عجبا! ولِیّ خداِیِی که بهواسطۀ تربِیت و تزکِیۀ نفس و قدم نهادن در مسِیر اولِیاِی الهِی و پِیمودن راه عرفان و سلوک إلِی الله و اقدام به مراقبات و رِیاضتها، نه صرفاً با درس و تحصِیل و مطالعۀ علوم رسمِیّه، خداوند متعال چنان درِیچۀ قلب و ضمِیرش را به روِی حقاِیق نهفته و مکتوم عالم هستِی باز مِیکند که اِینگونه بهطور قطع، پرده از اِین راز علمِی کشف نشده پِیش از دهها سال، برمِیدارد؛ آنوقت چطور اِین راز براِی رسول خدا که فاتح آفاق اسماء و صفات کلِّیۀ الهِیّه است، مجهول و نامعلوم مِیباشد؟!
مرحوم والد ما ـرضوان الله علِیهـ که ِیکِی از شاگردان و پرورشِیافتگان مکتب رسول خدا و علِیّ مرتضِی است، مطالبِی را در زمان حِیات خود و در دوران حکومت طاغوت، از فرو رِیختن کاخ ظلم و استبداد شاهنشاهِی و فرار شاه از اِیران و برقرارِی نظام اسلامِی پس از آن و حوادثِی که پس از انقلاب روِی خواهد داد، به اِین حقِیر فرمودهاند، که تمامِی آنها تاکنون جامۀ عمل به خود پوشِیده است؛ آِیا اِین مطالب را از روِی کتاب و شنِیدهها و دِیدگاههاِی ظاهرِی بِیان کردهاند؟ ِیا از ابزار و وسائطِی جز ابزار و وسائط در دسترس ما بهره بردهاند؟ و آِیا اِین ابزار در اختِیار رسول خدا نبود؟
آخر ِیکِی نِیست به اِین ابلهان بگوِید: ما از انکار حقاِیق و وقاِیعِی که در تارِیخ از سِیره و حالات رسول خدا و ائمّۀ معصومِین علِیهمالسّلام بهطور قطع به ِیادگار مانده است، چه طرفِی مِیبندِیم؟!
بر فرض که عدّهاِی بگوِیند: ما اِین مطالبِی را که شما از والدتان نقل نمودِید نمِیپذِیرِیم، زِیرا به صحّت و اعتبار کلام شما اطمِینان ندارِیم؛ آِیا خود بنده نِیز آنچه که با چشم و گوش خود از اِیشان شنِیدهام را مِیتوانم انکار نماِیم؟!
انکار علم غِیب ائمّۀ معصومِین علِیهمالسّلام توسّط برخِی متظاهرِین به علم و دِیانت
امروزه گوِیا انکار علم غِیب نسبت به معصومِین علِیهمالسّلام و فضاِیل و مناقب آنان مُد شده است! و ِیکِی پس از دِیگرِی تحفهاِی چنِین بِیماِیه به بازار انکار و عناد و کتمان عرضه مِیدارد، و در اِین راستا فقط جناب دکتر نِیستند که چشم به روِی حقاِیق مسلّم و آثار متقن تارِیخِی بستهاند و اِینچنِین بِیمهابا و سرکشانه تِیغ بِیدرِیغ بر همۀ ارزشها و فضاِیل مِیگذارند و جاِیگاه رسول خدا و ائمّۀ هدِی را در
مرتبت و منزلت خود قرار مِیدهند و علوم و معارف حضرات معصومِین علِیهمالسّلام را همپاِیه و همپِیمان با رسوم بشرِی مِیپندارند، بلکه برخِی از متظاهرِین به علم و دِیانت و متزِیّنِین به زِیِّ روحانِیّت نِیز با طرح اِین چرندِیّات و اباطِیل خواستهاند که از قافلۀ تجدّد و نوگراِیِی عقب نمانند و معتقدات راستِین تشِیّع را به صِرف قدمت آن، از حِیّز اعتبار بِیندازند؛ غافل از اِینکه:
از همه محرومتر خفّاش بود
کو عدوِی آفتاب فاش بود[1]
القصّه در اثباتِ علوم و معارف اولِیاِی الهِی، حتِّی اگر ما در رِیشه و اصل آن ـِیعنِی در کِیفِیّت حصولِی بودن ِیا حضورِی بودنِ اطّلاع و آگاهِی آنها به نحو إشراف بر عالم ثبات و بقاء و ِیا نفس حضور وجودِی آنها در مراتب علِّیّت اسماء و صفات کلِّیهـ شکّ و تردِید بنماِیِیم، ولِی در اِینکه آنقدر از قضاِیا و حکاِیات از اولِیاِی الهِی در امور غِیبِیّه به ظهور رسِیده است که جاِی هِیچگونه شک و تردِیدِی را نسبت به خود اطّلاع بر امور غِیبِی باقِی نمِیگذارد، مطلبِی است که از جملۀ قضاِیاِی بدِیهِیّه به حساب مِیآِید و احتِیاج به استدلال و تعلِیل ندارد.
نقد استناد به قاعدۀ مسبوقِیّت حادثه به مادّه و مدّت، براِی اثبات ارتقاء وحِی در طول زندگانِی پِیامبر
و امّا مطلبِی که باعث شبهه براِی صاحب مقاله شده است و او را در تصلّب بر اعتقاد باطل مبنِی بر ارتقاء وحِی و رشد و پِیشرفت آن در طول تارِیخ زندگانِی رسول خدا درانداخته است، داستان مسبوقِیّت حادثه به مادّه و مدّت است؛[2]و طبِیعِی است با اندراج مسئلۀ وحِی، در اِین قاعده و قانون زمِینهاِی مناسب و بسترِی هموار جهت اثبات رشد کِیفِی وحِی و ِیا بروز خطا و اشتباه در نزول وحِی و سپس اصلاح آن پس از گذشت زمان، مهِیّا مِیشود.
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوّم.
[2]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون قاعدۀ فلسفِی «کلُّ حادثٍ مسبوقٌ بالامکان و الموضوع»، رجوع شود به مجموعه مصنفات شِیخ اشراق، ج 4، ص 226؛ مجموعه مصنفات مِیرداماد، ص 37؛ نبراس الضِیاء، ص 59؛ شرح کتاب النجاة لإبنسِینا، اسفراِینِی، ص 560؛ شرح الإشارات و التّنبِیهات، ج 3، ص 97.
البتّه از آنجا که پاسخ به اِین مسئله از سوِی بزرگان، کافِی و وافِی به مطلوب نبوده است، صاحب مقاله بر ادامۀ اثبات نظرِیّۀ خوِیش و تأکِید بر حدوث زمانِی وحِی اصرار ورزِیده و از قبول حجّت مخالف، استنکاف نموده است.[1]
حال براِی رفع شبهه و تصحِیح انظار طرفِین، به شرح اِین قضِیّه و کِیفِیّت انطباق آن با مسئلۀ وحِی مِیپردازِیم.
تفسِیر و توضِیح قاعدۀ مسبوقِیّت حادثه به مادّه و مدّتتعرِیف و تبِیِین حدوث زمانِی و حدوث ذاتِی
حدوث در لغت به معناِی پدِیدآمدن و پِیداِیش پس از عدم است؛ خواه زمان پِیداِیش کوتاه باشد مانند ماشِینِی که امروز از کارخانه ترخِیص مِیگردد، و ِیا طولانِی باشد همچون پِیداِیش کرات آسمانِی و ستارگان، و ِیا اِینکه بهطور کلِّی خلقت آن شِیء مافوق زمان و مکان باشد همچون خلقت ملائکه و عوالم ربوبِی، چنانچه در بحث علم اِین مطلب مذکور گردِید.[2]و بدِین لحاظ، حدوث را به زمانِی (اشِیاء مادِّی) و ذاتِی (مخلوقاتِی که زمان نقشِی در خلقت آنها ندارد) تقسِیم کردهاند.
در تعرِیف حدوث ذاتِی چنِین گفته شده است: هر موجودِی که در ذات و ماهِیّت خود محتاج به علّت بوده باشد، متّصف به امکان ذاتِی خواهد بود؛ ِیعنِی در ذات خود، نِیاز و احتِیاج به غِیر، از او منفک و جدا نخواهد شد، چه آن شِیء از اشِیاء مادِّی و جسمانِی بوده باشد ِیا از مخلوقات روحانِی و مبدعات ملکوتِی. و بر اِین اساس، جمِیع اشِیاء از اِین حِیث، متّصف به امکان ذاتِی و در نتِیجه، به حدوث ذاتِی خواهند بود؛ بهخلاف بارِی تعالِی که در ذات خود، مستغنِی از غِیر و نِیازمند به علّتِی خارج از حِیطۀ ذات خوِیش نمِیباشد، که در اِینصورت متّصف به غناء ذاتِی و وجوب ذاتِی خواهد بود، در مقابل امکان ذاتِی که بر جمِیع موجودات حمل مِیشود. پس نقطۀ مقابل حدوث ذاتِی، قدِیم ذاتِی خواهد بود که آن مختصّ ذات لاِیزال الهِی و اسماء و صفات کلِّیۀ او مِیباشد. و از اِین جهت، به اسماء و صفات کلِّیۀ الهِیّه،
[1]. رجوع شود به مقالۀ طوطِی و زنبور.
[2]. رجوع شود به ص 122ـ124.
اطلاق وجوب بالذّات مِیکنِیم ـبا اِینکه آن اسماء و صفات حِیثِیّتِی جداِی از ذات پروردگار ندارند و در تحقّق خود متدلِّی و متکِّی به ذات اقدس حق مِیباشندـ زِیرا نفس حِیثِیّت ذات واجبالوجود بدون تحقّق اسم و صفت، معنا و هوِیّتِی ندارد. به عبارت دِیگر: عقلاً امکان ندارد که ذات اقدس حق در نفس و حاقّ هوِیّت خود، تعِیّن و تشخّص داشته باشد امّا متّصف به علم و قدرت و حِیات نباشد، اِین محال است؛ بنابراِین همچنانکه ذات پروردگار متّصف به قدِیم ذاتِی است، اسماء و صفات ازلِی او نِیز متّصف به قدِیم ذاتِی مِیباشند.
بر اِین اساس، أشِیائِی که زمان در خلقت و پِیداِیش آنها نقش اساسِی دارد، هم متّصف به حدوث ذاتِی و هم به حدوث زمانِی مِیباشند و أشِیائِی که زمان ارتباطِی با خلقت و پِیداِیش آنها ندارد، متّصف به حدوث ذاتِی و قدِیم زمانِی هستند، و مثال آنها ذکر گردِید.
شراِیط قاعدۀ مسبوقِیّت حادثه به مادّه و مدت
بنابراِین، قاعدۀ «کلُّ حادث مسبوق بمادّةٍ و مُدَّةٍ؛ هر پدِیدهاِی در پِیداِیش خود محتاج به مادّه و جسمِیّت و زمان است» مختصّ به اشِیائِی است که در ظرف زمان و مکان پدِید مِیآِیند، مانند اشِیاء خارجِی و نِیز حرکات و افعالِی که از اشِیاء خارجِی صادر مِیگردد؛ و امّا اشِیائِی که نفس وجود و خلقت آنها و ِیا حرکات و افعالِی که از آنها صادر مِیشود محتاج به زمان و مکان نِیست، مشمول اِین قاعده و قانون نمِیباشند.
کلام صدرالمتألهِین دربارۀ مسبوقِیّت حادثه به مادّه و مدت
صدرالمتألّهِین شِیرازِی ـقدّس سرّهـ دربارۀ اِین قاعده چنِین افاده مِیفرماِید:
فصلٌ فِی أنّ کلَّ حادثٍ ِیسبِقه قوةُ الوجود و مادةٌ تحمِلها:
کلُّ ما لمِیکن ِیسبِقه قوةُ الوجود، فِیستحِیل حدوثُه؛ و کلُّ کائن بعد ما لمِیکن بعدِیةٌ لاِیجُامِع القبلِیةَ، فإنّه ِیسبِقه مادةٌ....[1]
«هر چِیزِی که استعداد ذاتِی او، قبول تحقّق خارجِی را نداشته باشد آن چِیز محال است حادث گردد؛ و هر چِیزِی که وجود پِیدا کند پس از اِینکه معدوم
[1]. الحکمة المتعالِیة، ج 3، ص 49، فصل شانزدهم.
بوده است و اِین بَعدِیّت نتواند با قبلِیّت در کنار هم قرار گِیرد، لاجرم باِید مادّهاِی بر اِین شِیء حادث سبقت داشته باشد.»
در اِین فقره مرحوم صدرالمتألّهِین تصرِیح دارد که اِین قاعده مختصّ به حوادثِی است که حدوث آنها در عالم مادّه و کون و فساد است، زِیرا در اِین عالم است که زمان شرط اصلِی و اساسِی حوادث و پدِیدهها بهشمار مِیرود و تقدّم افراد زمان ِیکِی بر دِیگرِی، از ذاتِیّات ماهِیّت تدرِیجِیُّ الحصول زمان بهشمار مِیرود و امکان ندارد دو جزء از زمان در آن واحد در ِیک ردِیف کنار هم بنشِینند.
بنابراِین اشِیاء و حوادثِی که شرط حدوث آنها وجود زمان و مکان نمِیباشد مانند حقاِیق عالم مثال و عوالم برتر از آن، نه احتِیاجِی به گذشت زمان براِی خلقت و حدوثشان دارند و نه نِیازِی به وجود مادِّی که بر اِین حدوث سبقت گرفته باشد.
پس از اِین، مرحوم صدرالمتألهِین ـرضوان الله علِیهـ مطلبِی دربارۀ نفوس آدمِی و اندراج آنها در اِین قاعده بِیان مِیکنند که حائز دقّت است، زِیرا نفس انسان از مقولۀ جسم و مادِّیات نمِیباشد و طبعاً نمِیباِیست در تحت اِین قاعده که مختصّ به اجسامِ حادث است قرار گِیرد. اِیشان در تبِیِین اِین مسئله چنِین مِیفرماِیند:
تنبِیهٌ: إنّ بعضَ الحوادث ِیکون إمکانُ وجوده بأن ِیکون موجوداً فِی المادّة، و بعضُ الأشِیاء ِیکون إمکانُ وجوده بأن ِیکون معَ المادّة لافِیها؛ فالأوّلُ کالصوَر الجسمِیّة، و الثانِیّةُ کالنفوس الإنسانِیّة لِیس وجودُها فِی المادّة ولکن معَ المادّةِ ـکما ستعلَم فِی علمِ النفسـ و المادّةُ هِی المُرجِّحةُ لوجود النفس علِی عدمها، إذ کلُّ ما هو ممکنُ الوجود فقُوّتُه علِی الوجود و العدم سواءٌ، فِیجب أن ِیکونَ له سببٌ مرجِّحٌ ِیُمِیله إلِی أحد الطرفِین، لأن الواهبَ جوادٌ ِیکفِیه أقلُّ مُرجِّح ِیُخرج الشِیءَ عن الحدّ المشترک بِین الوجود و العدم.
فتبِیَّن لک أن المادّةَ علّةٌ لوجود النفس علِی هذا الوجه، لاغِیر؛ إذ المادّةُ ِیحُتاجُ إلِیها لوجهِین:أحدُهمالأن ِیَتقوَّم بها الموجود عنها، و هذا لِیس للنفس النطقِیّة؛ والثانِیلأن ِیُرجَّحَ وجودُ الشِیء علِی عدمه و المحتاج إلِیها من المادّة فِی النفس هو هذا، فالمادّة بالحقِیقة للحوادث، لأن ِیُحمَل إمکانُ الوجود لِیُرجَّح وجودُ
ممکن الوجود علِی عدمه.[1]
«در برخِی از حادثهها، وقوع آن حادثه حتماً و لاجرم باِید در ظرف مادّه باشد (مانند حرکات و افعالِی که از ما سر مِیزند)، و بعضِی از پدِیدهها وقوع آن باِید همراه و ملازم با مادّه باشد نه اِینکه در مادّه باشد. براِی قسم اوّل مِیتوان از صور و تشکّل اجسام نام برد، که صورت و شکل ِیک جسم بدون سبقت مادّه بر آن صورت معنا ندارد و نِیز بدون وارد شدن اِین صورت در اِین مادّه مفهومِی نخواهد داشت. و براِی قسم دوّم مِیتوان از نفوس انسانِی مثال آورد که وجود آن نفوس در مادّه نِیست ولِی همراه با مادّه و در کنار مادّه خواهد بود ـچنانچه در بحث علم نفس خواهد آمدـ و مادّه با سبقت وجودِی خود موجب رجحان وجود نفس بر نبود آن مِیشود؛ زِیرا هرچه که در ذات خود امکان وجود را داشته باشد طبِیعتاً نسبت آن چِیز به وجود و عدم ِیکسان است، پس براِی فعلِیّت ِیافتن ِیکِی از دو طرف مسئله (وجود ِیا عدم) باِید مرجّحِی باشد تا آن ممکنالوجود را به آن طرف متماِیل کند، زِیرا وجود حضرت حق، وجود فِیّاض و دائمالفِیض مِیباشد و به صرف رجحان وجود در ماهِیّت ممکنالوجود بهواسطۀ سببِی از اسباب، ممکنالوجود را به لباس تحقّق و تشخّص درخواهد آورد.
پس براِی شما روشن شد که مادّه علّت وجود نفس است بر اِین تقرِیر و بدِین لحاظ، نه اِینکه تصوّر شود که علّت مادِّی، نفس آدمِی است و نفس در مادّه حلول و ورود پِیدا مِیکند؛ زِیرا مادّه را به ِیکِی از اِین دو جهت نِیاز دارِیم:
اوّل:براِی اِین است که حادثۀ موجود بهواسطۀ مادّه قِوام و عِینِیّت پِیدا کند، که قطعاً در اِین قسم، نفس ناطقه داخل نمِیباشد (زِیرا نفس ناطقه قائم به مادّه نِیست و عارض بر مادّه نمِیشود؛ ماهِیّت نفس ناطقه ماهِیّت مجرّده است نه مادِیّه و طبعِیّه، ولِی وجود مادّه ـکه همان جسم و بدن آدمِی استـ
[1]. همان، ص 55.
موجب تعلّق نفس ناطقه و توجّه آن به بدن مِیشود، و نِیز روزِی خواهد رسِید که اِین تعلّق و توجّه و تماِیل بهواسطۀ جداِیِی روح از بدن از بِین برود).
دوّم:به جهت اِین است که وجود ِیک ماهِیّتِی بهواسطۀ اِین مادّه، رجحان وجود ِیابد. و بر اِین اساس، آن مادّهاِی که سبب بهوجود آمدن نفس ناطقۀ آدمِی مِیشود، اِین نوع از مادّه است نه قسم اوّل.
پس مادّه در حقِیقت، در ارتباط با حوادث براِی اِین است که ممکنالوجود را به عرصۀ موجودِیّت درآورد؛ خواه به عنوان قوام آن امر ممکن درآِید (چون اشِیاء خارجِی مثل سنگ و چوب و آب)، و خواه بهعنوان شرط وجود ممکن (چون نفس ناطقۀ انسانِی و ِیا حتِّی حِیوانات).»
در اِین بِیان مرحوم صدرالمتألّهِین ـقدّس سرّهـ وجود مادّه را شرط نزول نفس ناطقه از عالم بالا و تعلّق آن به بدن مِیدانند، نه اِینکه نفس ناطقه وارد بدن شود و داخل آن گردد. حال چه ما نفس ناطقه را حقِیقتِی والا بدانِیم که قبل از خلقت ظاهرِی انسان در عوالم ربوبِی خلق شده بود و سپس بهواسطۀ تشکّل جنِین در رحم مادر و رسِیدن جنِین به مرحلۀ کمال، به امر خداوند از عالم بالا نزول پِیدا مِیکند و به طفل تعلّق پِیدا مِیکند ـکه اِین تفسِیر از نفس در حکمت قدماء از فلاسفه چون بوعلِی سِینا و غِیره ِیافت مِیشودـ و چه بنابر مسلک صدرالمتألّهِین که نفس را حقِیقتِی جسمانِیّة الحدوث و روحانِیّة البقاء مِیداند؛ از اِین جهت تفاوتِی نمِیکند. نفس ناطقۀ آدمِی حقِیقتِی است والاتر از زمان و مکان، و موجودِی است مجرّد که تدبِیر و ادارۀ نظام بدن را به عهده گرفته است، و آن حقِیقت در مراتب ادراک و معرفتش متّکِی به بدن و به انتظار بدن نِیست.
تفسِیر نادرست صاحب مقاله نسبت به فرماِیش صدرالمتألّهِین
اشتباهِی که صاحب مقاله نسبت به کلام مرحوم صدرالمتألّهِین نموده است و نِیز ابهامِی که در کلمات ساِیر افراد به چشم مِیخورد اِین است که: اوّلِی تصوّر نموده است از آنجا که وجود نفس ناطقه منوط به سبقت مادّه و جسم است، پس ناگزِیر خود نفس نِیز باِید موجودِی مادِّی و طبِیعِی باشد و همۀ افعال او و اطوار او بالملازمه،
حقاِیق مادِّی و دنِیوِی خواهد بود؛[1]و دِیگران گرچه گفتهاند که اِین قاعده مربوط به حوادثِی که از دائرۀ زمان و مکان خارجاند و در حِیطۀ حکومت مادّه و صورت قرار نمِیگِیرند، نمِیباشد و شامل انواع و اصناف جسمانِی و مادِّی خواهد بود و لذا نفس ناطقه از شمول اِین قاعده خارج است، ولِی در اِین فرض اِین سؤال باقِی مِیماند: پس جبرائِیل امِین که آِیات قرآن را در هر برهه از زمان و مکان خاص بر پِیامبر نازل مِیکرد، چگونه مشمول اِین قاعده نخواهد شد؟! و به عبارت دِیگر: اگر نزول وحِی در زمانهاِی مختلف و مکانهاِی مختلف تحقّق ِیافته باشد که چنِین است، پس چگونه ما با ردّ اِین قاعده نسبت به حقاِیق غِیر مادِّی، مسئلۀ وحِی را از اِین جاِیگاه خارج مِیسازِیم درحالِیکه وحِی از جمله حوادث و پدِیدههاِیِی است که در همِین زمانها و همِین مکانها نازل شده است؟! مگر حقِیقت وحِی که هر از چند گاهِی بر نفس پِیامبر نازل مِیشد، با پِیغامِی که از طرف شخصِی به انسان مِیرسد در ساعت مخصوص و دقِیقۀ مخصوص، تفاوت مِیکند؟ پس چگونه است که شما پِیغام را از طرف ِیک فرد عادِی مشمول اِین قاعده مِیدانِید امّا وحِی را نمِیدانِید؟! سخن صاحب مقاله اِین است که اگر قرار باشد سخنهاِیِی را که ما مِیشنوِیم از اطراف و جوانب خود و ِیا مطالبِی را که مطالعه مِیکنِیم از صفحات و اوراق کتب، مشمول قاعدۀ: «کلُّ حادثٍ مسبوقٌ بمادّةٍ و مدّةٍ» باشند که قطعاً اِینچنِین است، پس وحِیهاِیِی که از ناحِیۀ جبرائِیل در زمانهاِی مختلف و مکانهاِی متفاوت بر نفس رسول خدا مِیشده است نِیز مشمول همِین قاعده خواهد بود؛ و از کجا ما مِیتوانِیم بِین اِین دو دسته از نظر شرطِیّت مادِّی در تحقّق هر دو قسم از ادراک، امتِیاز و تفاوت قائل شوِیم؟![2]
در اِینجا از حق نگذرِیم، با پاسخِی که از طرف بعضِی از افراد داده شده است نمِیتوان مدّعاِی صاحب مقاله را مورد خدشه و نقد قرار داد.
[1]. رجوع شود به مقالۀ طوطِی و زنبور.
[2]. جهت اطّلاع بر اِین کلام نوِیسندۀ مقاله رجوع شود به مقالۀ طوطِی و زنبور؛ مقالۀ بشر و بشِیر.