همانطور که بعضِی از مبالغهکنندگان و متوغِّلِین در عشق و غَرام و تحِیّر و هَِیام و ذوق و شوق بدان مقام عالِی و مرتبۀ راقِی هم، شعلۀ معرفت چنان در دلهاِیشان بالازده و وجودشان آتش گرفته و فروزان گشته که نتوانستهاند از ضبط عقول و نگهدارِی زبانهاِیشان خوددارِی کنند، و از اِیشان بروز و ظهور کرده است شطحِیّاتِی که ابداً لائق به مقام عبودِیّت نِیست، مثل سخن بعضِی از آنان:
”أنا الحقّ!“[1]و ”ما فِی جُبَّتِی إلّا الحقّ!“[2]
و اعظم از اِینها در جرئت و غلط و پرِیشانگوِیِی سخن برخِی دِیگر است: ”سُبحانِی، ما أعظَمَ شَأنِی!“[3]
و افرادِی که در عرفان الهِی قدمِی استوار دارند اِینگونه سخنان را حمل مِیکنند بر اِینکه از آنها در حالت مَحو سرزده است نه در حالت صَحو، و در مقام فناء بوده است نه در مقام استقلال و ثبات؛ و اگر هر آِینه در حال غِیر فناء و محو از اِیشان صادر گشته بود کفر مِیبود.
علاوه بر اِین، آنچه از حَلاّج[4]نقل شده است آن مِیباشد که به کسانِی که بر کشتن او گرد آمده بودند گفت:
”اُقتُلونِی! فإنّ دَمِی لکم مباح؛ لِأنِّی قد تجاوَزتُ الحدود، و من تجاوَزَ الحدودَ (أُقِیمَت علِیه الحدود)!
بکشِید مرا! به سبب آنکه خون من براِی شما مباح است؛ زِیرا که من از قاعده و قانون بهدر رفتم، و هر کس که از قاعده و قانون بهدر رود، حدود الهِیّه بر وِی جارِی مِیشود!“
[1]و 2 و 3. عبارت «أنا الحقُّ» از حلاّج است، و عبارت «سُبحانِی ما أعظمَ شَأنِی» از باِیزِید بسطامِی، و عبارت «لِیس فِی جُبَّتِی سِوِی الله» از بعض کسانِی که به مقام شهود رسِیدهاند بنابر نقل فرغانِی در مشارق الدّرارِی. و ما راجع به أسناد اِین کلمات در تعلِیقۀ ص 172 از ج 1 الله شناسِی، مختصر مطالبِی را آوردهاِیم.
[2]
[3]
[4]. أبومعتب حسِین بنمنصور حلاّج، صوفِی مشهور که در سنۀ 309 ه. در بغداد به قتل رسِید. (تعلِیقه)
ولِیکن عارف شبسترِی[1]براِی اِینگونه شَطَحات عذرِی جسته است و آنها را بر بهترِین وجه حمل نموده است؛ آنجا که گفته است:
أنَا الحق کشفِ آن اسرار مطلق
بهجز حق کِیست تا گوِید أنَا الحق
روا باشد أنَا الحق از درختِی
چرا نبود روا از نِیک بختِی؟
مِیگوِید: غِیر از حق کدام کس قدرت دارد که بگوِید: ”أنَا الحق“؟! و هنگامِی که صحِیح و پسندِیده باشد از درختِی که بگوِید: ”أنَا الله“، پس چرا صحِیح و پسندِیده نِیست از عارف و واصلِی که داراِی حظِّی جمِیل بوده و بهرهاِی وافر داشته است؟!
و به طور مسلّم و تحقِیق من مِیگوِیم: کسِی که فکرش را جَوَلان دهد و نظرش را عمِیق گرداند در بسِیارِی از آِیات قرآن عزِیز و کلمات پِیغمبر اکرم و ائمّۀ معصومِین سلام الله علِیهم و دعاهاِیشان و اورادِی را که مِیخواندهاند، تحقِیقاً خواهد ِیافت که در بسِیارِی از آنها اشاره بدِین نظرِیّۀ عَبقرِیّۀ مهمّۀ نادرۀ دلنشِین وجود دارد.
و گفتار رسول خدا صلِّی الله علِیه و آله در توارِیخ شِیوع دارد که فرمود:
”أصدَقُ کلمةٍ قالَها شاعرٌ قولُ لَبِید:[2]
[1]. سعدالدِّین محمود بنأمِین الدِّین تبرِیزِی شبسترِی، از اکابر عرفا و حکما است. وِی صاحب کتاب گلشن راز مِیباشد، که شروحِی که بر آن نوشته شده است به ِیازده (11) شرح رسِیده است. وِی در سنۀ 720 ه. وفات ِیافته است، و عمرش از 33 سال تجاوز ننموده بود.
در کشف الظّنون بعضِی از مؤلّفات او را از کتب شِیعه شمرده است، و همچنِین شِیخنا البحّاثة المحقّق در کتاب الذّرِیعة، ج 4، ص 158؛ ج 7، ص 42، طبع طهران. (تعلِیقه)
[2]. لَبِید بنرَبِیعة عامرِی أنصارِی از شعراء مُخَضرمِین است. گفته مِیشود که وِی در زمان معاوِیه در ِیکصد و پنجاه و هفت (157) سالگِی فوت کرد. و در اسلام شعر نگفت مگر ِیک بِیت:
الحمدُ لِلّهِ إذ لمِیَأتِنِی أجَلِی
حتِّی کَسانِی من الإسلامِ سِربالا
ألا کلُّ شَِیءٍ ما خَلا اللهَ باطلٌ.“[1]
و اِین کلمه در ضمن و محتواِی خود، دربر دارد جمِیع آنچه را که عرفاء شامخ القدر و المقام فرمودهاند که: اشِیاء خارجِی عبارتاند از أعدام؛ زِیرا که باطل چِیزِی نِیست مگر عدم، و حق چِیزِی نِیست مگر وجود، بنابراِین اشِیاء همگِی باطلاند و أعداماند، و نِیست حِی و موجود مگر واجبالوجود.
آل کاشف الغطاء، وحدت وجود و موجود را ملموس و برهانِی کرده است
و جمِیع مطالب و مهمّاتِی را که آن گروه اهل کشف و عرفان و حقِیقت مِیگوِیند و بدان معتقدند، خداوند سبحانه بهواسطۀ همِین ِیک کلمه بر زبان شاعر عربِی که اکثر مدّت عمرش را در جاهلِیّت سپرِی نموده و در اواخر حِیاتش به شرف اسلام مشرّف گشته و اسلام آورده است، جارِی کرده است.
و پِیامبر اکرم که صادق امِین است، آن جوهرۀ ثمِینه و گهر عالِیقدر را که در کلام او جارِی شده است، گواهِی و تصدِیق فرموده است. و مثل آن گواهِی و شهادت گفتار فرزندش صادق اهل البِیت سلام الله علِیه مِیباشد که فرمود:
”العُبودِیّةُ جَوهَرَةٌ کُنهُها الرُّبوبِیّة.“[2]
بلکه اگر إمعان نظر بنماِیِی در بسِیارِی از مفردات قرآن مجِید، آنها را به طور واضح و آشکارا براِی اثبات اِین غرض، وافِی و کافِی خواهِی ِیافت؛ مثل قول خداِی تعالِی:
[1]. و مصرع دومش اِین است: «و کلُّ نَعِیمٍ لامَحالةَ زائل» و پس از آن، اِین بِیت است:
سِوَِی جنّةِ الفردوسِ إنّ نَعِیمَها
ِیَدومُ و إنّ الموتَ لابُدَّ نازلُ
[2]. ِیکصدمِین باب از کتاب مصباح الشّرِیعة. و عبارت زِیر از نسخۀ حضرت حجّة الإسلام و فخر العلماء الأعلام، حاج شِیخ حسن مصطفوِی ـدام بقاؤُهـ نقل مِیشود (ص 66):
«قال الصّادقُ علِیهالسّلام: ”العُبودِیّةُ جَوهَرَةٌ کُنهُها الرُّبوبِیّة؛ فما فُقِدَ مِنَ العُبودِیّةِ وُجِدَ فِیالرُّبوبِیّةِ، و ما خَفِِیَ عن الرُّبوبِیّةِ أُصِیبَ فِی العُبودِیّة.“
قال اللهُ تعالِی:(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ)؛ أِی مَوجودٌ فِی غَِیبَتِک و فِی حَضرتک.»
و معناِی فقرۀ اوّل اِین است: «عبودِیّت حق تعالِی جوهرهاِی است که حقِیقت و ذاتش ربوبِیّت است.»
(كُلُّ مَنْ عَلَيْهَا فَانٍ)،[1](كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ).[2]
زِیرا که مِیدانِیم: مشتق، حقِیقت است در من تَلبَّسَ بالمبدأ در زمان حال، بنابراِین معناِی آن اِینطور مِیشود: تمام چِیزها الآن فانِی هستند و در اِین زمان هالک و نابود و نِیست هستند؛ نه آنکه بعداً در زمان مستقبل نِیست و نابود و فانِی خواهند گشت.
و من هرچه سعِی و توان دارم و مِیخواهم با آن، حقِیقت را به طور وضوح ارائه دهم، خود را چنان مِیِیابم که از فاصلۀ مِیان خودم و خورشِید دورتر شدهام، مگر آنکه حقِیقت أجلِی و أوضح و آشکارتر از خورشِید مِیباشد. و کجا اِین قلم کوتاه و اِین عقل نارسا جرئت دارد که جرعهاِی از آن درِیاِی پر فوران بنوشد؟
ِیا مَن بَعُدَ فِی دُنُوِّهِ، و دَنا فِی عُلُوِّه!(ربّنا علِیکَ تَوَکّلنا و إلِیکَ أنَبنا و إلِیکَ المصِیر)،[3]سبحانک لاأُحصِی ثناءً علِیک؛ أنتَ کَما أثنَِیتَ عَلِی نَفسِکَ و فَوقَ ما ِیَقولُ القائِلون.(إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ).[4]»[5]
تعلِیقۀ آِیةالله حکِیم بر فتواِی مرحوم سِیّد در عروه
مرحوم آِیةالله حاج سِیّد محسن حکِیم طباطبائِی در تعلِیقۀ خود بر اِین فتواِی مرحوم سِیّد محمّدکاظم ِیزدِی (قدّه) مرقوم داشتهاند:
«امّا قائلِین به وحدت وجود را از صوفِیّه، جماعتِی ذکر نمودهاند، که از زمرۀ آنان است سبزوارِی در تعلِیقۀ خود بر اسفار؛ او چنِین توضِیح داده است:
قائلِین به توحِید (چهار دسته هستند) ِیا معتقدند به ”کثرت وجود و کثرت موجود“ جمِیعاً، با تکلّم به کلمۀ توحِید بر زبانشان، و اعتقاد بدان اجمالاً؛ و بِیشترِین مردم در اِین مقام هستند.
[1]. سوره الرّحمن (55) آِیه 26.
[2]. قسمتِی از آِیۀ 88، از سورۀ (28) القصص.
[3]. سوره ممتحنه (60) آِیه 4.
[4]. سوره بقره (2) آِیه 156.
[5]. کتاب الفردوس الأعلِی، با تعلِیقۀ شهِید آِیةالله قاضِی (ره)، طبع ثانِی، نشر مکتبۀ فِیروز آبادِی، ص 198 تا 221.
و ِیا معتقدند به ”وحدت وجود و وحدت موجود“ هر دوتا؛ و اِین مذهب بعضِی از صوفِیّه است.
و ِیا معتقدند به ”وحدت وجود و کثرت موجود“ و اِین قول منسوب است به أذواقُ المتألِّهِین. و عکس اِین، باطل مِیباشد.
و ِیا معتقدند به ”وحدت وجود و موجود، در عِین کثرت آن دو“ و اِین است مذهب مصنّف (ملاّصدراِی شِیرازِی) و عرفاء شامخِین.
قسم اوّل توحِید عوام است، و قسم دوّم توحِید خواص، و قسم سوّم توحِید خاصّ الخاص، و قسم چهارم توحِید أخصّ الخواص. ـاِین بود گفتار سبزوارِی در تعلِیقه.»
در اِینجا مرحوم معلّق، آِیةالله حکِیم فرمودهاند:
«حُسن ظنّ به معتقدِین به توحِید خاص که بعضِی از صوفِیّه باشند، و حَمل بر صحّت که در شرع بدان امر شدهاِیم؛ اِین دوتا باعث مِیشود که ما گفتار اِین جماعت را بر خلاف ظاهرش حمل نماِیِیم. وگرنه چگونه صحِیح است ـبنا بر اِین اقوالـ وجود خالق و مخلوق، و آمر و مأمور، و راحِم و مرحوم؟!
(وَمَا تَوْفِيقِي إِلَّا بِاللَّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَإِلَيْهِ أُنِيبُ).[1]»[2]
چند نکته در مسئلۀ وحدت وجود
در اِینجا تذکّر چند نکته لازم است:
نکتۀ اوّل: وحدت حقِیقِیّۀ وجود و موجود، با کثرت اعتبارِیّۀ آن دو، عالِیترِین اقسام توحِید است
نکتۀ اول:
کلام سبزوارِی (قدّه) که بهترِین گفتار از اقوال اربعه را قول «وحدت وجود و وحدت موجود، در عِین کثرت آن دو» شمرده است و آن را توحِید أخصّ الخواص نامگذارِی نموده است، در اِینجا ِیک سؤال پِیش مِیآِید و آن اِین است که کثرتِی را که در اِینجا ذکر مِیکند، آِیا اعتبارِی است ِیا حقِیقِی؟
اگر پاسخ دهند: اعتبارِی است، اِین همان قول دوّم ِیعنِی توحِید بعضِی از صوفِیّه مِیباشد که آن را توحِید خاص نام گذاردند. تمام صوفِیّهاِی که اِیشان مدّ نظر دارند هَمّ و غمّشان اثبات همِین کثرت اعتبارِی است، نه انکار اصل کثرت
[1]. سوره هود (11) آِیه 88.
[2]. مستمسک العروة الوثقِی، طبع ثانِی، سنۀ 1376 ه، ج 1، ص 329 [ج1، ص391].
گرچه به نحو اعتبار باشد. شما در مِیان جمِیع فِرق ِیک نفر را نشان بدهِید که حتِّی کثرت اعتبارِی وجود و موجود را نفِی کند! و اگر کسِی چنِین تفوّه نماِید، او را از زمرۀ عقلا خارج دانند و گفتارش را در ردِیف دگران عنوان ننماِیند.
و اگر پاسخ دهند: کثرت حقِیقِی است، همانطور که همِینطور هم هست و خودشان تصرِیح دارند و در مکاتبات مِیان عَلَمَِین آِیتِین: مرحوم آِیة الحق و سَند التّوحِید و العرفان حاج سِیّد أحمد طهرانِی کربلائِی، و محقّق مدقّق حکِیم و فِیلسوف مرحوم حاج شِیخ محمّدحسِین کمپانِی اصفهانِی ـقدّس الله أسرارهماـ بهخوبِی مشهود و بلکه نزاع بر سر همِین است و بس، که آِیةالله کمپانِی اصرار بر اثبات وحدت و کثرت حقِیقِی دارد و آِیةالله کربلائِی پر و پاِی آن را مِیزند و خاکسترش را به باد فنا مِیدهد و روشن مِیسازد که با وجود وحدت حقّۀ حقِیقِیّه و وجود بالصّرافه اصلاً تعدّد حقِیقِی معنا ندارد و کثرت حقِیقِی را در بِیغولههاِی جهنّم و زواِیاِی آتش شرک باِید جست، نه در بهشتِ توحِید و معرفت که در آنجا شائبهاِی از کثرت موجود نِیست؛ بنابراِین همان اشکال واضح و روشن فوراً در برابر ما جلوه مِیکند که: عقلاً وحدت واقعِیّه با کثرت واقعِیّه نمِیتوانند جمع شوند. وحدت با کثرت، متضادِّین ِیا متناقضِین هستند؛ مفهوم وحدت با مفهوم کثرت، ضدَِّین ِیا نقِیضَِین هستند؛ آنگاه چگونه امکان دارد در جاِیِی که وحدت را حقِیقِی فرض کردهاِیم کثرت را نِیز حقِیقِی بدانِیم؟!
بر اِین اساس، قول ذَوق المتألّهِین که: وحدت وجود و کثرت موجود حقِیقِی است، با قول صدرالمتألّهِین که: وحدت وجود و وحدت موجود در عِین کثرت آن دو، هر دو حقِیقِی هستند را باِید کنار بگذارِیم؛ و پس از غِیر قابل قبول بودن قسم اوّل، ناچارِیم که آنچه را که از بعضِی از صوفِیّه نقل کردهاند و آن را توحِید خاص گرفتهاند که: وحدت وجود و وحدت موجود حقِیقِیّه با کثرت وجود و کثرت موجود اعتبارِیّه مِیباشند را عالِیترِین اقسام توحِید و مِیزان و شاخص قرار دهِیم.
نکتۀ دوم: عدم منافات مسئلۀ وحدت وجود با وحدت خالق و مخلوق و آمر و مأمور
نکتۀ دوّم:
وجود خالق و مخلوق، و آمر و مأمور، و راحم و مرحوم در اِینصورت بسِیار
روشن است که ابداً جاِی انکار و شکِّی در آن تصوّر نمِیگردد.
مثال روشن آن انسان است با قواِی باطنِیّه و قواِی ظاهرِیّۀ آن. نفس ناطقۀ هر فرد از افراد بشر داراِی حسِّ مشترک و قواِی مفکّره و واهمه و حافظه، و داراِی حسّ باصره و سامعه و شامّه مِیباشد. اِین قوا همگِی از جهت وحدت، عِین نفس ناطقه بوده و واحد هستند؛ ولِیکن به اعتبار تعِیّنات و ظهورات، بدِین گونه متعِیّن و ظاهر شدهاند.
حقّاً و تحقِیقاً ما نمِیتوانِیم وحدت و وحدانِیّت خودمان را انکار کنِیم؛ و اِیضاً در عِین حال، اِین تعدّد و تعِیّن و تکثّر قوا امرِی است غِیر قابل تردِید. نفس وحدانِی ما، به قواِی باطنِیّه و آنگاه به قواِی ظاهرِیّه امر مِیکند و از ما بدِین واسطه کارهاِیِی سرمِیزند که داراِی عنوان کثرات هستند؛ ولِی در عِین حال، وحدت ما در اِین افعال و قوا به جاِی خود باقِی است. بنابراِین قواِی باطنِیّۀ ما، خود ماست در آن ظهورات؛ و قواِی ظاهرِیّۀ ما مثل دِیدن و شنِیدن ما نِیز خود ماست در اِین ظهورات.
تعدّد در قواِی ما که موجب عُزلت گردد غلط است. وحدت است که در مظاهر و مجالِی خود ظهور و تجلِّی کرده است. همچنِین است اِین امر راجع به حضرت سبحان: خود اوست، نه غِیر او که در اِین آِیهها و آِینهها و مظاهر و مجالِی ظهور نموده است. تعدّدِی که مستلزم عزلت شود غلط است؛ وحدت است در کثرت، وحدت حقِیقِی در کثرت اعتبارِی.
حق سبحانه و تعالِی، خالق است در مرتبۀ عالِی و مخلوق است در مرتبۀ دانِی؛ امر است در مقام بالا، مأمور است در مقام پاِیِین؛ راحم است در افق مبِین، مرحوم است در نشئۀ أسفلالسّافلِین.
ابِیات راقِیۀ مِیرزا محمّدرضا قمشهاِی در وحدت موجود
چقدر خوب و عالِی و دلنشِین فرموده است عارف واصل ما:
آنِ خداِی دان همه مقبول و ناقبول
مِن رحمةٍ بَدا و إلِی رَحمةٍ ِیَئول
از رحمت آمدند و به رحمت روند خلق
اِین است سرّ عشق که حِیران کند عقول
خَلقان همه به فطرت توحِید زادهاند
اِین شرک عارضِی بود و عارضِی ِیَزول
گوِید خرد که سرِّ حقِیقت نهفته دار
با عشقِ پردهدر چه کند عقل بوالفضول
ِیک نقطه دان حکاِیت ما کان و ما ِیکون
اِین نقطه گه صعود نماِید گهِی نزول
جز من کمر به عهد امانت نبست کس
گر خوانِیَم ظلوم، و گر خوانِیَم جهول[1]
نکتۀ سوّم: فقِیهنماها «وحدت وجودِی» را به نجاسات افزودهاند تا خود را از مسئولِیّت برهانند
نکتۀ سوّم:
اِین مطلب از سابق الاِیّام براِی بندۀ حقِیر مشکل آمده بود که چرا برخِی از فقِیهان ما دربارۀ مُجَسِّمه و مُعَطِّله و مُنَزِّهه و مُجَبِّره و مُفَوِّضه حکم به تکفِیر نمِیکنند و گفتار آنان را با قبول اصل توحِید، موجب کفر و نجاستشان نمِیشمرند؛ ولِیکن راجع به قائلِین به وحدت وجود فوراً چماق تکفِیر را بر سر مِیکوبند، و در تسرُّع اِین امر از هِیچ درِیغ ندارند؟!
به چه علّت اِیشان به انواع و اقسام نَجَسالعَِین از بول و غائط و غِیرهما، ِیکِی را به نام «وحدت وجودِی» افزودهاند؟! افزوده شدن اِین شِیء نَجَسالعِین به نجاسات از چه و از کدام زمان شروع شد؟
بالأخره پس از مطالعات و مشاهدات، بعد اللَّتَِیا و اللَّتِی مطلب به اِین نکته منتهِی گشت که بهواسطۀ دقّت و رقّت و عظمت فهم و ادراک اِین نوع از توحِید که توحِید مُخلَصِین و مقرَّبِین بارگاه حضرت حق جلّ شأنه مِیباشد از طرفِی، و از طرف دِیگر بهواسطۀ صعوبت و مشاقِّی که در اِین راه و در سبِیل حصول اِین مرام براِی سالک سبِیل إلِی الله پِیش مِیآِید و طبعاً با مزاج مُتَتَرِّفِین سازش ندارد؛ قشرِیّون و ظاهرِیّون که از جهتِی سطح فکرِیشان، و
[1]. کتاب عدل الهِی، طبع اوّل، ص 260؛ و گوِید:
«گوِیا مرحوم آقا محمّدرضا قمشهاِی باشد.»