بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 203

به كار برده‌اند. حقيقت شرعيه در صورت وقوع، موجب پديد آمدن يک اصطلاح مى شود و زمينه اى را فراهم مى كند تا معناى لغوى را به كنار نهيم و معناى واژه را بر معناى جديد و تحوّل‌يافته، حمل كنيم؛ اما اثبات حقيقت شرعيه، نيازمند دليل است. پس در جايي که تحقّق حقيقت شرعيه را اثبات نكرده ايم و هنوز در كاربرد واژه در معناى اصطلاحى شرعى از سوى امام ترديد داريم، بايد حديث را مطابق با معناى لغوى و عرفىِ آن واژه، معنا كنيم. به عبارت ديگر، معناى لغوى لفظ هرچند ديرياب باشد، بر معناى اصطلاحى مقدّم مى شود و تنها با قرائن كلامى و مقامى مى توان به اراده معناى اصطلاحى توسط گوينده، حكم داد. شيخ طوسى، اين اصل را در حديثى كه در بحث پيش گذشت ، مدّ نظر داشته و در ادامه آن سخن، چنين گفته است: اگر گفته شود: «چگونه اين حديث را بر معناى لغوى حمل كرديد، با آن ‌كه در عرف و شريعت، معنايش دگرگون شده و بر همين افعال مخصوص وضو حمل مى شود و شاهد آن، فهم عرف از جمله «توضّأتُ» است كه همين وضوى شرعى را مى فهمد و به کسي كه دستان و يا عضوى از بدنش را شسته، نمى گويند: وضو گرفت»، پاسخ مى دهيم که اگرچه اطلاق لفظ، همين گونه است؛ اما در حالت اضافه، اين گونه نيست و نقل به حقيقت شرعى، فقط در لفظ وضو بدون اضافه به چيز ديگرى صورت گرفته است و در حالت اضافه، وابسته به مضافٌ اليه خويش است. مثلاً اگر كسى بگويد: «توضّأتُ مِن الحَدَثِ أو الصلاةِ»، همين معناى شرعى فهميده مى شود؛ ولى اگر به جاى اين‌ها بگويد: «توضّأتُ مِن الطعامِ» و يا «توضّأتُ لِلطعامِ»، معنايي جز شستن عضو و تميز كردن آن، فهميده نمى شود. در اين حديث نيز چنين است كه (معصوم) مى گويد: «ديدم بعد از آن‌كه پدرم وضو گرفته بود، از بينى‌اش خون سرازير شد. پس وضو گرفت» و تقدير آن، «تَوَضَّأ مِنْهُ (يعنى از خونِ بينى)» است، و اگر تصريح كرده بود و فرموده بود که «از خونِ بينى وضو گرفت»، جز همين شستن عضو، مفهوم ديگرى نداشت، چنان‌که اگر


صفحه 204

فرموده بود: «توضأتُ مِن الطعام (از خوراک وضو گرفتم)»، شستن عضو مخصوص (دست) فهميده مي‌شد.[1]شيخ طوسى، براى تأييد ادّعاى خود، چند روايت ديگر آورده است تا اثبات کند پس از آمدن خون از بينى، وضو لازم نيست.[2]

نشاندن معناي لغوي به جاي معناي اصطلاحي

نمونه‌هايي در دست است که عکس حالت نخست در آن اتفاق افتاده و موجب نافهمي برخي از روايات گشته است؛ يعني معناي ساده و لغوي واژه، به معنايي داراي بار فرهنگي مبدّل شده و به صورت يک اصطلاح در آمده، اما اين بار معنايي جديد براي برخي ناشناخته مانده و موجب بدفهمي آنان شده است. اين غفلت براي کساني که با فرهنگ حاکم بر زبان، ناآشنا و با تغييرات آن بيگانه‌اند، بيشتر پيش مي‌آيد. اين دسته واژه اصطلاح شده را بر معناي لغوي‌اش حمل مي‌کنند و در نتيجه، از دريافت معناي درست عبارتِ حاوي اصطلاح باز مي‌مانند. براي نمونه، ممکن است يک مستشرق که معناي اصطلاحي «شهادت» را در فرهنگ اسلامي نمي‌داند، آن را بر پايه معناي لغوي‌اش، حاکي از حضور شخص در نبردهاي صدر اسلام بداند و نه کشته شدن در راه خدا. اين مشکل بيشتر در جايي به چشم مي‌خورَد که معناي اصطلاحي واژه، به واژه‌نامه‌ها راه نيافته باشد. واژه «استثنا» در روايت ذيل نمونه خوبي است تا به ما نشان دهد دگرگوني معنايي اين واژه‌ها را ناديده نگيريم. عَلِيُّ بْنُ إِبْرَاهِيمَ عَنْ أبِيهِ عَنِ ابْنِ أبِي عُمَيْرٍ عَنْ مُرَازِمِ بْنِ حَكِيمٍ قَالَ: أمَرَ أبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام بِكِتَابٍ فِي حَاجَةٍ فَكُتِبَ ثُمَّ عُرِضَ عَلَيْهِ وَلَمْ يَكُنْ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ فَقَالَ: «كَيْفَ رَجَوْتُمْ أنْ يَتِمَّ هَذَا وَلَيْسَ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ؟! انْظُرُوا كُلَّ مَوْضِعٍ لَا يَكُونُ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ فَاسْتَثْنُوا فِيهِ».[3]

[1]همان، ص 14.[2]ر.ک: همان، ص 15 .[3]الكافي، ج 2، ص 673، ح 7.


صفحه 205

مُرازِم گويد: امام صادق عليه السلام دستور داد تقاضانامه‌اي بنويسند. نوشتند و به ايشان عرضه کردند، اما در آن استثنا نبود. امام فرمود: «چگونه اميد داريد که اين کار انجام شود، حال آن که در اين نوشته، استثنايي نيست؟! بنگريد هر جايي که استثنا نيست، در آنجا استثنا کنيد». روشن است که ترجمه لغوي اين کلمه، هيچ گرهي را نمي‌گشايد و از اين رو، بايد فرهنگ واژه را کاويد و با گردآوري استعمالات آن در قرآن و حديث، به مقصود امام پي برد. در قرآن، «استثناء» يک بار با همين لفظ به کار رفته است و يک بار با ادات و ابزار استثنا که معناي مقصود ما را مي‌رساند. واژه «استثناء»، در حکايت باغداراني آمده است که از تنگ‌نظري، قصد داشتند محصول خود را در پگاه بچينند و پيش از مراجعه بينوايان، آن را به فروش برسانند؛ اما سپيده ‌دم، با باغِ آتش‌گرفته از عذاب الهي رو به رو شدند.[1]برخي از مفسّران، اين واژه را به معناي کنار نهادن بخشي از محصول تفسير کرده؛ اما اين را نيز احتمال داده‌اند که به معناي استثناي مشيت الهي باشد؛ چنان‌که در آيه اصحاب کهف آمده است:سَيَقُولُونَ ثَلاثَةٌ رَّابِعُهُمْ كَلْبُهُمْ وَيَقُولُونَ خَمْسَةٌ سَادِسُهُمْ كَلْبُهُمْ رَجْماً بِالْغَيْبِ وَيَقُولُونَ سَبْعَةٌ وَثَامِنُهُمْ كَلْبُهُمْ قُل رَّبِّي أَعْلَمُ بِعِدَّتِهِمْ مَا يَعْلَمُهُمْ إِلَّا قَلِيلٌ فَلا تُمَارِ فِيهِمْ إِلَّا مِرَاءً ظَاهِراً وَلا تَسْتَفْتِ فِيهِم مِّنْهُمْ أَحَداً * وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْ ءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذلِكَ غَداً * إِلَّا أَنْ يَشَاءَ الله وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَقُلْ عَسَى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّي لِأَقْرَبَ مِنْ هَذا رَشَدا.[2]به‌زودى خواهند گفت: «سه تن بودند [و] چهارمين آنها سگشان بود.» و مي‌گويند: «پنج تن بودند [و] ششمين آنها سگشان بود». تير در تاريكى مي‌اندازند. و [عدّه اى] مي‌گويند: «هفت تن بودند و هشتمين آنها سگشان بود». بگو:

[1](إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ * وَلا يسْتَثْنُونَ * فَطافَ عَلَيهَا طائِفٌ مِّن رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ. فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ. فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ(؛ قلم/ 21 ـ 17.[2]كهف/ 24 ـ 22.


صفحه 206

«پروردگارم به شماره آنها آگاه تر است، جز اندكى [كسى شماره] آنها را نمي‌داند». پس در باره ايشان، جز به صورت ظاهر جِدال مكن و در باره آنها از هيچ كس جويا مشو. و زنهار در باره چيزى مگوى كه «من آن را فردا انجام خواهم داد»؛ مگر آن‌كه [بگويي: اگر] خدا بخواهد. و چون فراموش كردى، پروردگارت را ياد كن و بگو: «اميد كه پروردگارم مرا به راهى كه از اين، به صواب نزديک‌تر است، هدايت كند». بر اساس اين فرهنگ قرآني، پيامبر در سخنان خويش به مشيت الهي اشاره مي‌فرمود و هرگاه وعده کاري را مي‌داد، آن را مشروط به خواست خدا مي‌کرد و در همان حال که اراده خود را محکم و استوار بيان مي‌داشت، مي‌فرمود «مگر آن که خدا نخواهد» و اين حالت را استثنا مي‌کرد. به روايت ابو ‌هريره، پيامبر خدا بيان اين جمله را نشانه کمال ايمان مي‌شمرد.[1]اين فرهنگ در ميان ايرانيان، با عبارت «إن شاء الله»، پاس داشته مي‌شود و مفهوم آن، گره زدن خواست خود به خواست الهي است. در ادامه بحث، دو روايت مي‌آوريم که اگر «استثناء» بر اساس معناي لغوي و ساده آن و نه معناي اصطلاحي ترجمه شود، چندان بامعنا نخواهند بود: 1. وروى حماد بن عيسى، عن عبد الله بن ميمون عن أبي عبد الله عليه السلام قال: لِلعبدِ أنْ يَستَثنِيَ ما بينَه وبينَ أربعينَ يوماً إذا نَسِيَ، إنَّ رسولَ الله أتاه ناسٌ مِن اليهود فسألوه عن أشياءَ فقال لهم: «تَعالَوا غداً أحَدِّثْكم» ولم يَستَثنِ فَاحتَبَسَ جبرئيلُ عنه أربعينَ يوماً، ثم أتاه فقال:وَلا تَقُولَنَّ لِشَيْ ءٍ إِنِّي فَاعِلٌ ذلِكَ غَداً إِلَّا أَنْ يَشَاءَ الله وَاذْكُر رَّبَّكَ إِذا نَسِيتَ.[2]امام صادق عليه السلام فرمود: اگر بنده فراموش کند که «إن شاء الله» بگويد، چهل روز بعد هم که شده، بايد بگويد. گروهي از جهودان نزد پيامبر آمدند و درباره اموري سؤال کردند. پيامبر به آنان فرمود: «فردا بياييد تا پاسختان را گويم»؛ ولي

[1]کنز العمّال، ح 5468.[2]الفقيه، ج 3، ص 363 ـ 362.


صفحه 207

«إن شاء الله» نگفت. از اين رو، جبرئيل چهل روز از وي جدا گشت. آن گاه جبرئيل به سويش آمد و خواند:و زنهار در مورد چيزى مگوى كه من آن را فردا انجام خواهم داد؛ مگر آن‌كه خدا بخواهد، و چون فراموش كردى، پروردگارت را ياد كن. 2. رَوَى لِي مُرَازِمٌ قَالَ: دَخَلَ أبُو عَبْدِ اللهِ عليه السلام يَوْماً إِلَى مَنْزِلِ مُعتَب وَهُوَ يُرِيدُ الْعُمْرَةَ، فَتَنَاوَلَ لَوْحاً فِيهِ كِتَابٌ فِيهِ تَسْميهُ أرْزَاقِ الْعِيَالِ وَمَا يَخْرُجُ لَهُمْ، فَإِذَا فِيهِ لِفُلَانٍ وَفُلَانٍ وَفُلَانٍ وَلَيْسَ فِيهِ اسْتِثْنَاءٌ. فَقَالَ: «مَنْ كَتَبَ هَذَا الکتاب وَلَمْ يَسْتَثْنِ فِيهِ؟ كَيْفَ ظُنَّ أَنَّهُ يَتِمُّ؟!». ثُمَّ دَعَا بِالدَّوَاةِ فَقَالَ: «أَلْحِقْ فِيهِ إِنْ شَاءَ اللهُ»؛ فَالْحَقَ فِيهِ فِي كُلِّ اسْمٍ إِنْ شَاءَ اللهُ».[1]راه حلّ آسيب

اثبات اراده معناي اصطلاحي شرعي (حقيقت شرعيه) از سوي معصوم، نيازمند دليل است و تا در هر مورد، تحقّق حقيقت شرعيه را اثبات نكرده ايم و در كاربرد واژه در معناى اصطلاحى شرعى، ترديد داريم، موظّفيم معناى لغوى و عرفىِ واژه را بيابيم و حديث را مطابق با آن، معنا كنيم. به عبارت ديگر، معناى لغوى لفظ هر چند ديرياب باشد، بر معناى اصطلاحى مقدّم مى شود و تنها با قرائن كلامى و مقامى، مى توان به اراده معناى اصطلاحى توسط گوينده، حكم داد. با توجه به اين مبنا، براي کشف انتقال کاربرد واژه از معناي لغوي به معناي اصطلاحي، بايد پس از بازشناسي کاربردهاي واژه در «محيط و فضاي عمومي و خصوصي»، آنها را از هم جدا ساخت؛ يعني استعمال‌هاي مشتمل بر واژه را در عرف عمومي مردم ـ مانند نوشته‌هاي ادبي، اشعار شاعران و نامه‌هاي رسمي و غير رسمي ـ ، کنار هم نهاد و معناي نهايي و برآمده از آنها را با معناي ديگري سنجيد که از کاربرد آن در عرف خاص، بر آمده است. اگر اين دو، تطابق نداشتند، مي‌توان پي برد که معناي اصطلاحي‌اي در کار بوده است.

[1]الكافي، ج 2، ص 673، ح 7.[2](إِنَّا بَلَوْنَاهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصْحَابَ الْجَنَّةِ إِذْ أَقْسَمُوا لَيصْرِمُنَّها مُصْبِحِينَ * وَلا يسْتَثْنُونَ * فَطافَ عَلَيهَا طائِفٌ مِّن رَّبِّكَ وَهُمْ نَائِمُونَ. فَأَصْبَحَتْ كَالصَّرِيمِ. فَتَنادَوْا مُصْبِحِينَ(؛ قلم/ 21 ـ 17.[3]كهف/ 24 ـ 22.[4]کنز العمّال، ح 5468.[5]الفقيه، ج 3، ص 363 ـ 362.[6]تهذيب الأحكام، ج 8، ص 281 ح 1030.


صفحه 208

راه تشخيص معناي واژه در عرف نيز به همان گونه معنايابي در عرف عام است. براي نمونه، اگر بخواهيم معناي اصطلاحي واژه را نزد شارع و اهل ايمان بدانيم، بايد پس از گردآوري آيات قرآن، روايات و مکاتبات و گفت‌وگوهاي ميان راويان با هم و نيز با معصومان، مفهوم مشترک آنها را به دست آوريم. در اين مرحله، توجه به گزاره‌هاي تفسيري و فرهنگ واژه، بسيار مهم است؛ ولي از آنجا که اين بحث در «روش فهم حديث» مطرح شده، در اين جا بدان‌ نمي‌پردازيم. پس از اين دو مرحله؛ يعني کشف معناي لغوي و معناي اصطلاحي و بازشناسي تفاوت آن دو، نوبت به يافتن قرينه‌هايي مي‌رسد که مقصود گوينده را براي ما معين ‌کنند. اين قرينه‌ها را بايد از درون عبارت و سياق و به اصطلاح، از بافت درون‌زباني، استخراج کرد؛ شبيه آنچه در واژه‌هاي چند معنايي به انجام مي‌رسانيم. به سخن ديگر، معناي اصطلاحي، معنايي اضافه‌شده و در کنار معناي اصلي واژه است و از اين رو، موجب اشتراک لفظي مي‌شود و همان راه حل را بايد در اين جا نيز به کار برد. گفتني است در موارد فراواني، مي‌توانيم از بافت برون‌زباني و قرينه‌هاي مقامي و خارجي نيز استفاده کنيم و مقصود گوينده را تشخيص دهيم؛ اما توصيه ما کاربرد اين دو شيوه، هم‌زمان و در کنار هم است. البته گاه در احاديث کم‌شماري، حتي با به کارگيري هر دو شيوه نيز نمي‌توان به معناي مقصود، پي برد و عبارت، همچنان مجمل مي‌ماند. در اين موارد، نيازمند احاديث مفسّر و مبين هستيم.

چکيده

شباهت برخى واژه هاى عربى با واژه هاى فارسى، موجب مي‌شود بپنداريم مفهوم واژه عربىِ به کار رفته را مي‌دانيم و ديگر نيازي به مراجعه به کتاب‌هاي لغت نيست و همان مفهوم فارسي واژه را در حديث مي‌نشانيم. گاه ترکيب چند معنايي و فارسي زدگي رخ مي‌دهد. واژه‌اي مانند فلج، چند معنا دارد، اما تنها يکي از آنها در فارسي به کار مي‌رود و تصور مي‌کنيم تنها همين معنا، مقصود امام است و معاني ديگر را به دايره احتمالات وارد نمي‌کنيم.


صفحه 209

برخي واژه‌ها، علاوه بر معناي لغوي‌شان، داراي يک معناي اصطلاحي نيز مي‌شوند. بنابراين، بايد دقّت داشت کدام معنا، مراد امام بوده است؛ معناي لغوي يا اصطلاحي. نشاندن معناي اصطلاحي واژه‌هايي چون «صلاة» و «وضوء» به جاي معناي لغويشان، در حالي که معاني لغوي آنها مراد گوينده است،گونه‌اي آسيب است. بي‌اطلاع بودن از معاني اصطلاحي برخي واژه‌ها و نشاندن معناي لغوي به جاي معناي اصطلاحي، در حالي که معناي اصطلاحي مقصود است، آسيبي ديگر است. براي پرهيز از اين دو گونه آسيب، بايد کاربردهاي واژه را در عرف عمومي، کنار هم نهاد و معناي نهايي و برآمده از آنها را با معناي برآمده از کاربرد آن در عرف خاص، سنجيد و در صورت عدم تطابق، به کاربرد معناي اصطلاحي حکم داد.

پرسش و پژوهش

1. با گردآوري کاربردهاي واژه‌هاي «قصد» و «زور» تأثير فارسي‌زدگي را بر فهم آنها بررسي کنيد. 2. يک نمونه ديگر از فارسي‌زدگي در فهم حديث، بيابيد. 3. در مواجهه با متني روايي که برخي از واژگانش مصطلح شده‌اند، چه بايد کرد؟ 4. با گردآوري کاربردهاي «المثلِّث»، «ماء الوجه» و «الاعتراض في الصلاة»، معناي لغوي و اصطلاحي هر يک را نشان دهيد. 5. با گردآوري آيات و روايات زکات و صدقه، معناي لغوي و اصطلاحي آن دو را معين کنيد. 6. اصطلاحها و واژههاي چند معنايي را در احاديث زير بيابيد و آنها را ترجمه کنيد. الف: رَسُولُ اللهِ: ثَلَاثُ خِصَالٍ مَنْ كُنَّ فِيهِ أَوْ وَاحِدَةٌ مِنْهُنَّ كَانَ فِي ظِلِّ عَرْشِ اللهِ يَوْمَ لَا ظِلَّ إِلَّا ظِلُّهُ رَجُلٌ أَعْطَى النَّاسَ مِنْ نَفْسِهِ مَا هُوَ سَائِلُهُمْ وَ رَجُلٌ لَمْ يُقَدِّمْ رِجْلًا وَ لَمْ يُؤَخِّرْ رِجْلًا حَتَّى يَعْلَمَ أَنَّ ذَلِكَ لله رِضًا وَ رَجُلٌ لَمْ يَعِبْ أَخَاهُ الْمُسْلِمَ بِعَيْبٍ حَتَّى يَنْفِيَ ذَلِكَ الْعَيْبَ عَنْ نَفْسِهِ فَإِنَّهُ لَا يَنْفِي مِنْهَا عَيْباً إِلَّا بَدَا لَهُ عَيْبٌ وَ كَفَى بِالْمَرْءِ شُغُلًا بِنَفْسِهِ عَنِ النَّاسِ. ب: رسول الله: ما لي وللدنيا؟ إنّما مثلي و مثلها کمثل الراکب رفعت له شجرة في يوم صائف فقال تحتها، ثم راح و ترکها.


صفحه 210

درس سيزدهم : دگرگوني زبان، بيان مجازي

اهداف درس:

شناخت تغييرات معنايي و دگرگوني بار ارزشي واژه‌ها؛ بررسي چند نمونه از کاربرد تعبير‌هاي مجازي در احاديث؛ آشنايي با تصوير‌سازي و شيوه فهم استعاره‌ها.

22. تحوّل زبان

تغيير معناي واژه

زبان شناسان معتقدند که برخى از واژه ها در گذرِ زمان و تحت تأثير تحوّلات زمان و مكان، دستْ خوش تغييرات معنايى مى شوند. چه بسا مردم يک عصر، واژه اى را در معنايى به كار ببرند که پيش از آن، براى معنايى ديگر به كار مى رفته است؛ ولي چون اين تغيير، اغلب كُند و تدريجى است، متوجّه آن نمى گردند. در روش‌ و مباني فهم حديث، بر اين نکته تأكيد مي‌شود که براي فهم واژه‌هاي متن، بايد به كتب لغت اوّليه مراجعه کرد و کاربردهاي واژه را در فرهنگ معاصر زمان صدور احاديث کاويد؛ زيرا گاه لغويان متأخّر، به تغيير و تحوّل معنايىِواژه راه نمي‌يابند و به شيوه معمول دانشمندان علم لغت، معنا را در استعمالات عصر خود مي‌جويند.