَلنا کتاباً للجبل

لانصَدَع ثمّ انقَطَع ثم ارتَحَل

از من ار کوه اُحد واقف بدِی

پاره گشتِی و دلش پر خون شدِی‌

از پدر وز مادر اِین بشنِیده‌اِی

لاجرم غافل در اِین پِیچِیده‌اِی

گر تو بِی‌تقلِید از اِین واقف شوِی

بِی‌نشان از لطف چون هاتف شوِی‌[2]

[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوم.

[2]. همان، دفتر دوّم.


صفحه 525

بلِی، اولِیاِی الهِی توان سخن با عوام را ندارند، زِیرا آنان تخته‌بند تخِیّلات و توهّمات هستند و ِیاراِی کشف اسرار عالم قدس را کِی توانند داشت. آنکه کلام پِیامبر و دانش او را هم‌ردِیف ابوجهل و ابوسفِیان پندارد و امام معصوم را همچون ساِیر افراد، مشحون به خطا و لغزش شمارد و کلام او را از حجِّیت ساقط کند، کجا مِی‌تواند همدم و هم‌مرام و هم‌راز با فردِی چون حضرت مولانا گردد و از شهد جام طهورش، مشام جان را معطّر و روان عطشان خود را سِیراب نماِید؛ هِیهات![1]

بارِی، عرفاِی الهِی و اولِیاء بالله خود به اِین حقِیقت معترف هستند که ادراک حقاِیق عالِی معرفتِی بسِی والاتر از معارف بشرِی، و فرهنگِی بسِیار گسترده‌تر و غنِی‌تر از فرهنگ‌ها و قاموس‌هاِی لغت ملل و طوائف مِی‌طلبد، و آن وقاِیع و حقاِیق راقِیه در قالب لغت و زبان نگنجد، چه آن لغت عربِی باشد ِیا غِیر.

من گنگ خواب دِیده و عالم تمام کر

من عاجزم ز گفتن و خلق از شنِیدنش[2]

و به قول عارف واصل و ولِیّ الهِی، حضرت ابن‌فارض مصرِی ـرضوان الله علِیهـ:

ِیقولونَ لِی صِفها فَأنتَ بِوَصفِها

خبِیرٌ، أجَل عندِی بِأوصافِها عِلمٌ

صَفاءٌ و لاماءٌ، و لطفٌ و لاهَوِی

و نورٌ و لانارٌ، و روحٌ و لاجسمٌ[3]

که شرح ابِیاتش در فصول مقدّم کتاب بگذشت،[4]آن حقِیقت کجا در قالب فرهنگ‌ها و لغت‌نامه درآِید و به کدام زبان و بِیانِی مِی‌توان از آن سرّ مکتوم و مختوم

[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون محذورات اولِیاِی الهِی براِی تعدِیۀ مراد در مواجهه با عقول عوام، رجوع شود به شرح فصوص الحکم، ابن‌ترکه، ج 2، ص 771؛ شرح فصوص الحکم، کاشانِی، ص 279؛ شرح منازل السائلِین، ج 1، ص 198.

[2]. منسوب به شمس تبرِیزِی.

[3]. دِیوان ابن‌فارض، قصِیدۀ مِیمِیّه، ص 166 و 167.

[4]. فصل دوّم، ص 203.