روزِی در مجلس مرحوم علاّمه طباطبائِی ـرضوان الله علِیهـ بودم که به مناسبتِی فرمودند:
اگر اِین آقاِیان به ما ِیهودِی و نصارِی بگوِیند، بهتر از اِین است که ما را مورد خطاب: «وحدت وجودِی» قرار دهند![1]
شرح و توضِیح مسئلۀ وحدت وجود و پاسخ به اِیرادها و اشکالات از ناحِیۀ غِیر مطّلعِین، در مبحث سِی و ِیکم و سِی و دوّم از کتاب الله شناسِی حضرت والد معظم ـروحِی فداهـ به طور مستوفاه آمده است؛ بنابراِین ما عِین همان مطلب را در اِینجا ذکر مِینماِیِیم:
مبحث سِی و ِیکم و سِی و دوّم از کتاب الله شناسِی در باب وحدت وجودأعوذ بالله من الشِّیطان الرّجِیم
بسم الله الرّحمن الرّحِیم
و صلِّی الله علِی سَِیّدِنا محمّدٍ و آله الطِّیّبِینَ الطّاهرِین
و لعنة الله علِی أعدائِهِم أجمعِین من الآنَ إلِی قِیامِ ِیَومِ الدِّین
و لاحَولَ و لاقوّة إلّا بِاللهِ العلِیِّ العظِیم
قال اللهُ الحکِیمُ فِی کتابِه الکرِیم:
(اللَّهُ خَالِقُ كُلِّ شَيْءٍ وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ وَكِيلٌ).[2]
(آِیۀ شصت و دوم، از سورۀ زُمر: سِی و نهمِین سوره از قرآن کرِیم)
«خداوند است آفرِینندۀ تمام چِیزها، و اوست که بر تمام چِیزها حافظ و نگهبان است.»
و پس از اِین آِیه، آِیات مبارکات ذِیل وارد است:
[1]. رجوع شود به توحِید علمِی و عِینِی، ص 327.
[2]. در أقرب الموارد آورده است:
«الوکِیل: فعِیلٌ بمعنِی مفعولٍ، لأنّه مَوکولٌ إلِیه؛ و قد ِیکون للجمعِ و الأُنثَِی؛ و قد ِیکون بمعنِی فاعل إذا کان بمعنَِی الحافظ. و وُصِفَ به اللهُ تعالِی؛ و منه: ”حَسبُنا اللهُ و نِعمَ الوکِیل.“ و قِیل هو هنا بمعنَِی الکافِی الرّازق. و الجمعُ وُکلاء.»
(لَهُ مَقَالِيدُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ اللَّهِ أُولَئِكَ هُمُ الْخَاسِرُونَ * قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّي أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجَاهِلُونَ * وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ وَلَتَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ * بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَكُنْ مِنَ الشَّاكِرِينَ * وَمَا قَدَرُوا اللَّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالْأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ).
«از اختصاصات اوست کلِیدهاِی خزائن آسمانها و زمِین. و کسانِی که کافر شدهاند به آِیات خداوند، تحقِیقاً و واقعاً فقط اِیشانند زِیانکاران و خسارتزدگان*
بگو (اِی پِیامبر): آِیا شما مرا امر مِیکنِید که غِیر خدا را بپرستم، اِی گروه سفِیهان و نادانان؟!*
با وجود آن که به سوِی تو و به سوِی پِیغمبران پِیشِین از تو وحِی شده است که هر آِینه اگر غِیر خدا را پرستش کنِی، عملت نابود مِیگردد؛ و البتّه در آنصورت تو از زِیانکاران خواهِی بود* بلکه تنها خدا را عبادت کن و از سپاسگزاران باش*
(افرادِی که غِیر خدا را مِیپرستند و ِیا فِیالجمله براِی وِی اثرِی در جهان و عالم اِیجاد معتقدند) قدر و قِیمت خدا را آنطور که باِید و شاِید تقدِیر نکردهاند، درحالِیکه تمامِی زمِین در روز بازپسِین در ِیدِ قدرت اوست، و آسمانها در دست سلطنت و اقتدار او پِیچِیده شده است. پاک و منزّه و مقدّس است او، و بلند مرتبه و عالِی درجه است از آنچه را که براِی وِی شرِیک قرار مِیدهند (ِیا به شرک جلِی و ِیا به شرک خفِی، همچون کسانِی که براِی اشِیاء و افعال خارجِیّه اثرِی را قائلاند، و بدون حِیطۀ خالقِیّت پروردگار، آنها را مؤثّر در عالم وجود و قضاء و قدر مِیدانند).»
حق سبحانه و تعالِیٰ، عِین وجود و حقِیقت هستِی است
آِیت ربّانِی و حکِیم متألّه صمدانِی و عارف محقّق و فقِیه مدقّق، ملاّ محمّدمحسن فِیض کاشانِی ـقدس الله تُربتَهـ فرموده است:
«کلمةٌ بِها ِیَتبِیَّنُ معنَِی الوجودِ و أنّه عَِینُ الحق سبحانه؛ ”گفتارِی که با آن روشن مِیگردد معناِی وجود و اِینکه وجود عِین حق سبحانه مِیباشد“:
شکّ نِیست که هرچه غِیر هستِی است، در هست شدن و هست بودن محتاج است به هستِی. و هستِی به خود هست، نه هستِی دِیگر. و هرچه محتاج است، نه حق است.
پس حق عِین هستِی باشد که به خود هست است و همۀ چِیزها به او هستند. چون نور که به نفس خود روشن است نه به روشناِیِی دِیگر؛ و روشناِیِی همۀ چِیزها بدوست. پس همۀ چِیزها به حق محتاجاند و حق از همه چِیز غنِی؛(وَاللَّهُ الْغَنِيُّ وَأَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ).[1]
گوِیم سخن نغز که مغز سخن است
هستِی است که هم هستِی و هم هست، کُن است
و از اِینجا ظاهر مِیشود سرّ معِیّت حق با اشِیاء؛ چه هِیچ چِیز بِیهستِی نمِیتواند بود. و از اِینجا نِیز ظاهر مِیشود که هستِی، واجبالوجود است و قائم به ذات خود و متعِیّن به ذات خود؛ چه اگر ممکن بودِی ِیا قائم به غِیر ِیا متعِیّن به غِیر، محتاج بودِی به غِیر. و غِیر هستِی کائنًا ما کان، محتاج است به هستِی. پس ”تقدّم شِیء بر نفس“ لازم آمدِی. پس هرچه جز هستِی است قائم است به هستِی، و هستِی قائم نِیست به هِیچ چِیز.
پس هستِی که عِین حق است، دلِیل است بر حق؛ کما قال أمِیرالمؤمنِین: ”دَلَّ عَلِی ذاتِهِ بِذاتِه.“[2]
چون دهان دلبران در هست و نِیست
خود به بود خود گواهِی مِیدهد
و از آنچه گفتِیم معلوم شد که هستِی بسِیط است من جمِیع الوجوه؛ چه اگر مرکّب بودِی محتاج بودِی به اجزاء، و هرِیک از اجزاء محتاج بودِی به او، پس ”تقدّم شِیء بر نفس“ لازم آمدِی. و نِیز معلوم شد که ”هستِی“ نه همِین معناِی مصدرِی ذهنِی است که از آن تعبِیر به کَون و حُصول و تحقّق کنند؛ چراکه اِین
[1]. قسمتِی از آِیۀ آخر، از سورۀ (47) محمّد.
[2]. فقرهاِی است از دعاِی صباح. ِیعنِی: «(اِی کسِی که) راهنما و دلِیل خودش، خودش بوده است!»
امرِی است اعتبارِی که وجود ندارد الاّ در ذهن و به اعتبار معتبِر. و ”هستِی“ ـچنانکه گفتِیمـ محقِّق حقاِیق و مُذوِّت ذوات و محتاجٌ إلِیه اشِیاء است؛ و اِین معناِی ذهنِی، وجهِی است از وجوه و عنوانِی است از عنوانات او.
و چون ”هستِی“ متعِیّن به ذات خود است، مفهوم کلِّی نتواند بود که او را افراد متعدّده باشد؛ چه ممتنع است تعدّد و انقسام مر حقِیقت شِیء را الاّ به امرِی خارج از آن حقِیقت، که موجب تعِیّن افراد او شود و مُمِیِّز بعض از بعض باشد. و لذلک قِیل:
”صِرفُ الوجودِ الّذِی لاأتمَّ منه، کلّما فرَضتَهُ ثانِیًا فإذا نظَرتَ فهوَ هو(شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ).[1]“
هم توِیِی اِی قدِیم فرد إله
وحدت خوِیش را دلِیل و گواه
شهِد الله بشنو و تو بگو
وحدَهُ لا إله إلّا هو»[2]
گفتار فِیض کاشانِی (قدّه) در جمع بِین ظهور و خفاء خداوند
و همچنِین فرماِید:
«کلمةٌ بها ِیُجمَع بِین ظهورِه سبحانه و خفائِه؛ ”گفتارِی که بدان مِیان اِین دو صفت مختلف: ظهور خداِی سبحان و پنهان بودنش مِیتوان جمع نمود“:
هستِی او پِیداتر از هستِی ساِیر اشِیاء است؛ زِیرا که هستِی او به خود پِیدا، و هستِی ساِیر اشِیاء بدو هوِیداست. چنانکه مِیفرماِید:(اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ)؛[3]چه نور، چِیزِی را گوِیند که به خود پِیدا، و پِیداکنندۀ ساِیر اشِیاء باشد.
همه عالم به نور اوست پِیدا
کجا او گردد از عالم هوِیدا
زهِی نادان که او خورشِید تابان
به نور شمع جوِید در بِیابان
اشِیاء بِیهستِی، عدم محضاند، و مبدأ ادراک همه هستِی است؛ هم از جانب مُدرِک و هم از جانب مُدرَک. و هرچه را ادراک کنِی اوّل هستِی مدرَک مِیشود و اگرچه از ادراکِ اِین ادراک غافل باشِی، و از غاِیت ظهور مخفِی ماند.
[1]. صدر آِیۀ 18، از سورۀ (3) آلعمران.
[2]. کلماتٌ مکنونة من علومِ اهل الحکمةِ و المعرفة، انتشارات فراهانِی، ص 12 و 13؛ طبع مظفّرِی، ص 16 و 17.
[3]. صدر آِیۀ 35، از سورۀ (24) النّور.
ادراک مُبصَر بِیواسطۀ نورِ دِیگر چون شعاع، صورت نبندد؛ و با آنکه شعاع از غاِیت ظهور در آنحالت غِیر مرئِی مِینماِید، تا طائفهاِی انکار آن مِیکنند. نورِی که واسطۀ ادراک شعاع بود، بر آن قِیاس باِید کرد.
(نُورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ يَشَاءُ).[1]
ِیا من هو اختَفِیٰ لِفَرطِ نوره، الظّاهرُ الباطنُ فِی ظهوره
قال بعضُ العلماءِ: ”لاتتعجَّب من اختفاءِ شِیءٍ بسببِ ظهورِه؛ فإنّ الأشِیاءَ إنّما تُستَبانُ بأضدادها، و ما عَمَّ وجودُهُ حتِّی لاضِدَّ له، عَسُرَ إدراکُه. فلو اختلَف الأشِیاءُ فَدَلَّ بعضُها علَِی اللهِ دون بعض، أُدرِکتِ التّفرِقةُ علِی قربٍ؛ و لمّا اشترَکت فِی الدَّلالة علِی نسَقٍ واحد، أُشکِلَ الأمر!
و مثاله نورُ الشّمس المُشرِقُ علِی الأرض. فإنّا نعلَمُ أنّه عَرَضٌ من الأعراض ِیحدُثُ فِی الأرض و ِیزول عندَ غِیبة الشّمس. فلو کانت الشّمسُ دائمةَ الإشراقِ لاغروبَ لها، لکُنّا نظُنّ أن لاهِیئةَ فِی الأجسام إلّا ألوانُها، و هِی السّوادُ و البِیاض؛ فأمّا الضّوءُ فلانُدرِکه وحدَهُ. لکن لمّا غابت الشّمسُ و أُظلِمت المواضعُ، أُدرِکت تفرِقةٌ بِین الحالتِین، فعَلِمنا أنّ الأجسامَ قد استضاءَت بضوءٍ، و اتّصَفَت بصفة فارَقَتها عند الغروب. فعرَفنا وجودَ النّور بعدمه؛ و ما کنّا نطّلِع علِیه لولا عدمه إلّا بعُسرٍ شدِیدٍ، و ذلک لمشاهَدَتِنا الأجسامَ متشابهةً غِیر مختلفةٍ فِی الظَّلام و النّور. هذا مع أنّ النّورَ أظهرُ المحسوساتِ، إذ به ِیُدرَک سائرُ المحسوسات.
فما هو ظاهرٌ بنفسه و هو مُظهِرٌ لغِیره، انظُر کِیف تُصُوِّر استِبهامُ أمره بسببِ ظهورهِ لولا طرِیانُ ضدِّه! فإذن الحق سبحانه هو أظهَرُ الأُمور و به ظَهَرَتِ الأشِیاءُ کلُّها. ولو کان له عدمٌ أو غِیبةٌ أو تَغَِیُّرٌ لانهَدَمَتِ السّماواتُ و الأرضُ و بَطَل المُلکُ و الملکوتُ و لأُدرِکتِ التّفرِقةُ بِینَ الحالتِین! ولو کان بعضُ الأشِیاءِ موجودًا به و بعضُها موجودًا بغِیرِه، لأُدرِکت التّفرقةُ بِینَ الشَِیئَِین فِیالدّلالة، ولکن دلالَتهُ عامَّةٌ فِی الأشِیاء علِی نسَقٍ واحدٍ و وجوده دائمٌ فِی
[1]. قسمتِی از آِیۀ 35، از سورۀ (24) النّور:
«آن نور زجاجه نورِی است بر نور، که بس عظِیم و درخشنده است. خداوند براِی نورش هداِیت مِیکند هرکه را که بخواهد.»
الأحوال ِیستحِیل خِلافُه؛ فلا جرَمَ أورَثَ شدّةُ الظّهور خفاء.“[1]
[1]. «بعضِی از علما گفتهاند: تعجّب مکن از پنهانبودن چِیزِی به سبب ظهور آن؛ زِیرا که اشِیاء بهواسطۀ اضدادشان شناخته مِیشوند، لهذا آن چِیزِی که وجودش گسترده است بهطورِیکه ضدِّی ندارد، ادراک آن مشکل است. بنابراِین اگر اشِیاء مختلف بودند و بعضِی از آنها بر خداوند دلالت مِینمودند و بعضِی دلالت نمِینمودند، اِین تفرقه بهزودِی ادراک شده و دلالت صورت مِیگرفت؛ امّا از آنجا که در دلالت بر خدا بر نَهج واحد مِیباشند، لهذا امر دلالت سخت مِیشود.
و مثال اِین مطلب نور خورشِید است که بر زمِین مِیتابد. زِیرا ما مِیدانِیم اِین نور عَرَضِی است از أعراض که در زمِین پِیدا مِیشود و بهواسطۀ غائب شدن خورشِید زائل مِیگردد. پس اگر خورشِید پِیوسته مِیتابِید و غروبِی در پِی نداشت، تحقِیقاً ما مِیپنداشتِیم که هِیئتِی براِی اجسام موجود نِیست مگر رنگهاِی آنها که عبارت باشد از سِیاهِی و سپِیدِی؛ و امّا براِی نور و درخشش راهِی نداشتِیم که آن را بهتنهاِیِی ادراک نماِیِیم. ولِیکن وقتِی که خورشِید غروب کرد و مواضع زمِین تارِیک شد، ما فرق مِیان دو حالت را مِیفهمِیم و ادراک مِیکنِیم که اشِیاء خارجِیّه با نور، منوَّر و روشن گشته بودند و متّصف به صفتِی شده بودند که در هنگام غروب، از آن صفت مفارقت نمودهاند. پس وجود نور را به عدمش و پِیداِیشش را به پنهانِیش مِیفهمِیم. و ابداً امکان نداشت ما اطّلاع بر نور حاصل کنِیم اگر عدمِی را در دنبال خود نداشت، مگر با مشقّت شدِید. و آن بدِین جهت بود که ما همۀ اجسام را متشابه با هم مشاهده کرده و در نور و ظلمت مختلف نمِیدِیدِیم؛ با آنکه نور از جمِیع محسوسات ظاهرتر است، چراکه بهواسطۀ آن است که بقِیّۀ محسوسات ادراک مِیشوند.
بناءًعلِیهذا آنچه را که ظاهر است به خودِی خود و ظاهرکنندۀ غِیر خود مِیباشد، خوب بنگر که چگونه بهواسطۀ ظهورش اگر طَرَِیان عدمش در مِیان نمِیبود، امرش مبهم مِیگردِید!
بنابراِین بدان که: حق سبحانه از همۀ امور ظاهرتر است بهطورِیکه اشِیاء بهواسطۀ او ظاهرند. و اگر براِی وِی عدمِی ِیا غِیبتِی ِیا تغِیّرِی مِیبود، آسمانها و زمِین منهدم مِیگشت و عالم ملک و ملکوت باطل مِیشد و تحقِیقاً تفرقه در مِیان دو حالت وجود و عدم قابل ادراک مِیبود! و اگر بعضِی از اشِیاء به او موجود بودند و بعضِی به غِیر او، باز تفرقه مِیان آن دو شِیء قابل ادراک مِیبود در دلالت بر هستِی خداوند؛ ولِیکن چون دلالت او بر اشِیاء، بر نَهج و نَسق واحدِی است و وجود او در جمِیع حالات دوام دارد بهطورِیکه خلاف آن مستحِیل است، بنابراِین شدّت ظهور وِی مورِث و موجِد خفاِی او گشته است.»
روحِی است بِینشان و ما غرقه در نشانش
جانِی است بِیمکان و سر تا قدم مکانش
خواهِی که تا بِیابِی ِیک لحظهاِی مجوِیش
خواهِی که تا بدانِی ِیک لحظهاِی مدانش
* * *
خَفِیٌّ لإفراطِ الظّهورِ تَعَرَّضَت
لإدراکِهِ أبصارُ قَومٍ أخافِشِ
و حَظُّ العُِیونِ الزُّرقِ من نور وجهِهِ
لِشدّتِهِ حَظُّ العُِیونِ العَوامِشِ[1]
* * *
اِی تو مخفِی در ظهور خوِیشتن
وِی رُخت پنهان به نور خوِیشتن
لقد ظهَرتَ فلا تَخفِی علِی أحدٍ
إلّا عَلِی أکمَهٍ لاِیعرِفُ القمرا
لکن بطَنتَ بما أظهَرتَ مُحتَجِبًا
و کِیف ِیُعرَفُ من بالعُرفِ إستَتَرا[2]
حجابِ روِی تو هم روِی توست در همه حال
نهانِی از همه عالم ز بس که پِیداِیِی
أمِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام: «ظاهرٌ فِی غِیبٍ و غائبٌ فِی ظهور»
[1]. «خداوند پنهان است بهواسطۀ شدّت ظهور او. براِی دِیدار و ادراک او چشمهاِی جماعتِی که ضعِیفالبصر بودند متعرّض گشتند.
و بهره و نصِیب چشمان کافران زاغ چشم از شدّت نور سِیماِی او، به قدر بهره و نصِیب چشمان ضعِیف و رَمَد آلودهاِی است که در اکثر اوقات آب از آن جارِی است.»
[2]. «تحقِیقاً هر آِینه تو چنان ظاهر شدِی که بر هِیچکس پنهان نِیستِی مگر بر آن کور مادرزادِی که ماه تابان را نمِیشناسد.
ولِیکن بهواسطۀ خودِ ظهورت پنهان شدِی؛ پس چگونه امکان دارد که شناخته شود آن کس که خود شناسائِی علّت پنهانِی او گردِیده است؟»
قال أمِیرالمؤمنِین: ”لمتُحِط به الأوهامُ؛ بل تَجَلِّی لها بها، و بها امتنَعَ منها.“[1]
و قال: ”ظاهرٌ فِی غِیبٍ و غائبٌ فِی ظهور.“[2]
و قال: ”لاِیَجِنُّهُ البُطونُ عن الظّهور، و لاِیَقطَعُهُ الظّهورُ عن البُطون. قرُب فَنَأِی، و عَلا فَدَنا، و ظهَر فَبَطَنَ، و بَطَنَ فَعَلَنَ، و دانَ و لمِیُدَن؛ أِی ظهَر و غَلَبَ و لمِیُغلَب.“[3]
و روَِی الشِّیخ الصّدوقُ فِی معانِی الأخبار بإسناده عنه: ”قال: قال رسولالله صلِّی الله علِیه و آله و سلّم: التَّوحِیدُ ظاهرُه فِی باطنِه، و باطنُه فِی ظاهره؛ ظاهرُه مَوصوفٌ لاِیُرِی، و باطنُه مَوجودٌ لاِیَخفِی؛ ِیُطلَبُ بکلِّ مکانٍ، و لمِیَخلُ منه مکانٌ طرفةَ عَِینٍ؛ حاضرٌ غِیرُ محدود، و غائِبٌ غِیرُ مفقود.“[4]
قال بعضُهم: ”ما ظَهَرَ بشِیءٍ من المظاهِر إلّا و قد احتَجَبَ به، و ما احتجَبَ بشِیءٍ إلّا و قد ظَهَرَ فِیهِ.“[5]
[1]. «حضرت امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام فرمودند: اندِیشهها و قواِی متخِیّلۀ انسانِی نمِیتواند بر او احاطه نماِید؛ بلکه مطلب از اِین قرار است که خداوند بهوسِیلۀ خودِ اِین افکار بر آنها ظاهر شده است، و بهوسِیلۀ خود اِین افکار نِیز از آنها پنهان گشته است.»
[2]. «و فرمود: آشکار است در عِین پنهانِی، و پنهان است در عِین آشکارائِی.»
[3]. «و فرمود: پنهانِیش وِی را از آشکارا بودن باز نمِیدارد، و آشکارا بودنش او را از پنهانِیش جدا نمِیسازد. نزدِیک است در عِین دورِی، و بلند است در عِین پستِی، و آشکار است در عِین پنهانِی، و پنهان است در عِین آشکارائِی، و جزا مِیدهد بدون آنکه کسِی او را جزا دهد؛ ِیعنِی آشکارا مِیشود و غلبه پِیدا مِیکند بدون آنکه مغلوب گردد.»
[4]. «و شِیخ صدوق در معانِی الأخبار با سند خود از حضرت امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام رواِیت کرده است که وِی گفت: رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله و سلّم گفت: ”توحِید، ظاهرش در باطنش مِیباشد، و باطنش در ظاهرش مِیباشد؛ ظاهرش به وصف مِیآِید امّا دِیده نمِیشود، و باطنش وجود دارد امّا پنهان نمِیباشد؛ در هر محل و مکانِی وجود دارد، و هِیچ محل و مکانِی حتِّی در ِیک بازگشت نور و شعاع چشم، از او فارغ و خالِی نِیست؛ حاضر است بدون اندازه و حد، و پنهان است بدون عدم و نِیستِی.“»
[5]. «بعضِی از عرفاء گفتهاند: ”در هِیچ ِیک از مظاهر، ظهور پِیدا نمِیکند مگر آنکه بهواسطۀ خود آن مظهر پنهان مِیشود؛ و پنهان نمِیشود از چِیزِی مگر آنکه در خود آن چِیز ظهور پِیدا مِیکند.“»