عن الطريق» كه به معناى منحرف شدن و كناره گرفتن است.[1]ناگفته نمانَد که گاه در کنار فعل مجرّد، حرفي ديده نميشود؛ امّا معلوم است که معناي حالت ترکيبي آن را ميدهد. در اين صورت، حدس زدن حرف مناسب و در تقدير گرفتن آن، لازمه فهم معنا است و اگر با دقّت و مهارت به انجام نرسد، ما را در تبيين متن، دچار مشکل ميکند؛ بهويژه در جايي که بيش از يک حرف ميتوان در نظر گرفت؛ مانند آيه شصت سوره نمل که در آن، هر دو حرف «باء» و «عن» را ميتوان مقدّر دانست.[2]
عقل
برخي از افعال متعدّى، با يکي از حروف جارّ همراه ميشوند و مفعول دوّم هم ميگيرند. چنين ترکيبي، گاه معناي پيچيدهاي نيز پديد ميآورد. يكى از اين افعال، «عَقَلَ» است كه متعدّى است و به ندرت با «عن» و يا «إلي»[3]به كار مى رود و از اين رو،
[1]ر.ک: الصّحاح، ج 3، ص 1244؛ العين، ج 6، ص 276؛ الإرشاد، الشيخ المفيد، ج 2، ص 74؛ مناقب آل أبي طالب، ج 2، ص 134؛ الصراط المستقيم، العاملي، ج 1، ص 157.[2]متن آيه چنين است: أمَّنْ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنْزَلَ لَكُم مِّنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَنْبَتْنَا بِهِ حَدَائِقَ ذَاتَ بَهْجَةٍ مَّا كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَهَا أَإِلهٌ مَّعَ اللهِ بَلْ هُمْ قَوْمٌ يعْدِلُونَ. ترجم? آقاي فولادوند: [آيا آنچه شريک ميپندارند، بهتر است] يا آن كس كه آسمانها و زمين را خَلق كرد و براى شما آبى از آسمان فرود آورد. پس به وسيل? آن، باغهاى بهجتانگيز رويانيديم. كار شما نبود كه درختانش را برويانيد. آيا معبودى با خدا هست؟ [نَه،] بلكه آنان قومى منحرفاند. ترجم? آقاي مکارم: [آيا بُتهايي كه معبود شما هستند، بهترند] يا كسي كه آسمانها و زمين را آفريده؟! و براي شما از آسمان، آبي فرستاد كه با آن، باغهايي زيبا و سرورانگيز رويانديم. شما هرگز قدرت نداشتيد درختان آن را برويانيد! آيا معبود ديگري با خدا هست؟! [نَه،] بلكه آنها گروهي هستند كه [از روي ناداني، مخلوقات را] همتراز [ـِ پروردگارشان] قرار ميدهند.[3]«عَقَلَ إليه»، يعني به آن پناه برد؛ ر.ک: تاج العروس، ج 15، ص 506؛ اين هم نمونهاي از کاربرد آن: «أوَلا تَرونَ أنَّ الأرضَ وراءَكم بَسابِسُ قِفارٌ ليسَ فيها خَمَرٌ ولا وَزَرٌ يعقَلُ إليه؛ آيا نمينگريد که زمينِ پشت سرتان، صحراهايي باير و بيابان هايي خالي است، که در آنها نه مخفيگاهي هست و نه پناهگاهي که بدان، پناه برد؟!»؛ تاريخ الطبري، ج 3، ص 44.
فهم اصطلاح «عَقَلَ عنِ اللهِ» مشكل شده و شارحان و مترجمانِ حديث را به تكاپو وا داشته است. يک نمونه ساده از كاربرد اين تركيب، روايت ذيل است: كان رسول الله يُعيدُ الكلمةَ ثلاثاً لِتُعقَلَ عنه.[1]پيامبر خدا، سخن حكمت آميز خود را سه بار تكرار مى كرد تا از او، به خوبي فرا گيرند. نکته ديگر آن که، برخي از افعال، بيشتر با يک حرف خاص همراه مى شوند و به ندرت و تنها در موارد خاصى، با حرف ديگر مى آيند. براي نمونه، «شَرِبَ» بيشتر همراه با «مِن» به كار مى رود؛ امّا در اين آيه شريف:عيناً يَشرَبُ بِها عبادُ اللهِ، با حرف «باء» به كار رفته است كه اديبان، آن را مثالى براى «إشراب» دانسته اند. در اين صورت، همان معناي اصلي فعل را در حالت همراهي با «مِن» دارد؛ امّا به گونهاي، يکي از معاني حرف «باء»، نيز با آن آميخته است. گفتنى است برخي مترجمان، توجه شايسته اى به حروف و نقش آنها در معنا و زيبايى كلام دارند. از قرآن پژوهان معاصر، مى توان به تذكار خرمشاهى در ذيل آيه:فَوَيْلٌ لِلْقاسِيَةِ قُلُوبُهُم مِّنْ ذِكْرِ اللهِ أوْلئِكَ فِي ضَلالٍ مُّبِينٍاشاره نمود.[2]وي به اين نكته توجه داشته است که اوّلاً مادّه «قسي»، همراه با «عن» نيز به کار ميرود و در اين حالت، معناي نشأت ندارد. ثانياً، گاهي ـ هرچند بسيار اندک ـ به جاي «عن»، حرف جرّ «مِن» قرار ميگيرد و همان معنا را به فعل ميبخشد. وي با توجه به معناي مجاوزت و دوري نهفته در «عن»، کاربرد «مِن» را در اين آيه، از همين قبيل دانسته و آن را به معناي اصلياش نگرفته است. بر اين پايه، درست نيست که آيه را چنين ترجمه کنيم: «واى بر كسانى كه از ذكر الهى، دل هايشان سخت شده است»؛ بلکه اين ترجمه درست مينمايد:واى بر كسانى كه از سختي دل هايشان، ذكر الهى را نمى پذيرند.[3]
[1]سنن الترمذي، ج 5، ص 262، ح 3720. براى موارد ديگر، ر.ک: العقل و الجهل في الكتاب و السنّة، ري شهري، و نيز: بحار الأنوار، ج 1، ص 92.[2]زمر / 22 .[3]ترجمه قرآن كريم، خرمشاهى، ضميمه ترجمه قرآن، بند «هاء»، ص 658.
ابواب مزيد فيه
از نكات قابل توجه در اين ميان، توجه به تغيير غالبى معناي يک مادّه، پس از رفتن به باب هاى ثلاثى مزيد و يا رُباعى مزيد است ـ مانند: «طَهُرَ» و «طَهَّرَ» يا «دَحْرَجَ» و «تَدَحْرَجَ» ـ؛ ولي چون محلّ بحث آن، در علم صرف و ادب است، به تأثيرات آن نمى پردازيم و تنها به اين نكته بسنده مى كنيم كه به علّت وجود برخى هيئت هاى متشابه در باب مجرّد و مزيد، توجه به سازگارىِ معناى حاصل از هيئت انتخاب شده و بقيه جمله، ضرورى است. رعايت اين مسئله در نسخه هاى خطّى قديمى ـ كه بيش ترشان اعراب و تشديد ندارند ـ ، مهم تر است.[1]
راه حلّ آسيب
براي تعيين معناي مقصود از هر واژه چندمعنايي و دريافتن اينکه در کدام مفهومِ به کار رفته است، دو راه وجود دارد: بررسي بافت درونْْزباني و بافت بيرونْْزباني. در بافت درونْ زباني، با استفاده از قرائن سياقي و آنچه در لابه لاي کلام و در کنار واژه چندمعنايي وجود دارد، يکي از چند معناي احتمالي آن را تعيين ميکنيم؛ يعني هر يک از معانى متفاوت واژه را در جمله مينهيم و معناهاي حاصل را که از همنشينى با بقيه جمله به دست خواهد آمد، با يکديگر ميسنجيم. در روش دوّم، همين کار را با يافتن اسباب صدور حديث و قرينههاي منفصل و احاديث مشابه و هم مضمون، به انجام ميرسانيم. گفتني است اين دو روش را ميتوان ـ و بلکه بهتر است که ـ با هم به کار برد و مکمّل يکديگر شمرد؛ به ويژه در جايي که کاربرد يک روش، به تعيين نهايي و قطعي نينجامد.
چکيده
برخي از الفاظ زبان عربى، مانند بسيارى از زبانها، چند معنا دارند. اين واژهها گاه فهم متن را دشوار مي کنند و گاه زمينه شکل گيري فهمي نادرست از حديث را فراهم مي آورند.
[1]مانند «تنزّل» كه افزون بر ماضى باب «تفعّل»، هم مضارع مؤنّث آن مى تواند باشد ـ به اين صورت كه در اصل، «تَتَنَزَّلُ» بوده كه «تاء» اوّل به جهت سنگينى، افتاده است ـ و هم صيغه مضارع مؤنّث باب تفعيل؛ يعنى «تُنَزِّلُ» بوده باشد.
در برخى کلمهها، چند معنا داشتنِ واژه، حاصل چندمعنايي مادّه آن نيست؛ بلکه از مشابهت دو هيئت يک مادّه و يا دو صيغه از يک ريشه، پديد آمده است. يکي ديگر از عوامل پديد آمدن معاني متعدّد براي يک کلمه، تفاوت معنايي ناشي از ضميمه شدن برخي از حروف است. بود و نبود و يا تغيير حروف؛ به ويژه آن دسته كه براى متعدّى كردن افعالِ لازم به كار مى روند، تأثير عمده اى در معناى كلام دارد و بى توجهى به کاربرد آنها و تفاوتشان با يکديگر، گاه معنايى به دست ميدهد که متضاد با مقصود اصلى گوينده است. در بافت درونْ زباني، با استفاده از قرائن سياقي و آنچه در لابه لاي کلام و در کنار واژه چندمعنايي وجود دارد، يکي از چند معناي احتمالي آن را معين ميکنيم. در بافت بيرونْ زباني، همين کار را با يافتن اسباب صدور حديث و قرينههاي منفصل و احاديث مشابه و هم مضمون، به انجام ميرسانيم.
پرسش و پژوهش
1. اشتراک در هيئت را با ذکر مثال، توضيح دهيد. 2. نمونههايي از واژگان چندمعنايي را در قرآن و حديث بيابيد. 3. چند نمونه براي همراهي حروف به عنوان عامل پديد آمدن معاني متعدد بيابيد. 4. با بررسي چند فعل مضارع، نشان دهيد که تفاوت حرکت عين الفعل آن در معنايش موثر است. 5. واژه چند معنايي اين حديث را بيابيد و متن را ترجمه کنيد: دخل رسولُ الله على رجلٍ مِن وُلد عبدِ المطلب وهو في السوقِ وقد وُجِّهَ لغيرِ القبلةِ فقالَ: «وَجِّهُوه إلى القبلةِ فإنَّكم إذا فعلتُم ذلك أقبلَتْ عليه الملائكةُ وأقبلَ اللهُ عزَّ وجلَّ عليه بِوجهه، فلم يَزَلْ كذلك حتى يُقبَضَ». 6. احاديث زير را ترجمه و تفسيرکنيد. الف: لاتزوِّجوا النِّساء علي قراباتهنِّ، فإنَّه يکون مِنْ ذلک القطيعة. ب: الإثم ما حاكَ في صدرِكَ وكَرِهْتَ أنْ يَطَّلِعَ عليه الناسُ.
درس دوازدهم : فارسيزدگي، خلط لغت و اصطلاح
اهداف درس:
آگاهي از تأثير فارسي زدگي بر فهم حديث؛ آگاهي از خلط معناي لغوي و اصطلاحي.
20. فارسيزدگي
اين آسيب، ويژه فارسيزبانان است و با بحث «دخالت پيشدانستهها در فهم حديث»، پيوند دارد. اين آسيب در همان مرحله نخست فهم، رخ ميدهد؛ يعني در فهم متن. حديثپژوهان فارسيزبان، از آن رو دچار اين اشكال ميشوند كه زبان فارسى، پس از مسلمان شدن ايرانيان، از زبان عربى تغذيه کرده و بسيارى از واژه هاى زبان عربى را به استخدام گرفته است. در روزگار کنوني، شايد بتوان نيمي از کلمات پرکاربرد زبان فارسي را واژههاي وامگرفته از زبان عربي دانست و از اين رو، انشاي يک متن چند سطري با واژگان فارسي و بدون استفاده از کلمات عربي، افزون بر مهارت و آشنايي بسيار با ادبيات فارسي، نياز به صرف وقت و تمرکز نيز دارد[1]و اگر هم نوشته شود، تصنّع آن هويدا است. همچنين، در پي آشنايي
[1]از اين رو، برخي از اديبان، غزل «کيش مهر»، سروده علامه طباطبايي و يا خوانده و نوشته شده به وسيله وي را يکي از نمونههاي کمنظير شعر کاملاً فارسي ميدانند.
ايرانيان و ديگر ملل فارس زبان، با معارف عميق و ژرف اخلاقي و توحيدىِ برگرفته از قرآن و حديث، واژه هاي قرآني يا حديثي بيشماري به زبان فارسى راه يافتند و حتي بسياري از آنها پُركاربردتر و روشن تر از معادل هاى فارسى خود گشتند. واژه هايى مانند: شُكر، محبّت، حيا، عقل، علم ـ در برابر: سپاس، مهر يا دوستي، شرم، خِرد و دانش ـ ، از اين قبيل اند. مهمتر اينکه برخي از اين واژهها به اقتضاي طبيعت پويا و دگرگون شونده زبان، معاني ديگري نيز به خود گرفتند و چه بسا معناي عربي خود را در زبان فارسي از دست دادهاند. چنين تحوّل گريزناپذيري، پيامدهاي فرهنگي و زبانشناختي بسياري دارد و گذشته از جنبههاي پسنديدهاش، گاهي زمينهساز لغزش پژوهشگران ميشود و بهويژه به درک درست معناي حديث، آسيب ميزند. فرآيند اين آسيب در کار با حديث، به اين گونه است که شباهت شكلى و شنيدارى برخى از واژه هاى عربى با واژه هاى فارسى، موجب ميشود که خواننده يا شنونده بپندارد كه مفهوم واژه عربىِ به کار رفته را ميداند و ديگر نيازي به مراجعه به کتابهاي لغت نميبيند، و در مرحله دوم، همان مفهوم فارسي واژه را در حديث مينشاند و آن را معنا ميکند.
نمونهها
قهرمانه
اين سخن امام على عليه السلام مشهور است که در نامهاي به فرزند برومندش فرمود: لا تُمَلِّكِ المَرأةَ ما جاوَزَ نفسَها، فإنَّ المرأةَ ريحانةٌ وليست بِقهرمانةٍ.[1]اموري را که برون از توان زن است، به او مسپار؛ زيرا زن چون گلي ظريف است، نه «قهرمانه». در فارسي، واژه «قهرمان» را به معناي پهلوان و فرد نيرومند، به کار ميبريم.
[1]نهج البلاغه، نام? 31.
اين فهم، چنان براي فارسيزبانان روشن است که به هنگام رو به رو شدن با آن، ترديدي در معناي آن نميکنند تا نيازمند مراجعه به کتاب لغت شوند. از اين رو، معناي اين حديث را چنين ميفهمند كه: «زن، گلى خوشبو است، نه قهرمان و پهلوان». برخي به استناد اين فهم، حديث را انكار کردهاند؛ زيرا آنچه با واقع بيروني، مخالف است؛ چراکه زنان قهرماني داريم که از برخي مردان، نيرومندترند. حال آنكه «قهرمانه» در زبان عربى، بدين معنا نيست؛ بلکه مؤنث «قهرمان» است به معناى «پيشكار در امور مالي و وكيل در کارهاي اقتصادي و متصدّى اصلي كارهاى فرد ديگر».[1]پس مقصود امير مؤمنان نيز در اين جا، نهى از به خدمت گرفتن زن در امور شخصي و مالي و اداري شوهر و بيگاري کشيدن از او است. از آنجا که لغتشناسان، اصل اين واژه را فارسي و معرّب «کهرمان»[2]ميدانند، شايد ادّعا شود که اين واژه پس از دوران امام على عليه السلام، در قرون سوم و چهارم، به عربي راه يافته و اين تأخّر کاربرد، دليل بر جعلى بودن اين بخش از نامه نهج البلاغه باشد؛[3]حال آنكه اين واژه در آثار کهنتر از نهج البلاغه نيز موجود است. براي
[1]در كتاب العين چنين آمده: «القهرمانُ: هو المُسيطرُ الحفيظُ على ما تحتَ يَدَيه؛ قهرمان، يعني مسلّط و نگهدار آنچه در اختيار او است». و در لسان العرب: «وفي الحديث: كَتَبَ إلى قهرمانِه، هو كالخازنِ والوكيلِ الحافظِ لِما تحتَ يدِه والقائمُ بِأمورِ الرجلِ بِلُغةِ الفُرْسِ؛ به قهرمانش نامه نوشت، مراد انباردار، وکيل، نگهدار اموال و متصدي کارهاي انسان ـ در زبان فارسي ـ است».[2]واژهاي به جا مانده از فارسي پهلوي؛ رک: فرهنگ سخن، انوري؛ فرهنگ فارسي، عميد.[3]1 . البته اين ادّعا نيز خود، نيازمند اثبات است وگزارش هاي لغت دانان خلاف آن است و آنچه از فراهيدي (م 170 ه) در العين ـ که در قرن دوم نگارش يافته ـ ، نقل شد، گواه استعمال آن پيش از قرن سه و چهار است. اين نيز شايان توجه است که پارهاي از واژگان فارسي همچون دين، دوزخ و پرديس (فردوس)، پيش از اسلام وارد زبان عربي شدهاند. چه بسا «قهرمان» نيز از اين دسته باشد. احتمال نقل معنا (که کاربرد واژه، به انتخاب راوي باشد و نه عين آنچه امام فرموده) نيز شايسته اعتنا نيست؛ چراکه از سويي، اين واژه در نامهاي مکتوب به کار رفته ـ که احتمال تغيير واژگان آن بسيار ناچيز است ـ و از ديگر سو، به چندين طريق غير از نهج البلاغه نيز نقل شده است.
نمونه، روايتي در کتاب من لا يحضره الفقيه اثبات ميکند که امام سجاد عليه السلام «قهرمان» داشته و به او فرموده است که نيازهاي حج را براي امام بخرد و در [خريدن] آنها چانه نزند.[1]ميدانيم که امام سجّاد عليه السلام، در قرن نخست هجري و بسيار نزديک به صدر اسلام ميزيسته است و شيخ صدوق اگر چه در قرن چهارم ميزيسته است، امّا منابع حديثي او بسيار متقدمتر و بيشتر آنها مکتوب بودهاند. اين بدان معنا است که شيخ صدوق آنها را نقل معنا نکرده و به همان صورت اصلي گزارش کرده است. نمونههاي ديگري نيز در کافي و صحيح بخاري موجود است.[2]
يسود
مثال ديگري که بر اثر پيوند دو زبان فارسي و عربي، برخي در معناي آن لغزيدهاند، حديث «الحسودُ لا يَسودُ» است. برخى ريشه فعل «يسود» را «سود» فارسى پنداشته، چنين ترجمه کرده اند: «حسود، هرگز سود نمى بَرد». برخي ديگر براى رعايت وزن و آهنگ، ترجمه آن را «حسود، هرگز نياسود» آوردهاند؛ حال آن كه «يسود» از «سُؤْدَد» و «سيادت» به معناى سَروَرى است. پس معناي حديث اين است که: «حسود هيچ گاه سَروَرى نمى يابد».[3]
اللّبان
واژه ديگري است که اين خطا در آن اتفاق افتاده، «اللُبان» است. در حديثي،
[1]الفقيه، ج 3، ص 197، ح 3744.[2]براي نمونه، معلّى بن خنيس، «قهرمان»، يعنى پيشكارِ امام صادق عليه السلام خوانده شده است؛ الكافى، ج 5، ص 158؛ و نيز متون ديگر در: همان، ص 557؛ همان، ج 1، ص 513؛ همان، ج 6، ص 518؛ روضة الواعظين، فتال نيشابوري، ص 270؛ صحيح البخاري، ج 3، ص 61.[3]ميتوان عبارت «حسود، هرگز نياسود»، را حکمت و مثلي فارسي دانست چنانکه در امثال و حِکَم دهخدا آمده است. پس اگر کسي آن را ترجمه حديث مذکور بداند، خطا کرده است؛ ولي استفاده از آن براي تأکيد بر قبح حسادت و نشان دادن يکي از آثار زيانبار آن، اشکالي ندارد.