بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 101

نوشتن نامه‌اي بلند پيش مي‌آمده، که دانش تاريخ حديث، به آنها نيز پرداخته است.[1]گاه نيز امامان در گفت‌و‌گو‌هاي درونْ ديني و يا احتجاج‌ها و مناظره‌هاي برونْ ديني، فعّالانه شرکت مي‌جستند[2]و يا با طرح مشکل اعتقادي مسلمانان در قالب درس و يا رساله‌اي آموزشي، به حلّ آن مي‌پرداختند.[3]اين گفته‌ها و نوشته‌هاي بلند، افزون بر تعقيب مقصود اصلي خود، مطالب گوناگوني را نيز در بر دارند که به کار ديگر پژوهش‌ها مي‌آيد و نتيجه، اين مي‌شود که پژوهشگر مي‌تواند اين بخش‌هاي کوچک را از متن اصلي جدا سازد تا بدون آن که لزومي به نقل همه متن باشد و يا دست‌يابي به بخش مورد نظر را مشکل کند، از يک حديث طولاني، در موضوعات مختلف و متعدّدي بهره ببرد. براي نمونه، حديث بلند «جنود عقل و جهل» در همان حال که کلّ متن آن در دو باب عقل و نيز جهل جاي مي‌گيرد، قابليت تقسيم به بيش از هفتاد بخش را دارد و هر يک از جنود عقل و جهل ـ مانند طمع، يأس، صبر و جزع ـ را مي‌توان در باب‌هاي جداگانه‌اي جاي داد.

جواز تقطيع و شرط آن

زمينه اصلي شکل‌گيري و جواز تقطيع، طولاني بودن برخي احاديث و نياز نداشتن به همه متن است. از اين رو، بيشتر عالمان حديث و درايه‌نگاران، تقطيع را جايز دانسته، مانعي براي آن نديده‌[4]و حکمش را از اختصار، آسان‌تر گرفته‌اند.[5]محدّثان، آن را شيوه‌اي رايج و به کار رفته از سوي هر دو طايفه اهل سنّت و شيعه

[1]مانند خطبه پيامبر در حجّة الوداع، خطبه‌هاي امام علي عليه السلام و عهد نامه اش به مالک اشتر در زمان خلافت، خطبه‌ امام حسين عليه السلام در عرفات و رساله امام باقر عليه السلام به سعد الخير. ر.ک: مکاتيب الأئمّة، احمدي ميانجي.[2]ر.ک: کتاب الإحتجاج، طبرسي.[3]ر.ک: توحيد مفضّل و رساله امام هادي عليه السلام در باره جبر و تفويض در کتاب تحف العقول .[4]لا محذور فيه وقطعوا بجوازه؛ نهاية الدراية، ص 491.[5]هو أقرب إلى الجواز [من اختصار الحديث]؛ الرعاية في علم الدراية، ص 320.


صفحه 102

دانسته و به آن تصريح کرده‌اند.[1]اما در هر تقطيع، ممکن است بخشي از قرينه‌ها در صدر و خاتمه حديث، حذف شوند و پژوهشگر بعدي از آنها بي‌خبر بماند. از اين رو است که محدّثان، تقطيع را براي هر کس و به هر گونه‌اي مجاز ندانسته، گوشزد کرده‌اند که معناي متن، در هر دو حالتِ پيوستگي به کلّ حديث و بريده از آن، بايد يک‌سان بماند. بر پايه اين شرط، تقطيع، تنها براي کسي مجاز است که معناي همه حديث را بداند و اجزاي متن و قرينه‌هاي مؤثّر در معنا را بشناسد و همه مقدار لازم را بياورد. براي نمونه، اگر نقل کردن صدر حديث و يا سؤال راوي، در فهم قسمت تقطيع‌شده مؤثر است، آن را نيز نقل کند. بسياري از حديث‌پژوهان، اين شرط را رعايت مي‌کنند؛ اما هميشه اين‌گونه نيست و گاهي تقطيع‌هاي نادرست و ناشيانه، متن‌هاي نامقبولي را پديد مي‌آورند که برخي از آنها را گزارش خواهيم کرد.

تقطيع ناخواسته

بسياري از تقطيع‌هاي نادرست، از سر عمد نبوده و از اين رو، مي‌توان با مراجعه به منبع اصلي يا ديگر مآخذ حديث، بخش نقل‌نشده را يافت و از آسيب احتمالي، جلوگيري کرد. شيخ طوسي نيز به گونه‌اي از تقطيع‌هاي نادرست و غير عمدي ـ که ما آن را «تقطيع ناخواسته» ناميده‌ايم ـ اشاره کرده است. او در کتاب اصولي خويش و در گزارش عملکرد صحابه پيامبر اکرم چنين گفته است: إنَّهم كانوا يَحضُرونَه عليه السلام وقد ابتدَأ الحديثَ فَيلحَقُه بَعضُهم فَينقُلُونَه بِانفرادِه فَيتَغَيَّرُ معناه لِذلك، ولذلك كان عليه السلام إذا أحَسَّ بِرجلٍ داخلٍ ابتَدَأ الحديثَ؛ ولِهذا أنكَرَت عائشةُ علَى مَن رَوَى عنِ النبيِّ أنَّه قال: «الشُّؤمُ في ثلاثٍ: الفَرَسِ، والمَرأةِ، والدّارِ» وذَكَرَتْ أنَّه عليه السلام كان حاكياً لِذلك، فَلَمْ يَسمَعْ الراوي أولَّ كلامِه.[2]

[1]لا محذور فيه وقطعوا بجوازه؛ نهاية الدراية، ص 491.[2]هو أقرب إلى الجواز [من اختصار الحديث]؛ الرعاية في علم الدراية، ص 320.[3]قد فعله أئمّة الحديث منا ومن الجمهور ولا مانع منه؛ مقباس الهداية، ج‌ 3، ص 257.[4]عدّة الأصول (ط.ج)، ج‌ 1، ص 95.[5]مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج‌ 1، ص 4.


صفحه 103

صحابه گاه، در حالي به محضر پيامبر مي‌رسيدند که ايشان سخن خود را پيش‌تر آغاز کرده بود. از اين رو، برخي از صحابه به [ادامه] آن سخن مي‌رسيدند و چون فقط همان قسمت را جداگانه نقل مي‌کردند، معناي کلام دگرگون مي‌شد. به همين علّت، پيامبر هرگاه احساس مي‌کرد که کسي تازه وارد شده است، سخن خود را از سر مي‌گرفت. عايشه نيز به همين سبب، سخن آن راوي را رد کرد که به نقل از پيامبر مي‌گفت: «شومي، در سه چيز است: اسب و زن و خانه». عايشه گفت: پيامبر اين سخن را [از قول اعراب جاهلي] حکايت مي‌فرمود؛ ولي راوي، آغاز سخن ايشان را نشنيده است. در کنار اين تقطيع‌ها، برخي مغرضان و کژروان، گاه، بخشي از متن حديث و يا قرينه‌هاي مؤثر در معنا را نقل نمي‌کنند و تقطيع عمدي را به سرحدّ تحريف مي‌رسانند. اينک وارد اين بحث نمي‌شويم و تنها به سخن ابن شهرآشوب در مقدّمه مناقب‌اش ارجاع مي‌دهيم. وي نمونه‌هايي از اين دست را گزارش کرده[1]و ما نيز آنها را در پايان همين بحث، خواهيم آورد.

زيان‌هاي تقطيع نادرست

فهم نادرست

نخستين و شايد مهم‌ترين اثر تقطيع نادرست متن حديث، در مرحله فهم حديث رخ مي‌دهد. نمونه‌هاي بسياري را مي‌توان بر شمرد که به دليل جدا شدن نادرست بخشي از متن، خواننده و يا مترجم حديث، دچار اشتباه در فهم و شرح آن شده است؛ مانند حديث ارتباط لقمان با اربابش. تقطيع نادرست اين گزارش، موجب توليد متن: «أوّلُ مَن کاتَبَ لقمانُ»[2]شده و از اين رو، واژه « کاتَبَ» را در اين متن، مشتق از «مکاتبة» ـ به معناي نامه‌نگاري ـ فهميده و معنا کرده‌اند؛ در حالي که

[1]عدّة الأصول (ط.ج)، ج‌ 1، ص 95.[2]مناقب آل أبي طالب، ابن شهرآشوب، ج‌ 1، ص 4.[3]دعائم الإسلام، قاضي نعمان مغربي، ج‌ 2، ص 309.[4]ر.ک: روش فهم حديث، فصل ( اسباب ورود حديث) .


صفحه 104

نقل کامل متن، به ما مي‌فهماند که «مکاتبة»، به معناي «بستن پيمان ميان بنده و اربابش» بوده است. بنده در اين پيمان‌نامه، در ازاي کار بيشتر براي ارباب، خود را به تدريج از او مي‌خريده و آزاد مي‌کرده است و نخستين کسي که اين کار را کرد، لقمان بود، چنان‌که متن حديث، او را بنده‌اي حبشي توصيف کرده است: «ورُوينا عن جعفر بن محمّد عن أبيه عن آبائه أنَّ علياً عليه السلام قال: أوّلُ مَن كاتَبَ، لقمان الحكيم وَکانَ عبداً حَبَشياً». گفتني است نمونه‌هاي شايع اين‌گونه تقطيع، در نقل و حذف اسباب صدور حديث و قرينه‌هاي مقامي، اتفاق مي‌افتد که نمونه‌هاي آن در کتاب روش فهم حديث آمده است و در اين جا تکرار نمي‌کنيم.[1]

انکار حديث

گاه، تقطيع چنان نادرست و يا تحريف‌گونه است که متن و معناي پديدآمده، پذيرفتني نيست و پژوهشگر را به نفي و انکار آن مي‌کشاند. اين آسيب، کمتر اتفاق افتاده و هرگاه پيش آمده، حديث‌پژوهان به دليل احتياط در انکار حديث، با جست و جوي فراوان، متن اصلي را يافته، متن کامل حديث را بازسازي کرده‌اند و بدين سان، آن را پذيرفته و مبناي عمل خويش قرار داده‌اند. آنچه در گزارش‌ شيخ طوسي گذشت، چنين است. اگر همه گزارش‌هاي مربوط را بياوريم، به آساني و با نشان دادن تقطيع‌هاي صورت‌ گرفته، متن اصلي گفته منسوب به پيامبر بازسازي مي‌شود.

نمونه

در روايت آمده است: «قال: الشؤم في المَرأة والدارِ والدّابةِ؛[2]شومي، در زن و خانه و مرکب، تحقّق مي‌يابد».

[1]دعائم الإسلام، قاضي نعمان مغربي، ج‌ 2، ص 309.[2]ر.ک: روش فهم حديث، فصل ( اسباب ورود حديث) .[3]عوالي اللئالي، ج‌ 1، ص 32.


صفحه 105

نقل‌هاي کامل‌تر

1. سألتُ سعدَ بنَ أبي وقاصٍ عن الطِّيَرَةِ، فانْتَهَرَنِي وقال: مَن حَدَّثَكَ؟ فكَرِهتُ أنْ أحَدِّثَه مَن حَدَّثَني. قال: قال: رسول الله: لا عَدْوَى ولا طِيَرَةَ ولا هامَّ، إن تَكُنِ الطيرةُ في شئٍ، فَفِي الفَرَسِ والمرأةِ والدارِ.[1]از سعد بن ابي وقاص در باره [حديث] «فال بد» پرسيدم. با تندي گفت: «چه کسي آن را برايت نقل کرده است؟». من نخواستم نامش را بگويم. پس گفت: «رسول خدا فرمود: واگيري بيماري، فال بد و شَبَح، واقعيت ندارند. اگر فال بد، حقيقت مي‌داشت، در اسب و زن و خانه مي‌بود».2. عن أبي حسان أنَّ رجلاً قال لِعائشةَ: إنَّ أبا هريرةَ يُحَدِّثُ أنَّ رسول الله قال: «إنَّ الطيرةَ في المَرأةِ والدارِ والدابّةِ»، فَغَضِبَت غَضَبَاً شَديداً فَطارَتْ شقةٌ مِنها في السماء وشقةٌ في الأرض فَقالَتْ: إنَّما كانَ أهلُ الجاهليةِ يَتَطَيَّرُون.[2]ابو حسان گويد: کسي به عايشه گفت که ابو هريره از رسول خدا نقل مي‌کند که پيامبر فرمود: «فال بد، در زن و خانه و مرکب وجود دارد». عايشه به شدّت خشمگين شد، چندان‌که گويي از سرِ خشم، بندْ بندش مي‌خواست از هم جدا شود. پس گفت: «اهل جاهليت، فال بد مي‌زدند».3. أبي حسان الأعرج أنَّ رَجُلَينِ دَخلا على عائشةَ فَقالا: إنَّ أبا هريرةَ يُحَدِّثُ: أنَّ نبيَّ اللهِ كان يَقول: «إنَّما الطيرةُ في المرأةِ والدابةِ والدارِ»ِ. قال: فَطارَت شقةٌ مِنها في السماء وشقةٌ في الأرضِ، فَقالَت: والذي أنزَلَ القرآنَ على أبي القاسمِ، ما هكذا كان يَقول، ولكن نبيُّ اللهِ كان يَقولُ: «كانَ أهلُ الجاهليةِ يَقولون: الطِّيَرَةُ في المرأة والدار والدابة».[3]حديث اخير به روشني نشان مي‌دهد که پيامبر اکرم اين سخن نادرست را از

[1]مسند احمد، ابن حنبل، ج‌ 1، ص 180.[2]همان، ج‌ 6، ص 150.[3]همان، ص 246.


صفحه 106

زبان اعراب جاهلي نقل کرده است نه آن که حديث ايشان و يا حتي مقبول حضرت باشد. ديگر گفته‌هاي پيامبر و نيز سيره عملي و بزرگوارانه ايشان در کنار آيات نازل شده قرآن، همگي نشان از بزرگداشت مقام زن دارد و مي‌تواند چنين انتسابي را به سادگي از ساحت پيامبر دور کند. نمونه ديگر، حديث امام علي عليه السلام در باره رؤيت خدا است. گروههايي راحت طلب، متنِ «ما كنتُ أعبُدُ رَبَّاً لَمْ أرَه؛ هرگز پروردگاري را که نديده‌ام، نپرستيده‌ام»، را از امام علي عليه السلام به همين کوتاهي، نقل کرده و آن را مستمسکي براي پرهيز از عبادت ساخته‌اند. برخي دينداران هر چند اين مستمسک را درست ندانسته‌؛ اما به دليل ناآگاهي از متن کامل حديث، آن را انکار کرده‌اند. متن اصلي، چنين است: عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمد بن خالد، عن أحمد بن محمد بن أبي نصر، عن أبي الحسنِ الموصلي، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: جاءَ حِبْرٌ إلى أميرِ المؤمنين عليه السلام فقال: يا أميرَ المؤمنين! هل رأيتَ رَبَّكَ حينَ عَبَدْتَه؟ قال: فَقال عليه السلام: «وَيلَكَ! ما كنتُ أعبُدُ رَباً لَم أرَه». قال: وكيفَ رأيتَه؟ قال: «وَيلك! لا تُدركُه العُيونُ في مُشاهَدَة الأبصارِ ولكنْ رأتْه القلوبُ بِحقائقِ الإيمانِ».[1]

راه حل

گفتني است گام نخست براي پرهيز از آسيب تقطيع، پي بردن به وقوع آن است. در اين مرحله، با استفاده از معيارهاي نقد اخبار، مي‌توانيم احتمال تقطيع را حدس بزنيم. در گام بعد، بايد جزء مفقودِ مؤثّر را يافت، که راه آن، استفاده از شيوه تشکيل خانواده حديث است؛ يعني با کاربرد کليدواژه‌هاي مناسب و يافتن احاديث مشابه و هم‌مضمون، به متن کامل و اصلي و نيز قرينه‌هاي مؤثّر دست يابيم. اين شيوه در کتاب روش فهم حديث، عرضه شده و نيازي به تکرار آن نيست.

[1]مسند احمد، ابن حنبل، ج‌ 1، ص 180.[2]همان، ج‌ 6، ص 150.[3]همان، ص 246.[4]الکافي، ج‌ 1، ص 97، ح 6.


صفحه 107

12. اختصار

تعريف و راه حل

منظور از «اختصار»، عبارت است از: نقل اجمالي؛ حذف برخي از پيرايه‌هاي غير ضروري متن و حکايت کردن جزء اصلي سخن و يا کردار. اختصار حديث، چکيده کردن گزارش واقعه است و به ما کمک مي‌کند تا مقصود گوينده را زودتر دريابيم. اختصار حديث، گاه بدون آن که مشکلي ايجاد کند، همه معناي اصلي و مراد گوينده را مي‌رساند و از اين رو، مي‌توان آن را يکي از شيوه‌هاي «نقل معنا» دانست. در اين صورت، همه مباحثِ شيوه نقل معنا ـ مانند جواز نقل معنا، شروط نقل معنا و دامنه کاربرد آن ـ در اين جا نيز به کار مي‌آيد. آسيب‌هاي احتمالي و اتفاق‌افتاده نيز مشابه هستند؛ هرچند برخي خفيف‌ترند و راه حلّ آنها نيز ساده‌تر است. ما با ارائه چند نمونه، اين بحث را به پايان مي‌بريم. چينش اين نمونه‌ها، به گونه‌اي است که در برخورد با حديث مختصر، مطلب روشني به دست نمي‌آيد؛ اما با دست‌يابي به گزارش‌هاي کامل‌تر، ابهام نخستين از ميان خواهد رفت. در برخي از نمونه‌ها ـ به ويژه آنجا که مختصرکننده حديث، قرائن و اسباب ورود حديث را گزارش نکرده است ـ ، اگر تنها به حديث مختصر بسنده شود، ممکن است حکم نادرستي استنباط و به شارع مقدس منسوب شود و از اين رو، راه گريز از آسيب‌هاي احتمالي اختصار حديث، جست و جوي همه‌جانبه و تشکيل خانواده حديث است.

نمونه‌ها

کفاره روزه

متن مختصر: عائشةُ تَقولُ: إنَّ رجلاً أتَى النبيَّ فقال إنَّه اِحتَرَقَ. قال: «ما لَكَ؟». قال: «أُصِبْتُ أهلِي في رمضانَ». فأتَي النبيُّ بِمِكْتَلٍ يُدعَى العَرْقَ. فقال: «أينَ المُحترقُ؟». قال: أنا. قال: «تَصَدَّقْ بِهذا».[1]

[1]مردي نزد پيامبر خدا آمد و گفت: آتش گرفته است. پيامبر فرمود: «چه شده است؟». عرض کرد: «در ماه رمضان، با همسرم درآميختم». پس پيامبر زنبيلي به نام عَرْق را آورد و فرمود: «آن‌که آتش گرفته، کجا است؟». آن مرد گفت: «اين جا هستم». پيامبر فرمود: «اين را کفّاره بده»؛ صحيح بخاري، ج‌ 2، ص 235، باب إذا جامَعَ في رمضانَ، عمدة القاري، العيني، ج‌ 11، ص 26.[2]در حالي که ما نزد پيامبر نشسته بوديم، مردي نزد ايشان آمد و عرض کرد: اي رسول خدا! هلاک شدم. پيامبر فرمود: چه شده؟ عرض کرد: در حال روزه، با همسر خود در آميختم. پيامبر فرمود: آيا مي‌تواني بنده‌اي را آزاد کني؟ عرض کرد: نه. پيامبر فرمود: آيا مي‌تواني دو ماه پياپي روزه بگيري. عرض کرد: نه. پيامبر فرمود: آيا مي‌تواني به شصت مسکين غذا بدهي؟ عرض کرد: نه. مرد نزد پيامبر ماند. در حالي که ما نيز همچنان نشسته بوديم، پيامبر زنبيلي پر از خرما آورد و فرمود: سؤال‌کننده کجا است؟ مرد عرض کرد: اين جا هستم. پيامبر فرمود: اين را بگير و کفّاره بده. آن مرد گفت: اي رسول خدا! به کسي فقيرتر از خودم بدهم؟ به خدا سوگند، بين دو حَرّه (سنگلاخ)ي مدينه، خانواده‌اي فقيرتر از خانواده من نيست. پس پيامبر لب به خنده گشود؛ به گونه‌اي که دندان‌هاي پيشينش آشکار شد. آن گاه فرمود: «آن را صرف خوراک خانواده‌ات کن»؛ صحيح بخاري، ج‌ 2، ص 236، باب إذا جامَعَ في رمضانَ ولم يكن له شئٌ فَتَصَدَّقَ عليه فليكفّر.


صفحه 108

متن مفصّل: أنَّ أبا هُريرةَ قالَ: بَينَما نحنُ جُلوسٌ عندَ النبيِّ إذ جاءَه رجلٌ فَقالَ: «يا رسول الله! هَلَكْتُ». قال: «ما لكَ؟». قال: «وَقَعْتُ علَى امرَأتي وأنا صائمٌ». فقال رسول الله: «هل تَجِدُ رَقَبَةً تُعْتِقُها؟». قال: لا. قال: «فَهََل تَستطيعُ أن تَصومَ شَهرينِ مُتتابعَينِ؟». قال: لا. فقال: «فَهل تَجِدُ إطعامَ سِتِّينَ مِسكيناً؟». قال: لا. قال: فَمَكَثَ عندَ النبيِّ. فَبَينا نحنُ على ذلك، أتي النبيُّ بِعَرْقٍ فيه تمرٌ ـ والعرقُ المِكتَلُ ـ ، قال: «أينَ السائلُ؟». فقال: أنا. قال: «خُذْها فَتَصَدَّقْ بِه». فقالَ الرجلُ: «أعَلَى أفقرَ مِنِّي يا رسول الله؟ فَواللهِ ما بينَ لابَتَيْها ـ يُريدَ الحَرَّتَيْنِ ـ أهلُ بيتٍ أفقَرُ مِن أهلِ بيتي». فَضَحِكَ النبيُّ حتَّى بَدَت أنيابُه، ثمّ قال: «أطْعِمْه أهلَكَ».[1]

متعه

متن مختصر: غنيم: سألتُ ابنَ أبي وَقاصٍ عنِ المُتعَةِ، فقال: فَعَلْناها وهذا كافرٌ بِالعُرُشِ ـ يعني معاوية ـ.[2]با مطالعه اين متنِ مختصر، نمي‌فهميم که راوي، از چه سخن مي‌گويد. آيا مقصودْ متعه نساء است و يا متعه حجّ تمتّع؛ اما متن تفصيلي آن را روشن مي‌کند. متن تفصيلي: عن محمد بن عبد الله بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، أنه حَدَّثَه أنَّه سَمِعَ سعدَ بنَ أبي وقاصٍ، والضحاكَ بنَ قيس ـ عامَ حجِّ معاويةِ بنِ

[1]مردي نزد پيامبر خدا آمد و گفت: آتش گرفته است. پيامبر فرمود: «چه شده است؟». عرض کرد: «در ماه رمضان، با همسرم درآميختم». پس پيامبر زنبيلي به نام عَرْق را آورد و فرمود: «آن‌که آتش گرفته، کجا است؟». آن مرد گفت: «اين جا هستم». پيامبر فرمود: «اين را کفّاره بده»؛ صحيح بخاري، ج‌ 2، ص 235، باب إذا جامَعَ في رمضانَ، عمدة القاري، العيني، ج‌ 11، ص 26.[2]در حالي که ما نزد پيامبر نشسته بوديم، مردي نزد ايشان آمد و عرض کرد: اي رسول خدا! هلاک شدم. پيامبر فرمود: چه شده؟ عرض کرد: در حال روزه، با همسر خود در آميختم. پيامبر فرمود: آيا مي‌تواني بنده‌اي را آزاد کني؟ عرض کرد: نه. پيامبر فرمود: آيا مي‌تواني دو ماه پياپي روزه بگيري. عرض کرد: نه. پيامبر فرمود: آيا مي‌تواني به شصت مسکين غذا بدهي؟ عرض کرد: نه. مرد نزد پيامبر ماند. در حالي که ما نيز همچنان نشسته بوديم، پيامبر زنبيلي پر از خرما آورد و فرمود: سؤال‌کننده کجا است؟ مرد عرض کرد: اين جا هستم. پيامبر فرمود: اين را بگير و کفّاره بده. آن مرد گفت: اي رسول خدا! به کسي فقيرتر از خودم بدهم؟ به خدا سوگند، بين دو حَرّه (سنگلاخ)ي مدينه، خانواده‌اي فقيرتر از خانواده من نيست. پس پيامبر لب به خنده گشود؛ به گونه‌اي که دندان‌هاي پيشينش آشکار شد. آن گاه فرمود: «آن را صرف خوراک خانواده‌ات کن»؛ صحيح بخاري، ج‌ 2، ص 236، باب إذا جامَعَ في رمضانَ ولم يكن له شئٌ فَتَصَدَّقَ عليه فليكفّر.[3]از ابن ابي وقاص در باره متعه پرسيدم. گفت: «آن را انجام داديم، در حالي که اين ـ يعني معاويه ـ در مكّه و کافر بود»؛ البداية و النهاية، ابن كثير، ج‌ 5، ص 153.[4]محمد بن عبد الله مي‌گفت که شنيده است: سعد بن ابي وقاص و ضحّاک بن قيس، در سالي که معاويه حج گزارد، با هم در باره حج تمتّع گفت ‌و گو مي‌کردند. ضحاک مي‌گويد: آن (يعني متعه حج) را جز کسي که امر خدا را ناديده مي‌گيرد، نمي‌گزارد. سعد مي‌گويد: برادرزاده! بد گفتي. ضحاک مي‌گويد: عمر بن خطاب از آن باز مي‌داشت. سعد پاسخ مي‌دهد: پيامبر خدا آن را انجام داده و ما نيز همراه او انجام داده‌ايم»؛ البداية و النهاية، ج‌ 5، ص 152، ترمذي و نسائي نيز حديث را به نقل از قتيبه از مالک، آورده‌اند.