متن مفصّل: أنَّ أبا هُريرةَ قالَ: بَينَما نحنُ جُلوسٌ عندَ النبيِّ إذ جاءَه رجلٌ فَقالَ: «يا رسول الله! هَلَكْتُ». قال: «ما لكَ؟». قال: «وَقَعْتُ علَى امرَأتي وأنا صائمٌ». فقال رسول الله: «هل تَجِدُ رَقَبَةً تُعْتِقُها؟». قال: لا. قال: «فَهََل تَستطيعُ أن تَصومَ شَهرينِ مُتتابعَينِ؟». قال: لا. فقال: «فَهل تَجِدُ إطعامَ سِتِّينَ مِسكيناً؟». قال: لا. قال: فَمَكَثَ عندَ النبيِّ. فَبَينا نحنُ على ذلك، أتي النبيُّ بِعَرْقٍ فيه تمرٌ ـ والعرقُ المِكتَلُ ـ ، قال: «أينَ السائلُ؟». فقال: أنا. قال: «خُذْها فَتَصَدَّقْ بِه». فقالَ الرجلُ: «أعَلَى أفقرَ مِنِّي يا رسول الله؟ فَواللهِ ما بينَ لابَتَيْها ـ يُريدَ الحَرَّتَيْنِ ـ أهلُ بيتٍ أفقَرُ مِن أهلِ بيتي». فَضَحِكَ النبيُّ حتَّى بَدَت أنيابُه، ثمّ قال: «أطْعِمْه أهلَكَ».[1]
متعه
متن مختصر: غنيم: سألتُ ابنَ أبي وَقاصٍ عنِ المُتعَةِ، فقال: فَعَلْناها وهذا كافرٌ بِالعُرُشِ ـ يعني معاوية ـ.[2]با مطالعه اين متنِ مختصر، نميفهميم که راوي، از چه سخن ميگويد. آيا مقصودْ متعه نساء است و يا متعه حجّ تمتّع؛ اما متن تفصيلي آن را روشن ميکند. متن تفصيلي: عن محمد بن عبد الله بن نوفل بن الحارث بن عبد المطلب، أنه حَدَّثَه أنَّه سَمِعَ سعدَ بنَ أبي وقاصٍ، والضحاكَ بنَ قيس ـ عامَ حجِّ معاويةِ بنِ
[1]مردي نزد پيامبر خدا آمد و گفت: آتش گرفته است. پيامبر فرمود: «چه شده است؟». عرض کرد: «در ماه رمضان، با همسرم درآميختم». پس پيامبر زنبيلي به نام عَرْق را آورد و فرمود: «آنکه آتش گرفته، کجا است؟». آن مرد گفت: «اين جا هستم». پيامبر فرمود: «اين را کفّاره بده»؛ صحيح بخاري، ج 2، ص 235، باب إذا جامَعَ في رمضانَ، عمدة القاري، العيني، ج 11، ص 26.[2]در حالي که ما نزد پيامبر نشسته بوديم، مردي نزد ايشان آمد و عرض کرد: اي رسول خدا! هلاک شدم. پيامبر فرمود: چه شده؟ عرض کرد: در حال روزه، با همسر خود در آميختم. پيامبر فرمود: آيا ميتواني بندهاي را آزاد کني؟ عرض کرد: نه. پيامبر فرمود: آيا ميتواني دو ماه پياپي روزه بگيري. عرض کرد: نه. پيامبر فرمود: آيا ميتواني به شصت مسکين غذا بدهي؟ عرض کرد: نه. مرد نزد پيامبر ماند. در حالي که ما نيز همچنان نشسته بوديم، پيامبر زنبيلي پر از خرما آورد و فرمود: سؤالکننده کجا است؟ مرد عرض کرد: اين جا هستم. پيامبر فرمود: اين را بگير و کفّاره بده. آن مرد گفت: اي رسول خدا! به کسي فقيرتر از خودم بدهم؟ به خدا سوگند، بين دو حَرّه (سنگلاخ)ي مدينه، خانوادهاي فقيرتر از خانواده من نيست. پس پيامبر لب به خنده گشود؛ به گونهاي که دندانهاي پيشينش آشکار شد. آن گاه فرمود: «آن را صرف خوراک خانوادهات کن»؛ صحيح بخاري، ج 2، ص 236، باب إذا جامَعَ في رمضانَ ولم يكن له شئٌ فَتَصَدَّقَ عليه فليكفّر.[3]از ابن ابي وقاص در باره متعه پرسيدم. گفت: «آن را انجام داديم، در حالي که اين ـ يعني معاويه ـ در مكّه و کافر بود»؛ البداية و النهاية، ابن كثير، ج 5، ص 153.[4]محمد بن عبد الله ميگفت که شنيده است: سعد بن ابي وقاص و ضحّاک بن قيس، در سالي که معاويه حج گزارد، با هم در باره حج تمتّع گفت و گو ميکردند. ضحاک ميگويد: آن (يعني متعه حج) را جز کسي که امر خدا را ناديده ميگيرد، نميگزارد. سعد ميگويد: برادرزاده! بد گفتي. ضحاک ميگويد: عمر بن خطاب از آن باز ميداشت. سعد پاسخ ميدهد: پيامبر خدا آن را انجام داده و ما نيز همراه او انجام دادهايم»؛ البداية و النهاية، ج 5، ص 152، ترمذي و نسائي نيز حديث را به نقل از قتيبه از مالک، آوردهاند.
أبي سفيان ـ يَذكُرُ التمتعَ بِالعمرةِ إلى الحج. فقال الضحاكُ: لا يَصنَعُ ذلك إلا مُجهلُ أمرِ اللهِ. فقال سعد: بِئسَ ما قُلتَ يا بنَ أخي. فقال الضحاكُ: فإنَّ عمرَ بنَ الخطابِ كان يَنهَى عنها. فقال سعد: قد صَنَعَها رسول الله وصَنَعْناها معَه.[1]
قضاي نماز بيمار
متن مختصر: محمد بن يحيى، عن أحمد بن محمد، عن علي بن حديد، عن مرازم، قال: سألتُ أبا عبد الله عليه السلام عن المريضِ لا يَقدِرُ على الصلاةِ. قال: فقال: كلُّ ما غَلَبَ اللهُ عليهِ فاللهُ أولَى بِالعُذرِ.[2]اگر کسي بخواهد تنها بر پايه اين حديث، حکم دهد، به تعارض با احاديثي دچار خواهد شد که نماز را در حال بيماري نيز بر انسان واجب ميدانند؛ اما اگر حديث بعدي را از همين راوي (مُرازم) بيابد، به آساني نتيجه ميگيرد که اين حکم، براي قضاي نمازهاي نافله؛ به ويژه نوافل يوميه است که به دليل تأکيد استحباب اداي آنها، به قضاي آنها نيز امر استحبابي شده، ولي اين حکم را از دوش بيماري که بيمارياش به درازا کشيده و تعداد نافلههاي قضايش فراوان شده، برداشتهاند. متن تفصيلي: عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أبِيهِ عَنِ ابْنِ أبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُرَازِمٍ قَالَ: سَألَ إِسْمَاعِيلُ بْنُ جَابِرٍ أَبَا عَبْدِ اللهِ عليه السلام فَقَالَ: أصْلَحَكَ الله إِنَّ عَلَيَّ نَوَافِلَ كَثِيرَةً فَكَيْفَ أصْنَعُ؟ فَقَالَ اقْضِهَا. فَقَالَ لَهُ: إِنَّهَا أكْثَرُ مِنْ ذَلِكَ. قَالَ: اقْضِهَا. قُلْتُ: لَا أُحْصِيهَا. قَالَ: تَوَخَّ. قَالَ مُرَازِمٌ: وَكُنْتُ مَرِضْتُ أرْبَعَةَ أشْهُرٍ لَمْ أتَنَفَّلْ فِيهَا؛ قُلْتُ: أصْلَحَكَ الله وَجُعِلْتُ فِدَاكَ مَرِضْتُ أرْبَعَةَ أشْهُرٍ لَمْ أُصَلِّ نَافِلَةً. فَقَالَ: لَيْسَ عَلَيْكَ قَضَاءٌ،
[1]از ابن ابي وقاص در باره متعه پرسيدم. گفت: «آن را انجام داديم، در حالي که اين ـ يعني معاويه ـ در مكّه و کافر بود»؛ البداية و النهاية، ابن كثير، ج 5، ص 153.[2]محمد بن عبد الله ميگفت که شنيده است: سعد بن ابي وقاص و ضحّاک بن قيس، در سالي که معاويه حج گزارد، با هم در باره حج تمتّع گفت و گو ميکردند. ضحاک ميگويد: آن (يعني متعه حج) را جز کسي که امر خدا را ناديده ميگيرد، نميگزارد. سعد ميگويد: برادرزاده! بد گفتي. ضحاک ميگويد: عمر بن خطاب از آن باز ميداشت. سعد پاسخ ميدهد: پيامبر خدا آن را انجام داده و ما نيز همراه او انجام دادهايم»؛ البداية و النهاية، ج 5، ص 152، ترمذي و نسائي نيز حديث را به نقل از قتيبه از مالک، آوردهاند.[3]از امام صادق در باره [تکليف] بيماري پرسيدم که توان نماز خواندن ندارد. فرمود: «هر چه در اختيار بنده نباشد و مغلوب امر الهي باشد، خدا، خود، عذرش را ميپذيرد»؛ الکافي، ج 3، ص 412، ح 1.[4]مُرازم گويد: اسماعيل بن جابر از امام صادق عليه السلام پرسيد: خدا شما را به سامان بدارد! نوافل بسياري بر دوش دارم [که از عهده انجامشان بر نميآيم]، چه کنم؟ امام فرمود: قضاي آنها را بخوان. اسماعيل عرض کرد: بيش از آن است که بتوانم آنها را قضا کنم. امام دوباره فرمود: قضاي آنها را بخوان. اسماعيل عرض کرد: تعداد آنها را نميدانم. امام فرمود: مشغول شو. مرازم [هنگامي که تأکيد امام بر خواندن نافله را ميبيند،] ميگويد: من چهار ماه بيمار شده بودم و حتي رکعتي نافله نخوانده بودم. به امام صادق عليه السلام گفتم: خدا شما را به صلاح بدارد و مرا فدايتان کند! چهار ماه است که نافلهاي نخواندهام. امام فرمود: «نيازي نيست آنها را قضا کني؛ [زيرا] فرد سالم با بيمار فرق ميکند. هر چه در اختيار بنده نباشد و مغلوب امر الهي باشد، خدا، خود، عذرش را ميپذيرد»؛ الکافي، ج 3، ص 451، ح 4.[5]مانند اين روايت: «علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن حماد، عن حريز، عن محمد بن مسلم قال: قلتُ له رجلٌ مَرِضَ فَتَرَكَ النافلةَ؟ فقال: يا محمدُ ليست بِفريضةٍ، إن قضاها فهو خيرٌ يفعله، وإن لم يفعل فلا شئَ عليه»؛ الکافي ،ج 3، ص 412، ح 5.
إِنَّ الْمَرِيضَ لَيْسَ كَالصَّحِيحِ، كُلُّ مَا غَلَبَ الله عَلَيْهِ فَالله أوْلَى بِالْعُذْرِ فِيهِ.[1]احاديث ديگر نيز اين حديث را تأييد ميکنند.[2]
بوي خوش براي مُحرم
ميدانيم که حجگزار در حالت احرام، نبايد بوي خوش به کار ببرد و بايد از مشک، عنبر و عطر، بپرهيزد. روايات متعددي با اسناد معتبر، بر اين مطلب دلالت دارند؛[3]اما متن زير، استعمال انفيه آميخته به مشک را براي مُحرم روا دانسته و از اين رو، با حکم حرمت استعمال بوي خوش در حال احرام، متعارض مينمايد. محمد بن أحمد بن يحيى عن محمد بن الحسين عن جعفر بن بشير عن إسماعيل عن أبي عبد الله عليه السلام قال: سألتُه عن السَّعُوط للمُحرم وفيه طيبٌ. فقال: لا بأسَ.[4]از اين رو، شيخ طوسي اين روايت را مختصّ حالت ضرورت ـ و نه اختيار ـ دانسته، به متن تفصيلي آن استدلال کرده است. در گزارش تفصيلي، قرينهاي مهم نقل شده، که همانا بيماري مُحرم است و از اين رو، عموميت حکم و تعارض با
[1]مُرازم گويد: اسماعيل بن جابر از امام صادق عليه السلام پرسيد: خدا شما را به سامان بدارد! نوافل بسياري بر دوش دارم [که از عهده انجامشان بر نميآيم]، چه کنم؟ امام فرمود: قضاي آنها را بخوان. اسماعيل عرض کرد: بيش از آن است که بتوانم آنها را قضا کنم. امام دوباره فرمود: قضاي آنها را بخوان. اسماعيل عرض کرد: تعداد آنها را نميدانم. امام فرمود: مشغول شو. مرازم [هنگامي که تأکيد امام بر خواندن نافله را ميبيند،] ميگويد: من چهار ماه بيمار شده بودم و حتي رکعتي نافله نخوانده بودم. به امام صادق عليه السلام گفتم: خدا شما را به صلاح بدارد و مرا فدايتان کند! چهار ماه است که نافلهاي نخواندهام. امام فرمود: «نيازي نيست آنها را قضا کني؛ [زيرا] فرد سالم با بيمار فرق ميکند. هر چه در اختيار بنده نباشد و مغلوب امر الهي باشد، خدا، خود، عذرش را ميپذيرد»؛ الکافي، ج 3، ص 451، ح 4.[2]مانند اين روايت: «علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن حماد، عن حريز، عن محمد بن مسلم قال: قلتُ له رجلٌ مَرِضَ فَتَرَكَ النافلةَ؟ فقال: يا محمدُ ليست بِفريضةٍ، إن قضاها فهو خيرٌ يفعله، وإن لم يفعل فلا شئَ عليه»؛ الکافي ،ج 3، ص 412، ح 5.[3]مانند روايت: «موسى بن القاسم عن إبراهيم النخعي عن معاوية بن عمار عن أبي عبد الله عليه السلام قال: إنما يحرم عليك من الطيب أربعة أشياء: المسك والعنبر والورس والزعفران»؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 298، ح 1013.[4]از امام صادق عليه السلام در اين باره پرسيدم که فرد مُحرم، دارويي آميخته به بوي خوش را وارد بينياش کند. امام فرمود: «اشکالي ندارد»؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 298، ح 1011.
بقيه احاديث، از آن فهميده نميشود. متن کاملتر چنين است: الحسين بن سعيد عن صفوان بن يحيى عن إسماعيل بن جابر ـ وكانت عَرَضَتْ له ريحٌ في وجهِه مِن علةٍ أصابتْه وهو مُحرم ـ قال: فقلتٍ لأبي عبد الله عليه السلام: إنَّ الطبيبَ الذي يُعالجني وَصَفَ لي سَعُوطاً فيه مِسكٌ. فقال: اِسْتَعِطْ بِه.[1]
چکيده
تقطيع، هميشه نادرست نيست؛ بلکه تقطيع نادرست، در جايي است که معناي اصلي محفوظ نماند. چنين تقطيعي را ميتوان به «نَزْع » در آيات قرآن تشبيه کرد. بسياري از احاديث، سخناني جامع و کوتاه هستند؛ اما گاهي به اقتضاي موقعيتها و ضرورتها، نياز به خواندن خطبه و يا نوشتن نامهاي بلند پيش ميآمده است. زمينه تقطيع، نياز به جداسازي بخش کوچکي از همين متنها بوده است. تقطيع، تنها براي کسي مجاز است که معناي همه حديث را بداند و پس از تشخيص اجزاي متن و قرينههاي مؤثر در معنا، مقدار لازم را بياورد. بسياري از تقطيعهاي نادرست، از سر عمد نبوده است و ميتوان با مراجعه به منبع اصلي و نيز مآخذ ديگر حديث، بخش نقلنشده را يافت و از آسيب احتمالي جلوگيري کرد. جدا کردن نادرست بخشي از متن،مخاطب حديث را دچار اشتباه در فهم ميکند. گاه تقطيع، چنان نادرست و يا تحريفگونه است که متن و معناي پديدآمده، ديگر قابل قبول نيست و پژوهشگر را به نفي و انکار آن ميکشاند. اختصار، يعني: نقل اجمالي؛ حذف برخي از پيرايههاي غير ضروري متن و حکايت کردن جزء و مفهوم اصلي سخن و يا کردار.
[1]مانند روايت: «موسى بن القاسم عن إبراهيم النخعي عن معاوية بن عمار عن أبي عبد الله عليه السلام قال: إنما يحرم عليك من الطيب أربعة أشياء: المسك والعنبر والورس والزعفران»؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 298، ح 1013.[2]از امام صادق عليه السلام در اين باره پرسيدم که فرد مُحرم، دارويي آميخته به بوي خوش را وارد بينياش کند. امام فرمود: «اشکالي ندارد»؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 298، ح 1011.[3]اسماعيل بن جابر ـ که صورتش در حال احرام، به سبب بيمارياي ورم کرده بود ـ ميگويد: به امام صادق گفتم: «طبيبي که مرا درمان ميکند، برايم انفيهاي تجويز کرده که آميخته به مشک است [آيا جايز است استفاده کنم؟]». امام فرمود: «استفاده کن»؛ تهذيب الأحكام، ج 5، ص 298، ح 1012.
آسيب ناشي از اختصار، نافهمي حديث، و گاه پندار تعارض روايت مختصر شده با روايات ديگر است. راه کشف تقطيع و اختصار، يافتن احاديث مشابه و مرتبط است.
پرسش و پژوهش
1. تقطيع نادرست را تعريف نموده و سه حديث بيابيد که تقطيع نادرست به آنها آسيب رسانده است، سپس متن اصلي و کامل هر حديث را بيان کنيد. 2. روش جلوگيري از آسيب ناشي از تقطيع نادرست و اختصار، چيست؟ 3. يک حديث بلند را به گونهاي تقطيع کنيد که به معناي هيچ يک از اجزاي تقطيع شدهاش، آسيب نبيند. 4. متن عهدنامه مالک اشتر در نهج البلاغه را با متن آن در کتب متقدم بر نهج البلاغه، مقايسه کنيد. 5. دو حديث بيابيد که اختصار در نقل آنها، به معنايشان آسيب رسانده است. 6. اختصار در سند روايت به چه شکل است؟ دو نمونه ارائه دهيد. 7. متن اصلي و مفصّل اين حديث را بيابيد: من سألنا أعطيناه و من استغني أغناه الله.
درس هفتم : نقل معنا، آهنگ سخن
اهداف درس:
شناخت مفهوم، جواز، گستره و شرط نقل معناي حديث؛ آگاهي از آسيبهاي محتمل و وقوع يافته ناشي از نقل معنا.
13. نقل معنا
مفهوم و جواز نقل معنا
اصطلاح «نقل معنا»،[1]يعنى: نقل محتواى يک خبر، بدون اصرار بر واژه ها و تعابير
[1]از آن جا که تعبير عربي رايج براي اين مفهوم، يا «نقل الحديث بالمعنى» است، گاهي در فارسي نيز به جاي اين اصطلاح، «نقل به معنا» گفته ميشود. بهتر است در عبارات فارسي، از آن پرهيز شود و همان «نقل معنا» گفته شود. توضيح اينکه اگر اين ترکيب را وصفي بگيريم، «به معنا» صفتي بيمعنا خواهد بود؛ اما اگر ترکيب مصدري باشد (سکون لام)،گونهاي گرتهبرداري است که اگر هم غلط نباشد، فصيح نيست. اگر در عبارات فارسي، حرف اضافه «به» در کنار فعل «نقل کردن» به کار رود، معناي روشن و عرفي آن در فارسي معيار، همان «جا به جا کردن به سوي» يا «… به طرف» است که در عربي، از «إلي» فهميده ميشود (نَقَل إلي؛ نقل کرد به…) و روشن است که اين اصطلاح حديثي، در چنين معنايي به کار نميرود. [ويراستار][2]روايةُ الحديث بالمعنَى: نقلُ معنَى الحديثِ مِن دونِ الجُمودِ على الألفاظ. لا تجوزُ لِمَن لَمْ يكنْ عالماً بِمقاصِدِ الألفاظِ، وما يحيلُ مَعانِيها، ومَقاديرِ التفاوتِ بينَها بِغيرِ خلافٍ؛ معجم مصطلحات الرجال و الدراية، ص 70؛ الرعاية في علم الدراية، ص 310؛ وصول الأخيار، ص 151؛ نهاية الدراية، ص 488؛ مقباس الهداية، ج 3، ص 277.[3]کليني بابي را در کافي، به اين موضوع اختصاص داده است. براي نمونه، از محمّد بن مسلم چنين نقل کرده است: به امام صادق عليه السلام گفتم: «از شما حديثي ميشنوم و سپس [هنگام بازگو کردن براي ديگران،] کم و زياد ميکنم [حکمش چيست؟]». فرمود: «إن كنتَ تُريد معانيه، فلا بأسَ؛ اگر مقصودت رساندن همان معاني باشد، اشکالي ندارد»؛ الكافى، ج 1، ص 51.[4]ر.ک: الكافى، ج 1، ص 51؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 161؛ كنز العمّال، ج 10، ص 230 و 236. نيز، ر.ک: علوم حديث، ش 2، «نقل به معنا»، مهدى مهريزى، ص 39.[5]عبارت شيخ طوسي چنين است: وقد كان منهم من ينقل الحديث بالمعنى دون اللفظ، فيقع الغلط فيه من هذا الوجه؛ عدّة الأصول (ط.ج)، ج 1، ص 95.[6]ايشان در درس فقه خود، گاه چند حديث را به يک جا باز ميگردانده است. براي نمونه، حديث دوازدهم و پانزدهم باب پانزدهم از ابواب نماز مسافر وسائل الشيعة را يک حديث دانسته و اندكى بعد، چنين گفته است: «النقل بالمعنى كان أمراً شائعاً بين الرواة»؛ البدر الزاهر، منتظري ص 185؛ ر.ک: كتاب الأحاديث المقلوبة و جواباتها، طباطبايي بروجردي، ص 31.
آن.[1]اين شيوه، در نقل شفاهى رايج بوده و در نقل كتبى نيز هنگام نقل قول غير مستقيم، به كار مى رود. امامان ما، اين شيوه عقلايى را تأييد كردند و با احاديثى چند، بر آن صحّه گذاشتند[2]و دستِکم، در غير دعاها، رسالهها و نامههاي مکتوب، با آن مخالفت نکردند.[3]آنان با اين اجازه، نقل حديث را آسان ساخته، به ترويج و همگانى شدن حديث، يارى رساندند؛ اما شرط کردند که تفاوت واژه ها، به تفاوت معنا نينجامد. از اين رو، نقل معنا نزد راويان شيعى، به صورت يک شيوه امضا شده و مقبول در آمد. شيخ طوسي که سخنگوي قدما شناخته ميشود، از کاربرد اين روش خبر داده و آسيبهايي را نيز براي آن بر شمرده است.[4]از محدّثان و فقيهان معاصر نيز آيت الله بروجردى رحمه الله، نقل معنا را امرى شايع ميان راويان دانسته و گفته است: چون در احوال راويان و روايات امامان معصوم مى نگريم، درمى يابيم كه در موارد بسيارى، عين الفاظي را که شنيده اند، نقل نمى كنند؛ بلكه معناى آنچه را در يافته اند و به ذهن خويش سپرده اند، باز مى گويند؛ گرچه گاه در اين ميان، دچار خطا هم مى شوند.[5]
[1]روايةُ الحديث بالمعنَى: نقلُ معنَى الحديثِ مِن دونِ الجُمودِ على الألفاظ. لا تجوزُ لِمَن لَمْ يكنْ عالماً بِمقاصِدِ الألفاظِ، وما يحيلُ مَعانِيها، ومَقاديرِ التفاوتِ بينَها بِغيرِ خلافٍ؛ معجم مصطلحات الرجال و الدراية، ص 70؛ الرعاية في علم الدراية، ص 310؛ وصول الأخيار، ص 151؛ نهاية الدراية، ص 488؛ مقباس الهداية، ج 3، ص 277.[2]کليني بابي را در کافي، به اين موضوع اختصاص داده است. براي نمونه، از محمّد بن مسلم چنين نقل کرده است: به امام صادق عليه السلام گفتم: «از شما حديثي ميشنوم و سپس [هنگام بازگو کردن براي ديگران،] کم و زياد ميکنم [حکمش چيست؟]». فرمود: «إن كنتَ تُريد معانيه، فلا بأسَ؛ اگر مقصودت رساندن همان معاني باشد، اشکالي ندارد»؛ الكافى، ج 1، ص 51.[3]ر.ک: الكافى، ج 1، ص 51؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 161؛ كنز العمّال، ج 10، ص 230 و 236. نيز، ر.ک: علوم حديث، ش 2، «نقل به معنا»، مهدى مهريزى، ص 39.[4]عبارت شيخ طوسي چنين است: وقد كان منهم من ينقل الحديث بالمعنى دون اللفظ، فيقع الغلط فيه من هذا الوجه؛ عدّة الأصول (ط.ج)، ج 1، ص 95.[5]ايشان در درس فقه خود، گاه چند حديث را به يک جا باز ميگردانده است. براي نمونه، حديث دوازدهم و پانزدهم باب پانزدهم از ابواب نماز مسافر وسائل الشيعة را يک حديث دانسته و اندكى بعد، چنين گفته است: «النقل بالمعنى كان أمراً شائعاً بين الرواة»؛ البدر الزاهر، منتظري ص 185؛ ر.ک: كتاب الأحاديث المقلوبة و جواباتها، طباطبايي بروجردي، ص 31.
نتيجه نقل معنا
پذيرش شيوه نقل معنا، نتيجه ميدهد كه برخي از بخشهاي غير مشترک چند حديثِ ناظر به هم، ممکن است بازگردانِ سخن امام به وسيله راوي باشد، نه عين سخن امام. از اين رو، نمى توان به سادگي، همه گزارشها را دقيق دانست و تمام جزئيات و ريزه كارى هاي متن را پيش از جست و جو، معتبر خواند. بيتوجهي به اين نكته، گاه ما را در بندِ الفاظ و واژه ها گرفتار مى كند و به فهم ما از مقصود و مراد امامان آسيب مى رساند؛ اما اگر از وقوع اين مسئله در نقل روايات، آگاه باشيم، برخورد ما با متون حديث، تغيير مى يابد و ناچار ميشويم براى رسيدن به عين حقيقت نقلشده در گزارشهاي متفاوت، به جست و جوى متون مشابه، هم مضمون و ناظر به هم بر آييم و به يک گزارش و متن، بسنده نکنيم. اين، بدان معنا نيست که همه گزارشها را نادقيق يا بياعتبار بدانيم؛ زيرا ممکن است برخي ـ و دستِکم، يکي ـ از روايتها، اصل الفاظ را به صورت دقيق نقل کرده باشد. بر اين پايه، بايد ميان تفاوت و تعارض نقلها، فرق نهاد. اين فرق، بدين معنا است كه همه نقلهاى هم مضمون، در صورت متعارض نبودن با يكديگر، معتبر مى مانند و لازم نيست تنها بخشِ تكرارشده و قدرِ مشترک آنها را معتبر و حجّت دانست و بخشهاى تكرارنشده و ويژه هر نقل را لزوماً نادرست دانست و آنها را كنار افکند؛ زيرا فرض، اين است كه راوى، تغييرى در معناى آن نداده و گزينش واژهها براي همان معنا بوده و عبارت جديد را با توجه به متن و در راستاي انتقال دقيق معنا، ساخته و پرداخته است.[1]گفتني است كه هرچند شيوه معمول راويان چنين بوده، تخطّى از اين شيوه را انكار نمى كنيم. ممکن است راوى به پندارِ خود، همه مضمون حديث را به درستى و بدون تغيير معنايي، در قالبي جديد ريخته و نقل كرده باشد؛ اما در واقع چنين نباشد و او خطا کرده باشد. با اين حال، اين احتمال خطا، به وسيله اصول
[1]إنْ أصَبْتَ فيه، فلا بأسَ؛ بحار الأنوار، ج 2، ص 161.