الْحَلَبِيِّ قَالَ: سَألْتُ أَبَا عَبْدِ اللهِ عليه السلام عَنِ الْفَأرَةِ وَالدَّابَّةِ تَقَعُ فِي الطَّعَامِ وَالشَّرَابِ فَتَمُوتُ فِيهِ؛ فَقَالَ: «إِنْ كَانَ سَمْناً أوْ عَسَلًا أوْ زَيْتاً فَإِنَّهُ رُبَّمَا يَكُونُ بَعْضَ هَذَا وَإِنْ كَانَ الشِّتَاءُ فَانْزِعْ مَا حَوْلَهُ وَكُلْهُ وَإِنْ كَانَ الصَّيْفُ فَارْفَعْهُ حَتَّى تُسْرِجَ بِهِ وَإِنْ كَانَ ثُرْداً فَاطْرَحِ الَّذِي كَانَ عَلَيْهِ وَلَا تَتْرُكْ طَعَامَکَ مِنْ أجْلِ دَابَّةٍ مَاتَتْ عَلَيْهِ».[1]حلبي گويد: از امام صادق عليه السلام در باره موش يا جنبندهاي پرسيدم که در غذا يا نوشيدني افتد و بميرد. امام فرمود: «اگر روغنِ حيواني يا عسل يا روغن زيتون باشد، ممکن است نجس شود. اگر زمستان باشد، اطرافش را بردار و بقيه را بخور، و اگر تابستان باشد، حيوان را بردار و از روغن براي افروختن چراغ استفاده کن، و اگر نان تريد شده است، مقداري را که حيوان رويش افتاده، بردار و به خاطر جنبندهاي مرده، غذايت را رها نکن». ما ميتوانيم علّت اين تفصيل را حدس زده و بر واژه تابستان و زمستان جمود نکرده و بگوييم: مقصود حقيقي، سرايت نجاست در حالت جامد و مايع است و از اين رو، اگر روغني در فصل تابستان و با وجود گرماي هوا باز هم جامد مانْد، همين حکم را دارد. در واقع در روزگار قديم، روغن جامد نباتي و يخچال نبوده و روغن در تابستان روان و مايع ميشده و از اين رو، امام به تابستان و زمستان که فهمش سادهتر است، ارجاع دادهاند. مؤيد اين حدس، روايت زراره و سماعه است. الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ عُثْمَانَ بْنِ عِيسَى عَنْ سَمَاعَةَ قَالَ: سَألْتُهُ عليه السلام عَنِ السَّمْنِ يَقَعُ فِيهِ الْمَيْتَةُ، فَقَالَ: «إِنْ كَانَ جَامِداً فَألْقِ مَا حَوْلَهُ وَكُلِ الْبَاقِيَ». فَقُلْتُ: الزَّيْتُ؟ فَقَالَ: «أسْرِجْ بِهِ».[2]و روايت کاملتر زراره، چنين است: الْحُسَيْنُ بْنُ سَعِيدٍ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ أبِي عُمَيْرٍ عَنْ عُمَرَ بْنِ أُذَيْنَةَ عَنْ زُرَارَةَ عَنْ
[1]تهذيب الأحكام، ج 9، ص 86، ح 96.[2]همان، ص 85، ح 93.
أبِي جَعْفَرٍ عليه السلام قَالَ: «إِذَا وَقَعَتِ الْفَأرَةُ فِي السَّمْنِ فَمَاتَتْ، فَإِنْ كَانَ جَامِداً فَألْقِهَا وَمَا يَلِيهَا وَكُلْ مَا بَقِيَ، وَإِنْ كَانَ ذَائِباً فَلَا تَأكُلْهُ وَاسْتَصْبِحْ بِهِ؛ وَالزَّيْتُ مِثْلُ ذَلِکَ».[1]
26. تعدي
مفهوم تعدي
تعميم نابجا و سرايت دادن حکم ويژه يک دسته از افراد، به اشخاص ديگر، تعدي و رويکردي افراطي در برابر رويکرد تفريطي جمود بر لفظ است. شتابزدگي در تعميم و بيرون رفتن از مرز اعتدال، در مواجهه با روايات، برخاسته از بيتوجهي به قرينههايي است که اقتصار بر مفهوم عرفي و محدود متن را لازم و يا دست کم محتمل ميسازد. رعايت مرز اعتدال در ميانه اين دو رويکرد نادرست، نيازمند مهارت در به کارگيري دانشهاي مرتبط با محتواي حديث و دقت کافي در قراين لفظي و مقامي است. اين مهارت و دقت در بسياري از نظرات و فتاوي فقيهان ديده ميشود و برخي نمونههايش را در اينجا ميبينيد.
نمونهها
نمونه نخست: مسئله اقرار به فرزند، از اين جمله است. ميدانيم که اقرار پدر به اينکه کودکي فرزند او است، با شرايطي پذيرفته است و نياز به تصديق آن از سوي کودک و يا بينه نيست. اين حکم، به روايت زير مستند شده است: مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيِّ بْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ أحْمَدَ بْنِ مُحَمَّدٍ عَنِ الْبَرْقِيِّ عَنِ النَّوْفَلِيِّ عَنِ السَّكُونِيِّ عَنْ جَعْفَرٍ عَنْ أبِيهِ عَنْ عَلِيٍّ قَالَ: «إِذَا أقَرَّ الرَّجُلُ بِالْوَلَدِ سَاعَةً لَمْ يَنْتَفِ مِنْهُ أبَداً».[2]به گفته امام باقر عليه السلام، امير مؤمنان فرمود: «اگر مردي لحظهاي اقرار کند که کسي فرزند او است، ديگر هيچ گاه فرزند، از او منتفي نميشود [و هميشه،
[1]صحيفه امام، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني رحمه الله، ج 21، ص129.[2]همان، ج 21، ص 149 تا 152.[3]تهذيب الأحكام، ج 9، ص 86، ح 96.[4]همان، ص 85، ح 93.[5]همان، ص 86، ح 95.[6]همان، ج 8، ص 183، ح 63.[7]الروضه البهيه في شرح اللمعة الدمشقيه، الشهيد الثاني، ج 6، ص 425 ـ 424، كتاب اقرار، آغاز فصل سوم.[8]توضيح المسائل امام خميني، مسئله 2605: «اگر با شمشير يا چيز ديگرى كه شكار كردن با آن صحيح است با شرطهايى كه پيشترگفته شد، حيوانى را دو قسمت كنند، و سر و گردن در يک قسمت بماند و انسان وقتى برسد كه حيوان جان داده باشد، هر دو قسمت حلال است اگر به همين قطع كردن جان داده باشد، و اگر حيوان زنده باشد و وقت تنگ باشد براى سر بريدن به آداب شرع، قسمتى كه سر و گردن ندارد حرام، و قسمتى كه سر و گردن دارد، حلال است و اگر وقت باشد كه براى سر بريدن، آن قسمت كه در آن سر نيست، حرام است و آن قسمت ديگر اگر سر آن را به دستورى كه در شرع معين شده، بِبُرند حلال است ولى اگر ممكن نباشد مقدارى زنده بماند و در حال نزع باشد چنانچه سرش را هم ببرند بنا برب احتياط واجب بايد از آن اجتناب نمايد». و مسئله 2606: «اگر با چوب يا سنگ يا چيز ديگرى كه شكار كردن با آن صحيح نيست حيوانى را دو قسمت كنند، قسمتى كه سر و گردن ندارد حرام است و قسمتى كه سر و گردن دارد، اگر زنده باشد، و سر آن را به دستورى كه در شرع معين شده ببرند، حلال است ولى اگر ممكن نباشد مقدارى زنده بماند و در حال جان دادن باشد چنانچه سرش را هم ببرند بنا بر احتياط واجب بايد از آن اجتناب نمايند». و نيز ر.ک: توضيح المسائل آيت الله خوئي، مسئله 2614 و 2615.
فرزند او به شمار خواهد آمد]». و شهيد ثاني، حديث را، چنين توضيح داده است: اطلاق واژه «ولد» نشان ميدهد که فرقي ميان اقرار پدر و مادر نيست و اين، يکي از دو رأي موجود در اين مسئله است؛ اما رأي صحيحتر که شهيد اوّل آن را در الدروس بر گزيده، قبول تفاوت است؛ يعني اين مسئله، ويژه اقرار پدر است و اقرار مادر بايد تصديق شود؛ چراکه روايت، نصّ بر «مرد» است و زن را در بر نميگيرد. و يکي بودن راه اثبات اقرار زن و مرد نيز صحيح نيست؛ چراکه زن، بر خلاف مرد، ميتواند بينهاي بر به دنيا آوردن [فرزند] بياورد، زيرا در وجودِ نسبتي نامعلوم و خلاف اصل، به مقدار يقيني اکتفا ميشود.[1]نمونه دوم: مورد ديگر، ابزار است. برخي قائلاند که در فقه، ابزار موضوعيت ندارد و از اين رو، وسيله قصاص، ذبح، شکار و جنگ، هر چيزي ميتواند باشد؛ در حالي که بسياري از فقيهان براي ابزار شکار و نيز اجراي حدود شرعي، موضوعيت قائل شده و بر اکتفا به ابزار مذکور در احاديث، پاي فشردهاند. براي نمونه، برخي از فقيهان ميان حکم شکاري که با شمشير و نيزه و هر شيء برنده يا تيزي، دو پاره ميگردد و شکاري که با چوب و سنگ به اين صورت در ميآيد، تفصيل دادهاند.[2]در صورت
[1]الروضه البهيه في شرح اللمعة الدمشقيه، الشهيد الثاني، ج 6، ص 425 ـ 424، كتاب اقرار، آغاز فصل سوم.[2]توضيح المسائل امام خميني، مسئله 2605: «اگر با شمشير يا چيز ديگرى كه شكار كردن با آن صحيح است با شرطهايى كه پيشترگفته شد، حيوانى را دو قسمت كنند، و سر و گردن در يک قسمت بماند و انسان وقتى برسد كه حيوان جان داده باشد، هر دو قسمت حلال است اگر به همين قطع كردن جان داده باشد، و اگر حيوان زنده باشد و وقت تنگ باشد براى سر بريدن به آداب شرع، قسمتى كه سر و گردن ندارد حرام، و قسمتى كه سر و گردن دارد، حلال است و اگر وقت باشد كه براى سر بريدن، آن قسمت كه در آن سر نيست، حرام است و آن قسمت ديگر اگر سر آن را به دستورى كه در شرع معين شده، بِبُرند حلال است ولى اگر ممكن نباشد مقدارى زنده بماند و در حال نزع باشد چنانچه سرش را هم ببرند بنا برب احتياط واجب بايد از آن اجتناب نمايد». و مسئله 2606: «اگر با چوب يا سنگ يا چيز ديگرى كه شكار كردن با آن صحيح نيست حيوانى را دو قسمت كنند، قسمتى كه سر و گردن ندارد حرام است و قسمتى كه سر و گردن دارد، اگر زنده باشد، و سر آن را به دستورى كه در شرع معين شده ببرند، حلال است ولى اگر ممكن نباشد مقدارى زنده بماند و در حال جان دادن باشد چنانچه سرش را هم ببرند بنا بر احتياط واجب بايد از آن اجتناب نمايند». و نيز ر.ک: توضيح المسائل آيت الله خوئي، مسئله 2614 و 2615.
نخست، اگر فرصت ذبح حيوان نباشد، نيمه دربردارنده سر و گردن، پاک و خوردنش حلال است؛ اما در صورت دوم، تنها راهِ طهارت و حليت، ذبح شرعي حيوان است و از اين رو، اگر فرصت ذبح نبود و شکار جان داد، بايد حتي از قسمت شامل سر و گردن نيز اجتناب کنند. روشن است که حلّ مواردي از اين دست، در گرو کوششهاي فقيهانه است؛ اما بسياري از موارد به آساني قابل فهماند، و سرايت يا عدم سرايت آنها، نزد همگان روشن و بديهي است. براي نمونه، در عمره و حج، بسياري از احکام مرد محرم به زن محرم و يا بهعکس، سرايت نميکند؛ اما دريکساني احکام شکيات و سهويات نماز، براي مرد و زن، ترديدي نيست. اينها نشان ميدهد که درک مقصود نهايي از متن حديث، تنها مبتني بر معناي لغوي نيست و دادههاي تاريخي و اجتماعي همراه متن نيز بايد يافته و در نظر آورده شوند.
چکيده
در تفسير آيات قرآن، دو دسته روايت داريم: دسته نخست رواياتي که سبب نزول آيه و يا معناي لغوي يک واژه و يا مراد نهايي آيه را بيان کردهاند؛ و دسته دوم رواياتي که مصداق هاى خارجى آيه را بيان نموده و به تطبيق مراد آيه بر برخي افراد پرداخته اند.
اگر روايت تأويلي را تفسيري بپنداريم و مصداق ذکر شده را، معناي آيه بشمريم، در صورت ناسازگاري آن معنا با لغت و سياق، ناگزير از ردّ آن هستيم؛ و در صورت التزام به پذيرش روايت، ناچاريم مفهوم آيه را منحصر به همان مصاديق مذکور در روايت کنيم، حال آن که روايت، در صدد محدود کردن آيه نيست. فايده بزرگ «تطبيق» و «جري»، آن است که ما از روايات تأويلي، انحصار نميفهميم و مصداق هاى مورد نظر آيه را محدود به موارد منصوص در روايات نميکنيم. جمود، يعنى بسنده كردن به مفهوم واژه ها و معناى ابتدايىِ حديث و ماندن در حصار تنگ ظاهر بدوي. اين جريان فكرى، اگر شدّت يابد و اوج گيرد، موجب نوعى جدايى ميان خردورزى و ديندارى ميشود. جمودگرايي، گاه احاديث قابل تعميم را محدود و منحصر مى كند و مانع از جارى نمودن آن ها بر مصداق هاى امروزين مى شود و گاه، آن را به صورتي نادرست، بر مصداقهايي تطبيق ميدهد که تنها به نام و نه در حقيقت، موضوع حکم حديث به شمار ميآيند. آنچه در روايات حرام شده است، لفظ «شطرنج» نيست؛ بلکه چون ابزار قمار بوده و به کار ديگري جز قمار نميآمده، حرام بوده است؛ پس اگر شطرنج ميان قمار و بازي معمولي مشترک شود، نميتوان تنها به دليل صدق اسم شطرنج، آن را حرام دانست. تعميم نابجا و سرايت دادن حکم ويژه يک دسته از افراد، به اشخاص ديگر، تعدي و رويکرد افراطي در برابر رويکرد تفريطي جمود است. شتابزدگي در تعميم، در مواجهه با روايات، برخاسته از بيتوجهي به قرينههايي است که اقتصار بر مفهوم عرفي و محدود متن را لازم ميسازد.
درک مقصود نهايي از متن حديث، تنها مبتني بر فهم معناي لغوي و درک زباني نيست، بلکه دادههاي تاريخي و اجتماعي همراه متن نيز بايد در نظر آورده شوند.
پرسش و پژوهش
1. سه روايت بيابيد که مقصود امام، تأويل آيه، امّا ظاهرشان تفسير قرآن باشد. 2. تعامل با روايات تحريم شطرنج را تبيين کنيد. 3. تعميم نادرست را با ذکر مثالي توضيح دهيد. 4. دو روايت بيابيد که بتوان حکم آن را از متعلّقش به افراد ديگر سرايت داد. 5. روايات و فتاوي فقيهان را در باره جواز قصاص قاتل با ابزاري غير از شمشير گردآورده و نقد کنيد. 6. فراگيري حديث زير را نسبت به افراد و زمانهاي ديگر، بررسي کنيد: الحسين بن موسي عن اُمّه و امّ احمد، بنت موسي قالتا: کنّا مع أبي الحسن عليه السلام بالباديه و نحن نريد بغداد، فقال لنا يوم الخميس: اغتسلا اليوم لغد، يوم الجمعة، فإنّ الماء بها غداً قليل؛ فاغتسلنا يوم الخميس ليوم الجمعة.
فصل دوم: آسيبهاي پژوهشگر
درس پانزدهم : دخالت خواستهها و دانستهها
اهداف درس:
آگاهي از تأثير خواستهها بر فهم و نتيجهگيري از حديث؛ شناخت تأثير پيشدانستهها بر تعامل با حديث؛ آشنايي با چگونگي و فرآيند مقابله.
27. اثرپذيري از خواستهها
مفهوم و زمينه
علم و معرفت انسان، از عقل و روح او سرچشمه ميگيرد؛ اما از آن، اثر نيز ميپذيرد. هرچند اين نکته مقبول همگان نيست؛ اما از ديدگاه قرآن و حديث و نيز بر پايه برخي پژوهشهاي نو در باره ارتباط اخلاق و شناخت، پذيرفته و بديهي است. قرآن در نکوهش بتپرستان مکّه که بي هيچ دليلي، بتهايي خودساخته را خداي خود ميناميدند و عليرغم نزول هدايت آسماني، در پي گمان و هوس خود رفته بودند، ميفرمايد:إِنْ يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَمَا تَهْوَى الْأَنْفُسُ؛ آنان جز گمان و خواستههاي نفساني خود را پيروي نميکنند.[1]
[1]نجم/ 23.[2]«أقربُ الآراءِ مِن النُّهَي، أبعدُها مِن الهَوَي»؛ غرر الحکم، ح 3022.[3]امام على عليه السلام، اين تعبير را براى مردم آخر الزمان به كار مى برد كه «عَطَفُوا الهُدى على الهَوى؛ هدايت الهي را به متابعت هواهاي نفساني در آوردند». و نيز «عَطَفُوا القرآنَ على الرأى؛ قرآن را تابع آرا و انديشههاي خود ساختند». نهج البلاغه، خطبه 138.[4]اختيار معرفة الرجال (رجال الكشّي)، ج 1، ص 347، شماره 216.
امام علي عليه السلام نيز و خردمندانه ترين انديشه و رأي را، دورترينِ آنها از هوا و هوس خوانده است.[1]ما انسانها، تهي از گرايشهاي دروني نيستيم و نميتوانيم نفس امّاره خود را از بدي و زشتي پاک و مبرّا بدانيم؛ اما انسان پيجوي حقيقت، تفاوت چشمگيري با کسي دارد که دنبالهرو هوس خويش است. چنين کسي، در هنگام پژوهش نيز به دنبال حقيقت نيست؛ بلکه در پىِ عرضه رأي خود در نقاب دين و حديث است. او پيش تر، رأيى را برگزيده و حجّت خويش ساخته و اكنون، به دنبال مستمسكى است تا آن را موجّه و مستند جلوه دهد و به دين منسوب کند. چنين پژوهشگراني، با استفاده از حديث، رأى ناصواب خود را مبرهن جلوه مى دهند و مقصود حقيقى خويش را در قالب سخن معصومان، بيان مى كنند. اين رويکرد نادرست به حديث، به فهم حديث آسيب ميزند. جلوه گرى در بازار دانش و موجّه و مستند به دين نشان دادن نظرهاي ادعايي و ثابت نشده به وسيله احاديث غير ناظر به آنها، يكى ديگر از موانع فهم درست و عميق حديث است. پژوهشگراني که دچار اين آسيباند، در هنگام دستيابى به حديثى كه مى تواند مؤيّد رأى آنان باشد، خِرد و انصاف را به كنارى مى نهند و آن را به گونهاي تفسير ميکنند که براي اثبات نظر خودشان به کار آيد. اين، همان تفسير به رأى است كه در باره قرآن، به شدّت از آن نهى شده است. معيار و ملاک اين نهى، در حديث نيز جارى است؛ چراکه حديث، بيانگر و مفسّر وحى است و همانند قرآن، از يک مبدأ قدسى نشئت گرفته و هاله قداست، بر گرداگرد آن نيز تنيده است. به تعبير امام على عليه السلام، اينان، فهم و رأى خود را تابع حديث نكرده اند؛ بلكه حديث را تابعِ رأى و هواى خود ساخته اند.[2]امام صادق عليه السلام نيز در
[1]«أقربُ الآراءِ مِن النُّهَي، أبعدُها مِن الهَوَي»؛ غرر الحکم، ح 3022.[2]امام على عليه السلام، اين تعبير را براى مردم آخر الزمان به كار مى برد كه «عَطَفُوا الهُدى على الهَوى؛ هدايت الهي را به متابعت هواهاي نفساني در آوردند». و نيز «عَطَفُوا القرآنَ على الرأى؛ قرآن را تابع آرا و انديشههاي خود ساختند». نهج البلاغه، خطبه 138.