بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 214

فارسي «طالب»، در گذشته به سادگي به کار مي‌رفت؛ اما اکنون به دليل عملکرد ناپسند گروهي با اين نام، بار منفي يافته و براي تنقيص و عيب نهادن به کار مي‌رود. عکس اين حالت نيز امکان وقوع دارد و نمونهاي که در پي مي‌آيد، نشاندهنده تغيير بار ارزشي منفي به مثبت است و به هر حال، بي‌توجهي به اين دگرگوني پديدآمده و تفاوت معنادار، به فهم ما آسيب مي‌زند.

نمونه

واژه «تعمّق» نمود اين تغيير است. پيامبر اکرم مي‌فرمايد: إياكُم والتَّعمُّقَ في الدين، فإنَّ اللهَ تعالى قد جَعَلَه سَهْلاً، فَخُذوا مِنه ما تُطيقُونَ.[1]مبادا در دين تعمق کنيد، که خداوند متعال آن را ساده قرار داده است، پس هر اندازه که طاقت داريد از آن برگيريد. در زبان عربى امروز، «تعمّق» به معناى «ژرف‌نگري و دورانديشى در كار» و يا «فصاحت و دورانديشى در سخن» است.[2]در فارسى نيز اين معنا، مفهومي مثبت و ارزشمند شمرده مى شود و براى توصيف يک محقّق ژرف‌انديش با اثري خوب و تحقيقى عالمانه، صفت «عميق» و «متعمّق» را به كار مى بريم. اما در عربى کهن و در نتيجه در حديث، اين واژه بدين معنا نيست؛ بلكه به معناى افراط و زياده روى است كه مفهومي نکوهيده و ناپسند دارد. اگر بار ارزشي کنوني اين واژه را از انديشه خود دور کنيم و بدون آن، به کتب لغت کهن و کاربردهاي ارائه‌شده مراجعه کنيم، به سادگي، نتيجه مي‌گيريم که «عمق» و مشتقّاتش، در موارد منفي به کار مي‌رفته است: براي توصيف جاهاي دوردست بيابان؛ مواضع پر از بوته تلخي به نام «عِمقَي»؛ و چاه بسيار گودي که بيرون کشيدن آب از آن، سخت و نيازمند طنابي بس دراز است. افزون بر لغويان، خود مي‌توانيم با گردآوري کاربردهاي پرشمار اين واژه، به

[1]الجامع الصغير، ج 1، ص 452، ح 2933.[2]فرهنگ لاروس، ج 1، ص 603.


صفحه 215

منفي بودن بار ارزشي‌اش در گذشته، پي ببريم. پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم واژه «مُتَعَمِّقُون» را براي توصيف روزه‌داراني به کار برد که با اتّصال دو روز به هم يا دو ماه به هم، عبادت را از حدّ اعتدال خود گذراندند.[1]پيامبر اكرم همچنين با كاربرد «تعمّق» در معناى تند‌روى، آن را به کساني نسبت داد که پس از نبرد حُنين، بي ادبانه و گستاخانه به چگونگي تقسيم غنائم اعتراض کردند. رسول اکرم اصحاب خود را از آسيب زدن به سردسته آنان باز داشت و سپس فرمود: سَيكونُ له شيعةٌ يَتَعَمَّقُون في الدينِ حتَّى يَخرُجوا منه كما يَخرُجُ السَّهمُ مِن الرَّميَّةِ.[2]پيرواني خواهد داشت که در دين، تندروي و افراط مي‌کنند تا آنجا که از دين بيرون مي‌روند، همچون خروج تير از آن سوي هدف. تاريخ نشان داد كه اين شخص، جمعيت خوارج را سامان داد و با امام على عليه السلام جنگيد. اينان «مارِقين» نيز ناميده مى شوند[3]و «مارِق» به تيرى مى گويند كه با شدّت بيش از حد، از كمان رها شده، هدف را دريده و از آن فراتر رفته است. پس اين عنوان نيز به گونه اى ديگر، مفهوم افراط و تند روى را تأييد مى كند.[4]

[1]... عن أنس قال: واصَلَ النبي آخِرَ الشهرِ وَواصَلَ ناسٌ مِن الناسِ فَبَلَغَ ذلك النبي. فقالَ: «لَوْ مَدَّ لَنا الشهرُ لَواصَلْتُ وِصالاً يدَعُ المُتَعَمِّقونَ تَعَمُّقَهم، إنّي لَستُ مِثلَكم. إنّي أظلُّ يطعمُني ربّي ويسقِيني»؛ پيامبر روزه پايان ماه را به ماه بعد متّصل نمود و شماري نيز همين کار را کردند. چون خبر اين کار به پيامبر رسيد، فرمود: «اگر ماه طول ميکشيد، آن قدر پيوسته روزه مي‌گرفتم که افراد افراطي، از زياده‌روي خود دست بر دارند. من همچون شما نيستم؛ زيرا پروردگارم پيوسته مرا سير و سيراب مي‌دارد»؛ مسند احمد، ابن حنبل، ج 3، ص 124.[2]مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 219.[3]در کتاب‌هاي بسياري آمده است که پيامبر، وجود چنين دسته‌اي و جنگشان را به امام علي عليه السلام خبر داد و فرمود: کس ديگري نمي‌تواند با آنها بجنگد. پيامبر آنان را «مارقين» ناميد و در توصيفشان چنين فرمود: «قوم يمرقون من الإسلام کما يمرق السهم من الرمية»؛ ر.ک: الأمالي، طوسي، ص 200، ح 341؛ کشف الغمّة، اربلي، ج 2، ص 20؛ إرشاد القلوب، ديلمي، ص 255.[4]بر اساس همين فهم، تحليل بزرگ و كارآمدى در باره روان‌شناسىِ خوارج، در دانشنامه اميرالمؤمنين عليه السلام بر پايه قرآن، سنّت و تاريخ آمده است؛ ر.ک: ج 6، صص 288 ـ 261.


صفحه 216

امام علي عليه السلام نيز واژه «تعمّق» را به كار برده است و در آنجا هم به آسانى، معناى نكوهيده اى از آن فهميده مى شود. سخن ايشان در تبيين پايه‌هاي کفر است و بدون اينکه «تعمّق» را موصوف و مقيد به مقداري کند و يا آن را متعلّق به عرصه خاصي مانند تعمّق در ذات خدا کند، مي‌فرمايد: الكفرُ على أربعِ دعائمَ: على التعمّقِ والتنازعِ والزيغِ والشقاقِ... فَمَن تَعَمَّقَ لم يُنِبْ إلى الحقِّ.[1]كفر، بر چهار پايه استوار است: بر تعمّق (زياده‌روي)، کشمکش، كژروى و ستيزه‌جويي... پس هر كس كه از حد در گذشت، به حق باز نگشت. مرحوم استاد شهيدى، مترجم نهج البلاغه، براي شرح اين سخن و جلوگيري از فهم نادرست ما مى گويد: «عَمْق» و «عُمْق»، كرانه هاى بيابانِ بى آب و علف است و «تعمّق»، در شدن در «عَمْق» است؛ كسى كه به كرانه هاى بيابان رود و به عمق آن در شود، خود را هلاک سازد، و اين، تعبيرى لطيف است براى آن كس كه پىِ وهم را گيرد.[2]با توجه به آنچه گذشت، نمي‌توان از روايت ذيل كه در باره فضليت سورهقُل هُو اللهُو آيه‌هاي نخستين سوره حديد است، چنين فهميد كه تعمّق در توحيد، تا هر کجا که برود، خوب است و نزول اين آيه ها براي پَر و بال دادن به تعمّق گروه‌هاى ژرف انديش است؛ زيرا اين روايت، آخرين حدّ فهم بشر را رسيدن به معناي اين سوره و آيات مي‌داند و افرادي را که بخواهند از اين حد بگذرند، نکوهيده است. اين به آساني، از بخش انتهايي روايت فهميده مي‌شود؛ هرچند به گونه ضمني، بر اين نکته نيز دلالت دارد که اين آيات و سوره توحيد، قلّه‌هاي رفيع توحيدند. اينک متن روايت را با نگرشي که در باره « تعمّق» يافتيد، بخوانيد:

[1]نهج البلاغه، حكمت 31؛ ر.ک: الکافي، ج 2، ص 392؛ الخصال، ص 232؛ تحف العقول، ص 166؛ روضة الواعظين، ص 43.[2]نهج البلاغه، ترجمه شهيدى، ص 537، تعليقه 9.


صفحه 217

عاصم بن حميد قال: سُئلَ عليُّ بنُ الحسينِ عليه السلام عن التوحيدِ، فقال: «إنَّ الله عزَّ وجَلَّ عَلِمَ أنّه يكونُ في آخِر الزمان أقوامٌ مُتَعَمِّقونَ، فَأنزَلَ الله تعالىقل هو الله أحدوالآياتِ مِن سورةِ الحديدِ إلى قوله:وهو عليم بذات الصدور. فَمَن رامَ وراءَ ذلكَ فَقَد هَلَكَ.[1]عاصم بن حميد مى گويد: از امام سجّاد عليه السلام درباره توحيد پرسيدند، ايشان فرمود: «خداوند عزّ وجلّ مى دانست كه در آخر الزمان، گروه‌هايى افراط‌گرا خواهند آمد. پسقل هو الله أحدو آيات سوره حديد تاوهو عليم بذات الصدوررا نازل كرد. پس هركس بيش از آن بجويد، هلاک گشته است».[2]گفتني است ادّعاي تغيير بار ارزشي «تعمّق» در دوره ميان امام علي (م 40 ه) تا امام سجّاد عليه السلام (م 95 ه)، پذيرفته نيست؛ زيرا حتي پس از اين دوره نيز، شاهد کاربرد منفي آن در نامه عمر بن عبد العزيز (م 101 ه) هستيم و حتي ده‌ها سال بعد، امام کاظم عليه السلام (183 ـ 128 ه) در پاسخ به پرسش ابو ‌جَرير رَقاشي، براي نهي از زياده‌روي و فعاليت غير متعارف در وضو، از همين واژه استفاده کرده است.[3]

راه حلّ آسيب

راه حلّ نهايي، کشف معنا و بار ارزشي واژه در هنگام کاربرد آن است. در اين جا نيز بايد مانند تشخيص معناي لغوي و اصطلاحي، کاربردها را به دو

[1]الكافى، ج 1، ص 91، ح 3؛ التوحيد، شيخ صدوق، ص 283، ح 2؛ ر.ک: روايات مربوط به سوره توحيد در بحار الأنوار، ج 77، ص 234، ح 3؛ ميزان الحكمة، ج 2، ص 1104، ح 7387؛ همان، ص 1100، ح 7352؛ كنز العمّال، ج 3، ص 35.[2]علامه مجلسي اين حديث چنين تفسير کرده است: «ظاهره: المنعُ عن التفكّر والخوض في مسائل التوحيد والوقوف مع النصوص»؛ بحار الأنوار، ج 3، ص 264.[3]متن حديث چنين است: لا تَعَمَّقْ في الوضوءِ، ولا تَلْطِمْ وجهَکَ بِالماءِ لَطْماً، ولكِنِ اغْسِلْه مِن أعلَى وجهِک إلى أسفلِه بِالماءِ مَسْحاً، وكذلک فَامْسَحْ الماءَ على ذراعَيکَ ورأسِکَ، وقَدَمَيکَ. ر.ک: وسائل الشيعة (آل البيت)، ج 1، ص 399، بحار الأنوار، ج 77، ص 258، وضوء النبي، ج 1، ص 435 .


صفحه 218

بخش قسمت کرد؛ اما اين دو بخش، بر اساس زمان و تاريخ و نه کاربران آنها، شکل مي‌گيرند. يعني کاربرد‌هاي واژه را در دو زمان مختلف مي‌يابيم و آن گاه، معناي برآمده از کاربرد‌هاي عصر اوّليه را با استعمال‌هاي کنوني، مقايسه مي‌کنيم و در صورت يک‌سان نبودن، معناي کنوني را کنار مي‌گذاريم و معنا و بار ارزشي عصر معصومان و راويان را ملاک فهم و قضاوت قرار مي‌دهيم.

23. بيان مجازي

برخي از احاديث معصومان، مانند بسياري از سخنان شيوا و فصيح ديگران، دربردارنده استعاره و کنايه‌اند. استعاره و كنايه، از گونه‌هاي پر‌کاربرد مجاز هستند. در مجاز و به ويژه استعاره، گونه‌اي جانشينىِ معنايى اتفاق مي‌افتد؛ يعنى به جاي کاربرد واژه در همان معناي معمولي و حقيقي‌اش، آن را براي يک معناي ديگر به کار مي‌برند. گويي که واژه و يا تركيبي از چند واژه را براى معنايى غير از معناى اوليه خود، به عاريه گرفته‌اند. مثلاً واژه «کوه» را که نخست براي نشان دادن پشته‌اي انبوه، بلند و سخت از خاک و سنگ، قرار داده شده، براي انساني استوار، شکيبا و مقاوم به کار مي‌برند. همان گونه که مي‌دانيد، تشبيهي در اين ميان موجود است؛ اما به آن تصريح نمي‌شود، گويي که اين فرد از مصداق‌هاي واژه «کوه» شده است. هرگاه «کوه» را براي قهرماني باايمان به عاريه بگيريم، با معناي اصلي وداع مي‌کنيم و «کوه» را جانشين نام و يا صفت آن شخص مي‌گردانيم.[1]گونه هاى ديگر مَجاز و برخي از صنايع ادبى نيز کم و بيش، همين گونه‌اند و از اين رو، اگر يکي از اصطلاحات مجازي در کلام به کار رود، اما معناي حقيقي را در نظر آوريم، دچار مشکل و

[1]در كنايه، مى توان فرض كرد كه معناى حقيقى و اوّلى، هم‌زمان با معناى جديد و مجازي موجود باشد. اصطلاح «كثير الرَّماد» به معناى «فراوانىِ خاكسترِ خانه»، در همان حال که كنايه از مهمانى دادنِ پياپي و سخاوت بسيار صاحب‌خانه است، مى تواند حقيقى نيز باشد. اين اصطلاح در صحيح بخارى، ج 1، ص 171، ح 44 و نيز صحيح مسلم، ج 2، ص 637، ح 15 آمده است.[2]معناي واژه اول + معناي واژه دوم معناي (واژه اول + واژه دوم).


صفحه 219

سوء فهم مي‌شويم. مجازها مايه شيرينى و زيبايىِ زبان‌اند؛ اما اگر مجاز و استعاره به کار ‌رفته، پيچيده و مرکّب از چند کلمه باشد، گاه در به دست آوردن معناى تركيب مجازي، ناکام مي‌مانيم؛ زيرا نمي‌توانيم با کنار هم نهادن ساده معناى يک يک كلمات، به معناي مجموع دست يابيم. در واقع، تعبير مجازى، گونه اى تركيب اصطلاحى است که از قانون مساوي نبودن «معناي مجموع کلمات» با «مجموع معناي يک يک کلمات»[1]پيروي مي‌کند و از اين رو، معنايابي آن مصون از ‌خطا نيست. آنچه کار را سخت‌تر و فهم مجازها را آسيب‌پذيرتر مي‌کند، پيدايش يک هاله معنايي در گرداگرد اين اصطلاح‌ها است. اين هاله معنايي در معناي اصلي واژه وجود ندارد، اما در گذر زمان و به ده‌ها دليل، با آن همراه شده است. ما واژه «آسمان» را براي همّت بلند به کار مي‌بريم؛ چون بلنداي نهفته در معناي حقيقي آسمان، گرداگرد لفظ آن را گرفته است و به همراه واژه «گل»، لطافت و نرمي نيز مي‌آيد و بوي خوش آن، همه کوچه جمله را، از آغاز نهاد تا پايان گزاره، در بر ‌مي‌گيرد. تشخيص اين هاله معنايي هنگامي مشکل‌تر مي‌شود که فرهنگِ به کار برنده آن، با فرهنگ مخاطب، متفاوت باشد؛ خواه اين تفاوت، نتيجه تفاوت زمان باشد و يا جغرافيا و نژاد. در اين حالت، سايه‌هاي معنايي واژه‌ها، درست فهميده نمي‌شود. براي نمونه، ما کلمه «شير» را براي توصيف انسان به کار مي‌بريم، اما از کاربرد واژه «شتر» در اين مقام به شگفت مي‌آييم و آن را توهين مي‌پنداريم؛ در حالي که شتر در فرهنگ عرب، همه چيز او است. باران و برف براي يک انسان مجاور قطب و يک انسان ساکن در صحرا، به يک اندازه محبوب نيست، همان گونه که آفتاب براي يک فرد اروپايي مطبوع است و براي يک انسان ساکن در خط فرضي استوا چنين نيست.

دليل کاربرد مجاز

شايد اين پرسش، به ذهن آيد که چرا امامان، اين‌گونه سخن گفته‌اند تا ما با

[1]در كنايه، مى توان فرض كرد كه معناى حقيقى و اوّلى، هم‌زمان با معناى جديد و مجازي موجود باشد. اصطلاح «كثير الرَّماد» به معناى «فراوانىِ خاكسترِ خانه»، در همان حال که كنايه از مهمانى دادنِ پياپي و سخاوت بسيار صاحب‌خانه است، مى تواند حقيقى نيز باشد. اين اصطلاح در صحيح بخارى، ج 1، ص 171، ح 44 و نيز صحيح مسلم، ج 2، ص 637، ح 15 آمده است.[2]معناي واژه اول + معناي واژه دوم معناي (واژه اول + واژه دوم).


صفحه 220

دشواري رو به رو شويم؟ پاسخ، اين است که سخنان پيشوايان، مانند قرآن، از روح زيباي آنان سرچشمه گرفته است. ايشان محتوا و معاني کلمات خود را از ديگران وام نگرفته‌اند و هر يک از سخنان آنان، دريچه‌اي نو به عالم معنا است. امامان، هم از زيبايى‌هاي اين دنيا سخن مي‌گويند و هم حاصل کاوش‌هاي قلبي و جست‌وجوهاي ژرف خود را در ملکوت آسمانها عرضه مي‌دارند. آنچه آنان از هستى درک کرده‌اند، چنان زيبا و شگفت است که نمى توان انتظار داشت در قالب الفاظى معمولى و گاه خشک و بى جان، بگنجد. نمي‌توان اين معاني گسترده و ژرف را قطعه قطعه کرد و هر بسته را در درون يک واژه، جاى داد. معناي زيباي تراويده از روح بلند و زيبا، قالب و واژه زيبا مي‌خواهد و براي پرده بر گرفتن از معانى رفيع و والا و نماياندن شعور عميق امامان، نياز است که ده‌ها ترکيب زباني با هاله‌ها و سايه‌هاي معنايي بسيار، به کار برده شود. مانع ديگر،گستره و ژرفاى آگاهى امامان از غيب نامحسوس، و فاصله فراوان آنها با سطح درک و فهم مخاطبان است. ما به دنياى خاكى، خو كرده ايم و بايد از ره‌گذر همين دنياى محسوس، به دنياى معقول برسيم و ديده ها را دليل بر ناديده ها بگيريم و اين، همان جانْ مايه تشبيه است كه خود، جانْ مايه استعاره است. به دليل همين فاصله است که امامان، راه عالم برتر را از روزنه تشبيه به ما مى نمايانند و خيال ما را تا نزديک ملکوت بر مي‌كشند.

نمونه

حديث (وطئ أعقاب الرجال) بحث را روشن ميکند. ابو ‌حمزه ثمالي گويد: قال لي أبو ‌عبد الله عليه السلام: «إياكَ والرئاسةَ وإياك أنْ تَطَأ أعقابَ الرجالِ». قال: قلتُ: جُعلتُ فِداكَ أما الرئاسةُ فقد عرفتُها وأما أنْ أطأ أعقابَ الرجالِ فَما ثُلثا ما في يدي إلا مِمّا وَطَئْتُ أعقابَ الرجال. فقال لي: «ليسَ حيثُ تَذهبُ، إياكَ أن تَنصبَ رَجُلاً دونَ الحُجّةِ، فَتُصَدِّقُه في كل ما قال».[1]

[1]الكافي، ج 2، ص 298.[2]همان، ص 299، ح 8.[3]فيض کاشاني در الوافي دو تفسير براي حديث ارائه داده است: «أي مَن أحَبَّ أنْ يوطأ عقبه لا بُدَّ أن يكونَ كَذّاباً أو عاجزَ الرأي؛ لأنه لا يعلمُ جميعَ ما يسأل عنه فَإنْ أجابَ عن كلِّ ما سُئِلَ فلا بُدَّ مِن الكِذبِ وإنْ لَم يجِبْ عمّا لا يعلمُ فهو عاجزُ الرأي؛ أو المعنَى أنَّه لا بدَّ في الأرض مِن كذّابٍ يطلُبُ الرئاسةَ ومِن عاجزٍ يتَّبِعُه»؛ الوافي، ج 5، ص 846.[4]مانند حديثي از هشام بن سالم که به نقل از امام صادق عليه السلام مي‌گويد: خَرَجَ أميرُ المؤمنين على أصحابِه وهو راكبٌ، فَمَشوا معه، فالتَفَتَ إليهم فقال: «لكم حاجة؟». فقالوا: «لا يا أمير المؤمنين! ولكنّا نُحِبُّ أن نمشي مَعک». فقال لهم: «انصرفوا فإنَّ مَشْي الماشي معَ الراكبِ مَفسَدَةٌ للراكبِ ومَذَلٌَّة للماشي». قال: وَرَكَبَ مرةً أخرَى فَمَشوا خَلْفَه، فقال عليه السلام: «اِنصَرِفُوا فإنَّ خَفْقَ النِعالِ خَلفَ أعقابِ الرجالِ مَفسَدَةٌ لِقلوبِ النُوكَى»؛ امام علي عليه السلام سوار بر مرکب، بر اصحاب خود وارد شد. اصحاب پي ايشان روان شدند. امام رو به آنها کرد و فرمود: «کاري داريد؟!» اصحاب گفتند: «نه اي امير مؤمنان! فقط دوست داريم همراه شما باشيم». امام فرمود: «باز گرديد؛ چراکه راه رفتنِ پياده با سواره، مايه فساد سواره است و ذلّت پياده». امام صادق عليه السلام فرمود: يک بار ديگر همين مسئله اتّفاق افتاد، امام علي عليه السلام فرمود: «باز گرديد؛ چراکه صداي کفش‌ها در پشت سر افراد، مايه فساد دل‌هاي بي‌خردان مي‌شود»؛ المحاسن، ج 2، ص 629.


صفحه 221

امام صادق عليه السلام به من فرمود: «از رياست بپرهيز و مواظب باش دنبال کسي نيفتي». عرض کردم: «فدايتان شوم! رياست را دانستم چرا؛ اما من دو سوم داشته‌هايم را با دنبال کردنِ مردمان، به دست آورده‌ام». امام فرمود: «اشتباه فهميدي. بپرهيز از اينکه فردي را بي ‌دليل، بالا ببري و رئيس خود شماري و هرچه گفت، تصديق کني». اکنون با در نطر آوردن اين معنا و رسيدن به لايه زيرين اين حديث، مي‌توانيم به مقصود حقيقي امام دست يابيم . عن محمد بن مسلم قال: سمعتٍ أبا عبدِ الله عليه السلام يقول: «أتَرى لا أعْرِفُ خِيارَكم مِن شِرارِكم؟ بلى واللهِ! وإنَّ شِرارَكم مَن أحَبَّ أنْ يُوطَأ عَقَبُه، إنه لا بُدَّ مِن كذّابٍ أو عاجزِ الرأي.[1]محمد بن مسلم گويد: شنيدم امام صادق عليه السلام مي‌فرمايد: «آيا مي‌پنداري که نيکانتان را از بدانتان باز نمي‌شناسم؟ به خدا سوگند، بَدان شما کساني اندکه دوست دارند به دنبالش بيفتند؛ زيرا که مريد بازي و رياست طلبي، دروغگويي [در پيش] لازم دارد و سست رأيي [در پس]». به سخن ديگر، رياست‌طلبان، از آن رو شرار مردم‌اند که رياست و دنباله‌روي، ناگزير اين دو دسته را مي‌خواهد: دروغگو (به عنوان رئيس) و پيروان سست‌انديشه؛ که دسته نخست، فريب‌دهنده دسته دوم‌اند.[2]ناگفته نماند که ائمّه، معناي حقيقي راه رفتن پشت سر مردمان را ـ که از سرِ بزرگداشت است ـ نيز نکوهش کرده و آن را براي برخي از افراد، خطرساز خوانده‌اند.[3]

[1]همان، ص 299، ح 8.[2]فيض کاشاني در الوافي دو تفسير براي حديث ارائه داده است: «أي مَن أحَبَّ أنْ يوطأ عقبه لا بُدَّ أن يكونَ كَذّاباً أو عاجزَ الرأي؛ لأنه لا يعلمُ جميعَ ما يسأل عنه فَإنْ أجابَ عن كلِّ ما سُئِلَ فلا بُدَّ مِن الكِذبِ وإنْ لَم يجِبْ عمّا لا يعلمُ فهو عاجزُ الرأي؛ أو المعنَى أنَّه لا بدَّ في الأرض مِن كذّابٍ يطلُبُ الرئاسةَ ومِن عاجزٍ يتَّبِعُه»؛ الوافي، ج 5، ص 846.[3]مانند حديثي از هشام بن سالم که به نقل از امام صادق عليه السلام مي‌گويد: خَرَجَ أميرُ المؤمنين على أصحابِه وهو راكبٌ، فَمَشوا معه، فالتَفَتَ إليهم فقال: «لكم حاجة؟». فقالوا: «لا يا أمير المؤمنين! ولكنّا نُحِبُّ أن نمشي مَعک». فقال لهم: «انصرفوا فإنَّ مَشْي الماشي معَ الراكبِ مَفسَدَةٌ للراكبِ ومَذَلٌَّة للماشي». قال: وَرَكَبَ مرةً أخرَى فَمَشوا خَلْفَه، فقال عليه السلام: «اِنصَرِفُوا فإنَّ خَفْقَ النِعالِ خَلفَ أعقابِ الرجالِ مَفسَدَةٌ لِقلوبِ النُوكَى»؛ امام علي عليه السلام سوار بر مرکب، بر اصحاب خود وارد شد. اصحاب پي ايشان روان شدند. امام رو به آنها کرد و فرمود: «کاري داريد؟!» اصحاب گفتند: «نه اي امير مؤمنان! فقط دوست داريم همراه شما باشيم». امام فرمود: «باز گرديد؛ چراکه راه رفتنِ پياده با سواره، مايه فساد سواره است و ذلّت پياده». امام صادق عليه السلام فرمود: يک بار ديگر همين مسئله اتّفاق افتاد، امام علي عليه السلام فرمود: «باز گرديد؛ چراکه صداي کفش‌ها در پشت سر افراد، مايه فساد دل‌هاي بي‌خردان مي‌شود»؛ المحاسن، ج 2، ص 629.