پس تو سرهنگِی مکن با عاجزان
زآنکه نبود طبع و خوِی عاجز، آن
چون تو جبر او نمِیبِینِی مگو
ور همِیبِینِی نشان دِید کو؟
در هر آن کارِی که مِیل استت بدان
قدرتِ خود را همِیبِینِی عِیان
در هر آن کارِی که مِیلت نِیست و خواست
اندر آن جبرِی شدِی کِین از خداست!
انبِیا در کار دنِیا جبرِیاند
کافران در کار عقبِی جبرِیاند
انبِیا را کار عقبِی اختِیار
جاهلان را کار دنِیا اختِیار
زآنکه هر مرغِی به سوِی جنس خوِیش
مِیپرد او در پس و جان پِیش پِیش
کافران چون جنس سجِّین آمدند
سجن دنِیا را خوش آِیِین آمدند
انبِیا چون جنس عِلِّیِین بُدند
سوِی علِّیِین جان و دل شدند
اِین سخن پاِیان ندارد لِیک ما
باز گوِیِیم آن تمامِی قصه را[1]
بهشت و دوزخ زاِیِیدۀ اعمال انسان در دنِیا
و لهذا خداِی متعال پاداش و جزاِی هر دو گروه صالح و طالح را معلول افعال و کردار خود آنان مِیداند و بهشت و دوزخ را نتِیجه و زاِیِیدۀ نفس أعمال انسان در
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر اوّل.
دنِیا به حساب مِیآورد:
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ*لَعَلِّي أَعْمَلُ صَالِحًا فِيمَا تَرَكْتُ كَلَّا إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ * فَإِذَا نُفِخَ فِي الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَيْنَهُمْ يَوْمَئِذٍ وَلَا يَتَسَاءَلُونَ * فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ * وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولَئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فِي جَهَنَّمَ خَالِدُونَ * تَلْفَحُ وُجُوهَهُمُ النَّارُ وَهُمْ فِيهَا كَالِحُونَ * أَلَمْ تَكُنْ آيَاتِي تُتْلَى عَلَيْكُمْ فَكُنْتُمْ بِهَا تُكَذِّبُونَ * قَالُوا رَبَّنَا غَلَبَتْ عَلَيْنَا شِقْوَتُنَا وَكُنَّا قَوْمًا ضَالِّينَ).[1]
«تا اِینکه مرگ ِیکِی از اِیشان را فرا مِیگِیرد، فرِیادش بلند گشته، مِیگوِید که پروردگارا مرا بازگردان! ٭ شاِید بتوانم جبران گذشته و مافات بنماِیم! ابداً، اِینطور نخواهد بود و بازگشتِی در کار نمِیباشد، و اِین سخنِی است که از دهان تجاوز نمِینماِید. درحالِیکه در پِیشاپِیش آنان عالم برزخ تا روز قِیامت امتداد ِیافته است (و آنان در عالم برزخ به نتِیجۀ کردار خود در دنِیا خواهند رسِید.) ٭
پس زمانِی که در صور دمِیده شود دِیگر رابطه و نسبتِی در بِین نخواهد بود و درخواست و سؤالِی ردّ و بدل نخواهد شد ٭
پس کسانِی که کفۀ مِیزان عمل آنان سنگِین و پر بار است، اِینان اهل نجات و رستگارِی خواهند بود ٭ و کسانِی که مِیزان اعمال آنان سبک و پوچ باشد، اِینان کسانِی هستند که فرصتهاِی بهدست آمده را به ثمن بخس از دست دادند و خسارت و بدبختِی و تباهِی را براِی خوِیش کسب نمودند و در جهنّم پاِیدار مِیمانند ٭ آتش صورتهاِی آنان را مِیپوشاند و در مِیان آتش غوطهورند ٭
خطاب مِیرسد: آِیا چنِین نبود که آِیات من به سوِی شما نازل مِیشد و بر شما خوانده مِیشد و شما آنها را تکذِیب مِیکردِید؟ ٭
در پاسخ مِیگوِیند: اِی پروردگار ما! شقاوت بر ما غلبه نمود و ما از جمله گمراهان واقع شدِیم.»
[1]. سوره مؤمنون (23) آِیات 99ـ106.
در اِین آِیات خداِی متعال نتِیجۀ کردار هر دو طرف را محصول و زاِیِیدۀ اختِیار و ارادۀ خود آنها مِیداند، و جالب اِینکه خود آنها در روز قِیامت به اِین مسئله اقرار و اعتراف مِیکنند و حقِیقتاً درمِیِیابند که آنچه باعث نکبت و خسران آنها شده است، کردار ناصواب برخاسته از عزم و اختِیار نفس آنها بوده است؛ و الاّ اگر جز اِین مِیبود، به خداِی متعال اعتراض مِینمودند که: خداِیا! اِین اختِیار و ارادۀ خلاف و ناصواب از ناحِیه ما نبود، بلکه از ناحِیۀ خود تو بود و ما هِیچ نقشِی در ظهور و بروز اِین اختِیار نداشته و ندارِیم! پس چگونه ما را به دست آتش مِیسپارِی درحالِیکه تقصِیر و گناهِی متوجّه ما نمِیباشد؟!
اشعار جناب مولانا در عدم تنافِی اختِیار با توحِید افعالِی
باز جناب مولانا در اِینجا مِیفرماِید:
غِیر حق را گر نباشد اختِیار
خشم چون مِیآِیدت بر جُرمدار؟
چون همِیخاِیِی تو دندان بر عدو؟
چون همِیبِینِی گناه و جرم از او؟
گر ز سقف خانه چوبِی بشکند
بر تو افتد سخت مجروحت کند
هِیچ خشمِی آِیدت بر چوب سقف؟!
هِیچ اندر کِین او باشِی تو وقف؟!
که چرا بر من زد و دستم شکست
او عدوّ و خصم جان من بُدست
کودکان خُرد را چون مِیزنِی
چون بزرگان را منزّه مِیکنِی؟
آنکه دزدد مالِ تو گوِیِی بگِیر
دست و پاِیش را ببر سازش اسِیر
وانکه قصد عورت تو مِیکند
صد هزاران خشم از تو مِیدمد
گر بِیاِید سِیل و رخت تو برد
هِیچ با سِیل آورَد کِینِی خرد؟
ور بِیامد باد و دستارت ربود
کِی تو را با باد دل خشمِی نمود؟
خشم در تو شد بِیان اختِیار
تا نگوِیِی جبرِیانه اعتذار
گر شتربان اشترِی را مِیزند
آن شتر قصد زننده مِیکند
خشم اشتر نِیست با آن چوب او
پس ز مختارِی شتر بُردست بو
همچنِین سگ گر برو سنگِی زنِی
بر تو آرد حمله گردِی منثنِی
سنگ را گر گِیرد از خشم تو است
که تو دورِی و ندارد بر تو دست
عقل حِیوانِی چو دانست اختِیار
اِین مگو اِی عقل انسان، شرم دار[1]
بنابراِین انتساب صفت اختِیار و بروز خارجِی آن به انسان هِیچ منافاتِی با مسئلۀ توحِید افعالِی ندارد، بلکه همه در ِیک راستا در عالم تکوِین و مشِیّت پروردگار قرار گرفته است.
آنان که با اِین مطالب آشناِیِی و اطّلاع کافِی ندارند، بهواسطۀ عدم ادراک صحِیح مسئله است که بر بزرگان اهل معنا و معرفت چون حضرت مولانا خرده مِیگِیرند، و در اشعار او بهواسطۀ عدم همگونِی ظاهرِی، نوعِی تضادّ و تناقض مِیپندارند و چهبسا او را متّهم به خلط و خبط مِینماِیند؛ غافل از اِینکه اِیشان در جاِیجاِی کتاب نفِیس و بسِیار گرانماِیۀ خود، مثنوِی به هر دو طرف اِین مسئله اشاره دارد: هم به مسئلۀ توحِید افعالِی در کلّ نظام هستِی، و هم به مسئلۀ اختِیار و تأثِیر حقِیقِی و واقعِی آن در سرنوشت بشر.
تبِیِین و توضِیح عدم تنافِی بِین اختِیار و توحِید افعالِی
شِیطان که راندهشدۀ از درگاه رحمت پروردگار شد، به جهت فرو افتادن در همِین اشتباه و غلطِیدن در گرداب جهل و أنانِیّت بوده است. او مسئلۀ توحِید افعالِی را با انتساب اختِیار سجده به خود، اشتباه گرفت و استکبار و تمرّد خود را در محدودۀ توحِید افعالِی قرار داده و به خداوند اعتراض وارد نمود و با جملۀ اعتراضآمِیز:(رَبِّ بِمَا أَغْوَيْتَنِي)؛[2]«خداِیا بهواسطۀ آنکه تو مرا گمراه نمودِی!» نفِی اختِیار از خود نمود و خود را مجبور و مقهور خواست و ارادۀ خداوند دانست و خدا را مسئول گمراهِی و ضلالت و سرپِیچِی خود قلمداد نمود، و لذا مستوجب طرد و دورباش واقع شد؛ و اگر اِین سرپِیچِی و نافرمانِی را به خود نسبت مِیداد و در برابر مقام عزّت و کبرِیائِی حق، کرنش و ادب مِینمود و از کردۀ خوِیش اظهار پشِیمانِی و ندامت مِیکرد، خداوند
[1]. مثنوِی معنوِی، دفتر پنجم.
[2]. سوره حجر (15) آِیه 39.
هم بهواسطۀ صفت رحمانِیّت و غفران، او را مشمول عفو و اغماض قرار مِیداد و از گذشتۀ او درمِیگذشت.
و امّا حضرت آدم علِیهالسّلام، او نِیز به امر پروردگار مخالفت نمود و از گندم که مورد نهِی و کراهت خداِی متعال بوده است تناول نمود، و مورد خطاب و عتاب حضرت حق قرار گرفت که با وجود امر و نهِی ما چرا از آن تناول نمودِی؟ حضرت آدم در مقام توبه و انابه برآمد، و خداوند او را مورد رأفت و عطوفت و مغفرت خوِیش قرار داد:
(فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)؛[1]
«آدم از ناحِیه پروردگار کلمات و معانِی را که موجب آمرزش و بخشش او مِیشده است فرا گرفت، و با آن کلمات و مفاهِیم با خداوند راز و نِیاز نمود و نفس خود را در برابر اراده و مشِیّت حق خاضع و خاشع ساخت، خداوند نِیز بر او رحمت آورد و او را بِیامرزِید. خداوند بسِیار بسِیار آمرزنده و با رأفت و رحمت است.»
شِیطان در اِین مسئله که همه افعال و اعمال به اراده و مشِیّت حق برمِیگردد اشتباه نکرد و از اِین جهت راست مِیگفت، چه اِینکه حضرت آدم نِیز بر اِین نکته واقف بود و مِیدِید که همۀ امور مستند به اراده و خواست پروردگار است؛ ولِیکن اشتباه شِیطان اِین بود که اختِیار خود را در اِین سرپِیچِی نادِیده گرفت و اِین سرپِیچِی را به خداِی متعال نسبت داد، درحالِیکه شِیطان موجودِی مختار و با اراده بود و از روِی اختِیار و اراده نخواست که در برابر امر پروردگار کرنش نماِید و به آدم سجده کند. و امّا حضرت آدم اِین سرپِیچِی را ناشِی از اختِیار و ضعف خود و سستِی در عمل و عدم عزم بر اجراِی اوامر و نواهِی پروردگار دِید و ابراز ندامت و عجز نمود، و اِین نافرمانِی را از روِی ادب به خود نسبت داد و خداوند هم بهواسطۀ اِین ادب و خضوع، او را مورد عفو و اغماض و رحمت قرار داد.
[1]. سوره بقره (2) آِیه 37.
و اِین است رمز و راز حقِیقت توحِید افعالِی و موقعِیّت اختِیار انسان در قبال آن.
تفاوت اولِیاِی الهِی با ساِیر افراد در کِیفِیّت انتساب امور به مشِیّت الهِی و ِیا به اختِیار خود انسان
اِینکه ما بِیاِیِیم و امورِی که موافق دلخواه ماست و منطبق بر تماِیلات نفسانِی و لذّتهاِی نفسانِی است، به خود نسبت دهِیم؛ و امورِی که موافق با خواست ما نباشد و نسبت به آنها اکراه و تنفّر و اشمئزاز دارِیم، به خدا و تقدِیر و مشِیّت او نسبت دهِیم و بدِین وسِیله خود را از عذاب وجدان رها نموده و نِیز در مقابل مردم از وجهه و شئونات و شخصِیّت خود دفاع کنِیم، و عدم وصول به خواستهاِی نفسانِی را گرچه در قالب رنگ و بوِی تکالِیف و اطاعت اوامر و نواهِی پروردگار باشد، از خدا بدانِیم؛[1]ناشِی از أنانِیّت نفس ما و غفلت از حقاِیق و فرو رفتن در شهوات و امِیال نفس است.
کسِی که بدِی و خلاف توقّع را به بهانۀ برهان توحِید افعالِی از خدا مِیداند، به طرِیق أولِی چرا امور موافق طبع و وصول به توقّعات نفسانِی را از خدا نمِیداند؟ گرچه به حسب ظاهر براِی خالِی نبودن عرصه چند کلمهاِی، نه از روِی ادب و اظهار مطلب واقع بلکه براِی کسب محبوبِیّت در بِین مردم و التذاذ نفس، موفّقِیت را به خدا و عوالم ربوبِی نسبت دهد، باز در باطن و ضمِیر، خود را در اِین موفّقِیتها مستقل مِیداند و براِی خود در اِین امور حساب خاص باز مِینماِید، و در ضمِیر و سّر و سوِیداِی خود سرمست از بادۀ پِیروزِی، به جشن و پاِیکوبِی مِیپردازد و خدا و عالم امر و ملائکه و مدبّرات را ِیکسره به دست نسِیان مِیسپارد.
امّا همِینکه به ناگاه ورق برگشت و کام به ناکامِی مبدّل شد و خواستها و توقّعات، ِیکمرتبه به ناامِیدِی و ِیأس بدل گشت و دِیگر روزنۀ امِید و وصول به امِیال نفسانِی از مِیان رخت بربست، مِیبِینِیم که فرِیادش به آسمان چهارم مِیرسد و به زمِین و زمان سبّ و ناسزا مِیگوِید و همه را مورد اتّهام و تقصِیر قرار مِیدهد و همۀ
[1]. جهت اطّلاع بِیشتر پِیرامون نظرِیۀ عبدالکرِیم سروش در نادِیده گرفتن مشِیّت الهِی در همۀ امور، رجوع شود به مقالۀ طوطِی و زنبور، مطلب دوّم.
زلاّت و خطاها را به گردن دِیگران مِیاندازد و خود را از اِین عرصه بِیرون مِیکشد و نفس خود را در نزد دِیگران تنزِیه و تبرئه مِیکند، و بالأخره به سراغ خداِی متعال رفته و گرِیبان او را گرفته، هرچه از نقص و فتور و نسبت ناصواب است نثار او مِیکند تا قدرِی نفس خود را آرام کند و در برابر پاسخ وجدان خوِیش و نِیز اجتماع و مردم لحظهاِی بِیاساِید و آرام گِیرد! و اِینچنِین بوده است راه و مسِیر همۀ زورمندان عالَم و حکّام و سلاطِین و ارباب نفوذ و تنفِیذ و بهطور کلِّی همۀ مردم در مراتب مختلف و موقعِیّتهاِی متفاوت خوِیش.
و اِین است فرق بِین انبِیا و اولِیاِی الهِی و پاکان درگاه حق با مدّعِیان قرب حضرت حق.
تبِیِین مسئلۀ جبر و اختِیار در قبول وحِی و ابلاغ آن توسّط پِیامبران
در مورد انبِیاِی الهِی نِیز مسئله به همِین کِیفِیّت و روش خواهد بود و آنها داراِی دو مرتبه از تعِیّنات و دو موقف مِیباشند. تعِیّن و موقف اوّل، کِیفِیّت ادراکات و ِیافتههاِی قلبِی و سرّ است که بهواسطۀ وحِی، بدون اختِیار و ارادۀ آنان صورت خارجِی مِیِیابد، گرچه مقدّمات آن به عنوان علل معدّه و شراِیط وحِی در اختِیار و اراده آنان است، مثل طهارت و حضور قلب و انتخاب مکان مناسب و انجام امور عبادِی و غِیره. امّا در خود وحِی، مسئله از اختِیار و ارادۀ آنان خارج بوده و شبِیه همان انتاج درخت سِیب و ساِیر حوادث و پدِیدههاِی عالم تکوِین است، که بدون واسطه به خداِی متعال و سلسله علل عالم غِیب نسبت داده مِیشود.
تعِیّن و موقف دوّم انبِیاِی الهِی، مقام ابلاغ وحِی به مردم و رساندن پِیام آسمانِی به جامعه است که در اِین مقام مسئلۀ اختِیار و اراده و خواست پِیامبر به طور دقِیق و کامل نقش خود را آشکار مِیسازد و باِید دقِیقاً مطابق با همان پدِیدۀ غِیر اختِیارِی، از روِی اختِیار و اراده عمل نماِید و سر سوزنِی زِیاده و کاستِی در اِین موقف از خود ابراز ننماِید و آنچه را که به او نماِیانده شده است بِیکم و کاست، در جا و موطن و زمان و شراِیط مناسب، به جامعه و ِیا به فرد خاص ابلاغ نماِید.
در اِینجاست که مسئلۀ توحِید افعالِی نِیز در امور پِیامبران ظاهر و آشکار مِیگردد:
از ِیک طرف کلِّیۀ افعال و اعمال آنها؛ چه باطنِی، که به وحِی و مدرکات ربوبِی مربوط مِیشود و چه ظاهرِی، که به ابلاغ و رساندن به جامعه و تبلِیغ رسالت برمِیگردد، همه و همه به خداِی متعال انتساب دارد و به خواست و مشِیّت و ارادۀ حق بازمِیگردد و مِیتوان با صراحت و وضوح گفت: خدا وحِی فرستاد و خدا وحِیاش را به مردم ابلاغ نمود و خدا آنها را به سوِی مقصد و مَآل خوِیش روانه نمود.
و از طرف دِیگر صرِیحاً مقام ابلاغ و بِیان وحِی براِی جامعه به خود پِیامبر نسبت داده مِیشود، زِیرا اختِیار و ارادۀ او در اِین مِیان نقش اساسِی داشته است.
بنابراِین در مورد پِیامبران الهِی آنچه بِین ما و اِیشان مشترک است، عمل ظاهرِی و کردار ظاهرِی ما و آنها است، چه در مورد ابلاغ وحِی به جامعه باشد و ِیا پرداختن به امور جامعه و امور شخصِیّه و رفت و آمد در مِیان مردم و صحبت کردن و اندرز دادن و رفع خصومتها و اختلافات و....
و آنچه اختصاص به آنها دارد و ما را در آن شرکت و نصِیبِی نِیست، مسئلۀ وحِی و ِیافتههاِی عالم ربوبِی به شکل و طرز خاص است، که در فصل مربوط به تبِیِین و تفسِیر پدِیدۀ وحِی خواهد آمد.
در اِینجا فصل اوّل در توحِید افعالِی را خاتمه مِیدهِیم و به فصل دوّم که تبِیِین حقِیقت علم است مِیپردازِیم.
