بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 162

فصل اول: آسيب‌هاي روش پژوهش

درس دهم : تتبّع ناقص، برخورد گزينشي

اهداف درس:

آگاهي از زيان تتبّع ناقص در پژوهش‌هاي حديثي؛ بررسي چند نمونه و راه حلّ آنها؛ شناخت برخورد گزينشي و تفاوت آن با تتبع ناقص و هواپرستي؛ آشنايي با شيوه رويارويي با آسيب برخورد گزينشي.

17. تتبّع ناقص

تعريف

هر پژوهش كامل و ثمربخش، نيازمند گردآورى فراگير و کامل اطّلاعات اثرگذار در نتيجه است. براى ارايه يک پژوهش حديثى و روشن كردن نظر صاحبان حديث ـ كه پيشوايان دين نيز هستند ـ ، لازم است تا همه سخنان آنان، در يک جا گِرد آيد و رفتارها و تقريرهاى ايشان نيز به آن، افزوده گردد. تتبّع ناقص، يعنى دسترسي نيافتن به بخشي اثر گذار از مستندات و محروم ماندن از همه متون مرتبط با پژوهش. در تتبع ناقص، علت دست نيافتن به همه مستندات و متون تحقيق، کاستي شيوه گرد آوري و روش تحقيق است، نه آن‌كه به دليلى خاص و بر پايه مبنايي از پيش تعيين‌شده، دسته‌اي از احاديث به دست آمده را كنار بگذاريم و يا از


صفحه 163

سرِ هوا و هوس، برخى احاديث را ناديده بگيريم. تتبّع ناقص، زمينه فهم احاديث نايافته را از ما مى‌گيرد و نمي‌توانيم آنها را در کنار احاديث يافت شده بگذاريم و مفهومشان را در آنچه يافته‌ايم دخالت دهيم؛ در حالى كه ممكن است آنچه بدان دسترسي پيدا نكرده‌ايم، قيدى مهم براى احاديث در دسترس باشد. در هر زمان، چه در گذشته و چه در روزگار كنونى، با اين مسئله رو به رو بوده‌ايم كه برخي از احكام، تنها با توجّه به احاديث خاصي صادر شده‌اند و سپس با دستيابي به احاديث ديگري که مرتبط به آن موضوع بوده است، آن احکام، از ميان رفته و يا تغيير كرده‌اند.[1]اين اتّفاق، در مسائل اخلاقى نيز مشاهده مي‌شود. نيافتن احاديث مرتبط و حتّى متعارض، در نتيجه‌گيرى عملى ما تأثير داشته و براي نمونه، افرادى را كاملاً ساكت و خاموش کرده و يا به عکس، بسيار پر شر و شور ساخته است؛ زيرا همه احاديث مطلق و مقيّد در موضوع حُزن، سكوت، سُرور و ديگر موضوعات مرتبط و متقابل، مانند فرح، مزاح و كلام را نديده‌اند.

نمونه

در حوزه معارف ديني نيز آسيب تتبّع ناقص، مشاهده مي‌شود. شايد حديث «هل الدّينُ إلَّا الحُبُّ؛ آيا دين، چيزي جز محبّت است؟!» را شنيده و خوانده باشيد.[2]از «محبّت» در اين حديث مشهور، دو برداشت شده است: برداشت اوّل، مقصود از

[1]ر.ک: الحدائق الناضرة، ج 19، ص 128. به طور كلّى، پس از تأليف وسائل الشيعة ـ كه يک گردآورى بزرگ از روايات فقهى شيعه با دسته‌بندى‌اي دقيق و کارآمد بوده است ـ ، فقيهان، به مدد آن، بر برخي از احکام گذشتگان، خدشه وارد کرده‌اند.[2]ر.ک: الخصال، ص 21، باب «الدّين هو الحُبّ»: «حدثنا أبي ـ رضي الله عنه ـ قال: حدّثنا علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن محمّد بن حمران، عن سعيد بن يسار، قال: قال لي أبو ‌عبد الله عليه السلام: هل الدين إلا الحبّ؟ إن الله ـ عزّ وجلّ ـ يقول: قل إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله.[3]الكافي، ج 8، ص 79 و 80.[4]الأمالي، طوسي، ص 621.[5]دعائم الإسلام، ج 1، ص 72.


صفحه 164

آن را محبّت اجتماعي مي‌داند؛ يعني دين، جز دوستي انسانها با هم نيست. برداشت ديگر، اين است که براي دينداري، محبّت اهل بيت کافي است و نيازي به عبادت و طاعت نيست و اساس دين، دوستي اهل بيت است. هر دو برداشت، بر اساس تتبّع ناقص، شکل گرفته‌اند؛ يعني تنها چند روايت ديگر را ديده‌اند و بدون گرد‌آوري روايات ناظر به آن حديث و نيز ديگر گزارش‌هايي که فضا و زمينه صدور اين حديث را فراهم کرده‌اند، به تفسير اين حديث پرداخته‌اند. به نظر مي‌رسد با توجه به روايات مشابه، برداشت دوّم، مقبول تر باشد؛ ولي اين بدان معنا نيست که برداشت کاملي است؛ زيرا اگر چه با روايت‌هاي ديگري تقويت شده، امّا متأسّفانه، اين روايت‌ها را درست نقل نکرده‌اند و از اين رو، نتيجه نادرستي پديد آمده است. اينک، متن يکي از اين روايت‌ها را مي‌آوريم و سپس، گزارش‌هاي تکميلي و بازدارنده از اين برداشت نادرست را ارائه مي‌دهيم: بُريد بن معاويه ـ از بزرگان شيعه و اصحاب اجماع ـ مي‌گويد: كُنت عندَ أبي جعفرٍ عليه السلام في فسطاطٍ له بِمِنًى، فَنَظَرَ إلى زيادٍ الأسودِ مُنقلعِ الرِجْلِ فَرَثاً له، فقال له: ما لِرِجلَيك هكذا؟ قال: جِئتُ على بَكرٍ لي نِضْوٍ فكنتُ أمشي عنه عامّةَ الطريق، فَرَثاً له. و قال له عندَ ذلك زيادٌ: إنّي ألُمُّ بِالذُّنوب حتّى إذا ظَننتُ أنّي قد هلكتُ ذكرتُ حُبَّكم فرجوتُ النّجاةَ وتجلّى عنّي. فقال أبو جعفر عليه السلام: وهلِ الدّينُ إلّا الحبُّ؟ قال الله تعالىحَبَّبَ إِلَيْكُمُ الْإِيمانَ وَزَيَّنَهُ فِي قُلُوبِكُمْوقالإِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللهُوقاليُحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيْهِمْ.إنَّ رجلاً أتَى النبيَّ فقال: يا رسولَ اللهِ! أحِبُّ المُصلّينَ ولا أصلِّي وأحبُّ الصَوّامينَ ولا أصومُ؟ فقال له رسول الله: أنتَ معَ مَن أحبَبْتَ ولكَ ما اكتسبْتَ.[1]در خيمه‌اي در مِنا، نزد امام باقر عليه السلام بوديم. ايشان به زياد اَسود، که گوشت

[1]ر.ک: الخصال، ص 21، باب «الدّين هو الحُبّ»: «حدثنا أبي ـ رضي الله عنه ـ قال: حدّثنا علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن محمّد بن حمران، عن سعيد بن يسار، قال: قال لي أبو ‌عبد الله عليه السلام: هل الدين إلا الحبّ؟ إن الله ـ عزّ وجلّ ـ يقول: قل إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله.[2]الكافي، ج 8، ص 79 و 80.[3]الأمالي، طوسي، ص 621.[4]دعائم الإسلام، ج 1، ص 72.


صفحه 165

پاهايش ريخته بود، نگاه کرد. دلش براي او سوخت و فرمود: «چرا پاهايت، اين‌گونه است؟». گفت: با بچّه‌شتري لاغر آمده‌ام و ناگزير بودم که بيشتر راه را پياده بيايم. امام عليه السلام باز دلش براي او سوخت. زياد به ايشان گفت: من، گاه به گاه، دچار گناهي مي‌شوم تا جايي که گمان مي‌برم که ديگر، هلاک مي‌شوم. آن گاه، دوستي شما [اهل بيت] را به ياد مي‌آورم و به نجات، اميدوار مي‌شوم و اندوهم، برطرف مي‌شود. امام باقر عليه السلام فرمود: مگر دين، چيزي جز محبّت است؟ خداوند متعال مي‌فرمايد:خدا، ايمان را براى شما، دوست داشتنى گردانيد و آن را در دل‌هاي شما آراستو فرمود:اگر خدا را دوست مي‌داريد، از من (يعني پيامبر خدا) پيروى كنيد تا خداوند، دوستتان بداردو باز فرمود:هركس را كه به سوى آنان كوچ كرده، دوست دارند. فردي نزد پيامبر خدا آمد و گفت: من، نمازگزاران را دوست دارم، ولي خودم نماز نمي‌خوانم و روزه‌داران را دوست دارم، ولي خودم روزه نمي‌گيرم. پيامبر خدا فرمود: تو با کسي هستي که دوستش مي‌داري؛ ولي به اندازه اعمالت، پاداش مي‌گيري». اينک، برخي از احاديث وگزارش‌هاي ديگر مرتبط با اين حديث و تکميل‌کننده آن را مي‌آوريم تا تغيير معنايي صورت‌گرفته را نشان دهيم: وعنه، قال: أخبرنا جماعة، عن أبي المفضّل، قال: حدّثني أحمد بن محمّد بن سعيد الهمداني، قال: أخبرنا محمّد بن أحمد بن نصر أبو عبد الله التيملي التمّار، قال: حدّثني أبي، قال: حدّثني موسى بن عبد الله بن الحسن، عن أبيه، عن آبائه، قال: أتَى رجلٌ النبيَّ، فقال: يا رسولَ الله! رجلٌ يُحبُ مَن يُصلّي ولا يُصلّي إلّا الفريضةَ، ويحبّ مَن يتصدّق ولا يَتصدّقُ إلّا بالواجب، ويُحبّ من يَصوم ولا يُصوم إلّا شهرَ رمضانَ. فقال: رسولُ الله: المرءُ معَ مَن أحبَّ.[1]... شخصي نزد پيامبر آمد و گفت: اي پيامبر خدا! فردي، نمازگزاران را دوست دارد، امّا جز نماز واجب را نمي‌خواند و صدقه‌دهندگان را دوست دارد، ولي جز صدقه

[1]ر.ک: الخصال، ص 21، باب «الدّين هو الحُبّ»: «حدثنا أبي ـ رضي الله عنه ـ قال: حدّثنا علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن محمّد بن حمران، عن سعيد بن يسار، قال: قال لي أبو ‌عبد الله عليه السلام: هل الدين إلا الحبّ؟ إن الله ـ عزّ وجلّ ـ يقول: قل إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله.[2]الكافي، ج 8، ص 79 و 80.[3]الأمالي، طوسي، ص 621.[4]دعائم الإسلام، ج 1، ص 72.


صفحه 166

واجب را نمي‌پردازد و روزه‌داران را دوست دارد، ولي تنها روزه ماه رمضان را مي‌گيرد. پيامبر فرمود: «آدمي، همراه کسي است که دوستش دارد. در کتاب دعائم الإسلام نيز روايتي مشابه آمده که کامل‌تر است و ما تنها ذيل آن را که گوياتر است، ميآوريم: ثمّ قال أبو ‌جعفر: إنّ أعرابياً أتى النبيَّ. فقال: يا رسول الله! إنّي أحبّ المصلّين ولا أصلّى، وأحبّ الصائمين ولا أصوم. قال أبو ‌جعفر عليه السلام: يعنى لا أصلّي ولا أصوم التطوّعَ ليسَ الفريضةَ. فقال له رسول الله: أنت مع مَن أحببتَ. ثمّ قال أبو جعفر عليه السلام: ما الذي تبغون؟ أما والله، لو وَقَعَ أمرٌ يَفزعُ له النّاسُ ما فَزعتُم إلّا إلينا، ولا فزعْنا إلّا إلى نبيّنا، إنَّكم معنا فأبشروا، ثمّ أبشروا، والله لا يُسَوِّيكم اللهُ وغيرَكم، لا والله ولا كرامة لهم.[1]سپس امام ‌باقر عليه السلام فرمود: «باديه‌نشيني نزد پيامبر ‌آمد و ‌گفت: اي پيامبر خدا! من، نمازگزاران را دوست مي‌دارم، ولي خودم نمي‌خوانم و روزه‌داران را دوست مي‌دارم، ولي خود نمي‌گيرم». امام باقر عليه السلام فرمود: «يعني نماز و روزه مستحبّي نمي‌گزارم پس پيامبر خدا به او فرمود: تو با کسي هستي که او را دوست مي‌داري». آن گاه امام باقر عليه السلام ادامه داد: «در پي چه چيزي هستيد؟! به خدا سوگند، اگر قيامتي که مردم از آن هراسان‌اند، بر پا شود، جز به ما پناه نمي‌آوريد و ما نيز، جز پيامبر، پناهي نداريم. شما، با ماييد. پس شما را بشارت باد و دهيد مژده که به خدا سوگند شما را با ديگران، همسان نمي‌گرداند و به خدا سوگند، براي ديگران، کرامتي نيست». امام باقر عليه السلام، در اين حديث، با صراحت مي‌فرمايد: «يعني لاأُصَلِّي وَ‌لَا أَصُومُ التَّطَوُّع؛ يعني نماز و روزه مستحبّي نمي‌گزارم»و اين، معلوم مي‌کند که در حديث اوّل نيز، مقصود همين بوده است.

[1]ر.ک: الخصال، ص 21، باب «الدّين هو الحُبّ»: «حدثنا أبي ـ رضي الله عنه ـ قال: حدّثنا علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن ابن أبي عمير، عن محمّد بن حمران، عن سعيد بن يسار، قال: قال لي أبو ‌عبد الله عليه السلام: هل الدين إلا الحبّ؟ إن الله ـ عزّ وجلّ ـ يقول: قل إن كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله.[2]الكافي، ج 8، ص 79 و 80.[3]الأمالي، طوسي، ص 621.[4]دعائم الإسلام، ج 1، ص 72.


صفحه 167

شايد سؤال شود که: چرا آن باديه‌نشين، قيد «تَطَوُّع مستحبّي» را ذکر نکرده است؟ پاسخ، آن است که در فرهنگ آن زمان و در فضاي گفتگوي اعرابي و پيامبر، سخن از نماز نخواندن نبوده است. براي روشن شدن پاسخ، از يک مثال، کمک مي‌گيريم: اگر کسي براي تحقيق در باره کسي نزد شما بيايد و بپرسد: «آيا فلان دوست شما، در محلّ کار، نماز مي‌خواند؟»، روشن است که مراد سؤال‌کننده، نماز جماعت است، چون معنا ندارد که دوست مذهبي شما نماز نخواند. آيا مي‌توان پنداشت که فردي نزد پيامبر بيايد و بگويد که: «من، نماز نمي‌خوانم و روزه نمي‌گيرم» و پيامبر او را امر به معروف و نهي از منکر نکند؟! به سخن ديگر مي‌توان گفت: در صدر اسلام و در ميان مؤمنان، خواندن نمازهاي مستحبّي، چنان شايع و مهم بوده که هنگام سخن گفتن از نماز، ذهن، خود به خود به آن منصرف مي‌شده است. از اين رو همين الفاظ موجود در روايت، بدون «قيد تطوّع»، مقصود را مي‌رسانده است و قرينه‌هاي اين معنا، نزد هر دو سوي گفتگوکننده، موجود و روشن بوده است.

توجّه به رفتار و سيره

توجّه به گزارش‌هايى که سيره عملى پيشوايان معصوم را حكايت مي‌کنند، بخش ‌ديگر جستجو و تکميل‌کننده تتبّع براي گردآوري اطّلاعات لازم است؛ امّا گاه از آن، غفلت مي‌شود. ما بيشتر به سخنان امامان توجّه کرده‌ايم و كم‌تر به رفتارهاى ايشان پرداخته‌ايم، يا همه سيره چهارده معصوم را در نظر نمي‌آوريم، در حالى كه رفتار همه ايشان، بر ما حجّت است و در موارد متعدّدى، بيانگر و تكميل‌كننده گفتار ايشان يا روشن‌کننده حدّ و مرزهاي دقيق آن. سيره معصومان، گاه اطلاق لفظى يک حديث را مقيد مى‌كند و گاه دلالت آن را زير سؤال مي‌برد و ما را وادار مى‌كند تا به كاوش در باره قرينه‌هاى تبيين‌کننده حديث بپردازيم. اين تأثير، در کردارهاي بازدارنده، بيشتر از تقريرهاي تأييدكننده به چشم مي‌آيد. نمونه اين موضوع، گفتگوي امام صادق عليه السلام و سفيان ثوري در باره لباس و پوشش


صفحه 168

انسان است. مي‌دانيم که امام علي عليه السلام به پيروي از پيامبر خدا بر لباسِ ساده پوشيدن، اصرار داشته و در گفتار خود نيز مردم را به ساده‌زيستي تشويق مي‌کرده است. اين موضوع، در سخنان امامان نيز تأييد شده است؛ امّا حدّ و مرز و مهم‌تر از همه، جايگاه آن تا روزگار امام صادق عليه السلام، دستِ کم براي همه روشن نبوده است. بر اين اساس، سفيان ثوري ـ که در سلک صوفيان بوده است ـ با مشاهده لباس نيکوي ايشان اعتراض مي‌کند و امام، در پاسخِ حکيمانه خويش، به او مي‌فهماند که حدّ و مرز سادگي در هر دوره زماني، تفاوت مي‌کند و بستگي تام به وضعيت اقتصادي مردم دارد. به عبارت ديگر، جايگاه سخن و سيره امام علي عليه السلام، نياز به تشخيص صحيح دارد. در اينجا صدر حديث را مي‌آوريم؛ امّا بخش‌هاي ديگر حديث نيز، خواندني است و امام صادق عليه السلام، توجّه به سيره اصحاب پيامبر را در فهم قرآن و سنّت، گوشزد مي‌کند. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ، عَنْ هَارُونَ بْنِ مُسْلِمٍ، عَنْ مَسْعَدَةَ بْنِ صَدَقَةَ، قَالَ: دَخَلَ سُفْيَانُ الثَّوْرِيُّ عَلَى أبِي ‌عَبْدِ اللهِ فَرَأَى عَلَيْهِ ثِيَابَ بِيضٍ كَأَنَّهَا غِرْقِئُ الْبَيْضِ، فَقَالَ لَهُ: إِنَّ هَذَا اللِّبَاسَ لَيْسَ مِنْ لِبَاسِكَ. فَقَالَ عليه السلام لَهُ: اسْمَعْ مِنِّي وَمَا أَقُولُ لَكَ، فَإِنَّهُ خَيْرٌ لَكَ عَاجِلاً وَآجِلاً. إِنْ أَنْتَ مِتَّ عَلَى السُّنَّةِ وَالْحَقِّ وَلَمْ تَمُتْ عَلَى بِدْعَةٍ. أُخْبِرُكَ أَنَّ رَسُولَ اللهِ كَانَ فِي زَمَانٍ مُقْفِرٍ جَدْبٍ فَأَمَّا إِذَا أَقْبَلَتِ الدُّنْيَا فَأَحَقُّ أهْلِهَا بِهَا أَبْرَارُهَا لَا فُجَّارُهَا وَمُؤْمِنُوهَا لَا مُنَافِقُوهَا وَمُسْلِمُوهَا لَا كُفَّارُهَا، فَمَا أَنْكَرْتَ يَا ثَوْرِيُّ؟ فَوَ اللهِ إِنَّنِي لَمَعَ مَا تَرَى، مَا أتَى عَلَيَّ ـ مُذْ عَقَلْتُ ـ صَبَاحٌ وَلَا مَسَاءٌ وَللهِ فِي مَالِي حَقٌّ أمَرَنِي أنْ أضَعَهُ مَوْضِعاً إِلَّا وَضَعْتُهُ .[1]مسعدة بن صدقه مي‌گويد: سفيان ثوري، نزد امام صادق عليه السلام آمد و بر [تن] ايشان، لباس‌هايي سپيد همچون پرِ قو ديد. پس به امام گفت: اين جامه، جامه تو نيست.

[1]الكافي، ج 5، ص 65، ح 1: «بَابُ دُخُولِ الصُّوفِيَّةِ عَلَى أبِي عَبْدِ اللهِ وَاحْتِجَاجِهِمْ عَلَيْهِ فِيمَا يَنْهَوْنَ النَّاسَ عَنْهُ مِنْ طَلَبِ الرِّزْقِ».[2]نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص 129 و 130، ح 17.


صفحه 169

امام به او فرمود: «به من و سخنم گوش ده؛ چراکه براي امروز و فردايت، بهتر است، اگر بر سنّت [پيامبر] و حق بميري، نه بر بدعت. به تو خبر مي‌دهم که پيامبر خدا در دوران بي‌چيزي و قحطي به سر مي‌بُرد؛ امّا چون دنيا رو کند، شايسته‌ترينِ مردمان به [بهرمندي از] آن، نيکان هستند، نه بدکاران، و مؤمنان‌اند، نه منافقان، و مسلمانان‌اند، نه کافران. پس، اي ثوري! تو چه چيز را رد کردي؟ به خدا سوگند، با وجود آنچه [بر من] مي‌بيني، از زماني که مکلّف شده‌ام، روز و شبي بر من نگذشته که براي خداوند، در مالم حقّي بوده باشد و مرا به نهادن آن در جايي فرمان داده باشد، مگر اين که آن را نهاده‌ام». گفتني است شبيه اين ماجرا ميان صوفيان روزگار امام رضا عليه السلام و ايشان، اتّفاق افتاده و حُلْواني آن را با اختصار، چنين آورده است: وقال عليه السلام لِلصُّوفيَّةِ لَمّا قالوا لَه: إنَّ المأمونَ قد رَدَّ هذا الأمرَ إليكَ، وأنتَ أحَقُّ الناسِ به، أنَّه يَحتاجُ مَن يَتَقَدَّمُ مِثلَ تَقدُّمِكَ، إلى لُبسِ الصوفِ وما يَخشُنُ لُبسُه. فقال عليه السلام: وَيْحَكُم! إنَّما يُرادُ مِن الإمامِ قِسطُه وعَدلُه، إذا قالَ صَدَقَ، وإذا حَكَمَ عَدَلَ، وإذا وَعَدَ أنْجَزَقُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِي أخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّباتِ. إنَّ يوسفَ الصدّيقَ لَبِسَ الديباجَ المَنسوبَ بِالذَّهَبِ، وجَلَسَ على مُتَّكَآتِ آلِ فرعونَ.[1]هنگامي که صوفيان به امام [رضا] عليه السلام گفتند: مأمون، ولايت‌عهدي را به تو واگذار کرده است و تو، از همه به آن، شايسته‌تري، و کسي که پيشرفتي همچون پيشرفت تو دارد، لازم است که جامه پشمي و زِبْر و خشني را به تن کند. امام فرمود: «واي بر شما! از امام، انتظار قسط و عدل مي‌رود، چون سخن بگويد، راست گويد و چون داوري کند، عدالت ‌ورزد و چون وعده دهد، وفا کند[اى پيامبر!] بگو: زيورهايى را كه خدا براى بندگانش پديد آورده، و [نيز] روزي‌هاى پاكيزه را چه كسى حرام گردانيده است؟. يوسف صدّيق، حريرِ زرفام پوشيد و بر تخت‌هاي خاندان فرعون نشست».

[1]الكافي، ج 5، ص 65، ح 1: «بَابُ دُخُولِ الصُّوفِيَّةِ عَلَى أبِي عَبْدِ اللهِ وَاحْتِجَاجِهِمْ عَلَيْهِ فِيمَا يَنْهَوْنَ النَّاسَ عَنْهُ مِنْ طَلَبِ الرِّزْقِ».[2]نزهة الناظر و تنبيه الخاطر، ص 129 و 130، ح 17.