عبور کرده است و إنِّیّت خود را پشت سر گذاشته است و ذات او و هستِی او در ذات و هستِی حضرت حق فانِی شده است، و در اِینجا دِیگر علِی نِیست بلکه هرچه هست فقط خدا و تجلِّی خداست. و در اِین تجلِّی، متجلِّی فانِی در متجلِّی است؛ چنانچه در داستان حضرت موسِی علِیهالسّلام مِیفرماِید:
(إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى)؛[1]«بهتحقِیق که من پروردگار تو هستم! پس دو نعل خود از پاِی بِیرون آور، زِیرا تو در وادِی مقدّس فرود آمدهاِی.»
اِین صداِیِی که موسِی از درخت شنِید، چه مفهومِی دارد؟ آِیا مِیشود گفت که او تخِیّل کرده است؟ و آِیا اِین صدا از چوب بِیرون آمده است؟ چوب که صداِیِی ندارد. و آِیا اِین صدا از ناحِیۀ دِیگرِی بوده است ولِیکن موسِی آن را از درخت شنِیده بود؟ اِین نِیز خلاف آِیه است، زِیرا در آِیۀ شرِیفه است که حضرت موسِی علِیهالسّلام مخاطب درخت واقع شد، و نمِیشود فردِی مخاطب باشد درحالِیکه جانب صوت با او متفاوت باشد.
در اِینجا تفسِیر حلول که همان اتّحاد بِین دو هوِیّت و در نتِیجه، محو ِیکِی از آن دو و فناء در هوِیّت دِیگر است، رخ خواهد داد و بهواسطۀ تجلِّی ذات پروردگار، ماهِیّت درخت با حفظ همان حدود و رسوم و شکل و صورت، محو در هوِیّت و ذات اقدس حق مِیشود. و بهواسطۀ اِین محو و فناء، وجود استقلالِی او به وجود حرفِی و تبعِی متبدّل مِیگردد. و هر حرکت و فعلِی که در اِین مرحله از درخت سر زند، فعل و ظهورِی از ظهورهاِی حق خواهد بود.
و اِین مسئله نه اِین است که در خارج، تغِیِیر و تحوّلِی رخ داده باشد، بلکه اِین تحوّل در نفس و مشاعر معرفتِی خود حضرت موسِی پِیدا شده است که بهواسطۀ آن، درخت را چنِین مِیبِیند و به قول مرحوم سبزوارِی ـأعلَِی الله مقامهـ که مِیفرماِید:
[1]. سوره طه (20) آِیه 12.
موسِئِی نِیست که دعوِی أنَا الحق شنود
ور نه اِین زمزمه اندر شجرِی نِیست که نِیست[1]
و ِیا به قول شِیخ محمود شبسترِی ـرضوان الله علِیهـ:
روا باشد أنَا الحق از درختِی
چرا نبود روا از نِیک بختِی[2]
عبارات عرفاء شامخِین در مقام ظهور تجلِّی حق در نفوس آنان
اِینجاست که بزرگان از اهل معرفت را تعابِیرِی در ظهور تجلِّی حق در نفوس آنان مِیباشد؛ که اذهان عوام، تصوّر حلول به معناِی اوّلِی را مِینماِیند و به قدح و ذمّ اِیشان پرداختهاند.
مثلاً از جناب باِیزِید بسطامِی ـقدّس الله سرهـ نقل شده است که فرمود:
لِیسَ فِی جُبَّتِی سوَِی الله؛[3]«در جبّه و جلِیقۀ من غِیر از خدا چِیزِی نِیست!»
ببِینِید! اِیشان نفرموده است که: «خدا در جبّۀ من است» که اِین همان حلول باطل و از قسم اوّل است، بلکه فرموده است: «غِیر از خدا در جلِیقۀ من چِیزِی نِیست» و اِین معنا بسِیار صحِیح و متقن است، و در اِین مسئله باِید دقّت نمود.
مرحوم آقا شِیخ محمّدحسِین اصفهانِی ـرضوان الله علِیهـ در منظومۀ حکمت خود، به مسئلۀ وحدت بِین دو شِیء به معناِی صحِیح آن اشاره فرموده است،[4]که در مباحث ابتداِی کتاب آن را نقل نمودِیم.[5]
و در اِین قسم از تجلِیّات ذاتِیّه، بزرگان از عرفاء در مقام محو، عبارات غرِیبِی دارند و آن تعابِیر همگِی حکاِیت از ظهور و تجلِّی ذات پروردگار است که با وجود
[1]. دِیوان حاج ملاّ هادِی سبزوارِی، ص 29.
[2]. گلشن راز.
[3]. المقدماتُ فِی نصّ النصوص، ص 203؛ شرح فصوص الحکم، قِیصرِی، پِیشگفتار، ص 25؛ اللهشناسِی، ج 1، ص 172، به نقل ازروح الأرواح فِی شرح أسماء الملک الفتّاح، سمعانِی، ص129 و 132؛ ومشارق الدرارِی، ص 263.
[4]. تحفة الحکِیم منظومة فِی الحکمة و المعقول، ص 40.
[5]. رجوع شود به ص 166.
آن، دِیگر هوِیّتِی براِی سالک مجذوب باقِی نمِیماند و همۀ مدحها و حمدها و ثناها و توصِیفها به ذات اقدس او برمِیگردد و همه حکاِیت از بروز و ظهور ذات حق دارد، و در اِینجا حق است که خود را مدح و حمد مِیگوِید، نه آن شخص گوِینده. چنانچه براِی حضرت موسِی اِین تجلِّی از درخت نمودار شد، ولِی چون حضرت موسِی اهل معرفت و شهود بود آن تجلِّی را به اصل و صاحبش برگرداند و به درخت نسبت نداد؛ امّا اگر ما بودِیم، از آنجا که راجع به اِین معانِی و لطائف اطّلاعِی ندارِیم و در اِین فن به بصِیرت و خبروِیّتِی دست نِیافتِیم، گرچه خود را به زِیّ اهل علم آراستهاِیم و در نزد عوام به فضل و معرفت و تقوا تظاهر مِینماِیِیم، اِین صدا را به درخت نسبت مِیدادِیم و آن را معجزۀ خود درخت مِیپنداشتِیم و بر آن درخت سجده مِیآوردِیم و در آنجا پرستشگاهِی بنِیاد مِیکردِیم و نذر و نِیازها به آن درخت مِیآوِیختِیم و حساب آن را از بقِیّۀ درختان جدا مِیکردِیم و چه و چه.... درحالِیکه بِین آن درخت و ساِیر درختان فرقِی نِیست و آن تجلِّی اگر بر ساِیر درختان مِیشد، موساِی کلِیم همان را از آنها مِیشنِید که از آن درخت شنِیده بود؛ و چنانچه عارف بزرگ شِیخ محمود شبسترِی ـأعلِی الله مقامهـ مِیفرماِید:
به نزد آنکه جانش در تجلِّی است
همه عالم کتاب حق تعالِی است[1]
پس اِی عزِیز! بهجاِی آنکه بر بزرگان طعنه زنِی و بر آنان خرده گِیرِی و آنان را به کفر و الحاد متّهم گردانِی و از دائرۀ شرع و کتاب بِیرون برانِی و عوام را بر آنان بشورانِی و با سخنان زشت از آنان نام ببرِی و از موقعِیّت خود براِی کوبِیدن حرِیف سوء استفاده کنِی و ارزش و شأن خود را در نزد اهل خرد و بصِیرت بر باد دهِی، بهتر است بر علم و اطّلاع و ادراک خود بِیفزاِیِی و نقصان خود را با تنقِیص دِیگران جبران ننماِیِی، بلکه به رفع نقص و جهل خود بپردازِی؛ لااقل در جانب احتِیاط و حرمت انتساب به سوء، به سِیرۀ اهل شرع و بناء عقلا، حرمت بگذارِی و بدانِی و بفهمِی که
[1]. گلشن راز.
اِین مطالبِی را که بهواسطۀ عدم فهم صحِیح، دستاوِیز براِی کوبِیدن بزرگان و عرفا قرار دادهاِی، دِیگران نِیز آنها را دِیدهاند و به دقّت مورد تأمل قرار دادهاند و جوانب آن را نِیک اندِیشِیدهاند امّا چنِین سخنان درشت و کلمات ناشاِیست نفرمودهاند.
اگر در کلمات جناب باِیزِید بسطامِی ـقدّس الله سرّهـ مِیبِینِیم که فرموده است: «سبحانِی، ما أعظَمَ شأنِی!»[1]باِید توجّه کنِیم که جناب اِیشان در اِین حال، محلّ تجلِّی ذات اقدس حق گشته است و اِین عبارت را نه به خود، که به خداِی متعال باز مِیگرداند؛ ولِی بِیخبران اِین کلام را از او مِیبِینند و چون نمِیتوانند معرفت کنند، نسبت کفر و الحاد به او مِیدهند.
و نِیز در اشعار بابا طاهر عرِیان که مِیفرماِید:
مو آن بحرُم که در ظرف آمدستُم
چو نقطه بر سر حرف آمدستُم
به هر اَلْفِی اَلِف قدِّی بر آِید
الف قدُّم که در اَلْف آمدستُم[2]
و ِیا چنان ابنفارض مصرِی مِیفرماِید:
و مِن فضل ما أسأَرتُ شربُ معاصرِی
و مَن کان قبلِی فالفضائلُ فَضلتِی[3]
«از باقِیماندۀ آن شراب طهور من است که تمام سلاّک و پوِیندگان حرم خدا، چه در زمان خود من و چه کسانِی که قبل از من بودند، مِینوشند و مِینوشِیدند و سرمست از آن مِی ناب مِیگردِیدند؛ پس جمِیع فضِیلتها که در اِین عالم دنِیا ظهور مِیِیابد، از فضِیلت و ارزش من تراوش مِینماِید.»
و ِیا مانند حضرت شِیخ اکبر محِیِیالدِّین عربِی ـقدّس الله سرّهـ که مِیفرماِید:
و فِی کلّ عصر واحدٌ ِیسمو به
و أنَا لباقِی العصرِ ذاک الواحدُ[4]
[1]. المقدمات فِی نصّ النصوص، ص 203.
[2]. دِیوان بابا طاهر عرِیان، دوبِیتِیها، شماره 96.
[3]. دِیوان ابنفارض، تائِیۀ کبرِی، ص 131.
[4]. الفتوحات المکِّیة، ج 3، ص 41. جهت اطّلاع بِیشتر بر تفسِیر اِین فرماِیش محِیِیالدِّین رجوع شود به روح مجرّد، ص 460.
«در هر زمانه فردِی ظاهر مِیشود که آن زمان بهواسطۀ مجد و عظمت او سربلند و بلند آوازه مِیشود، و من براِی ساِیر ازمنه اِینچنِین مِیباشم.»
نِیز بر اِین قِیاس مِیباشد. پس مسئلۀ اتّحاد بِین اهل معرفت ِیک مسئلۀ بسِیار بسِیار عادِی است. و اِین مطلب کجا و ارتباط آن با تئورِی خطا و بطلان در مسئلۀ وحِی کجا؟!!
و اِینکه گفته مِیشود: «وجود پِیامبر از خدا پر شده است.»[1]مطلب صحِیحِی است چنانچه بر همان تفسِیر و تعبِیرِی که توضِیح داده شد حمل شود.
بنابراِین مطلبِی که از برخِی از فضلاء نقل شده است که گوِیند: «اِین عبارت: ”الحمد لِلّه الّذِی خَلَقَ الأشِیاءَ و هو عِینُها“ با توحِید قرآن ناسازگار است» خالِی از تأمّل و نقد نمِیباشد.
حقِیقت توحِید ِیعنِی وحدت وجود
توجّه به اِین نکته براِی اهل فضل و معرفت لازم است که: بر مبناِی وحدت وجود که مبناِیِی حق و رصِین است، ِیک وجود واحد عام و سِعِی و اطلاقِی در عالم وجود بِیشتر نمِیباشد، و همان وجود بالصّرافة است که همۀ موجودات و خلاِیق از آن نشئت گرفتهاند و چِیزِی خارج از آن حقِیقت نمِیباشند. و براساس توجِیه و توضِیحِی که در مسئله داده شد، واضح گشت که وجود اطلاقِی حضرت حق در مراتب نازلۀ عوالم وجود، به صورت و شکل مخلوقات و موجودات متفاوته درمِیآِید که از آن به ظهور تعبِیر مِیگردد. پس کجاِی اِین عبارت مخالف با توحِید خواهد بود؟! و آِیا مفاد آِیۀ شرِیفۀ:(هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ)،[2]مگر غِیر از اِین است؟ و آِیا مفهوم آِیۀ شرِیفۀ:(وَهُوَ الَّذِي فِي السَّمَاءِ إِلَهٌ وَفِي الْأَرْضِ إِلَهٌ)،[3]جز اِین حقِیقت را مِیرساند؟ و آِیا مگر تعابِیر توحِیدِیّۀ حضرات معصومِین علِیهمالسّلام که مِیفرماِیند:
[1]. مقالۀ بشر و بشِیر، مطلب چهارم.
[2]. سوره حدِید (57) آِیه 3.
[3]. سوره زخرف (43) آِیه 84.
«داخلٌ فِی الأشِیاء لا بالممازجة، و خارجٌ عن الأشِیاء لابالمُزاِیَلة.»[1]جز اِین مطلب است؟
و بر همِین اصل، امِیرالمؤمنِین علِیهالسّلام در دعا مِیفرماِید:
اللَهمّ اجعَلْ فِی قلبِی نورًا و فِی سَمعِی نورًا و فِی بَصَرِی نورًا و فِی لسانِی نورًا و فِی ِیدِیَّ نورًا و فِی رِجلِیَّ نورًا و فِی جمِیع جوارحِی نورًا، ِیا نورَ الأنوار![2]
«پروردگارا در قلب من نور قرار ده و در گوش من نور قرار ده و در چشم من نور قرار ده و در زبان من نور بگذار و در دستان من نور بگذار و در پاهاِی من نور قرار ده و در تمامِی اعضا و جوارح من نور قرار ده، اِی نور همۀ نورها!»
اِین دعاِی شرِیف عبارةٌ اُخراِی نفس تجلِّی ذات در مظاهر وجود است.
و بدِین لحاظ است که محِیِیالدِّین عربِی در فتوحات چنِین فرموده است:
و لقد نبَّهتُک علِی أمر عظِیم، إن تنبَّهتَ له و عقَّلتَه فهو عِینُ کلِّ شِیء فِی الظهور، ما هو عِینُ الأشِیاء فِی ذواتها، سبحانه و تعالِی؛ بل هو هو و الأشِیاءُ أشِیاء.[3]
[1]. توحِید علمِی و عِینِی، ص 210، تعلِیقه:
«مرحوم سبزوارِی ـقدس الله نفسهـ در حاشِیه خود بر شرح منظومه خود، در ص 66 از طبع ناصرِی، راجع به کِیفِیّت تقوّم معلول به علّت گوِید:
و هو متقومٌ بالعلّة، أِی لِیست العلّةُ خارجةً عنه بحِیث لامرتبةٌ له خالِیةً عنها و لاظهورٌ له خالِیًا عن ظهورها؛ بل الظهورُ لها أوّلًا و له ثانِیًا؛ کما قال علِیهالسّلام: ”ما رأِیتُ شِیئًا إلّا و رأِیت الله قبله.“ و قال: ”داخلٌ فِی الأشِیاء لا بالممازجة، و خارجٌ عن الأشِیاء لا بالمزاِیلة.“ و أِیضاً: ”لِیس فِی الأشِیاء بوالج و لا عنها بخارج.“ و أِیضاً: ” مع کلِّ شِیءٍ لابمقارنة و غِیر کلِّ شِیءٍ لابمزاِیلة.“ و أِیضاً: ”داخلٌ فِی الأشِیاء لا کدخول شِیءٍ فِی شِیءٍ، خارجٌ عن الأشِیاء لا کخروج شِیءٍ عن شِیء.“ و أِیضاً: ”توحِیده تمِیِیزه عن خلقه؛ و حکم التمِیِیز بِینونة صفة، لا بِینونة عزلة.“ و بالجملة هذا متواترٌ بالمعنِی. ـ انتهِی»
[2]. بحار الأنوار، ج 84، ص 314:
«اللَهمّ صلِّ علِی محمّد و آل محمّد، و اجعَل فِی قلبِی نورًا و فِی بصَرِی نورًا و علِی لسانِی نورًا و من فَوقِی نورًا و من بَِینِ ِیَدَِیَّ نورًا و من خَلفِی نورًا و عن ِیَمِینِی نورًا و عن شِمالِی نورًا و من فَوقِی نورًا و من تحتِی نورًا و عَظِّم لِی النّورَ و اجعَل لِی نورًا أمشِی به فِی النّاسِ و لاتَحرِمنِی نورَکَ ِیومَ ألقاک.»
[3]. الفتوحات المکِّیة، ج 2، ص 484.
«و بهتحقِیق که من تو را بر مسئلهاِی بسِیار مهم و دقِیق آشنا نمودم، که اگر بتوانِی بهدرستِی و شاِیستگِی آن را تعقّل و تدبّر نماِیِی، خواهِی دانست که خداِی متعال عِین هر موجودِی است در ظهور، امّا عِین اشِیاء در ذات خود اشِیاء نِیست و او منزّه و برتر از آن است که محدود به حدود اشِیاء گردد؛ بلکه خداِی متعال خودش مِیباشد و اشِیاء هم خصوصِیّات خودشان را دارند.»
در اِین عبارت، شِیخ اکبر صرِیحاً اعتراف مِیکند که مقصود از اِینکه مِیگوِیِیم: «خداِی متعال عِین اشِیاء است» نه اِین است که در محدودۀ ذات اشِیاء تنزّل و ورود پِیدا کند، زِیرا که او بلاحد و بلاقِید است؛ بلکه مقصود و منظور اِین است که در مرتبۀ ظهور، همان ظهور است لاغِیر، و ظهورْ چِیزِی خارج از ذات او نمِیباشد.
پس شاِیسته و سزاوار اِین است که فضلاِی ما در مقام داورِی و حکومت بِین کلمات و تعابِیر بزرگان دقّت بِیشترِی بنماِیند و رعاِیت احتِیاط را در انتسابات و تفسِیر مبانِی معرفتِی بکنند و از افراط و تفرِیط به دور باشند و تحت تأثِیر اجواء و ظروف قرار نگِیرند.
نقد بر صاحب مقاله و منتقدِین، در نحوۀ ادراک مراد و معانِی عالِیۀ اشعار حضرت مولانافهم نادرست صاحب مقاله و ناقدِین نسبت به اشعار حضرت مولانا
و امّا آنچه از همه بِیشتر ماِیۀ تأسّف و تأثّر و تحسّر است، عدم فهم صحِیح از اشعار و معانِی رشِیقه و راقِیۀ حضرت مولانا جلالالدِّین محمّد بلخِی ـقدّس الله سرّه العزِیزـ مِیباشد که با کمال اندوه باِید عرض کنم: طرفِین در اِین مسئله نتوانستهاند به مراد و مغزاِی معانِی عالِیۀ او دست ِیازند، و هر فرِیقِی به تناسب حال و مقال خود از مضامِین اشعار او بهرهاِی گرفته و پارهاِی سخنان او را با حقاِیق، در تعارض و تضاد دانستهاند؛ مثلاً در آنجا که تفسِیر نزول وجود بسِیط را در قوالب تعِیّنِیّۀ ماهِیّات بشر ذکر مِیکند و مِیفرماِید:
منبسط بودِیم و ِیک گوهر همه
بِیسر و بِیپا بُدِیم آن سر همه
چون به کثرت آمد آن نور سره
شد عدد چون ساِیههاِی کنگره
کنگره وِیران کنِید از منجنِیق
تا رود فرق از مِیان اِین فرِیق[1]
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
و ِیا در جاِی دِیگر مِیفرماِید:
چونکه بِیرنگِی اسِیر رنگ شد
موسِئِی با موسِئِی در جنگ شد
چونکه اِین رنگ از مِیان برداشتِی
موسِی و فرعون کردند آشتِی[1]
بِیان جنبۀ وحدت ارواح در عالم تجرّد، در اشعار مولانا
در اِین اشعار جناب مولانا ـقدّس سرّهـ کِیفِیّت نزول روح از عالم تجرّد و تعلّق آن به بدن و دنِیا را بِیان مِیکند و مِیفرماِید: قبل از تعلّق روح به بدن و آلوده شدن به هواها و هوسها و فرو رفتن در کثرات و آلاِیش به تعلّقات، همه در ِیک مرتبه از تکوّن و قرار و سکون بودند، در آن مرتبه اثرِی از حبّ نفس و حبّ جاه و حبّ مقام و ازدِیاد اموال و کسب شئون و شخصِیّت نبود.
در آن مرتبه، حِیثِیّت ارواح، حِیثِیّت تعلّقِیّه به ذات پروردگار بود و در نشئۀ ذات که اختلاف و تفارق و تفاخر وجود ندارد، آنجا عالم تجرّد و بهاء و انبساط و بهجت مطلق است، در آنجا از گرسنگِی و تشنگِی و رسواِیِی خبرِی نِیست؛ چنانچه در آِیۀ شرِیفه خطاب به حضرت آدم و حوّا مِیفرماِید:
(فَقُلْنَا يَا آدَمُ إِنَّ هَذَا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلَا يُخْرِجَنَّكُمَا مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقَى * إِنَّ لَكَ أَلَّا تَجُوعَ فِيهَا وَلَا تَعْرَى * وَأَنَّكَ لَا تَظْمَأُ فِيهَا وَلَا تَضْحَى).[2]
«پس به آدم خطاب نمودِیم: بهتحقِیق اِین شِیطان دشمن تو و همسر تو است! پس مبادا شما دو نفر را از بهشت خارج کند، که در اِینصورت بدبخت و و خسران زده خواهِید شد!* در اِین بهشت نه گرسنگِی به سراغ شما مِیآِید و نه برهنگِی* در اِینجا نه تشنه خواهِید شد و نه سوزش آفتاب شما را مِیآزارد.»
بنابراِین فرماِیش حضرت مولانا مربوط به جنبۀ وحدت عالم ارواح است، نه جنبۀ تعلّق به دنِیا و کثرات. و اِینکه در بعضِی از رواِیات آمده است که: ارواح قبل از نزول به اِین دنِیا، در گروهها و دستجات متفاوتِی بودند و هر شخص با هر فردِی که در
[1]. همان.
[2]. سوره طه (20) آِیات 117ـ119.