بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 82

را منقاد و مطِیع سلسلۀ نظام احسن و اداره و تدبِیر عالم وجود براساس مسِیر و طرِیق برنامه‌رِیزِی شدۀ خاصّ به او در عالم خلقت مشاهده مِی‌کند؛ اگر ارادۀ حق بر انتاج او باشد مِیوه مِی‌دهد، و اگر نباشد گرچه خروارها کود و ساِیر رعاِیت‌ها در انتاج او گردد تماماً بدون نتِیجه خواهد بود و حتِّی ِیک عدد سِیب نِیز به بار نخواهد آورد.

و اِین است معنا و حقِیقت توحِید افعالِی که به موجب آن ِیک فعل و ِیک اراده و ِیک قدرت در تمامِی سلسلۀ علل و اسباب عالم وجود، حاکم و وارد است؛ در عِین صحّت انتساب آن فعل به تمامِی وسائط و علل، از علل مادِّی گرفته تا علّةالعلل و مسبّب‌الأسباب و مبدأالمبادِی که همان ذات لاِیزال با اراده و مشِیّت مطلقه و واحدۀ خود است، و همه موجودات در جمِیع عوالم وجود، ظهور و بروز همان اراده و قدرت و مشِیّت حضرت حقّ‌اند که از دو صفت جمال و جلال در تعِیّنات عالم امکان به منصّۀ ظهور مِی‌رسند و فقط و فقط از او حکاِیت مِی‌کنند و او را مِی‌نماِیانند و از او خبر مِی‌دهند و به او دلالت مِی‌کنند.

پرده‌بردارِی حکِیم شِیخ محمود شبسترِی از سرّ سرِیان نور وجود حق در همۀ مظاهر

چه زِیبا و نغز اِین مسئله را حکِیم و عارف نامِی، حضرت شِیخ محمود شبسترِی در کتاب ارزشمند گلشن راز بِیان فرموده است و پرده از سرّ سرِیان نور وجود حق در همۀ مظاهر هستِی برمِی‌دارد:

أنا الحق کشف اسرار است مطلق

به جز حق کِیست تا گوِید أنا الحق

همه ذرّات عالم همچو منصور

تو خواهِی مست گِیر و خواه مخمور

در اِین تسبِیح و تهلِیل‌اند دائم

بدِین معنا همِی باشند قائم

اگر خواهِی که گردد بر تو آسان

و إن من شِیءٍ را ِیک ره فرو خوان

چو کردِی خوِیشتن را پنبه‌کارِی

تو هم حلاّج‌وار اِین دم برآرِی

برآور پنبۀ پندارت از گوش

نداِی واحد القهّار بنِیوش

ندا مِی‌آِید از حق بر دوامت

چرا گشتِی تو موقوف قِیامت

درآ در وادِی اِیمن که ناگاه

درختِی گوِیدت إنِّی أنا الله


صفحه 83

روا باشد أنا الحق از درختِی

چرا نبوَد روا از نِیک بختِی؟

هر آن کس را که اندر دل شکِی نِیست

ِیقِین داند که هستِی جز ِیکِی نِیست

أنانِیّت بود حق را سزاوار

که هو غِیب است، و غاِیب وهم و پندار

جناب حضرت حق را دوِیِی نِیست

در آن حضرت من و ما و توِیِی نِیست

من و ما و تو و او هست ِیک چِیز

که در وحدت نباشد هِیچ تمِیِیز

هر آن کس خالِی از خود چون خلأ شد

أنا الحق اندر او صوت و صدا شد

شود با وجه باقِی غِیر هالک

ِیکِی گردد سلوک و سِیر و سالک

حلول و اتّحاد اِینجا محال است

که در وحدت دوِیِی عِین ضلال است

حلول و اتّحاد از غِیر خِیزد

ولِی وحدت همه از سِیر خِیزد[1]

اراده نمودن نبِیّ خدا و ولِیّ الهِی در طول ارادۀ حق تعالِیٰ در اِیجاد ِیک معجزه

معجزۀ انبِیا و کرامت اولِیا همگِی در اِین قاعده و قانون توجِیه مِی‌پذِیرد. در اِینجا فاعل و پدِیدآورندۀ خارق عادت ِیکِی است و آن ذات اقدس حق است و بس، و غِیرِی در اِین حادثه وجود ندارد، الاّ اِینکه اراده و مشِیّت او از نفس نبِی و ولِیّ بروز و ظهور پِیدا مِی‌کند و ما گمان مِی‌کنِیم که اِین حادثه جداِی از ارادۀ واحدِ حِیِّ قِیّوم صورت پذِیرفته است، و ِیا بالعکس، بسِیارِی را گمان بر آن است که در اِینجا نبِی و ولِی هِیچ کاره هستند و حادثه‌اِی توسّط آنان صورت نمِی‌پذِیرد، بلکه آنان صرفاً از خداِی متعال درخواست مِی‌کنند و خداوند دعاِی آنان را اجابت مِی‌کند، البتّه از آنجاِیِی که خود آنان داراِی قرب و صفاِی باطنِی مِی‌باشند تقاضا و درخواست آنان زودتر از دعا و تقاضاِی ما به منصّۀ اجابت مِی‌رسد؛ درحالِی‌که هر دوِی اِین تفکّر و برداشت غلط است و باطل، که ناشِی از عدم فهم صحِیح و تدبّر و تأمّل در مسئلۀ توحِید افعالِی شده است.

در آِیه شرِیفه خطاب به حضرت عِیسِی علِیهالسّلام مِی‌فرماِید:

[1]. گلشن راز.


صفحه 84

(وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيهَا فَتَكُونُ طَيْرًا بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَالْأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي وَإِذْ كَفَفْتُ بَنِي إِسْرَائِيلَ عَنْكَ إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ).[1]

اِین آِیۀ شرِیفه از شاهکارهاِی قرآن کرِیم در کِیفِیّت تبِیِین معرفت توحِید و شناخت اراده و مشِیّت ذات حق، و سرِیان آن در تعِیّنات خارجِیّه است.

در اِین آِیۀ شرِیفه کِیفِیّت متفاوت فعل حضرت مسِیح علِیهالسّلام در أشکال مختلفه و صور مادِّی و معنوِی بِیان شده است، از ِیک طرف مجسّمۀ حِیوانِی را که از گل مِی‌آفرِیند و از طرف دِیگر نفخه‌اِی را که در آن مجسّمه مِی‌دمد که آن نِیز به صورت ظاهرِیک فعل ظاهرِی است،[2]و صورت دِیگر مسئلۀ شفا دادن کور مادرزاد و پِیسِی است که البتّه به اراده و خواست باطنِی محقّق مِی‌شود، و نِیز قضِیّۀ زنده کردن مردگان که صرفاً با قصد و نِیّت پِیامبر الهِی صورت خارجِی پِیدا مِی‌کند.

در تمام اِین موارد آن نکتۀ اساسِی و محورِی در انجام و تحقّق اِین امور همان اراده و خواست خداِی متعال است، که بدون آن هِیچ امرِی محقّق نخواهد شد.

در مکتب توحِید و قرآن بِین ساختن و پرداختن ِیک مجسمۀ پرنده از گِل ـکه

[1]. سوره مائده (5) آِیه 110. معاد شناسِی، ج 5، ص 307:

«(ِیاد بِیاور نعمت‌هاِیِی را که من بر تو و بر مادرت دادم...) در آن زمانِی که تو از گِل مثل صورت پرنده‌اِی مِی‌ساختِی به إذن من، و پس از آن در او مِی‌دمِیدِی و بدِین جهت آن گِل دمِیدهشده به إذن من به صورت پرنده‌اِی به پرواز درمِی‌آمد؛ و کور مادرزادِی که چشم‌هاِی او به‌کلِّی محو بود و کسِی که به مرض پِیسِی مبتلا بود، به إذن من شفا مِی‌دادِی؛ و در آن زمانِی که مردگان را به إذن من از مِیان قبورشان زنده مِی‌کردِی؛ و در آن زمانِی که براِی بنِی‌اسرائِیل از آِیات و بِیّنات آوردِی و آنان قصد سوء نسبت به تو داشتند، من آنها را از گزندرسانِیدن به تو باز داشتم!»

[2]. محتمل بلکه قرِیب به علم اِین است که منظور از نفخ در آِیۀ شرِیفه، همان نفخ در آِیه:(وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي)باشد، که مسلّم در اِینجا به معناِی ظاهرِی آن ِیعنِی دمِیدن با دهان نِیست، بلکه نفْسِ ارادۀ نفْس ولِیّ خدا در اِیجاد عِین خارجِی است.


صفحه 85

نه‌تنها از پِیامبر الهِی بلکه از همۀ ما ساخته استـ با دمِیدن روح در آن و به صورت ِیک پرندۀ واقعِی و حقِیقِی در آمدن، و إحِیاِی مردگان و شفاِی کور مادرزاد و غِیره، هِیچ‌گونه تفاوتِی وجود ندارد؛ و عادِی ِیا غِیر عادِی بودن آنها فقط از دِیدگان کوته‌بِین ما است که از ظاهر چِیزِی جز مظاهر مشاهده نمِی‌کنِیم و سلسلۀ علل و عوامل معدّۀ اِین پدِیدۀ ظاهرِی را به حساب نمِی‌آورِیم.

رَمَد دارد دو چشم اهل ظاهر

که از ظاهر نبِیند جز مظاهر[1]

در مکتب توحِید و قرآن، ساختن ِیک مجسّمۀ کوچک و پِیشپاافتاده، با إحِیاء موتِی و شفادادن کور مادرزاد به ِیک اندازه و مقدار به ذات اقدس حق بستگِی دارد و به اندازۀ سر سوزنِی ِیکِی بر دِیگرِی فزونِی و برترِی ندارد.

در مکتب قرآن، تکّه کردن ِیک کلوخ، با دو نِیمه کردن کرۀ ماه در پِیشگاه اراده و قهّارِیّت و تقدِیر ربوبِی به ِیک اندازه است، نه بِیش و نه کم.

کلام حضرت سِیّد هاشم حدّاد رضوان الله علِیه در حقِیقت توحِید افعالِی

در اِینجاست که کلام عرش‌بنِیان عارف عظِیم‌الشّأن و نادرۀ عرصۀ معرفت، حضرت سِیّد هاشم حدّاد ـقدّس الله سرّهـ خوب معناِی خود را در پرتو انوار آِیات الهِی و فرماِیشات اهل‌بِیت عصمت علِیهم الصّلاة و السّلام روشن و برملا مِی‌سازد که مِی‌فرمود:

تعجّب از اِین مردم است که چگونه دعا کردن براِی بالا آمدن آب از چاه را کرامت و معجزه مِی‌پندارند، ولِی اِینکه خود بر سر حوض مِی‌روند و با دست خوِیش شِیر آب را باز مِی‌کنند و آب از شِیر بِیرون مِی‌آِید، اِین را معجزه نمِی‌دانند!

و اِین است حقِیقت توحِید افعالِی که از زبان قرآن و فرماِیشات حضرات معصومِین علِیهمالسّلام و عرفاء شامخِین تبِیِین و تفسِیر شده است.[2]

[1]. گلشن راز.

[2]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون حقِیقت توحِید افعالِی رجوع شود به امام شناسِی، ج 5، ص 57؛ مهر تابان، ص 320ـ387.


صفحه 86

بر مبنا و مکتب اصِیل و رصِین توحِید افعالِی، ِیک اراده در تمامِی مظاهر وجود سارِی و جارِی است؛ چه آن مظهر، وجودِی مادِّی و طبِیعِی باشد و چه از جمله مجرّدات و اعِیان ملکوتِیّه و قدسِیّه، همه و همه به ِیک منوال و ِیک نسق در چنبرۀ حکومت مطلقه و سلطۀ بِی‌حدّ و انتهاِی حضرت حق مقهور و خاضع مِی‌باشند.

اشعار مولانا قدّس الله سرّه در حقِیقت توحِید افعالِی

مولانا جلال‌الدِّین بلخِی ـقدّس الله سرّهـ چه نغز و شِیوا در اِین باب مِی‌فرماِید:

ما چو چنگِیم و تو زخمه مِی‌زنِی

زارِی از ما نِی، تو زارِی مِی‌کنِی

ما چو نائِیم و نوا در ما ز توست

ما چو کوهِیم و صدا در ما ز توست

ما چو شطرنجِیم اندر برد و مات

برد و مات ما ز توست اِی خوش صفات

ما که باشِیم اِی تو ما را جان جان

تا که ما باشِیم با تو در مِیان

ما عدم هاِیِیم هستِی‌ها نما

تو وجود مطلق و هستِیّ ما[1]

ما همه شِیران ولِی شِیر علَم

حمله‌شان از باد باشد دم به دم

حمله‌شان از باد و ناپِیداست باد

جان فداِی آنکه ناپِیداست باد[2]

باد ما و بود ما از دادِ توست

هستِی ما جمله از اِیجاد توست

[1]. خ ل: تو وجود مطلقِی فانِی نما.

[2]. خ ل: آنکه ناپِیداست از ما کم مباد.


صفحه 87

* * *

ما نبودِیم و تقاضامان نبود

لطف تو ناگفتۀ ما مِی‌شنود

نقش باشد پِیش نقّاش و قلم

عاجز و بسته چو کودک در شکم

پِیش قَدرت، خلق جمله بارگه

عاجزان چون پِیش سوزن، کارگه

گاه نقش دِیو و گه آدم کند

گاه نقش شادِی و گه غم کند

دست نِی تا دست جنباند به دفع

نطق نِی تا دم زند از ضرّ و نفع

تو ز قرآن باز خوان تفسِیر بِیت

گفت اِیزد ما رمِیتَ إذ رمِیت

گر بپرّانِیم تِیر آن کِی ز ماست

ما کمان و تِیر اندازش خداست

* * *

گر به جهل آِیِیم آن زندان اوست

ور به علم آِیِیم آن اِیوان اوست

ور به خواب آِیِیم مستان وِی‌اِیم

ور به بِیدارِی به دستان وِی‌اِیم

ور بگرِیِیم ابر پر زرق وِی‌اِیم

ور بخندِیم آن زمان برق وِی‌اِیم

ور به خشم و جنگ، عکس قهر اوست

ور به صلح و عذر، عکس مهر اوست


صفحه 88

ما که‌اِیم اندر جهان پِیچ پِیچ؟

چون الف کو خود چه دارد؟ هِیچ هِیچ![1]

بر اِین اساس، ذات اقدس حق هم‌چنان‌که در وجود و هوِیّت خود متفرّد به وحدت و ِیکتائِیّت است، در تفرّد به اسماء و صفات و افعال و اراده نِیز متّصف به همان صفت وحدت و مستقل در آن است. و لذا تمامِی اشِیاء عالم آِینۀ جمال و جلال او هستند و همگِی از او نشان و حکاِیت و اشارت دارند؛ و اگر به اندازۀ ذرّۀ مثقالِی از خود، وجودِ استقلالِی و صفت استقلالِی و فعل استقلالِی داشتند، دِیگر آن مظهرِیّت و ارائۀ حقِیقت ربطِیّه باطل مِی‌گشت و حدّ و مرزِی در وجود بالصّرافه و اطلاقِی حضرت حق پدِید مِی‌آمد، و اِین مساوِی است با ثنوِیّت و ترکِیب و احتِیاج ذات پروردگار.

کلام حضرت علاّمه طهرانِی رضوان الله علِیه در حقِیقت توحِید افعالِی از کتاب توحِید علمِی و عِینِی

در اِینجا بسِیار مناسب و به‌جا مِی‌بِینم که پاره‌اِی از بِیانات و فرماِیشات حضرت والد ـروحِی له الفداءـ را که در کتاب توحِید علمِی و عِینِی در تذِیِیل خود بر فرماِیشات اساطِین حکمت و عرفان آورده‌اند، بِیاورم تا حقِیقت مسئلۀ توحِید افعالِی بِیشتر و بهتر واضح و آشکار شود:

و بنابراِین جمِیع موجودات عالم از اسماء و صفات عالِیه و کلِّیه گرفته تا کوچک‌ترِین اسم از أسامِی جزئِیّه، همگِی تعِیّنات حقِیقت وجود و ظهورات آن مِی‌باشند. و به عبارت دِیگر: همه و همه معانِی حرفِیّه هستند که از خود أصالتِی و استقلالِی ندارند، و از خود بروز و ظهورِی ندارند. آنچه دارند از معنا و مفهوم، در ساِیۀ خداست و در پرتو خداست. آنها حالات و کِیفِیّات و أطوار و شئون متعلَّقات خود را نشان مِی‌دهند. و اگر به قدر سر سوزنِی از اِین تعلّق و بستگِی دست بردارند، وجود مستقل مِی‌گردند و تبدّل و تغِیّر در حقِیقتشان پِیدا مِی‌گردد؛ و در اِین صورت خُلف لازم مِی‌آِید، زِیرا گفتِیم که: معانِی حرفِیّه غِیر از تعلّق و ارائۀ غِیر، و عدم استقلال در معنا و مفهوم، چِیزِی ندارند.

[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.


صفحه 89

در معناِی سِرتُ مِنَ البَصرَةِ إلَِی الکوفَةِ، لفظ «مِن» فقط معناِی ربطِی دارد؛ ِیعنِی حالت و کِیفِیّت سِیر را بِیان مِی‌کند که از بصره شروع شده است و ابتداِی آن بصره بوده است. و تا وقتِی که به لفظ «مِن» با اِین معنا و مفهوم، ِیعنِی إرائۀ ابتدائِیّت سِیر از بصره، و إبراز و انکشاف کِیفِیّت سِیر که از بصره بوده است، نظر نمودِیم؛ کاملاً معناِی صحِیح و درستِی را به‌دست مِی‌آورِیم. ولِیکن اگر به کلمۀ «مِن» با نظر استقلال نگرِیستِیم و در آن معناِی ابتدائِیّت را مستقلاً دِیدِیم، دِیگر معناِی اوّل را نمِی‌فهماند، و نشان نمِی‌دهد که ابتداِی سِیر ما از بصره بوده است.

و علاوه در جملۀ ما اِیجاد خَلَل مِی‌نماِید؛ زِیرا معانِی مستقلّه بدون ربط و ارتباط وارد مِی‌شود، و جمله بدِین صورت درمِی‌آِید: سِرتُ الابتداء البصرة الانتهاء الکوفة. در اِین‌حال علاوه بر آنکه ابتدائِیّت سِیر ما را از بصره و منتهِی شدن آن را به کوفه نمِی‌رساند، تازه در اِین جمله محتاج به استعمال معانِی حرفِی دِیگرِی هستِیم تا اِین مِیهمانان غرِیب تازه وارد را با سِیر ما پِیوند دهد و بِین آنها و فعل ما رابطۀ دوستِی و اُلفت و پِیوند و بستگِی برقرار کند.

عالم وجود تماماً بدون استثناء، نسبت به ذات اقدس حضرت حق جلّ و علا معانِی حرفِیّه هستند. اسماء و صفات خدا قائم به ذات حق مِی‌باشند و از خود استقلالِی ندارند؛ وگرنه از اسمِیّت و صفتِیّت بِیرون مِی‌روند، و دِیگر از کِیفِیّت ذات اقدس حق حکاِیتِی ندارند و نحوۀ تلبّس ذات به صفت را نمِی‌رسانند.

موجودات که از اضافۀ إشراقِیّۀ حضرت حق پدِید آمده‌اند، همگِی معانِی حرفِیّه‌اند؛ ِیعنِی خودنما نِیستند، خدانما هستند؛ بود نِِیَند، بلکه نمودند. زِیرا نه در وجود و نه در صفت، هِیچ‌گونه استقلال ندارند. ذاتاً و صفتاً، جوهراً و عَرَضاً، وجوداً و ماهِیّتاً قائم به ذات حقّ‌اند، و به‌هِیچ‌وجهمنالوجوه استقلال و اتّکاء به خود ندارند، آنچه دارند از خداست و به سوِی خداست و براِی خداست و به‌واسطۀ خداست: مِنکَ و إلَِیکَ و لَکَ و بِکَ. همگِی خدا را نشان مِی‌دهند: صفات خدا را و اسماء خدا را، علم خدا را، قدرت خدا را، حِیات خدا را و و و....