و امّا ادراک و شعور حِیوانات و کِیفِیّت ارتباط آنان با ملکوت و شناخت حقِیقت ولاِیت معصومِین علِیهمالسّلام به مِیزان ادراک خودشان، که خود حدِیثِی است مفصّل که نمونهها و شواهد بسِیارِی از آن در کتب تارِیخِی و رواِیِی ما به چشم مِیخورد؛ بهنحوِیکه جاِی هِیچگونه شکّ و شبههاِی باقِی نمِیگذارد و منکر آن، جز عناد و تعصّب و کوردلِی چِیزِی را به اثبات نمِیرساند.
در معارف شِیعه و کتب احادِیث، رواِیات و حکاِیات مربوط به کِیفِیّت اتّصال نفوس حِیوانات به عالم برزخ و مثال کلِّی، و مِیزان معرفت آنها نسبت به وسائط عالم وجود، و ولاِیت حضرات معصومِین علِیهمالسّلام و نِیز اولِیاِی الهِی، و اظهار خضوع و خشوع در قبال اراده و مشِیّت خداِی متعال و برجستگان عالم خلقت و اهل معرفت و کرامت، و تبدّل حالات و روحِیّات آنها در مواقع مختلف، و تحوّل به حال مسرّت و حزن در ازمنۀ متفاوته، إلِیماشاءالله موجود است.
رواِیتِی است غرِیب از رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم دربارۀ کسِی که طالب علوم الهِی و معارف حقّۀ ربّانِی است؛ مرحوم کلِینِی دراصول کافِی، در فصل فضِیلت علم نقل مِیکند:
عن أبِیعَبدِاللهِ علِیهالسّلام قال: قال رسولالله صلِّی الله علِیه و آله: «مَن سَلَکَ طَرِیقًا ِیَطلُبُ فِیه عِلمًا، سَلَکَ اللهُ بِه طَرِیقًا إلَِی الجَنَّةِ. و إنّ المَلائِکَةَ لَتَضَعُ أجنِحَتَها لِطالِبِ العِلمِ رِضًا بِه. و إنّهُ ِیَستَغفِرُ لِطالِبِ العِلمِ مَن فِی السَّماءِ و مَن فِی الأرضِ حَتَِّی الحوتِ فِی البَحرِ. و فَضلُ العالِمِ عَلَِی العابِدِ کَفَضلِ القَمَرِ عَلِی سائِرِ النُّجومِ لَِیلَةَ البَدرِ. و إنّ العُلَماءَ وَرَثَةُ الأنبِیاءِ؛ إنّ الأنبِیاءَ لمِیُوَرِّثُوا دِینارًا و لادِرهَمًا، ولکن وَرَّثُوا العِلمَ، فَمَن أخَذَ مِنهُ أخَذَ بِحَظٍّ وافِرٍ.»[1]
«امام صادق علِیهالسّلام از رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم نقل مِیکنند که فرمودند:
[1]. الکافِی، ج 1، ص 34.
”کسِی که راهِی را انتخاب کند که به معرفت و علم منتهِی شود، خداوند راه بهشت را براِی او هموار خواهد ساخت. و بهدرستِیکه ملائکه بالهاِی خود را براِی جوِیندگان معرفت و بِینش مِیگسترانند؛ زِیرا به اِین مسئله رضاِیت دارند و اِین راه را مِیپسندند. و بهدرستِیکه هرآنچه در آسمان و زمِین است براِی جوِیندۀ علم طلب مغفرت و آمرزش مِیکنند، حتِّی ماهِیان در قعر درِیا. و برترِی عالم بر عابد همچون برترِی ماه تمام است بر ستارگان در شب چهاردهم. و بهدرستِیکه علما وارثان پِیامبراناند؛ و پِیامبران درهم و دِینار از خود بهجاِی نگذاردند، ولکن علم و معرفت از خود به ِیادگار نهادند، پس هرکه از علم و دانش نصِیبِی برده باشد حظّ و بهرهاش بسِیار عالِی و افزون خواهد بود.“»
مولانا جلالالدِّین محمّد بلخِی ـقدّس الله سرّهـ در اِین باب مِیفرماِید:
باش تا خورشِیدِ حَشر آِید عِیان
تا ببِینِی جنبشِ جسمِ جهان
چون عصاِی موسِی اِینجا مار شد
عقل را از ساکنان إخبار شد
پارۀ خاک تو را چون زنده ساخت
خاکها را جملگِی باِید شناخت
مرده زِین سوِیند و ز آن سو زندهاند
خامُش اِینجا و آن طرف گوِیندهاند
چون از آن سوشان فرستد سوِیِ ما
آن عصا گردد سوِیِ ما، اژدها
کوهها هم لَحنِ داودِی شود
جوهرِ آهن به کف مومِی بُوَد
باد، حمّال سلِیمانِی شود
بحر با موسِی سخندانِی شود
ماه با احمد اشارَتبِین شود
نار، ابراهِیم را نسرِین شود
خاک، قارون را چو مارِی در کَشَد
اُستُنِ حَنّانه آِید در رَشَد
سنگ، احمد را سلامِی مِیکند
کوه، ِیحِیِی را پِیامِی مِیکند
جملۀ ذرّات عالم در نهان
با تو مِیگوِیند روزان و شبان
ما سمِیعِیم و بصِیرِیم و خوشِیم
با شما نامحرمان ما خامُشِیم
چون شما سوِیِ جمادِی مِیروِید
مَحرم جانِ جمادان کِی شوِید؟
از جمادِی، در جهانِ جان رَوِید
غُلغُلِ اجزاء عالَم بشنوِید
فاش تسبِیح جمادات آِیَدَت
وسوسۀ تأوِیلها نَرباِیدت
چون ندارد جانِ تو قندِیلها
بَهرِ بِینش کردهاِی تأوِیلها[1]
در جاِی دِیگر مِیفرماِید:
نطق آب و نطق خاک و نطق گل
هست محسوس حواس اهل دل[2]
نگرش غلط شِیخ أجل سعدِی دربارۀ پدِیدهها و موجودات عالم
در اِینجا اشکال و اعتراض بر شِیخ أجل، سعدِی شِیراز وارد است که بر عکس کلام اهل معرفت، با دِیدۀ ظاهر و نگرش ِیکسوِیه به پدِیدههاِی درّاک و داراِی شعور عالم خلقت نگرِیسته و آنها را فاقد حِیات و اختِیار و معرفت مِیپندارد؛ آنجا که مِیگوِید:
قضا دگر نشود گر هزار ناله و آه
به شکر ِیا به شکاِیت برآِید از دهنِی
فرشتهاِی که وکِیل است بر خزائن باد
چه غم خورد که بمِیرد چراغ پِیرهزنِی[3]
اِیشان از اِین نکته غافل شدهاند که تمام حوادث و پدِیدههاِی عالم خلقت، از باد و طوفان و باران و زلزله و ابر و خشکسالِی و طراوت و حِیات و غِیره، همه و همه براساس ِیک شعور و معرفت و بِینش بسِیار ظرِیف و دقِیق، تدبِیر و تدوِین گشته و هِیچ ذرّهاِی از ذرّات عالم وجود از اِین نقشه و طرح برنامهرِیزِیشده خارج نگشته است؛ و همان چراغ پِیرزن اگر در اِین تدبِیر قرار است خاموش گردد، خواهد شد، و اگر قرار است خاموش نشود طوفان نوح نِیز آن را خاموش نخواهد ساخت.
نگاه زِیباِی حضرت مولانا در مورد پدِیدهها و موجودات عالم
در پاسخ اِیشان، حضرت مولانا جلالالدِّین چنِین مِیفرماِیند:
گر نبودِی واقف از حق، جانِ باد
فرق چون کردِی مِیان قوم عاد؟
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر سوّم.
[2]. همان، دفتر اوّل.
[3]. گلستان سعدِی، گفتار 62.
هود گِرد مومنان، خط مِیکشِید
نرم مِیشد باد کانجا مِیرسِید
هرکه بِیرون بود زان خط جمله را
پاره پاره مِیشکست اندر هوا
* * *
همچنِین بادِ اجل با عارفان
نرم و خوش همچون نسِیمِ بوستان
آتش ابراهِیم را دندان نزد
چون گُزِیدۀ حق بوَد، چونش گزد؟!
* * *
موج درِیا چون به امر حق بتاخت
اهل موسِی را ز قبطِی واشناخت
خاک، قارون را چو فرمان در رسِید
با زر و تختش به قعر خود کشِید
آب و گل چون از دم عِیسِی چرِید
بال و پر بگشاد و مرغِی شد، پرِید
از دهانت چون برآِید حمد حق
مرغ جنّت سازدش ربّالفلق
هست تسبِیحت بهجاِی آب و گل
مرغ جنّت شد ز نفخِ صدقِ دل
کوه طور از نور موسِی شد به رقص
صوفِی کامل شد و رَست او زِ نقص
چه عجب گر کوه، صوفِی شد عزِیز
جسم موسِی از کلوخِی بود نِیز[1]
مصادِیقِی براِی شعور و ادراک موجودات عالم
بنابراِین، اِینکه ستون حنّانه از فراق رسول خدا به ناله درمِیآِید،[2]و ِیا درخت
[1].مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
[2]. مناقب آل أبِیطالب، ابنشهرآشوب، ج 1، ص 90؛ بحار الأنوار، ج 17، ص 380؛ صحِیح بخارِی، ج1، ص 220:
«جابر بن عبدالله قال: ”کان جِذعٌ ِیقوم إلِیه النّبِی صلِّی الله علِیه و آله و سلّم؛ فلمّا وُضِع له المنبرُ سَمِعنا للجِذعِ مثلَ أصوات العِشار حتِّی نزَل النّبِی صلِّی الله علِیه و آله و سلّم فوضَع ِیده علِیه.“»
«جابر بن عبدالله گفت: تنۀ درخت خرماِیِی بود که پِیغمبر خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم هنگام سخنرانِی بدان تکِیه مِیدادند. و هنگامِی که براِی پِیامبر خدا منبرِی ساخته و قرار دادند و حضرت بر منبر رفته و اِیراد سخن کردند، ما شنِیدِیم که از اِین تنۀ درخت خرما صداِی نالهاِی برخاست به مانند صداِی نالۀ شتر مادۀ حامله؛ تا اِینکه پِیامبر خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم از منبر پاِیِین آمدند و دست خوِیش را بر آن تنۀ درخت خرما نهادند تا او آرام گرفت.»
و سنگها به رسول خدا عرض ادب و سلام و اداءِ شهادت نمودهاند،[1]و ِیا اِینکه همزمان با تسبِیح و ذکر مولا امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در و دِیوار به ذکر و تسبِیح در مِیآمدند،[2]و ِیا اِینکه پس از شهادت سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام تا سه روز هر سنگِی را که از روِی زمِین برمِیداشتند خون تازه از زِیر آن نماِیان مِیشد،[3]و همِین مطلب را دربارۀ امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در بِیتالمقدس گفتهاند،[4]و اِینکه مرغابِیان هنگام خروج امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام دامن او را به منقار مِیگِیرند و نمِیگذارند حضرت به سمت مسجد حرکت کند،[5]همه و همه حکاِیت از اِین مرتبۀ شعور و معرفت دارد.
باد را بِیچشم اگر بِینش نداد
فرق چون مِیکرد اندر قوم عاد
چون همِیدانست مؤمن از عَدو
چون همِیدانست مِی را از کدو
آتش نَمرود را گر چشم نِیست
با خلِیلش چون تَجَشُّم کردنِی است
گر نبودِی نِیل را آن نور دِید
از چه قِبطِی را ز سِبطِی مِیگُزِید
گر نه کوه و سنگ با دِیدار شد
پس چرا داود با او ِیار شد
اِین زمِین را گر نبودِی چشمِ جان
از چه قارون را فرو خورد آنچنان
گر نبودِی چشمِ دل حَنّانه را
چون بدِیدِی هجر آن فرزانه را
سنگ رِیزه گر نبودِی دِیده وَر
چون گواهِی دادِی اندر مُشتْ دَر
اِی خِرَد، بَرکَش تو پَرُّ و بالها
سوره بر خوان زُلزِلَت زِلزالَها
[1]. الأمالِی، شِیخ طوسِی، ص 283؛ مناقب آل أبِیطالب، ابنشهرآشوب، ج 2، ص 326؛ بحار الأنوار، ج17، ص 373؛ ج 41، ص 251.
[2]. جهت اطلاع بِیشتر پِیرامون تسبِیح موجودات رجوع شود به شرح فصوص الحکم، قِیصرِی، ص 509.
[3]. کامل الزِّیارات، ص 160؛ مدِینة المعاجز، ج 4، ص 186.
[4]. شرح إحقاق الحق، ج 8، ص 763؛ ج 11، ص 487؛ ج 27، ص 406؛ ج 31، ص 416 و 417.
[5]. تارِیخ ِیعقوبِی، ج 2، ص 212؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 238.
در قِیامت اِین زمِین بر نِیک و بَد
کَِی ز نادِیده گواهِیها دهد؟
کِی تُحَدِّث حالَها و أخبارها
تُظهِرُ الأرضُ لَنا أسرارَها؟[1]
فرماِیش حکِیم بوعلِی سِینا راجع به وجود حِیات و ادراک در اجرام سماوِی
و بر همِین اساس است که حکِیم بوعلِی سِینا در نمط دهم ازاشارات، راجع به وجود حِیات و ادراک و نفوس در اجرام سماوِی، مطالبِی وزِین و متِین آورده است:
قد علِمتَ فِیما سلف أنّ الجزئِیاتِ منقوشةٌ فِی العالَم العقلِی، نقشًا علِی وجه کلِّی. ثم قد نبَّهتُ لأنّ الأجرامَ السماوِیّةَ لها نفوسٌ ذوات إدراکاتٍ جزئِیّة و إرادات جزئِیّة تصدرُ عن رأِیٍ جزئِیٍّ، و لامانِعَ لها من تصوُّر اللوازم الجزئِیّة لحرکاتِها الجزئِیّةِ من الکائنات عنها فِی العالم العنصرِیّ. ثمّ إن کان ما ِیلوحه ضربٌ من النظر، مستورًا إلّا علِی الرّاسخِین فِی الحکمة المتعالِیة (أنّ لها بعد العقول المفارقة الّتِی هِی لها کالمبادئ، نفوسًا ناطقةً غِیرَ منطبعةٍ فِی موادّها، بل لها معها علاقةٌمّا کما لنفوسنا مع أبداننا، و أنّها تنال بتلک العلاقة کمالًامّا) حقًّا، صار للأجسام السماوِیّة زِیادة معنًِی فِی ذلک، لتظاهر رأِیٍ جزئِیٍّ و آخرَ کلِّی.[2]
«پِیش از اِین، براِی شما روشن و معلوم گشت که صورت و نقش تمام حوادث خارجِیّه و امور طبِیعِیّه در عالم عقل کلِّی بهنحو کلِّیت و اجمال، بدون تفصِیل و بسط، موجود مِیباشد. و نِیز به اِین نکته تصرِیح کردِیم که تمامِی اجرام و کُرات آسمانِی داراِی نفوس درّاکۀ مختصّ به خود مِیباشند که هرکدام داراِی شعور و ادراک مخصوص به خود است، و در حرکات و تصرّفات خود با اراده و شعور و فهمِی که برخاسته از رأِی و نظر و در نفس آنها است، عمل مِینماِیند؛ و هِیچ مانعِی ندارد که آنها نسبت به حرکات و فعل و انفعالات و اطوار خود، داراِی علم و شعور و ادراک باشند و آنچه که از آنها در عالم مادّه به ظهور مِیرسد در نفس مجرّدۀ آنها منقوش گردد (و اطّلاع اِین نفوس بر صور اِین حوادث مادِّی، اطّلاع تجرّدِی و ملکوتِی باشد.)
بناءًعلِیهذا، اگر نظرِیّۀ وجود نفوس ناطقه براِی اجرام سماوِی، که براِی
[1].مثنوِی معنوِی، دفتر چهارم.
[2]. شرح الإشارات و التّنبِیهات، ج 3، ص 399.
بسِیارِی از افراد قابل ادراک نِیست مگر آنکه روح و جانش متوغّل در حکمت متعالِیه و قلب و ضمِیرش منوّر به انوار الهِیّه شده است، (که آن نفوس، پس از عقول مفارقه ِیک نحوه تعلّقِی به اجسام و أجرام سماوِی خود دارند، درست مانند تعلّق و ارتباطِی که نفوس ما نسبت به ابدان ما دارند، که اِین تعلّق و ارتباط با حلول در أبدان و أجرام منافات دارد؛ و اِین نفوس فلکِی بهواسطۀ اِین ارتباط، به ِیک نوع کمال و رشد وجودِی مختصّ به خود مِیرسد) حق و واقع باشد، در اِینصورت، أجرام و اجسام سماوِی داراِی ارزش و اعتبار مضاعف خواهند شد؛ زِیرا از ِیک طرف داراِی ادراک و شعور جزئِی، و از ِیک طرف متّصل بر عقل کلِّی و ادارک کلِّی خواهند بود....»
اِین نکتۀ غرِیب و کلام رفِیع از مثل شِیخالرّئِیس ـرحمة الله علِیهـ بسِیار حائز توجّه و تأمّل است که چگونه ِیک حکِیم و فِیلسوف که کشف حقاِیق عالم وجود را بهواسطۀ قوۀ عاقله و تنظِیم قِیاسات و ترکِیب قضاِیاِی منطقِیّه مِیداند، به اِین مرتبه از کشف و مشاهدۀ اهل معرفت و عرفان نائل آمده، و از رمز و راز و اسرار عالم خلقت اِینگونه پرده برمِیدارد.
عشق تمام موجودات عالم هستِی به خداِی متعال و مبدأ هستِیکلام صدرالمتألّهِین در وجود تعلّق و عشق موجودات به حق تعالِیٰ
مرحوم صدرالمتألّهِین شِیرازِی ـقدّس الله رمسهـ در بحث وجود تعلّق حقِیقِی و عشق موجودات به خداِی متعال و مبدأ هستِی چنِین مِیفرماِید:
الفصل 15 فِی إثبات أنّ جمِیع الموجودات عاشقة لِلّه سبحانه، مشتاقة إلِی لقائه و الوصول إلِی دار کرامته:
اعلَم أنّ الله سبحانه قد قرَّر لکلّ موجود من الموجودات العقلِیّة و النفسِیّة و الحسِّیة و الطبِیعِیّة کمالًا، و رکَّز فِی ذاته عشقًا و شوقًا إلِی ذلک الکمال و حرکةً إلِی تتمِیمه. فالعشق المجرّد عن الشوق ِیختصّ بالمفارقات العقلِیّة الّتِی هِی بالفعل من جمِیع الجهات. و لغِیرها من أعِیان الموجودات الّتِی لاتخلو عن فقد کمال و فِیها القوة و الاستعداد، عشقٌ و شوقٌ إرادِیٌّ بحسبه أو طبِیعِیٌّ بحسبه علِی تفاوت درجات کلٍّ منهما، ثم حرکةٌ تناسب ذلک المِیل إمّا نفسانِیّةٌ أو جسمانِیّةٌ؛ و الجسمانِیّة إمّا کِیفِیّة کما فِی المرکّبات الطبِیعِیّة، أو کمِّیة کما فِی
الحِیوان و النبات خاصّةً، أو وضعِیّةٌ کما فِی الأفلاک، أو أِینِیّةٌ کما فِی العناصر.[1]
«فصل پانزده؛ در اثبات عشق جمِیع موجودات به خداِی سبحان است و اِینکه همۀ اشِیاء در جوهرۀ ذات خود مشتاق به لقاِی پروردگار در رسِیدن به جاِیگاه و منزلگاه کرامت و لطف او هستند:
بدان که خداِی متعال در ذات جمِیع موجودات امکانِیّه ـاعمّ از جواهر مجرّدۀ عقلِیّه و نفسِیّه و نِیز مخلوقات حسِّیه و طبِیعِیّهـ کمال و فعلِیّتِی را قرار داده است، و در فطرت آنها عشق و شوق به اِین مرتبۀ کمالِی را مقرّر فرموده است، و تمام اِین موجودات براِی تحصِیل اِین رتبۀ از کمال، در حرکت و تکاپو مِیباشند.
پس عشق مجرّد از شوق، اختصاص به موجودات مجرّدۀ عقلِیّه و مفارقات دارد؛ زِیرا وجود مفارقات عقلِیّه به مرتبۀ فعلِیّت تامّه از جمِیع جهات نقص و فقدان رسِیده است و در همان مرتبۀ وجودِی خود با همان سعه و محدودِیّت ذاتِی، دِیگر جنبۀ نقص و انتظار براِی آنان متصوّر نمِیباشد؛ فلهذا حِیثِیّت استعدادِیّه که موجب شوق به فعلِیّت کمالِیّه است در آنها منتفِی مِیباشد و وجود آنها متوغّل در عشق به مبدأ لاِیزال در همان حدّ وجودِی آنها است.
و امّا غِیر مجرّدات عقلِیّه از اقسام و اعِیان موجودات، که وجود آنان آمِیختهاِی از فعلِیّت و استعداد نسبت به جهات نقص و فقدان کمال مِیباشد، داراِی عشق و شوق ارادِی در موجودات نفسِیّه، و طبِیعِی در موجودات طبِیعِیّه مِیباشند؛ و اِین مرتبه بر حسب اختلاف درجات آنها در وجود و استفاده از لوازم و آثار ثبوتِیّۀ وجود مختلف است. آنگاه حرکت و سِیر به سوِی اِین مرتبۀ کمال در موجودات نفسِیّه، طبِیعتاً نفسانِی و در غِیر آنها طبِیعِی و جسمانِی خواهد بود. و حرکت در جسمانِیّات نِیز بر انواعِی تقسِیم مِیگردد: کِیفِی در اجسام غِیر جاندار و حساس، و کمِّی در حِیوانات و نباتات، و وضعِی در افلاک، و مکانِی در عناصر طبِیعِی.»
[1]. الحکمة المتعالِیة، ج 7، ص 147.