بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 199

بر زمين باشد، نه بر خوردني‌ها و پوشيدني‌ها و فرش و تسبيح و اين گونه اشياي ساخته دست بشر. با اين حال، امام صادق عليه السلام سجده بر «خُـمرَة» را جايز و حتي جزء سنّت دانسته است: السجودُ على الأرض فريضةٌ وعلى الخُمرَةِ سنّةٌ.[1]شايد فارسي‌زبانان، گمان کنند که چون خمره از گِل ساخته مي‌شود، مي‌توان آن را خاکِ برگرفته از زمين شمرد و تکه‌اي از آن را مانند مُهر دانست. عرب‌زبانان هم ممکن است معناي امروزي و رايج «خُمرَة»؛ يعني «مايه خمير»، به ذهنشان خطور کند؛ در حالي که معناي ديگري هم دارد و همه فقيهان با کمک احاديث و قرينه‌هاي بسيار، آن را به درستي، به همان معناي ديگر؛ يعني «سجّاده‌ کوچکِ بافته‌شده از شاخه نخل خرما»[2]گرفته‌اند. ايشان با استفاده از همين احاديث، سجده بر حصير را جايز دانسته‌اند.

21. خلط لغت و اصطلاح

معناى اصطلاحى، نتيجه تحوّل معنايى واژه نزد گروهي خاصّ ـ و نه همه عرف و اجتماع ـ است؛ بدين ترتيب که دسته‌اي از مردم يا دانشمندان يک علم خاص، معناى عرفى واژه اى را تغيير داده‌ و آن را براى معناى مقصود خود، به کار گرفته‌اند. اين معناى جديد، گاه تفاوت چشمگيرى با معناى اصلى و عرفى خود دارد و گاه ارتباط‌هايش را با آن حفظ کرده است. گفتني است معناي اصطلاحي مي‌تواند تنها در مواقع خاصي مقصود باشد و متکلم و نويسنده‌اي که واژه را در معناي اصطلاحيش به کار برده، همان واژه را در جايگاهي ديگر به معناي اصلي و لغويش به کار ببرد. بر اين پايه، دو گونه آسيب محتمل است: نشاندن معناي اصطلاحي به جاي معناي لغوي، و نشاندن معناي لغوي به جاي معناي اصطلاحي.

[1]الكافي، ج 3، ص 331، ح 8.[2]ر.ک: ‌غريب الحديث، ابن سلام، ج 1، ص 277.


صفحه 200

نشاندن معناي اصطلاحي به جاي معناي لغوي

اُنس آشنايان با معناي اصطلاحي يک واژه و كاربرد فراوان آن، موجب مى شود که هنگام شنيدن و خواندن واژه، معناى اصطلاحىِ آن به ذهن ايشان بيايد و از به خاطر آوردن معناى اصلى و لغوى، باز بمانند. اين امر موجب مي‌شود، احاديثى كه آن واژه در آنها به معناى لغوى و نه اصطلاحى خود، به كار رفته است به گونه اى نادرست فهميده شوند. براي نمونه، واژه «ادب» كه در اصطلاح به معناى شعر و علوم بلاغى و ادبى به کار مي‌رود، در لغت به معناى «امر همگانى و مورد دعوت و قبول همه» است و در حديث نيز به همين معناى لغوى ـ يعنى «هنجار عمومى» ـ و گاه به معناي «علم» به كار رفته است. نمونه ديگر، خلط اصطلاح فلسفى«حكمت» با معناي لغوي آن است. ما نمي‌توانيم واژه «حكمت» را در حديث «الحكمةُ ضالَّةُ المؤمن»،[1]به همان معناي رايج در فلسفه و علوم مربوط با آن بپنداريم و بر اين اساس، فلسفه را «گم‌گشته مؤمن» خوانده، حديث را مؤيد فلسفه بدانيم. يا مانند برخى از مخالفان فلسفه، «ضالَّة» را به معناى «مُضِلَّة» بدانيم و نتيجه بگيريم که فلسفه، گم‌راه‌كننده مؤمن است! اگر به كتاب هاى لغت و نيز مجموعه روايات «حكمت» مراجعه كنيم ، مشاهده مى كنيم كه حكمت، در همان معناى لغوى‌اش به كار رفته است؛ يعنى: «منع و محكم داشتن». امامان، هر گونه علم و شناخت و مهارتى را كه لگام جهل انسان را محكم نگاه دارد، حكمت ناميده اند و از اين رو، حديث يادشده، نه مؤيّد علم فلسفه است و نه مخالف آن؛ بلكه شمول آن، بستگى به همان ملاک دارد.[2]اصطلاح «صلاة» نيز در علم فقه و نزد همه فقيهان، به معناى نماز است ـ خواه واجب و فريضه و خواه مستحب و نافله ـ و نمى توان در ابواب فقه، به سادگى، معناى ديگرى براى آن يافت؛ زيرا معناى عرفى و لغوى آن (درود فرستادن و دعا كردن)، بيشتر در مباحث عقيدتى و غير فقهى كاربرد دارد. اين معناي لغوي

[1]1 . الکافي، ج 8، ص 167، ح 186.[2]ر.ک: معجم مقائيس اللغة، ص 277؛ العلم والحكمة في الكتاب و السنّة، ص 81، تحقيق في معنى الحكمة.


صفحه 201

اگرچه متروک نيست و در قرآن[1]و دعاها و ذكرهايى مانند صلوات به كار مى رود؛ اما به سبب اُنس ذهن با معناى اصطلاحى، كم‌تر و ديرتر به ذهن خطور مى كند. از اين رو، ممكن است حديث ذيل را در ابتدا به گونه ديگرى بفهميم؛ اما همان گونه که ملا صدرا در كتاب تفسير خود گفته،[2]به همان معناى لغوى‌اش؛ يعنى «دعا كردن» است. متن منقول از پيامبر خدا چنين است: إذا دُعِىَ أحَدُكُم إلى الطَّعامِ فَلْيُجِبْ، فإن كانَ صائماً فَلْيصَلِّ.[3]هرگاه يکي از شما به تناول غذايي دعوت شد، آن را بپذيرد؛ و اگر روزه‌دار بود، [براي ميزبان] دعا کند . اين معنا با تفسير برخى از شارحان حديث نيز سازگارى دارد.[4]مثال ديگر، واژه «وضو» است كه بسيارى از ما، همين طهارت مصطلح را که مقدمه عباداتي چون نماز است، از آن مى فهميم؛ اما هنگام تفسير احاديث مربوط به آداب غذا خوردن، بايد معناى لغوي آن (نظافت)[5]را در توجه داشت. بسياري از محدّثان و فقيهان، از احاديثي که وضو را پيش و پس از طعام، مستحب مي‌دانند، استحباب شستن دست‌ها را و نه وضوي اصطلاحي را فهميده‌اند. اين احاديث در وسائل الشيعة گرد آمده و با آن که در بسياري از احاديث اين باب، واژه «وضو» و نه «غسل اليدين» (شستن دست ها) به کار رفته است، شيخ حرّ عاملى بر اساس فهم درست خود، عنوان «غسل اليدين» را براي مجموع اين احاديث برگزيده است.[6]

[1]إِنَّ اللهَ وَمَلَائِكَتَهُ يصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِ ّ يأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ صَلُّواْ عَلَيهِ وَسَلِّمُواْ تَسْلِيمًا؛ احزاب/ 56.[2]التفسير الکبير، صدر الدين محمد شيرازي، تصحيح عبد الله فاطمي، ص 246 .[3]سنن الترمذى، ج 2، ص 139، ح 777.[4]ر.ک: تحفة الأحوذى (شرح صحيح الترمذى)، مبارکفوري، ج 3، ص 308، فتح الباري، ج 9، ص 214.[5]معجم مقائيس اللغة، ج 6، ص 119.[6]ر.ک: وسائل الشيعة، ج 24، ص 334، باب 49، باب «استحباب غسل اليدين قبل الطعام وبعده». حديث اول باب را براي نمونه مي‌آوريم: «مُحَمَّدُ بْنُ يعْقُوبَ عَنْ عَلِي بْنِ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أَبِيهِ عَنْ أَحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ أَبِي نَصْرٍ عَنْ صَفْوَانَ الْجَمَّالِ عَنْ أَبِي حَمْزَةَ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ قَالَ: يا أَبَا ‌حَمْزَةَ!ح الْوُضُوءُ قَبْلَ الطَّعَامِ وَبَعْدَهُ يذِيبَانِ الْفَقْرَ؛ قُلْتُ بِأبِي وَأُمِّي يذْهَبَانِ بِالْفَقْرِ؟ فَقَالَ يذِيبَانِ؛ امام باقر عليه السلام به ابو حمزه فرمود: اي ابو حمزه! وضو پيش از غذا و بعد از آن فقر را ذوب مي‌کنند. عرض کردم: پدر و مادرم به فدايتان، فقر را مي‌برند؟ فرمود: ذوب مي‌کنند».


صفحه 202

شيخ طوسى نيز بر همين اساس، احاديث مربوط به وضو پس از خون آمدن از بينى را بر همين معنا حمل مى كند. او نخست روايت حسن بن علي بن بنت الياس را نقل مي‌کند:[1]… وَقَدْ رَعَفَ بَعْدَ مَا تَوَضَّأ دَماً سَائِلاً فَتَوَضَّأ[2]، بعد از وضو گرفتن، خون از بينى اش آمد. پس وضو گرفت. سپس به اين مطلب توجه داده و گفته است: فَيَجُوزُ أنْ يَكُونَ أرَادَ بِالتَّوَضِّي هَاهُنَا غَسْلَ الْمَوْضِعِ لِأنَّ تَنْظِيفَ الْعُضْوِيُسَمَّى وُضُوءاً لِأنَّهُ مَأخُوذٌ مِنَ الْوَضَاءَةِ الَّتِي هِيَ الْحُسْنُ، ألا تَرَى أنَّ مَنْ غَسَلَ يَدَهُ وَنَظَّفَهَا وَحَسَّنَهَا قِيلَ: «وَضَّأهَا» وَيُقَالُ: «فُلانٌ وَضِي ءُ الْوَجْهِ وَقَوْمٌ وِضَاءٌ». مي‌توان گفت که منظور از وضو [ي دوم] در اين جا، شستن همان موضع است؛ چون به تميز كردن عضو نيز وضو مى گويند؛ زيرا «وضو» از «وضاءة» به معناى حُسن و زيبايى است. مگر نديده‌اي كه هر كس دستش را بشويد و آن را تميز و پاکيزه كند، مى گويند: «وَضَّأها» و يا گفته مى شود: «فلان كس، وضى ء الوجه (خوش رو) است» و يا «[آنان] گروهي وِضاء (زيبا‌رو) هستند».

نکته: حقيقت شرعيه

بحث خلط ميان معاني لغوي و اصطلاحي، با مبحث «حقيقت شرعيه» در علم اصول، ارتباط دارد. حقيقت شرعيه، نتيجه تغيير معناى يک واژه از سوى شارع است. امامان و يا حتى پيش از ايشان، قرآن و پيامبر خدا، مى توانند واژه اى را براى عبادت و يا آيين ديني خاصّي به استخدام در آورند و معناى لغوى آن را كنار نهند؛ چنان‌که واژه «حجّ» را که به معناى «قصد» است، براى مناسک و عبادتي مخصوص

[1]حسن بن على بن بنت الياس، همان «حسن بن على الوشاء» مشهور است كه از اصحاب امام رضا عليه السلام و از بزرگان شيعه بوده است؛ ر.ک: رجال النجاشى، ص 39.[2]تهذيب الأحكام، ج 1، ص 13، ح 29.


صفحه 203

به كار برده‌اند. حقيقت شرعيه در صورت وقوع، موجب پديد آمدن يک اصطلاح مى شود و زمينه اى را فراهم مى كند تا معناى لغوى را به كنار نهيم و معناى واژه را بر معناى جديد و تحوّل‌يافته، حمل كنيم؛ اما اثبات حقيقت شرعيه، نيازمند دليل است. پس در جايي که تحقّق حقيقت شرعيه را اثبات نكرده ايم و هنوز در كاربرد واژه در معناى اصطلاحى شرعى از سوى امام ترديد داريم، بايد حديث را مطابق با معناى لغوى و عرفىِ آن واژه، معنا كنيم. به عبارت ديگر، معناى لغوى لفظ هرچند ديرياب باشد، بر معناى اصطلاحى مقدّم مى شود و تنها با قرائن كلامى و مقامى مى توان به اراده معناى اصطلاحى توسط گوينده، حكم داد. شيخ طوسى، اين اصل را در حديثى كه در بحث پيش گذشت ، مدّ نظر داشته و در ادامه آن سخن، چنين گفته است: اگر گفته شود: «چگونه اين حديث را بر معناى لغوى حمل كرديد، با آن ‌كه در عرف و شريعت، معنايش دگرگون شده و بر همين افعال مخصوص وضو حمل مى شود و شاهد آن، فهم عرف از جمله «توضّأتُ» است كه همين وضوى شرعى را مى فهمد و به کسي كه دستان و يا عضوى از بدنش را شسته، نمى گويند: وضو گرفت»، پاسخ مى دهيم که اگرچه اطلاق لفظ، همين گونه است؛ اما در حالت اضافه، اين گونه نيست و نقل به حقيقت شرعى، فقط در لفظ وضو بدون اضافه به چيز ديگرى صورت گرفته است و در حالت اضافه، وابسته به مضافٌ اليه خويش است. مثلاً اگر كسى بگويد: «توضّأتُ مِن الحَدَثِ أو الصلاةِ»، همين معناى شرعى فهميده مى شود؛ ولى اگر به جاى اين‌ها بگويد: «توضّأتُ مِن الطعامِ» و يا «توضّأتُ لِلطعامِ»، معنايي جز شستن عضو و تميز كردن آن، فهميده نمى شود. در اين حديث نيز چنين است كه (معصوم) مى گويد: «ديدم بعد از آن‌كه پدرم وضو گرفته بود، از بينى‌اش خون سرازير شد. پس وضو گرفت» و تقدير آن، «تَوَضَّأ مِنْهُ (يعنى از خونِ بينى)» است، و اگر تصريح كرده بود و فرموده بود که «از خونِ بينى وضو گرفت»، جز همين شستن عضو، مفهوم ديگرى نداشت، چنان‌که اگر


صفحه 204

فرموده بود: «توضأتُ مِن الطعام (از خوراک وضو گرفتم)»، شستن عضو مخصوص (دست) فهميده مي‌شد.[1]شيخ طوسى، براى تأييد ادّعاى خود، چند روايت ديگر آورده است تا اثبات کند پس از آمدن خون از بينى، وضو لازم نيست.[2]

نشاندن معناي لغوي به جاي معناي اصطلاحي

نمونه‌هايي در دست است که عکس حالت نخست در آن اتفاق افتاده و موجب نافهمي برخي از روايات گشته است؛ يعني معناي ساده و لغوي واژه، به معنايي داراي بار فرهنگي مبدّل شده و به صورت يک اصطلاح در آمده، اما اين بار معنايي جديد براي برخي ناشناخته مانده و موجب بدفهمي آنان شده است. اين غفلت براي کساني که با فرهنگ حاکم بر زبان، ناآشنا و با تغييرات آن بيگانه‌اند، بيشتر پيش مي‌آيد. اين دسته واژه اصطلاح شده را بر معناي لغوي‌اش حمل مي‌کنند و در نتيجه، از دريافت معناي درست عبارتِ حاوي اصطلاح باز مي‌مانند. براي نمونه، ممکن است يک مستشرق که معناي اصطلاحي «شهادت» را در فرهنگ اسلامي نمي‌داند، آن را بر پايه معناي لغوي‌اش، حاکي از حضور شخص در نبردهاي صدر اسلام بداند و نه کشته شدن در راه خدا. اين مشکل بيشتر در جايي به چشم مي‌خورَد که معناي اصطلاحي واژه، به واژه‌نامه‌ها راه نيافته باشد. واژه «استثنا» در روايت ذيل نمونه خوبي است تا به ما نشان دهد دگرگوني معنايي اين واژه‌ها را ناديده نگيريم. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أبِيهِ عَنِ ابْنِ أبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُرَازِمِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ: أمَرَ أبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام بِكِتَابٍ فِي حَاجَةٍ فَكُتِبَ ثُمَّ عُرِضَ عَلَيْهِ وَلَمْ يَكُنْ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ فَقَالَ: «كَيْفَ رَجَوْتُمْ أنْ يَتِمَّ هَذَا وَلَيْسَ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ؟! انْظُرُوا كُلَّ مَوْضِعٍ لَا يَكُونُ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ فَاسْتَثْنُوا فِيهِ».[3]

[1]همان، ص 14.[2]ر.ک: همان، ص 15 .[3]الكافي، ج 2، ص 673، ح 7.


صفحه 205

مُرازِم گويد: امام صادق عليه السلام دستور داد تقاضانامه‌اي بنويسند. نوشتند و به ايشان عرضه کردند، اما در آن استثنا نبود. امام فرمود: «چگونه اميد داريد که اين کار انجام شود، حال آن که در اين نوشته، استثنايي نيست؟! بنگريد هر جايي که استثنا نيست، در آنجا استثنا کنيد». روشن است که ترجمه لغوي اين کلمه، هيچ گرهي را نمي‌گشايد و از اين رو، بايد فرهنگ واژه را کاويد و با گردآوري استعمالات آن در قرآن و حديث، به مقصود امام پي برد. در قرآن، «استثناء» يک بار با همين لفظ به کار رفته است و يک بار با ادات و ابزار استثنا که معناي مقصود ما را مي‌رساند. واژه «استثناء»، در حکايت باغداراني آمده است که از تنگ‌نظري، قصد داشتند محصول خود را در پگاه بچينند و پيش از مراجعه بينوايان، آن را به فروش برسانند؛ اما سپيده ‌دم، با باغِ آتش‌گرفته از عذاب الهي رو به رو شدند.[1]برخي از مفسّران، اين واژه را به معناي کنار نهادن بخشي از محصول تفسير کرده؛ اما اين را نيز احتمال داده‌اند که به معناي استثناي مشيت الهي باشد؛ چنان‌که در آيه اصحاب کهف آمده است:سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً * وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْ ءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذلِكَ غَداً * إِلَّا أَنْ يَشَاءَ الله وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذا رَشَدا.[2]به‌زودى خواهند گفت: «سه تن بودند [و] چهارمين آنها سگشان بود.» و مي‌گويند: «پنج تن بودند [و] ششمين آنها سگشان بود». تير در تاريكى مي‌اندازند. و [عدّه اى] مي‌گويند: «هفت تن بودند و هشتمين آنها سگشان بود». بگو:

[1](إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ * وَلا يسْتَثْنُونَ * فَطافَ عَلَيهَا طائِفٌ مِّن رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ. فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ. فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ(؛ قلم/ 21 ـ 17.[2]كهف/ 24 ـ 22.


صفحه 206

«پروردگارم به شماره آنها آگاه تر است، جز اندكى [كسى شماره] آنها را نمي‌داند». پس در باره ايشان، جز به صورت ظاهر جِدال مكن و در باره آنها از هيچ كس جويا مشو. و زنهار در باره چيزى مگوى كه «من آن را فردا انجام خواهم داد»؛ مگر آن‌كه [بگويي: اگر] خدا بخواهد. و چون فراموش كردى، پروردگارت را ياد كن و بگو: «اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه از اين، به صواب نزديک‌تر است، هدايت كند». بر اساس اين فرهنگ قرآني، پيامبر در سخنان خويش به مشيت الهي اشاره مي‌فرمود و هرگاه وعده کاري را مي‌داد، آن را مشروط به خواست خدا مي‌کرد و در همان حال که اراده خود را محکم و استوار بيان مي‌داشت، مي‌فرمود «مگر آن که خدا نخواهد» و اين حالت را استثنا مي‌کرد. به روايت ابو ‌هريره، پيامبر خدا بيان اين جمله را نشانه کمال ايمان مي‌شمرد.[1]اين فرهنگ در ميان ايرانيان، با عبارت «إن شاء الله»، پاس داشته مي‌شود و مفهوم آن، گره زدن خواست خود به خواست الهي است. در ادامه بحث، دو روايت مي‌آوريم که اگر «استثناء» بر اساس معناي لغوي و ساده آن و نه معناي اصطلاحي ترجمه شود، چندان بامعنا نخواهند بود: 1. وروى حماد بن عيسى، عن عبد الله بن ميمون عن أبي عبد الله عليه السلام قال: لِلعبدِ أنْ يَستَثنِيَ ما بينَه وبينَ أربعينَ يوماً إذا نَسِيَ، إنَّ رسولَ الله أتاه ناسٌ مِن اليهود فسألوه عن أشياءَ فقال لهم: «تَعالَوا غداً أحَدِّثْكم» ولم يَستَثنِ فَاحتَبَسَ جبرئيلُ عنه أربعينَ يوماً، ثم أتاه فقال:وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْ ءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشَاءَ الله وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذا نَسِيتَ.[2]امام صادق عليه السلام فرمود: اگر بنده فراموش کند که «إن شاء الله» بگويد، چهل روز بعد هم که شده، بايد بگويد. گروهي از جهودان نزد پيامبر آمدند و درباره اموري سؤال کردند. پيامبر به آنان فرمود: «فردا بياييد تا پاسختان را گويم»؛ ولي

[1]کنز العمّال، ح 5468.[2]الفقيه، ج 3، ص 363 ـ 362.