بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 122

مشکل اين حديث، در معناي باور نکردني آن است. چگونه مي‌توان امّتي مانند بني اسرائيل را وادار به اين حکم کرد؟ و بر فرض وادار شدن به اين حکم سخت و غير متعارف، آيا قطع گوشت، به نجاستِ بيشتر نمي‌انجامد؟ پيگيري اين حديث، تأثير کاربرد نقل معنا را در تغيير معناي حديث نشان مي‌دهد. نقل همين حديث در تفسير علي بن ابراهيم، به گونه‌اي است که به ما کمک مي‌کند تا تغيير صورت‌گرفته را تشخيص دهيم و چگونگي نقل معنا را حدس بزنيم. علي بن ابراهيم در شرح آيه:الَّذِينَ يتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأمِّيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْإِنْجِيلِ يَأمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهَاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبَائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الْأغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ[1]مي‌گويد: يعني: الثِقْلَ الذي كانَ على بَني إسرائيلَ وهو أنَّه فَرَضَ اللهُ عليهم الغُسلَ والوضوءَ بِالماءِ ولَمْ يَحِلَّ لَهم التيمُّمُ ولا يَحِلُّ لهم الصلاةُ إلا في البِيَعِ والكنائِسِ والمَحاريبِ، وكان الرجُلُ إذا أذْنَبَ، خَرَجَ نَفَسُه مُنْتِنَاً فَيُعلَمُ أنَّه أذنَبَ، وإذا أصابَ شيئاً مِن بَدنِه البولُ قَطَعُوه، ولَمْ يَحِلَّ لَهم المَغْنَمُ. فَرَفَعَ ذلك رسولُ اللهِ عن أمَّتِه.[2]مراد ازوَ الْأغْلالَ الَّتِي كانَتْ عَلَيْهِمْ، بار سنگيني است که بر دوش بني اسرائيل بود و آن اينکه خداوند، غسل و وضو با آب را بر آنان واجب ساخته بود و تيمّم برايشان روا نبود؛ نماز براي آنان جز در کليساها و کنيسه‌ها و ديرها، جايز نبود؛ هنگامي که کسي گناه مي‌کرد، نفَسش بدبو مي‌شد و همگان مي‌فهميدند که گناهي از او سر زده؛ هرگاه بول به بخشي از بدنشان اصابت مي‌کرد، با او قطع رابطه مي‌کردند؛ و غنيمت برايشان حلال نبود. اما رسول خدا اينها را از امّتش برداشت.

[1]كساني كه از فرستاده و پيامبرِ درس ناخوانده ـ همان كسي كه [نام و مشخصاتِ] او را نزد خود در تورات و انجيل، نوشته مي‌يابند ـ ، پيروي مي‌كنند؛ [پيامبري] كه آنان را به هر كار پسنديده‌ فرمان مي‌دهد و از هر كار زشت، باز مي‌دارد و پاكيزه‌ها را بر آنان حلال و پليدها را احرام مي‌كند و بار سنگين آنان و زنجيرهايي را كه بر گردنشان است، از آنها بر مي‌دارد، اعراف/ 157.[2]تفسير القمي، علي بن إبراهيم، ج 1، ص 242؛ وسائل الشيعة، ج 3، ص 351، ح 3842 .


صفحه 123

به احتمال فراوان، عبارت اصلي حديث نخست، «قَطَعُوه» بوده است و به معناي قطع رابطه، نه قطع عضو؛ و ضمير «ه» نيز به شخص باز مي‌گشته و نه اندامِ نجس‌شده؛ و عبارت «لُحومَهم بِالمَقاريضِ» نيز در فرآيند نقل معنا افزوده شده است. يعني بني اسرائيل چنين شخصي را به مجالس و مجامع خود راه نمي‌دادند تا آن که خود را تطهير کند. اين معنا با کاربردهاي «قطعوه» نيز همسو است. کاربرد اوّل: ثعلبي از ابن عبّاس ـ که قطع رابطه يهود با عبادة بن الصامت را سبب نزول يکي از آيات دانسته ـ ، چنين نقل کرده است: كان بينَه وبينَ اليهودِ حِلفٌ، فَلمّا أسلَمَ قَطَعُوه؛[1]ميان او و يهود، پيماني بود که چون اسلام آورد[ آن را شکسته] از او بريدند. کاربرد دوم: علامه مجلسي در شرح «شِقاق با پيامبر» که در آيه:إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَ شَاقُّوا الرَّسُولَ[2]مطرح شده، به نقل از تفسير قمي، چنين آورده است: أي: قَطَعُوه في أهلِ بيتِه بعدَ أخْذِه الميثاقَ عليهم له[3]؛ پس از آن که پيامبر اکرم از آنان براي علي عليه السلام پيمان گرفت، از خانواده‌اش بريدند. اين حديث، نقل‌هاي ديگري نيز دارد.[4]همچنين، حدس‌هاي ديگري، مانند بريدن لباس و نه عضو نجس‌شده، نيز مي‌توان زد؛ اما آنچه آمد، از نظر علامه شعراني، برگرفته شده است.[5]

[1]الصراط المستقيم، علي بن يونس العاملي، ج 1، ص 261 .[2]محمد/ 32 .[3]بحار الأنوار، ج 30، ص 163؛ ر.ک: تفسير القمي، ج 2، ص 309.[4]ر.ک: سنن النسائي، ج 1، ص 28.[5]والظاهر أن ذلك مِن بولٍ يصيب أبدانهم في يوم عبادتهم فحينئذ لا يجوز لهم دخول المعبد والشركة معهم في المراسم، وكأن الخبر نقل بالمعنى مع عدم الدقة وسوء الفهم... ومثل هذا القطع معروف في شريعة موسى عليه السلام كما في قوله تعالى حكاية أن لك في الحياة أن تقول لامساس في قصة السامري. وقال أستاذنا الشعراني: «لم أر إلى الان وجهاً لتوجيه الخبر تطمئن إليه النفس غير ماذكرناه »؛ منتقى الجمان، ج 1، ص 74؛ الفقيه، ج 1، ص10، پانوشت مرحوم علي اکبر غفاري.


صفحه 124

14. آهنگ سخن

زمينه آسيب

ما به گاه سخن گفتن، واج‌هاي[1]صدادار و بي‌صدا را ترکيب مي‌کنيم تا بتوانيم تک‌واژ،[2]واژه و جمله بسازيم و بدين وسيله، مقصود خود را برسانيم. انسان از ديرزمان تا کنون، کوشيده است که براي ماندگار ساختنِ هر آنچه مي‌گويد، راهي بيابد. نخستين گام، اختراع تکْ‌نشانه‌هايي معنادار بود که هرچند بسيار ساده و ابتدايي، مي‌توانست سخن را به صورت مکتوب تبديل کند. تکميل اين نشانه‌ها و ترکيب آنها با يکديگر، به اختراع خط و پيشرفت تدريجي آن انجاميد. رفته‌ رفته، هر يک از اقوام گوناگون بشر توانستند خطّي را مناسب با زبان خود، به کار ببرند و بسياري از اجزاي سخن (تک‌واژ، واژه و جمله) را بنويسند. در خطّ عربي نيز بسياري از واج‌ها را در قالب حرف و سپس بخشي ديگر را در قالب اِعراب، نشانه‌گذاري کردند و مثلاً براي تبديل صوت «أحَد»، از واج‌هاي / أ / ح / د / ـَ / استفاده کردند که به آساني، تفاوت آن را با «أخْذ» و يا «اُحُد»، نشان مي‌دهد.[3]

[1]«واج»، کوچک‌ترين واحد صوتي زبان است که معنا ندارد؛ اما تفاوت معنايي ايجاد مي‌کند. براي نمونه، در واژه «سَر»، /س/ را يک واج مي‌نامند و اگر به جاي آن، واج / پ/ بگذاريم، مي‌شود «پَر» و معناي واژه عوض مي‌شود. به همين گونه، اگر در واژه «گُل» به جاي / ـُ /، / ـِ / بگذاريم، واژه جديدي با معناي جديد ساخته مي‌شود: «گِل». پس / ـُ/ و / ـِ/ نيز واج هستند.[2]«تک‌واژ»، يکي از واحدهاي زباني است که از يک يا چند واج ساخته مي‌شود. تک‌واژ، گاهي معنا و کاربرد مستقل دارد ـ مانند: چوب، تند، بِه ـ؛ که در اين صورت، آن را «تک‌واژ آزاد» مي‌نامند و در واقع، به تنهايي يک «واژه» است. اما بسياري از تک‌واژها، کاربرد مستقل ندارند و در ساختمان واژه‌هاي ديگر، به کار مي‌روند؛ که آن را «تک‌واژ وابسته» مي‌نامند، مانند: «بان»، «مند»، «تر» و ...، در واژه‌هاي ديده‌بان، دانشمند و خوب‌تر.[3]ناگفته نمانَد که اصرار مسلمانان بر حفظ قرآن و حديث، باعث مي‌شد که نيازي به تکميل خطّ عربي نبينند؛ اما پس از گسترش قلمرو اسلامي، افراد بسياري مسلمان شدند که چون با زبان عربي آشنا نبودند، آيات قرآن را چنان غلط مي‌خواندند که گاهي معنايي کفرآميز مي‌داد . از اين رو، مسلمانان به فکر چاره افتادند و علائمي را ـ يعني نشانه‌هايي براي نمايش واج‌هاي صدادار ـ بر نهادند تا دست کم، واژه‌هاي قرآن درست خوانده شود. اين علائم معمولاً بارنگ قرمز نوشته مي‌شد [رک: کتاب‌هاي مربوط به علوم قرآن و به‌ويژه مباحث تاريخ قرآن، مانند تلخيص التمهيد، آيت الله معرفت]. اما به دلايلي چند، اين نشانه‌ها تنها در قرآن به کار مي‌رفت و استفاده از آنها در نوشتن حديث و ديگر متون، تا قرن‌ها معمول نبود. بخشي از اين تفاوت، ريشه در جايگاه مقدّس و والاي قرآن نزد مسلمانان دارد؛ چنان‌که امروزه نيز علائم نگارشي قرآن، بسيار کامل‌تر از ديگر متون است و اصرار مسلمانان بر ثبت دقيق و آموختن آنها، در هيچ نوشته ديگري مشابه ندارد. [ويراستار]


صفحه 125

اين تبديل‌ها، يک‌باره نبوده و اختراع و تکميل نشانه‌هاي نوشتاري، گاه قرن‌ها به طول انجاميده است و از اين رو، پيش از تکميل و فراگير شدن آنها، نقل کتبي احاديث و ديگر گفتارها، با مشکلاتي مانند تصحيف و تحريف همراه بوده؛ که به بخشي از آنها در بخش خود، اشاره و راه حل‌هايي نيز ارائه شده است. آنچه در اين جا از آن سخن مي‌گوييم، «آهنگ گفتار» است. مقصود ما از آهنگ گفتار، لحن‌هاي استفهامي، تعجّبي، دعايي و مانند آن است که گاه جانشين واژه‌هايي مانند «هل» و تک‌واژهايي مانند «أَ (حرف استفهام)» مي‌شوند. اين جانشيني، در گفتار اتّفاق افتاده و ما در بسياري از جمله‌هاي خود، براي کوتاه کردن و يا اهداف ديگر، ابزار و واژه‌هاي استفهام و تعجّب را کنار مي‌نهيم و آهنگ مناسب با آن را به جايش مي‌نشانيم و مخاطب نيز به راحتي، منظور ما را مي‌فهمد؛ اما در تبديل آن به صورت مکتوب، به اندازه کافي، موفّق نبوده‌ايم. هرچند در برخي از زبانها و به‌ويژه در دوره کنوني، تلاش بر اين بوده است که با نشانه‌هاي سجاوندي،[1]اين بخش از زبان گفتاري را به زير مهميز قلم ببرند؛ اما در زمان صدور و نقل حديث، خطّ عربي از اين ناحيه، بسيار فقير بوده است

[1]«واج»، کوچک‌ترين واحد صوتي زبان است که معنا ندارد؛ اما تفاوت معنايي ايجاد مي‌کند. براي نمونه، در واژه «سَر»، /س/ را يک واج مي‌نامند و اگر به جاي آن، واج / پ/ بگذاريم، مي‌شود «پَر» و معناي واژه عوض مي‌شود. به همين گونه، اگر در واژه «گُل» به جاي / ـُ /، / ـِ / بگذاريم، واژه جديدي با معناي جديد ساخته مي‌شود: «گِل». پس / ـُ/ و / ـِ/ نيز واج هستند.[2]«تک‌واژ»، يکي از واحدهاي زباني است که از يک يا چند واج ساخته مي‌شود. تک‌واژ، گاهي معنا و کاربرد مستقل دارد ـ مانند: چوب، تند، بِه ـ؛ که در اين صورت، آن را «تک‌واژ آزاد» مي‌نامند و در واقع، به تنهايي يک «واژه» است. اما بسياري از تک‌واژها، کاربرد مستقل ندارند و در ساختمان واژه‌هاي ديگر، به کار مي‌روند؛ که آن را «تک‌واژ وابسته» مي‌نامند، مانند: «بان»، «مند»، «تر» و ...، در واژه‌هاي ديده‌بان، دانشمند و خوب‌تر.[3]ناگفته نمانَد که اصرار مسلمانان بر حفظ قرآن و حديث، باعث مي‌شد که نيازي به تکميل خطّ عربي نبينند؛ اما پس از گسترش قلمرو اسلامي، افراد بسياري مسلمان شدند که چون با زبان عربي آشنا نبودند، آيات قرآن را چنان غلط مي‌خواندند که گاهي معنايي کفرآميز مي‌داد . از اين رو، مسلمانان به فکر چاره افتادند و علائمي را ـ يعني نشانه‌هايي براي نمايش واج‌هاي صدادار ـ بر نهادند تا دست کم، واژه‌هاي قرآن درست خوانده شود. اين علائم معمولاً بارنگ قرمز نوشته مي‌شد [رک: کتاب‌هاي مربوط به علوم قرآن و به‌ويژه مباحث تاريخ قرآن، مانند تلخيص التمهيد، آيت الله معرفت]. اما به دلايلي چند، اين نشانه‌ها تنها در قرآن به کار مي‌رفت و استفاده از آنها در نوشتن حديث و ديگر متون، تا قرن‌ها معمول نبود. بخشي از اين تفاوت، ريشه در جايگاه مقدّس و والاي قرآن نزد مسلمانان دارد؛ چنان‌که امروزه نيز علائم نگارشي قرآن، بسيار کامل‌تر از ديگر متون است و اصرار مسلمانان بر ثبت دقيق و آموختن آنها، در هيچ نوشته ديگري مشابه ندارد. [ويراستار][4]اين اصطلاح، برگرفته از نام ابو الفضل محمّد بن طيفور سجاوندي (م 560 ق) است که نخستين بار، براي درستْ خوانده شدنِ آيات قرآن، نشانه‌هايي را بر نهاد تا موارد وقف را در قرآن، مشخّص سازد. اين علائم در آغاز، تنها در قرآن گذاشته مي‌شد؛ اما بعدها اين روش گسترش يافت و براي نماياندن نکاتي ديگر نيز، نشانه‌هايي وضع شد. امروزه به نشانه‌هايي مانند نقطه و ويرگول نيز علائم سجاوندي گفته‌ مي‌شود. اين گونه علائم، در نوشته‌ها به کار مي‌روند و کارکردشان در تعريفي کلّي و اجمالي، روشن‌تر کردن معناي جمله و يا جدا کردن واحدهاي آن از يکديگر است. [ويراستار][5]کاربرد اين نکته در موارد ديگر و اعم از تعارض، چندان روشن نيست. هرچند از نظر مبناي نظري و احتمال عقلايي، مي‌توان در بسياري از احاديث، تغيير آهنگ سخن را احتمال داد؛ اما کاربرد‌هاي سخنان آهنگين و استفاده از لحن و جاي‌گزين کردن آن به جاي کلمات ويژه پرسش، تعجّب و ...، چندان فراوان نيست و پيشينيان ـ اعم از محدّثان، فقيهان و مفسّران ـ با وجود آگاهي از اين مطلب، به ندرت از آن سود جسته‌اند. تتبّعات نگارنده نيز کاربرد آن را در غير از تعارض‌هاي غير قابل حل به وسيله روش‌هاي ديگر، نشان نمي‌دهد.


صفحه 126

و در نتيجه، کاتبان به هنگام نوشتن حديث نمي‌توانستند آهنگ پرسشي، انکاري و استفهامي گوينده حديث را به خوانندگان متن کتبي آن، منتقل کنند. از اين رو، راويان و محدّثان دوره‌هاي بعد از صدور و نقل شفاهي حديث، گاهي گفته‌هاي استفهامي و انکاري و انشايي امام را به صورتِ خبري، تأييدي و غير انشايي قرائت مي‌کرده‌اند و معنايي متفاوت با مقصود اصلي امام را در مي‌يافته‌اند. چنين برداشت نادرستي، گاه، آسيبي جدّي به معناي حديث و نيز به سازواري دروني احاديث وارد مي‌کرده است. از نخستين کساني که از اين نکته سود جسته، شيخ طوسى است. او در تلاش براي جمع ميان برخي از احاديث متعارض و حلّ اختلاف آنها، به اين مسئله انديشيد و با ارائه قابليت حمل يکى از دو طرف تعارض بر معناى استفهامى، تعجّبى و يا انکارى، توانست معناي اوّليه و نادرست آن را کنار نهد و به فهم درستي از حديث، دست بيابد. شيخ طوسي با دست‌يابي به اين معناي جديد، در برخي از موارد توانست راهي براي گريز از طرد و ردّ حديث بيابد و يک سوي تعارض‌ را با بقيه احاديث مربوط به آن مسئله ـ که گاه پُرتعدادتر و صحيح تر بودند ـ ، سازگاري دهد. گفتني است شيخ طوسي، اين روش را در حلّ تعارض، به‌کار بسته است. ما نيز به گاه تعارض حديث با احاديث ديگر، و يافتن مشکلات آن در عرضه بر معيارهاي قابل قبول و مستند نقد محتوايي، مي‌توانيم به اين احتمال بينديشيم که آهنگ سخن هنگام صدور، به گاه نقل، دگرگون شده است.[1]

[1]«واج»، کوچک‌ترين واحد صوتي زبان است که معنا ندارد؛ اما تفاوت معنايي ايجاد مي‌کند. براي نمونه، در واژه «سَر»، /س/ را يک واج مي‌نامند و اگر به جاي آن، واج / پ/ بگذاريم، مي‌شود «پَر» و معناي واژه عوض مي‌شود. به همين گونه، اگر در واژه «گُل» به جاي / ـُ /، / ـِ / بگذاريم، واژه جديدي با معناي جديد ساخته مي‌شود: «گِل». پس / ـُ/ و / ـِ/ نيز واج هستند.[2]«تک‌واژ»، يکي از واحدهاي زباني است که از يک يا چند واج ساخته مي‌شود. تک‌واژ، گاهي معنا و کاربرد مستقل دارد ـ مانند: چوب، تند، بِه ـ؛ که در اين صورت، آن را «تک‌واژ آزاد» مي‌نامند و در واقع، به تنهايي يک «واژه» است. اما بسياري از تک‌واژها، کاربرد مستقل ندارند و در ساختمان واژه‌هاي ديگر، به کار مي‌روند؛ که آن را «تک‌واژ وابسته» مي‌نامند، مانند: «بان»، «مند»، «تر» و ...، در واژه‌هاي ديده‌بان، دانشمند و خوب‌تر.[3]ناگفته نمانَد که اصرار مسلمانان بر حفظ قرآن و حديث، باعث مي‌شد که نيازي به تکميل خطّ عربي نبينند؛ اما پس از گسترش قلمرو اسلامي، افراد بسياري مسلمان شدند که چون با زبان عربي آشنا نبودند، آيات قرآن را چنان غلط مي‌خواندند که گاهي معنايي کفرآميز مي‌داد . از اين رو، مسلمانان به فکر چاره افتادند و علائمي را ـ يعني نشانه‌هايي براي نمايش واج‌هاي صدادار ـ بر نهادند تا دست کم، واژه‌هاي قرآن درست خوانده شود. اين علائم معمولاً بارنگ قرمز نوشته مي‌شد [رک: کتاب‌هاي مربوط به علوم قرآن و به‌ويژه مباحث تاريخ قرآن، مانند تلخيص التمهيد، آيت الله معرفت]. اما به دلايلي چند، اين نشانه‌ها تنها در قرآن به کار مي‌رفت و استفاده از آنها در نوشتن حديث و ديگر متون، تا قرن‌ها معمول نبود. بخشي از اين تفاوت، ريشه در جايگاه مقدّس و والاي قرآن نزد مسلمانان دارد؛ چنان‌که امروزه نيز علائم نگارشي قرآن، بسيار کامل‌تر از ديگر متون است و اصرار مسلمانان بر ثبت دقيق و آموختن آنها، در هيچ نوشته ديگري مشابه ندارد. [ويراستار][4]اين اصطلاح، برگرفته از نام ابو الفضل محمّد بن طيفور سجاوندي (م 560 ق) است که نخستين بار، براي درستْ خوانده شدنِ آيات قرآن، نشانه‌هايي را بر نهاد تا موارد وقف را در قرآن، مشخّص سازد. اين علائم در آغاز، تنها در قرآن گذاشته مي‌شد؛ اما بعدها اين روش گسترش يافت و براي نماياندن نکاتي ديگر نيز، نشانه‌هايي وضع شد. امروزه به نشانه‌هايي مانند نقطه و ويرگول نيز علائم سجاوندي گفته‌ مي‌شود. اين گونه علائم، در نوشته‌ها به کار مي‌روند و کارکردشان در تعريفي کلّي و اجمالي، روشن‌تر کردن معناي جمله و يا جدا کردن واحدهاي آن از يکديگر است. [ويراستار][5]کاربرد اين نکته در موارد ديگر و اعم از تعارض، چندان روشن نيست. هرچند از نظر مبناي نظري و احتمال عقلايي، مي‌توان در بسياري از احاديث، تغيير آهنگ سخن را احتمال داد؛ اما کاربرد‌هاي سخنان آهنگين و استفاده از لحن و جاي‌گزين کردن آن به جاي کلمات ويژه پرسش، تعجّب و ...، چندان فراوان نيست و پيشينيان ـ اعم از محدّثان، فقيهان و مفسّران ـ با وجود آگاهي از اين مطلب، به ندرت از آن سود جسته‌اند. تتبّعات نگارنده نيز کاربرد آن را در غير از تعارض‌هاي غير قابل حل به وسيله روش‌هاي ديگر، نشان نمي‌دهد.


صفحه 127

نمونه‌ها

نمونه اول: عَمَّارِ بْنِ مُوسَى عَنْ أبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام عَنِ الرَّجُلِ يُصِيبُ خُطَّافاً فِي الصَّحْرَاءِ أوْ يَصِيدُهُ أيَأكُلُهُ فَقَالَ: «هُوَ مِمَّا يُؤْكَلُ».[1]عمّار بن موسى از امام صادق عليه السلام در باره مردى پرسيد که به پرستويى در صحرا دست مي‌يابد و يا آن را صيد مى کند؛ آيا مى تواند آن را بخورد؟ امام فرمود: «آن از چيزهاي خوردنى است». همان گونه که مشاهده مي‌شود، ظاهر پاسخ امام و متن اوّليه و بدون نشانه‌هاي سجاوندي، خبري است و نه استفهامي. اين ظهور، خوردن گوشت پرستو را جايز مي‌شمرد؛ در حالي که روايت ديگري، از کشتن آن نهي کرده است[2]و برخي از فقيهان نيز خوردن گوشت پرستو را حرام شمرده‌اند. براي حلّ اين تعارض، شيخ طوسى، پاسخ امام را جمله خبرى ندانسته، آن را بر استفهام انکاري و تعجّب، حمل کرده است؛ به گونه‌اي که گويي امام از اين پرسش، شگفت‌زده شده و جايز دانستن خوردن گوشت اين حيوان را انکار کرده است. در اين صورت بايد در جلوي پاسخ امام دو نشانه پرسش و تعجّب را با هم نهاد و آن را اين گونه خواند: «هُوَ مِمَّا يُؤْكَلُ؟!». شيخ طوسي مؤيد تفسير خود را روايت متعارضي دانسته که پيش از اين روايت در همان کتاب الإستبصار آورده است؛ اما مي‌توان آن را بر کراهت حمل کرد. شيخ طوسي نيز خود، همين را باور دارد و از طريق انتخاب عنوان «بَابُ كَرَاهِيَةِ لَـحْمِ الـْخُطَّافِ» آن را ابراز کرده است. گفتني است معناي کراهت، با هر دو حالت استفهامي و خبري بودن، سازگار است؛ زيرا اگر خبري باشد، امام جواز کلي و اعم از مباح بودن و کراهت را بيان نموده و اگر استفهام انکاري باشد مي‌توان گفت

[1]الاستبصار، ج 4، ص 66، ح 2.[2]همان، ح1:?مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ دَاوُودَ الرَّقِّيِّ قَالَ: بَيْنَا نَحْنُ قُعُودٌ عِنْدَ أبِي ‌عَبْدِ اللهِ إِذْ مَرَّ رَجُلٌ بِيَدِهِ خُطَّافٌ مَذْبُوحٌ. فَوَثَبَ إِلَيْهِ أبُو ‌عَبْدِ اللهِ حَتَّى أخَذَهُ مِنْ يَدِهِ ثُمَّ دَحَا بِهِ. ثُمَّ قَالَ: «أ عَالِمُكُمْ أمَرَكُمْ بِهَذَا أمْ فَقِيهُكُمْ؟ لَقَدْ أخْبَرَنِي أبِي عَنْ جَدِّي أنَّ رَسُولَ اللهِ نَهَى عَنْ قَتْلِ سِتَّةٍ: النَّحْلَةِ وَالنَّمْلَةِ وَالضِّفْدِعِ وَالصُّرَدِ وَالْهُدْهُدِ وَالْخُطَّافِ».


صفحه 128

امام، حليت و روا بودن مطلق و بدون هيچ کراهتي را انکار کرده است. به هر حال، چنين پاسخي با اين لحن، نشانه بداهت حکم نزد همگنان مخاطب نيز هست. نمونه دوم: اين مسئله که مُحرِم در حالت اِحرام نمى تواند حيواني را صيد کند و يا حتى در صيد آن، به کسى کمک کند و شکارچي را به شکار ره‌نمون شود، از مقبولات فقه است و راويان فقيه، از آن آگاه بوده اند؛ اما به احتمال فراوان، حرمت شاهد شدن مُحرِم براي عقد ازدواج فردي ديگر، تا اين اندازه معلوم نبوده است. از اين رو، شخصي از امام صادق عليه السلام در باره شاهد‌ شدن محرم سؤال مي‌کند و امام پاسخ منفي مي‌دهد. آن گاه، امام در ادامه پاسخ، جمله‌اي مي‌فرمايد که در صورت خبري خواندن، آن را نامربوط و با توجه به حرمت دلالت بر صيد، حتي ممکن است نادرست بيابيم. متن روايت چنين است: عَنِ ابْنِ أبِي شَجَرَةَ عَمَّنْ ذَكَرَهُ عَنْ أبِي عَبْدِ اللهِ عليه السلام فِي الْمُحْرِمِ يَشْهَدُ عَلَى نِكَاحِ الْمُحِلِّينَ؟ قَالَ: «لَا يَشْهَدْ.» ثُمَّ قَالَ: «يَجُوزُ لِلْمُحْرِمِ أنْ يُشِيرَ بِصَيْدٍ عَلَى مُحِلّ».[1]ابن ابى شجره از کسى نقل مى کند که وي از امام صادق عليه السلام پرسيد: «آيا مُحرِم مى تواند گواه عقد ازدواج دو فرد غير محرم بشود؟». امام فرمود: «نمى تواند گواه شود». سپس فرمود: «براى محرم، جايز است که صيد را به غير محرم نشان دهد». شيخ طوسى در شرح اين روايت مى گويد: اين روايت، با احاديث ديگرى که راه‌نمايى صيّاد را به سوى صيد، بر مُحرِم حرام مى دانند، معارض نيست؛ زيرا امام در اين جا، به نحو استفهام انکارى به مخاطب گفته است: «يَجُوزُ لِلْمُحْرِمِ أنْ يُشِيرَ بِصَيْدٍ عَلَى مُحِلٍّ؟!». يعنى: «مگر جايز است که مُحرم، صيّاد را به طرف صيد راه‌نمايى کند؟!» پس همان گونه اين کار، مجاز نيست، شاهد شدن مُحرم براي عقد ازدواج فرد مُحِلّ نيز

[1]الاستبصار، ج 4، ص 66، ح 2.[2]همان، ح1:?مُحَمَّدُ بْنُ أَحْمَدَ بْنِ يَحْيَى عَنْ إِبْرَاهِيمَ بْنِ إِسْحَاقَ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْحَسَنِ بْنِ دَاوُودَ الرَّقِّيِّ قَالَ: بَيْنَا نَحْنُ قُعُودٌ عِنْدَ أبِي ‌عَبْدِ اللهِ إِذْ مَرَّ رَجُلٌ بِيَدِهِ خُطَّافٌ مَذْبُوحٌ. فَوَثَبَ إِلَيْهِ أبُو ‌عَبْدِ اللهِ حَتَّى أخَذَهُ مِنْ يَدِهِ ثُمَّ دَحَا بِهِ. ثُمَّ قَالَ: «أ عَالِمُكُمْ أمَرَكُمْ بِهَذَا أمْ فَقِيهُكُمْ؟ لَقَدْ أخْبَرَنِي أبِي عَنْ جَدِّي أنَّ رَسُولَ اللهِ نَهَى عَنْ قَتْلِ سِتَّةٍ: النَّحْلَةِ وَالنَّمْلَةِ وَالضِّفْدِعِ وَالصُّرَدِ وَالْهُدْهُدِ وَالْخُطَّافِ».[3]الفقيه، ج 2، ص 361، ح 2708؛ الاستبصار، ج 2، ص 188، ح2.[4]الاستبصار، ج 2، ص 188.[5]اين نظر، مستند به رواياتي مانند نقل محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السلام است: «إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْ ءٌ مِنْ مَذْيٍ أوْ وَدْيٍ فَلَا تَغْسِلْهُ وَلَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ وَلا تَنْقُضْ لَهُ الْوُضُوءَ إِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ النُّخَامَةِ وَكُلُّ شَيْ ءٍ خَرَجَ مِنْكَ بَعْدَ الْوُضُوءِ فَإِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ»؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 21، ح 52.[6]الاستبصار، ج 1، ص 95، ح 16.[7]همان.[8]وسائل الشيعة، ج 1، ص 281.[9]يوسف/ 70.[10]انعام/ 77 ـ 75.[11]ر.ک: بحار الأنوار، ج 69، ص 241؛ همان، ج 12، ص 240.


صفحه 129

حرام است.[1]براي آگاهي از اين‌که آيا امام، از آگاهي پيشين مخاطب استفاده کرده و او را به حکم دانسته‌اي ارجاع داده؛ يا اينکه سخن امام، گونه‌اي قياس اولويت است و يا اساساً معناى ديگرى دارد، بايد به کتب فقه مراجعه کرد. نمونه سوم: نمونه بعدي، در باره «مذي» است که بيشتر به هنگام ملاعبه با همسر و تحريکات جنسي خفيف، از مرد خارج مي‌شود. فقيهان شيعه اين مايع بي‌رنگ را به مني که سفيد و نجس است، ملحق نمي‌کنند و خروج آن را ناقض وضو نمي‌شمرند.[2]اين نکته از ديرباز، نزد شيعه پذيرفته‌شده و معلوم بوده است؛ اما رواياتي دالّ بر استحباب وضو پس از خروج مذي نيز مطرح بوده که به احتمال فراوان، موجب شده يعقوب بن يقطين، از امام کاظم عليه السلام، در باره وظيفه شخصى که در حال نماز، از او مَذْى خارج مى شود، چنين بپرسد: سَأَلْتُ أَبَا ‌الْحَسَنِ الرِّضَا عليه السلام عَنِ الرَّجُلِ يُمْذِي وَهُوَ فِي الصَّلَاةِ؛ مِنْ شَهْوَةٍ أَوْ مِنْ غَيْرِ شَهْوَةٍ؟ قَالَ: «الـْمَذْيُ مِنْهُ الْوُضُوءُ».[3]اگر پاسخ امام را به گونه خبرى معنا کنيم، نتيجه اش ناقض بودن مذى نسبت به وضو است. اما از آنجا که اين برداشت، با روايات و فتاوى مشهور شيعه متعارض است، شيخ طوسى مى گويد: قَوْلُهُ: «الْمَذْيُ مِنْهُ الْوُضُوءُ»، يُمْكِنُ حَمْلُهُ عَلَى التَّعَجُّبِ مِنْهُ فَكَأنَّهُ مِنْ شُهْرَتِهِ وَظُهُورِهِ فِي تَرْكِ إِعَادَةِ الْوُضُوءِ مِنْهُ، قَالَ: هَذَا شَيْ ءٌ يُتَوَضَّأُ مِنْهُ؟![4]مى توان جمله را تعجّبى و نه اخبارى دانست. گويى که به دليل شهرت مسئله ـ که

[1]الاستبصار، ج 2، ص 188.[2]اين نظر، مستند به رواياتي مانند نقل محمّد بن مسلم از امام صادق عليه السلام است: «إِنْ سَالَ مِنْ ذَكَرِكَ شَيْ ءٌ مِنْ مَذْيٍ أوْ وَدْيٍ فَلَا تَغْسِلْهُ وَلَا تَقْطَعْ لَهُ الصَّلَاةَ وَلا تَنْقُضْ لَهُ الْوُضُوءَ إِنَّمَا ذَلِكَ بِمَنْزِلَةِ النُّخَامَةِ وَكُلُّ شَيْ ءٍ خَرَجَ مِنْكَ بَعْدَ الْوُضُوءِ فَإِنَّهُ مِنَ الْحَبَائِلِ»؛ تهذيب الأحكام، ج 1، ص 21، ح 52.[3]الاستبصار، ج 1، ص 95، ح 16.[4]همان.