بر مبنا و مکتب اصِیل و رصِین توحِید افعالِی، ِیک اراده در تمامِی مظاهر وجود سارِی و جارِی است؛ چه آن مظهر، وجودِی مادِّی و طبِیعِی باشد و چه از جمله مجرّدات و اعِیان ملکوتِیّه و قدسِیّه، همه و همه به ِیک منوال و ِیک نسق در چنبرۀ حکومت مطلقه و سلطۀ بِیحدّ و انتهاِی حضرت حق مقهور و خاضع مِیباشند.
اشعار مولانا قدّس الله سرّه در حقِیقت توحِید افعالِی
مولانا جلالالدِّین بلخِی ـقدّس الله سرّهـ چه نغز و شِیوا در اِین باب مِیفرماِید:
ما چو چنگِیم و تو زخمه مِیزنِی
زارِی از ما نِی، تو زارِی مِیکنِی
ما چو نائِیم و نوا در ما ز توست
ما چو کوهِیم و صدا در ما ز توست
ما چو شطرنجِیم اندر برد و مات
برد و مات ما ز توست اِی خوش صفات
ما که باشِیم اِی تو ما را جان جان
تا که ما باشِیم با تو در مِیان
ما عدم هاِیِیم هستِیها نما
تو وجود مطلق و هستِیّ ما[1]
ما همه شِیران ولِی شِیر علَم
حملهشان از باد باشد دم به دم
حملهشان از باد و ناپِیداست باد
جان فداِی آنکه ناپِیداست باد[2]
باد ما و بود ما از دادِ توست
هستِی ما جمله از اِیجاد توست
[1]. خ ل: تو وجود مطلقِی فانِی نما.
[2]. خ ل: آنکه ناپِیداست از ما کم مباد.
* * *
ما نبودِیم و تقاضامان نبود
لطف تو ناگفتۀ ما مِیشنود
نقش باشد پِیش نقّاش و قلم
عاجز و بسته چو کودک در شکم
پِیش قَدرت، خلق جمله بارگه
عاجزان چون پِیش سوزن، کارگه
گاه نقش دِیو و گه آدم کند
گاه نقش شادِی و گه غم کند
دست نِی تا دست جنباند به دفع
نطق نِی تا دم زند از ضرّ و نفع
تو ز قرآن باز خوان تفسِیر بِیت
گفت اِیزد ما رمِیتَ إذ رمِیت
گر بپرّانِیم تِیر آن کِی ز ماست
ما کمان و تِیر اندازش خداست
* * *
گر به جهل آِیِیم آن زندان اوست
ور به علم آِیِیم آن اِیوان اوست
ور به خواب آِیِیم مستان وِیاِیم
ور به بِیدارِی به دستان وِیاِیم
ور بگرِیِیم ابر پر زرق وِیاِیم
ور بخندِیم آن زمان برق وِیاِیم
ور به خشم و جنگ، عکس قهر اوست
ور به صلح و عذر، عکس مهر اوست
ما کهاِیم اندر جهان پِیچ پِیچ؟
چون الف کو خود چه دارد؟ هِیچ هِیچ![1]
بر اِین اساس، ذات اقدس حق همچنانکه در وجود و هوِیّت خود متفرّد به وحدت و ِیکتائِیّت است، در تفرّد به اسماء و صفات و افعال و اراده نِیز متّصف به همان صفت وحدت و مستقل در آن است. و لذا تمامِی اشِیاء عالم آِینۀ جمال و جلال او هستند و همگِی از او نشان و حکاِیت و اشارت دارند؛ و اگر به اندازۀ ذرّۀ مثقالِی از خود، وجودِ استقلالِی و صفت استقلالِی و فعل استقلالِی داشتند، دِیگر آن مظهرِیّت و ارائۀ حقِیقت ربطِیّه باطل مِیگشت و حدّ و مرزِی در وجود بالصّرافه و اطلاقِی حضرت حق پدِید مِیآمد، و اِین مساوِی است با ثنوِیّت و ترکِیب و احتِیاج ذات پروردگار.
کلام حضرت علاّمه طهرانِی رضوان الله علِیه در حقِیقت توحِید افعالِی از کتاب توحِید علمِی و عِینِی
در اِینجا بسِیار مناسب و بهجا مِیبِینم که پارهاِی از بِیانات و فرماِیشات حضرت والد ـروحِی له الفداءـ را که در کتاب توحِید علمِی و عِینِی در تذِیِیل خود بر فرماِیشات اساطِین حکمت و عرفان آوردهاند، بِیاورم تا حقِیقت مسئلۀ توحِید افعالِی بِیشتر و بهتر واضح و آشکار شود:
و بنابراِین جمِیع موجودات عالم از اسماء و صفات عالِیه و کلِّیه گرفته تا کوچکترِین اسم از أسامِی جزئِیّه، همگِی تعِیّنات حقِیقت وجود و ظهورات آن مِیباشند. و به عبارت دِیگر: همه و همه معانِی حرفِیّه هستند که از خود أصالتِی و استقلالِی ندارند، و از خود بروز و ظهورِی ندارند. آنچه دارند از معنا و مفهوم، در ساِیۀ خداست و در پرتو خداست. آنها حالات و کِیفِیّات و أطوار و شئون متعلَّقات خود را نشان مِیدهند. و اگر به قدر سر سوزنِی از اِین تعلّق و بستگِی دست بردارند، وجود مستقل مِیگردند و تبدّل و تغِیّر در حقِیقتشان پِیدا مِیگردد؛ و در اِین صورت خُلف لازم مِیآِید، زِیرا گفتِیم که: معانِی حرفِیّه غِیر از تعلّق و ارائۀ غِیر، و عدم استقلال در معنا و مفهوم، چِیزِی ندارند.
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
در معناِی سِرتُ مِنَ البَصرَةِ إلَِی الکوفَةِ، لفظ «مِن» فقط معناِی ربطِی دارد؛ ِیعنِی حالت و کِیفِیّت سِیر را بِیان مِیکند که از بصره شروع شده است و ابتداِی آن بصره بوده است. و تا وقتِی که به لفظ «مِن» با اِین معنا و مفهوم، ِیعنِی إرائۀ ابتدائِیّت سِیر از بصره، و إبراز و انکشاف کِیفِیّت سِیر که از بصره بوده است، نظر نمودِیم؛ کاملاً معناِی صحِیح و درستِی را بهدست مِیآورِیم. ولِیکن اگر به کلمۀ «مِن» با نظر استقلال نگرِیستِیم و در آن معناِی ابتدائِیّت را مستقلاً دِیدِیم، دِیگر معناِی اوّل را نمِیفهماند، و نشان نمِیدهد که ابتداِی سِیر ما از بصره بوده است.
و علاوه در جملۀ ما اِیجاد خَلَل مِینماِید؛ زِیرا معانِی مستقلّه بدون ربط و ارتباط وارد مِیشود، و جمله بدِین صورت درمِیآِید: سِرتُ الابتداء البصرة الانتهاء الکوفة. در اِینحال علاوه بر آنکه ابتدائِیّت سِیر ما را از بصره و منتهِی شدن آن را به کوفه نمِیرساند، تازه در اِین جمله محتاج به استعمال معانِی حرفِی دِیگرِی هستِیم تا اِین مِیهمانان غرِیب تازه وارد را با سِیر ما پِیوند دهد و بِین آنها و فعل ما رابطۀ دوستِی و اُلفت و پِیوند و بستگِی برقرار کند.
عالم وجود تماماً بدون استثناء، نسبت به ذات اقدس حضرت حق جلّ و علا معانِی حرفِیّه هستند. اسماء و صفات خدا قائم به ذات حق مِیباشند و از خود استقلالِی ندارند؛ وگرنه از اسمِیّت و صفتِیّت بِیرون مِیروند، و دِیگر از کِیفِیّت ذات اقدس حق حکاِیتِی ندارند و نحوۀ تلبّس ذات به صفت را نمِیرسانند.
موجودات که از اضافۀ إشراقِیّۀ حضرت حق پدِید آمدهاند، همگِی معانِی حرفِیّهاند؛ ِیعنِی خودنما نِیستند، خدانما هستند؛ بود نِِیَند، بلکه نمودند. زِیرا نه در وجود و نه در صفت، هِیچگونه استقلال ندارند. ذاتاً و صفتاً، جوهراً و عَرَضاً، وجوداً و ماهِیّتاً قائم به ذات حقّاند، و بههِیچوجهمنالوجوه استقلال و اتّکاء به خود ندارند، آنچه دارند از خداست و به سوِی خداست و براِی خداست و بهواسطۀ خداست: مِنکَ و إلَِیکَ و لَکَ و بِکَ. همگِی خدا را نشان مِیدهند: صفات خدا را و اسماء خدا را، علم خدا را، قدرت خدا را، حِیات خدا را و و و....
غاِیةالأمر هرِیک به حسب سعۀ وجودِی و ظرف ماهوِی خودشان، همگِی کلمۀ خدا هستند، و عالم همه کتاب خداست. کلمه عبارت است از گفتارِی که حکاِیت از ضمِیر و نِیّت و افکار درونِی و پنهانِی مِیکند. تمام عالم وجود، حکاِیت از ضمِیر الهِی که همان مشِیّت مطلقه، و ارادۀ أزلِی و أبدِی و سرمدِی اوست دارند.
به نزد آنکه جانش در تجلِّی است
همه عالم کتاب حق تعالِی است
عَرَض إعراب و جوهر چون حروف است
مراتب همچو آِیات وقوف است
ازو هر عالَمِیچون سورهاِی خاص
ِیکِی زان فاتحه دِیگر چو إخلاص[1]
اِینجاست که مسئلۀ توحِید با مقابل آن، در ِیک نظر جدا و متمِیّز مِیشوند: اگر به موجودات عالم که داراِی معناِی حرفِی هستند، به نظر استقلال بنگرِیم و آنها را داراِی وجود حقِیقِی بدانِیم، همان معناِی نسبت حرفِی در نظر ما تبدِیل به حقِیقت شده و لفظ «مِن» معناِی ابتدا را پِیدا کرده، و در برابر وجود حق و ذات أقدس مطلق او، موجودِی را جدا و منحاز قرار دادهاِیم، و وجود أقدس حق را بدِین موجود، محدود و متعِیّن نمودهاِیم.
و امّا اگر معناِی حرفِی را بهجاِی خود گذاردِیم و تعدِّی و تجاوز در مفهوم و پِیکرۀ آن نکردِیم و لباس استقلال در برش ننموده، به خلعت أصالت مخلّع ننمودِیم؛ در اِینجا اِین موجود حادث را آِیه قرار داده، و از اِین درِیچه به ذات أقدس حق تماشا کردهاِیم و جمال و کمال و حسن و زِیباِیِی و علم و قدرت او را از آِینۀ اِین موجود نگرِیستهاِیم.
آرِی هر موجودِی از موجودات آِیۀ خداست و تمام عالم هستِی آِیات خدا هستند. آِیه به معناِی علامت و نشان و نشاندهنده است. آب زلال و صافِی آِیه است، چون صورت و عکس درختان را در خود منعکس مِیکند. آِینه
[1]. گلشن راز.
آِیهاِی براِی جمال و صورت شخص ناظر در آن است که بدون هِیچ کمِی و فزونِی، و بدون هِیچ تصرّفِی از آن حکاِیت مِیکند.
آِینه از خود چِیزِی ندارد و فقط و فقط حِیثِیّت و نقش آن حِیثِیّت ارائه و نشان دادن است؛ هرچه پاک تر و صافتر باشد، خصوصِیّات صورت منعکس در خود را بهتر بازگو مِیکند. صورت مشاهَد در آِینه به حمل هوهو، همان صورت منعکس در آن است، و مِیتوانِیم بگوِیِیم: اِین صورت به تمام معنا، مِثل و مِثال و شماِیل شخص ناظر در آن است و با هوهو؛ ولِی نه به نحو حمل أوّلِی ذاتِی که اتّحاد در ماهِیّت باشد، که نتِیجهاش اتّحاد صورت منعکس با شخص ناظر، در ماهِیّت و معنا بوده باشد؛ و نه به نحو حمل شاِیع صناعِی که اتّحاد در وجود و مصداق باشد، که نتِیجهاش اتّحاد صورت ظاهر با شخص ناظر، در تحقّق وجود و مصداق خارج باشد. بلکه به نحو حمل حقِیقه و رقِیقه است، که هِیچگونه اتّحادِی در بِین آنها نِیست؛ بلکه صورت آِینه، عکس و شبِیه و مثال و نمودار و رقِیقتِی است از حقِیقت و واقعِیّت ناظر، بهطورِیکه صحّت سلب دارد و مِیگوِیِیم: اِین صورت، آن شخص ناظر در آن نِیست. و کاملاً اِین سلب هم صحِیح است؛ زِیرا صاحب صورت داراِی آثار خارجِی از حِیات و ادراک و عقل و کمِّیت و ثقل و غِیر ذلک من الأوصاف المعنوِیّة و المادِیّة است، ولِی اِین صورت بههِیچوجه داراِی آن آثار نِیست، امّا حکاِیت از آن آثار مِیکند. پس آِینه حاکِی است نه مَحْکِی. تمام موجودات حاکِی هستند و ذات أقدس خداوندِی محکِی:
(ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّ مَا يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْبَاطِلُ).[1]
از اِینجاست که مِیبِینِیم در قرآن مجِید به موجودات عالم هستِی و پدِیدههاِی جهان مادِّی و طبِیعِی، همچون آسمان و زمِین، ابر و باران، و اختلاف شب و روز، و ماه و خورشِید، و رعد و برق و صاعقه، و کشتِیهاِی روان بر روِی آبهاِی درِیا، و خلقت زنان و اُنس انسان با آنها، و خوابِیدن انسان در شب و در جستجوِی روزِی بودن در روز، و همه و همۀ اِین مخلوقات و حوادث
[1]. سوره لقمان (31) آِیه 30.
را با لفظ آِیه بازگو مِیکند و آنها را بدِین مهر و علامت نشان مِیدهد:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَاخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لَآيَاتٍ لِأُولِي الْأَلْبَابِ).[1]ـإلِی آخر.[2]
در اِین بِیانات مسئلۀ اصلِی بر توحِید ذاتِی قرار گرفته که بالتّبع توحِید صفاتِی و افعالِی نِیز مشمول آن خواهد شد و به خوبِی منقّح شده است که ِیک ذات بِیشتر در عالم وجود محقّق نِیست، و تمام آثار و تراوشات ناشِی از آن چِیزِی جز ظهور و بروز و تعِیّنات همان ذات واحد نمِیباشد.
قِیام هر ذات و صفت و فعلِی در عالم وجود، به ذات و وصف و ارادۀ حق تعالِیٰ
بنابراِین به مقتضاِی برهان فلسفِی و نِیز آِیات الهِی ـچنانچه مذکور شدـ هر ذات و صفت و فعلِی که در عالم وجود صورت تحقّق مِیِیابد، در نفس وجود خود قائم به ذات و وصف و ارادۀ حق تعالِی است، و در اِین مَوقِف هِیچ فرقِی بِین افعال غِیر اختِیارِی با اختِیارِی و ارادِی نمِیباشد.[3]
در مثال درخت سِیب عرض شد که نسبت مِیوۀ سِیب، چه به درخت داده شود و چه به ذات اقدس، هر دو ِیکِی است بلکه نسبت آن به پروردگار واقعتر و اصِیلتر و حقِیقِیتر است؛ و به عبارت دِیگر: نسبت انتاج به ذات پروردگار بالأصاله، و به درخت بالتّبع و بالعرض است. و اِینچنِین است اِین انتساب در افعال اختِیارِی اعمّ از ملائکه و شِیاطِین و جنّ و انسان؛ زِیرا براساس اِین برهان، هر فعل و عمل خارجِی به خداِی متعال منتسب است، و اختِیار نِیز خود ِیک فعل و عمل موجود و متعِیّن خارجِی است و از اِین داِیره نمِیتواند بِیرون باشد، و استثناء در احکام و نتاِیج براهِین عقلِی راه ندارد. در آِیه شرِیفه مِیفرماِید:
[1]. سوره آلعمران (3) آِیه 190.
[2]. توحِید علمِی و عِینِی، ص 184ـ187.
[3]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون اِین مطلب رجوع شود به توحِید علمِی و عِینِی، ص 267، ذِیل عنوان: «انسان اختِیار دارد و اختِیار او عِین اختِیار خداست».
(أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ * وَاللَّهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ)؛[1]
«آِیا بت و صنمهاِی را که با دست خود تراشِیدهاِید عبادت مِیکنِید؟٭ درحالِیکه خداوند هم شما را و هم آنچه را که ساخته و پرداختهاِید، خلق نموده است.(ِیعنِی محصولِی که از اِین عمل بهدست آمده است و نتِیجۀ اراده و خواست شما و حرکت دستها و جوارح شما است، مخلوق خدا و زاِیِیدۀ مشِیّت و ارادۀ او است؛ حال چگونه آن را در کنار خدا قرار داده و خدا را فراموش کردهاِید؟)»
در آِیه دِیگر نِیز مِیفرماِید:
(وَمَا تَشَاءُونَ إِلَّا أَنْ يَشَاءَ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا).[2]
در اِین آِیه مشِیّت و خواست انسان متأخّر از مشِیّت خداوند و معلول آن ذکر شده است، نَه علّت آن و نه در کنار آن. و اِین تأخّر، نه تأخّر زمانِی بلکه تأخّر رُتبِی و عِلِّی است.
عدم منافات توحِید افعالِی حق تعالِیٰ با افعال اختِیارِی انسانعدم فرق بِین افعال اختِیارِی و غِیر اختِیارِی در انتساب به حق تعالِیٰ
اختصاص افعال غِیر اختِیارِی به پروردگار مثل صاعقه و زلزله و مرگ و زندگِی و گردش مهر و ماه و باران و انتاج درختان، و خارج ساختن افعال و کردار اختِیارِی از اِین داِیره و نسبت دادن آنها به اشخاص و موجودات داراِی شعور و ادراک و اراده، موجب اعتقاد به وجود دو اصل قدِیم، و محدودِیّت ذات اقدس حق در حِیطۀ وجودِی خوِیش، و نفِی صرافت و بساطت وجود از ذاتش، و در نتِیجه قول به ترکِیب و فقر و احتِیاج در ذات پروردگار و خروج از وجوب ذاتِی به امکان ذاتِی او خواهد بود.
بنابراِین مسئلۀ اختِیار مثل ساِیر مسائل و پدِیدهها و امور خارجِی منحصراً به ذات پروردگار برمِیگردد و هِیچ ذاتِی در پِیداِیش و خلق او به اندازۀ سر سوزنِی نمِیتواند دخالت داشته باشد.
[1]. سوره صافّات (37) آِیه 95 و 96.
[2]. سوره إنسان (76) آِیه 30.