و فِی کلِّ شِیءٍ له آِیةٌ
تدُلُّ علِی أنّه واحدُ
محِیِیالدِّین گوِید:
و فِی کلِّ شِیءٍ له آِیةٌ
تدُلُّ علِی أنّه عَِینُهُ
و سپس از اِین صرِیحتر و عظِیمتر سروده، و به مطلبِی أعجب تحامل و تقحّم نموده است؛ آنجا که گفته است:
سبحانَ من حَجَّبَ ناسوتَهُ
نورُ سَنا لاهوتِهِ الثّاقِبِ
ثمّ بدا فِی خَلقِهِ بارِزًا
بِصورةِ الآکِلِ و الشّارِبِ
و بسِیارِی از شعراِی عرب و عرفاِی آنها در قرون وسطِی اِین راه سخت و
کمرشکن را پِیمودهاند؛ آنان که لوا و راِیت اِیشان را ابنفارض[1]در اکثر از اشعار خودش بهخصوص در تائِیّۀ صغرِی و تائِیّۀ کبراِیش به دوش کشِیده است. او مِیگوِید:
هو الواحدُ الفردُ الکثِیرُ بنفسِه
و لِیس سِواهُ إن نظَرتَ بدقَّةِ
بدا ظاهرًا للکلِّ فِی الکلِّ بَِینَنا
نُشاهِده بالعَِینِ فِی کلِّ ذرّةِ
بناءًعلِیهذا جمِیع موجودات مُشاهَد و محسوس، از ذرّۀ حقِیر تا کوه مرتفع، و از عرش بالا تا خاک پست، همه و همه اطوار او و انوار او و مظاهر او و تجلِّیات او مِیباشند. اوست وجود مطلق، و چِیزِی جز او نِیست.
اگر به آنها بگوِیِی: پس اصنام و اوثان چه خواهند شد؟! پاسخت را عارف شبسترِی مِیدهد که:
مسلمان گر بدانستِی که بت چِیست
بدانستِی که دِین در بتپرستِی است
و اگر بگوِیِی: قاذورات و نجاسات چه مِیشوند؟! مِیگوِیند: نور خورشِید چون بر نجاست بِیفتد، آن همان نور و پاک و طاهر است و نجاست ابداً در آن اثرِی نمِیگذارد.
نور خورشِید ار بِیفتد بر حَدَث
نور همان نور است نَپذِیرد خَبَث
عرفاء شامخِین بدِین تمثِیلات و تقرِیبات اکتفا ننمودهاند، بلکه با سلطان برهانِ ساطع اِین نظرِیّه را که از عقول فرار مِیکند، بر افکار و اندِیشهها جارِی ساخته و آنها را در مقابل خود خاضع کردهاند.
برهان وحدت موجود، و ردّ شبهات واردۀ بر آن
بِیان و کِیفِیّت برهان بر وحدت موجود با تنقِیح و توضِیحِی که ما مِیدهِیم، پس از ذکر دو مقدّمۀ کوتاه حاصل مِیگردد:
مقدّمۀ اول: وجود و عدم با ِیکدگر نقِیضاند؛ و دو چِیز نقِیض، با همدگر جمع نمِیشوند و ِیکِی از آنها بالضّروره دِیگرِی را قبول نمِیکند. پس وجود، قبول عدم نمِینماِید و عدم، قبول وجود نمِیکند (ِیعنِی محال است که موجود،
[1]. شرف الدِّین أبوالقاسم عمر بنعلِی حموِی مصرِی، عارف مشهور، صاحب قصِیدۀ تائِیّه. وِی در سنۀ 632 ه. در قاهره وفات کرده است. (تعلِیقه)
معدوم گردد و محال است که معدوم، موجود شود)؛ وگرنه لازم آِید که چِیزِی ضدّش و نقِیضش را قبول کند، و محال بودن اِین امر از بدِیهِیّات است.
مقدّمۀ دوم: قلب کردن و برگرداندن حقاِیق محال است. لهذا حقِیقت انسان محال است که سنگ شود، و حقِیقت سنگ محال است که انسان گردد. و اِین مسئله براِی کسِی که در آن تدبّر نماِید، از اوضحِ واضحات است. بنابراِین عدم محال است که وجود شود، و وجود محال است که عدم گردد.
اِینک بعد از بِیان و وضوح اِین دو مقدّمه مِیگوِیِیم: اگر براِی اِین کائنات و اشِیاء محسوسه، از ناحِیۀ خودشان وجودِی بود، محال بود که قبول عدم را بنماِیند؛ چراکه چون به طبِیعت عدم بنگرِیم، منافِر با وجود و ضدّ با وجود است، با وجودِی که ما بالعِیان مِیبِینِیم که اِین اشِیاء موجود و معدوم مِیگردند و آشکارا و فانِی مِیشوند.
موجود در وحدتِ موجود، حقّ ازلِی است؛ و جمِیع کائنات، اطوار و شئون او
بنابراِین ابداً چارهاِی ندارِیم از آنکه ملتزم شوِیم به آنکه آنها موجود نِیستند، و چِیزِی موجود نمِیتواند باشد مگر وجود واجب ازلِی حق؛ آن کسِی که مستحِیل است بر آن، اِینکه بر طبِیعت ذات مقدّسش عدم طارِی شود. و جمِیع آنچه را که مشاهده مِیکنِیم از اِین کائناتِی که بر حسب قوّۀ وَهم و خِیال، آنها را موجود مِیدانِیم و مِیپندارِیم، همۀ آنها اطوار او و مظاهر او هستند که افاضه مِیکند و به خود مِیگِیرد، باقِی مِیگذارد و فانِی مِیکند، مِیگِیرد و مِیدهد، و اوست منعکنندۀ عطابخش، و جمعکنندۀ گسترنده؛(وَهُوَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ)،[1](كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ).[2]
و همگِی اشِیاء عبارتاند از تجلِّیات او و ظهورات او و اشراقات او و انوار او؛
[1]. سوره مائده (5) آِیه 120؛ سوره هود (11) آِیه 4.
[2]. آِیۀ 88، از سورۀ (28) القصص:(وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَهًا آخَرَ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)؛
«و با خداوند خداِی دِیگرِی را مخوان! هِیچ معبودِی نِیست بهجز او. تمام اشِیاء الآن نِیست و نابودند مگر وجه او. اختصاص به او دارد حُکم، و به سوِی اوست که شما بازگشت مِیکنِید.»
و جمِیع کائنات بدون استثناء منسوباند به او با اضافۀ إشراقِیّه، نه اضافۀ مَقولِیّه (اضافۀ اشراقِیّه داراِی دو جانب و دو طرف مِیباشد، نه سه جانب و سه طرف).
و چه آنکه بگوِیِیم: اِین برهان برهانِی است سخت همچون سنگ محکم و صمّاء، و کسِی را ِیاراِی ابطال آن نمِیباشد، و ناخنهاِی خدشه را قدرت مسِّ آن نِیست؛ ِیا آنکه بگوِیِیم: براِی مناقشه در آن مجالِی وجود دارد؛ علِی کلِّ تقدِیر و بر هر فرض و پندار، اِین برهان، برهانِی است منطقِی بر اصول حکمت و منطق.
تازه اِین برهان و دلِیل، غِیر از شهود و مکاشفه و عِیانِی است که عرفاء بالله در اِین مقام ادّعا مِیکنند. آرِی، آن عِیان و شهود از دلِیل و برهان، برتر و عالِی رتبهتر است؛ چون معتقدند که دلِیل، عصاِی مرد نابِیناست:
پاِی استدلالِیان چوبِین بود
پاِی چوبِین سخت بِیتمکِین بود
* * *
زهِی احمق که او خورشِید تابان
به نور شمع جوِید در بِیابان
در آنجاِیِی که نور حق دلِیل است
چه جاِی گفتگوِی جبرئِیل است
”سُبحانَکَ، أ ِیَکونُ لِغَِیرِکَ مِنَ الظُّهورِ ما لَِیسَ لَکَ حتِّی ِیَکونَ هو المُظهِرَ لَکَ؟!
متِی غِبتَ حتِّی تَحتاجَ إلِی دَلِیلٍ ِیَدُلُّ عَلَِیکَ؟! و متِی بَعُدتَ حتِّی تَحتاجَ إلِی ما ِیوصِلُنا إلَِیکَ؟! عَمِیَت عَِینٌ لاتَراکَ، و لاتَزالُ عَلَِیها رَقِیبًا!“[1]
و با وجود تمام اِین مطالبِی را که در اِینجا آوردِیم، معذلک علماء ظاهر و اُمناء
[1]. معلّق محترم دانشمند معظّم در اِینجا فرمودهاند:
«اِین کلمات درخشان با اندک تغِیِیرِی، از عبارات دعاِی عرفه است که سِیّدالشّهدا سلام الله علِیه بدان دعا نمودهاند، و سِیّد رضِیالدِّین بن طاوس (قدّه) آن را در کتاب خود إقبال نقل کرده است. (القاضِی الطّباطبائِی)»
حقِیر مفصّلاً پِیرامون اِین دعا در ج 1 الله شناسِی، از ص 251 تا 273 بحث کردهام؛ و روشن شده است که از ادعِیۀ ابنعطاء اسکندرِی (متوفِّی در سنۀ 709) مِیباشد. و حاصل سخن آن است که: اِین دعا، دعاِی بسِیار خوب و با مضمون رشِیق و عالِی است، و خواندن آن در هر وقت مساعدِی که حال اقتضا کند مغتنم و مفِید مِیباشد؛ امّا إسناد آن به حضرت سِیّدالشّهدا علِیهالسّلام جاِیز نِیست؛ و الحمدُ لِلّهِ أوّلًاو آخِرًا و ظاهرًا و باطنًا.
شرع مِیگوِیند: رونده و سالک اِین راه، کافر و زندِیق است! و اِین طرِیقه (ِیعنِی وحدت وجود و موجود) در نزد اِیشان، زندقه و الحاد است؛ با جمِیع شراِیع و ادِیان تضادّ دارد گرچه به هر گونهاِی دلِیل و برهان براِی اثبات آن اقامه شود. چراکه در آن صورت، رَب و مربوب چه مِیشوند؟! خالق و مخلوق کجا مِیروند؟! معناِی شراِیع و تکالِیف چه خواهد گشت؟! و ثواب و عقاب چه مفهومِی خواهد داشت؟! بهشت و دوزخ چه خواهند شد؟! مؤمن و کافر چه محلِّی پِیدا مِیکنند؟! شقِی و سعِید چه مفادِی را حائز مِیگردند؟! تا آخرِ آنچه را که در آن باب از محاذِیر و لوازم فاسده ذکر کردهاند.
کاشف الغطاء در رد فتواِی عُروة گوِید: «اِینها از انصاف و ورع و سداد نِیست»
و احتمال مِیرود علّت آنچه را که سِیّد استادمان (قدّه) در العروة الوثقِی بدان فتوا دادهاند، مدرکش همِین فهم محاذِیر باشد. نصّ عبارت استاد اِین است:
”القائِلون بوحدةِ الوجودِ من الصّوفِیّة، إذا التَزَموا بأحکامِ الإسلام، فالأقوِی عَدَمُ نجاستِهم.“
و اگر تو خبروِیّت پِیدا کنِی و فکرت احاطه کند به آنچه را که ما ذکر کردِیم، مِیفهمِی که آنچه را که در اِین عبارت و در امثال آن از کلمات فقهاء ـرضوان الله علِیهمـ آمده است، تا چقدر از صوابْ دور و در آن، جاِی خلل و اشکال وجود دارد!
و من شخصاً از عدل و انصاف نمِیدانم و از وَرَع و سَداد نمِیشمارم مبادرت به تکفِیر کسِی که مِیخواهد مبالغه در توحِید بنماِید و شرِیکِی براِی خداوند تعالِی در هر کمالِی قرار ندهد؛ درحالِیکه تمام کمال و وجود اختصاص به خداوند وحده لا شرِیک له دارد:
”الکمالُ و الوجودُ کلُّه لِلَّهِ وحدهُ لاشرِیکَ له.“
و معذلک آنان اِیمان به تمامِی شراِیع و نُبوّات و حساب و عقاب و ثواب و تکالِیف، به طور کامل و اجمع دارند بنابر ظواهر آنها. لهذا حقِیقت در نزد اِیشان صحِیح نمِیباشد و منفعتِی نمِیبخشد اگر طرِیقت نباشد، و طرِیقت مثمر ثمرِی نِیست اگر شرِیعت نباشد؛ و شرِیعت فقط ِیگانه اساس کارشان است، و با شرِیعت است که کسِی که ملازم عبادت باشد به اقصِی منازل سعادت و عالِیترِین درجات فوز و نجاح واصل مِیشود.
و در طِیّ اِین مراحل در اِین مسائل در نزد آنها منازل و تحقِیقات أنِیقه و تطبِیقات رشِیقه و معارج بلند مرتبهاِی است که سالکِ بدانها به راقِیترِین مناهج و دلپذِیرترِین مسالک صعود مِیکند، و مؤلّفات مختصره و مطوّلهاِی است فوق حدّ احصاء؛ چه از نظر نظم و نثر، و چه از نظر اذکار سِرِّیّه و جَهرِیّه، و چه از نظر رِیاضات و مجاهدات براِی تهذِیب نفس و تصفِیۀ آن براِی آنکه استعداد پِیدا کند تا ملحق به ملا أعلِی و مبدأ اوّل شود، و در آنجا است از بهجت و مَسَرّت و جمال و جلال و عظمتِی که براِی او حاصل است:
”ما لاعَِینٌ رَأَت و لاأُذُنٌ سَمِعَت و لاخَطَرَ علِی قَلبِ بَشَر.“[1]
و در اِینجا اسرار عمِیقه و مباحث دقِیقهاِی است که عبارت بدانها احاطه ننماِید و اشارت بدانها نرسد، پس لازم است که آنها را براِی اهلش واگذار کنِیم و از خداِی تعالِی مسألت نماِیِیم تا بر ما از فضلش از آن اسرار افاضه فرماِید.
در هر طائفه از اهل عرفان، افرادِی بِیخُبروِیّتومعرفت، خود را جا زدهاند
آرِی، چِیزِی که در آن رَِیب و شکِّی وجود ندارد آن است که در تمام اِین طوائف، افرادِی که اهلِیّت آن را ندارند از بِیخبرگان و بِیخبران و اهل هوِی و هوس وارد شده و با دَسّ و خدعه خود را جا زدهاند؛ تا به حدِّی رسِیده است که از جهت کثرت نزدِیک است غلبه پِیدا کنند بر ارباب عرفان راستِین. در اِین صورت سزاوار نمِیباشد همه را با ِیک چوب برانِیم، ِیا به طور تساوِی آنان را بگِیرِیم و معتقد شوِیم، و ِیا رها نموده و طرد نماِیِیم!
[1]. حدِیث قدسِی است:
«أعدَدتُ لِعِبادِیَ الصّالحِینَ ما لاعَِینٌ رَأَت و لاأُذُنٌ سَمِعَت و لاخَطَرَ علِی قَلبِ بَشَر؛
”من براِی بندگان صالح خودم چِیزهاِیِی را مهِیّا نمودهام که آنها را نه چشمِی دِیده است و نه گوشِی شنِیده است و نه بر اندِیشۀ کسِی خطور کرده است!“»
در کتاب کلمة الله، ص 134، طِیّ شمارۀ 140، بعد از ذکر اِین حدِیث، تتمّۀ آن را ذکر کرده است که:
«فله ما أطلَعتُکم علِیه. اقرَءُوا إن شِئتُم: فلا تَعلَمُ نفسٌ مّا أُخفِِیَ لهم من قُرَّةِ أعِیُن.»
و در ص 534، دو سند براِی آن ذکر کرده است:
«أ. تفسِیر صغِیر، فضل بنحسن طَبرِسِی، قال فِی... ـالحدِیث.
ب. أسرار الصّلوة، شهِید ثانِی علِیّ بنأحمد بنمحمّد....»
همانطور که بعضِی از مبالغهکنندگان و متوغِّلِین در عشق و غَرام و تحِیّر و هَِیام و ذوق و شوق بدان مقام عالِی و مرتبۀ راقِی هم، شعلۀ معرفت چنان در دلهاِیشان بالازده و وجودشان آتش گرفته و فروزان گشته که نتوانستهاند از ضبط عقول و نگهدارِی زبانهاِیشان خوددارِی کنند، و از اِیشان بروز و ظهور کرده است شطحِیّاتِی که ابداً لائق به مقام عبودِیّت نِیست، مثل سخن بعضِی از آنان:
”أنا الحقّ!“[1]و ”ما فِی جُبَّتِی إلّا الحقّ!“[2]
و اعظم از اِینها در جرئت و غلط و پرِیشانگوِیِی سخن برخِی دِیگر است: ”سُبحانِی، ما أعظَمَ شَأنِی!“[3]
و افرادِی که در عرفان الهِی قدمِی استوار دارند اِینگونه سخنان را حمل مِیکنند بر اِینکه از آنها در حالت مَحو سرزده است نه در حالت صَحو، و در مقام فناء بوده است نه در مقام استقلال و ثبات؛ و اگر هر آِینه در حال غِیر فناء و محو از اِیشان صادر گشته بود کفر مِیبود.
علاوه بر اِین، آنچه از حَلاّج[4]نقل شده است آن مِیباشد که به کسانِی که بر کشتن او گرد آمده بودند گفت:
”اُقتُلونِی! فإنّ دَمِی لکم مباح؛ لِأنِّی قد تجاوَزتُ الحدود، و من تجاوَزَ الحدودَ (أُقِیمَت علِیه الحدود)!
بکشِید مرا! به سبب آنکه خون من براِی شما مباح است؛ زِیرا که من از قاعده و قانون بهدر رفتم، و هر کس که از قاعده و قانون بهدر رود، حدود الهِیّه بر وِی جارِی مِیشود!“
[1]و 2 و 3. عبارت «أنا الحقُّ» از حلاّج است، و عبارت «سُبحانِی ما أعظمَ شَأنِی» از باِیزِید بسطامِی، و عبارت «لِیس فِی جُبَّتِی سِوِی الله» از بعض کسانِی که به مقام شهود رسِیدهاند بنابر نقل فرغانِی در مشارق الدّرارِی. و ما راجع به أسناد اِین کلمات در تعلِیقۀ ص 172 از ج 1 الله شناسِی، مختصر مطالبِی را آوردهاِیم.
[2]
[3]
[4]. أبومعتب حسِین بنمنصور حلاّج، صوفِی مشهور که در سنۀ 309 ه. در بغداد به قتل رسِید. (تعلِیقه)
ولِیکن عارف شبسترِی[1]براِی اِینگونه شَطَحات عذرِی جسته است و آنها را بر بهترِین وجه حمل نموده است؛ آنجا که گفته است:
أنَا الحق کشفِ آن اسرار مطلق
بهجز حق کِیست تا گوِید أنَا الحق
روا باشد أنَا الحق از درختِی
چرا نبود روا از نِیک بختِی؟
مِیگوِید: غِیر از حق کدام کس قدرت دارد که بگوِید: ”أنَا الحق“؟! و هنگامِی که صحِیح و پسندِیده باشد از درختِی که بگوِید: ”أنَا الله“، پس چرا صحِیح و پسندِیده نِیست از عارف و واصلِی که داراِی حظِّی جمِیل بوده و بهرهاِی وافر داشته است؟!
و به طور مسلّم و تحقِیق من مِیگوِیم: کسِی که فکرش را جَوَلان دهد و نظرش را عمِیق گرداند در بسِیارِی از آِیات قرآن عزِیز و کلمات پِیغمبر اکرم و ائمّۀ معصومِین سلام الله علِیهم و دعاهاِیشان و اورادِی را که مِیخواندهاند، تحقِیقاً خواهد ِیافت که در بسِیارِی از آنها اشاره بدِین نظرِیّۀ عَبقرِیّۀ مهمّۀ نادرۀ دلنشِین وجود دارد.
و گفتار رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله در توارِیخ شِیوع دارد که فرمود:
”أصدَقُ کلمةٍ قالَها شاعرٌ قولُ لَبِید:[2]
[1]. سعدالدِّین محمود بنأمِین الدِّین تبرِیزِی شبسترِی، از اکابر عرفا و حکما است. وِی صاحب کتاب گلشن راز مِیباشد، که شروحِی که بر آن نوشته شده است به ِیازده (11) شرح رسِیده است. وِی در سنۀ 720 ه. وفات ِیافته است، و عمرش از 33 سال تجاوز ننموده بود.
در کشف الظّنون بعضِی از مؤلّفات او را از کتب شِیعه شمرده است، و همچنِین شِیخنا البحّاثة المحقّق در کتاب الذّرِیعة، ج 4، ص 158؛ ج 7، ص 42، طبع طهران. (تعلِیقه)
[2]. لَبِید بنرَبِیعة عامرِی أنصارِی از شعراء مُخَضرمِین است. گفته مِیشود که وِی در زمان معاوِیه در ِیکصد و پنجاه و هفت (157) سالگِی فوت کرد. و در اسلام شعر نگفت مگر ِیک بِیت:
الحمدُ لِلّهِ إذ لمِیَأتِنِی أجَلِی
حتِّی کَسانِی من الإسلامِ سِربالا