روشن است که ما نيز پيشفرض داريم: يکي اينکه خداوند هيچ شباهتي به مخلوقات مادّياش ندارد ـ که اين، پيشفرض مشترک و مقبول ميان ما و شيخ کليني و همه شيعه است ـ ، و ديگري اينکه همه اشياي مادّي، تهي و داراي جوفاند. بر عهده ما است که اين پيشفرض را اثبات کنيم. افزون بر اين، به زودي ميگوييم که برخي از پيشفرضها را بايد در فهم حديث به کار برد؛ چراکه از پايههاي ضروري پژوهش به شمار ميآيند؛ چنانکه اگر با پيشفرض ظاهريه (قبول مشابهت خدا با مخلوقاتش)، در حديث مذکور بينديشيم، نتيجهاي کاملاً متفاوت به دست خواهد آمد که نزد متکلّمان و جمهور محدّثان، نامقبول است.
پيشفرضهاي مقبول
نکته مهم در بحث پيشفرضها، وجود پيشفرضهاي گريزناپذيري است که در واقع، دانستههاي مقبول پژوهشگرند؛ يعني دانستههايي که مبنا و اصل به شمار ميآيند و چنان معتبر و غير قابل خدشهاند که پژوهشگر، خود، خواستار دخالت آنها در محک زدن تحقيقات خويش است. اين دخالت، آگاهانه و با اراده پژوهشگر اتفاق ميافتد و از اين رو، نه تنها تأثير ناپسندي ندارد؛ که به عقيده پژوهشگر پايبند به آن، لازم و ضروري است. يک نمونه قابل ارائه، تفسير امام رضا عليه السلام از آيهوَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِباً فَظَنَّ أن لَّن نَّقْدِرَ عَلَيْهِ[1]است. فهم ساده و ابتدايي از آيه، اين است که واژه «نَقدر» را به «توانايي» تفسير کنيم، که معناي مشهور آن است؛ اما در اين صورت، بايد عقيدهاي را به يونس پيامبر عليه السلام نسبت دهيم که به هيچ روي، با پيشفرض ما در باره پيامبران بزرگ الهي سازگار نيست. هيچ مؤمن فهيمي چنين نميپندارد که ميتواند به جايي بگريزد که خداوند، قدرتي بر او نداشته باشد؛ تا چه رسد به پيامبري بزرگ مانند حضرت يونس عليه السلام.
[1]انبياء/87.
امام رضا عليه السلام، بر پايه همين پيشفرض در باره حضرت يونس و به صورت کاملاً آگاهانه و با اختيار، معناي مشهور را به کنار ميافکند و معناي کمکاربرد «نَقدر» را فرا پيش مينهد و ميفرمايد: مراد آن است که حضرت يونس گمان کرد خداوند، بر وي تنگ نخواهد گرفت [نه اينکه خداوند بر وي توانا نيست].[1]گفتني است بيتوجهي به اين معناي مقبول را ـ که با مباني اعتقادي بسياري از متکلّمان و محدّثان سازگار است ـ ، ميتوان نمونهاي از آسيب تحوّل زبان دانست که در جلسات پيش، با آن آشنا شديم. توضيحْ اينکه شهرت «نَقدر» به معناي «توانايي»، و اين پندار که واژه مذکور تنها يک معنا دارد، توجه به معناي ديگر آن را از ياد برده و موجب شده است که معناي «تنگ گرفتن»، به ذهن نيايد؛ در حالي که اين معنا، در چندين آيه ديگر قرآن نيز به کار رفته است.[2]نمونه ديگر، دخالت پيشفرض در تفسير برخي از سخنان تند و ناسزاگونه است که از ائمه اطهار نقل شده؛ مانند عبارت «لا أبا لك، (بيپدر)» در متن زير: عن مسلمٍ عن حبةِ العرني، قال: سِرْنا معَ عليٍّ عليه السلام يوماً فَالتَفَتَ فإذا جُوَيرِيَةُ خَلفَه بَعيدا، فَناداه: «يا جويريةُ، اِلْحَقْ بي لا أبا لك! ألا تَعلَمْ أنّي أهواكَ وأحِبُّكَ!». قال: فَرَكَضَ نحوَه، فقال له: «إنّي مُحدِّثُكَ بِاُمورٍ فَاحْفظها». ثم اشْتَرَكا في الحديث سِرّاً، فقالَ له جويريةُ: «يا أميرَ المؤمنين! إنّي رجلٌ نَسِيٌّ»، فقال له: «إنّي اُعِيدُ عليكَ
[1]عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 171.[2]به اين آيات بنگريد: (لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ(؛ بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند، و هر كه روزى او تنگ باشد بايد از آنچه خدا به او داده خرج كند؛ طلاق/ 65؛ (اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَمَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ(؛ خدا روزى را براى هر كه بخواهد گُشاده يا تنگ ميگرداند، و[لى آنان] به زندگى دنيا شاد شده اند، و زندگى دنيا در [برابر] آخرت جز بهره اى [ناچيز] نيست؛ رعد/ 13؛ (وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ(؛ و اما چون وى را ميآزمايد و روزياش را بر او تنگ ميگرداند، ميگويد: پروردگارم مرا خوار كرده است؛ فجر/ 89.
الحديثَ لِتَحفَظَه». ثم قال له في آخِرِ ما حَدَّثَه إيّاه: «يا جويريةُ! أحْبِبْ حَبيبَنا ما أحَبَّنا، فإذا أبغَضَنا فَأبْغِضْه، وأبغِضْ بَغيضَنا ما أبغَضَنا، فإذا أحَبَّنا فأحِبَّه».[1]مسلم از حبه عرني نقل کرده است که گفت: روزي با علي عليه السلام ميرفتيم. امام برگشت و جويريه را در پشت سرش ديد. پس ندا داد: «اي جويريه، پدري برايت مباد! خود را به من برسان. مگر نميداني که من تو را ميخواهم و دوستت دارم؟!». جويريه به سوي او دويد. [علي عليه السلام] به او فرمود: «من چيزهايي را به تو ميگويم. آنها را به ياد بسپار». سپس پنهاني با هم گفت وگو کردند. جويريه به او گفت: «اي امير مؤمنان! من مردي فراموشکارم». به او فرمود: «من سخنم را دو باره به تو ميگويم تا حفظش کني» و سپس در آخر سخنانش به او فرمود: «اي جويريه! دوست ما را تا آن گاه که ما را دوست ميدارد، دوست بدار و چون با ما دشمني کرد، دشمنش شو، و دشمن ما را تا آن گاه که ما را دشمن ميدارد، دشمن بدار و چون با ما دوست شد، دوستش بدار». اين پيشفرض که معصومان ناسزاگو نبودهاند و بر زبان راندن چنين واژگاني در شأن ايشان نيست، باعث ميشود که با بررسي بيشتر، معنايي مقبول را بيابيم. با مراجعه به کتابهاي لغت و نيز غريب الحديث، در مييابيم که عبارت «لا اباً لک»، معناي مدحي نيز داشته که گونهاي عرض محبّت و دوستي بوده است.[2]حتي حديثدان و لغتشناس بزرگي مانند ابن اثير، پس از ذکر معاني گوناگون اين اصطلاح، کاربرد آن را در مدح، بيشتر از ذم دانسته است.[3]ملا صالح مازندراني
[1]شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 2، ص 290؛ موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام في الكتاب و السّنة و التاريخ، ج 12، ص 80، ح 6453.[2]«ويقال: في المثل: لا أبا لك؛ كأنه يمدحه»؛ كتاب العين، ج 8، ص 419.[3]«قد تكرّرت في الحديث لا أبا لك وهو أكثر ما يذكر في المدح: أي لا كافي لك غير نفسك. وقد يذكر في معرض الذمّ كما يقال: لا أمّ لك، وقد يذكر في معرض التعجب ودفعا للعين، كقولهم: لله درّك، وقد يذكر بمعنى جدّ في أمرك وشمّر، لأنّ من له أب اتّكل عليه في بعض شأنه»؛ النهاية في غريب الحديث، ابن الأثير، ج 1، ص 19.
شارح کافي نيز کاربرد آن را در برخي از موارد، براي تحضيض و تحريک مخاطب دانسته؛ بي آن که نکوهش و ناسزايي در آن به چشم آيد.[1]
راه حلّ آسيب
همان گونه که دانستههاي نادرست پيشين را بايد کنار بگذاريم، روشن است که پيشفرضهاي درست را نيز نبايد ناديده بگيريم. آنچه بر عهده ما است، آگاهي از وجود پيشفرضها و نحوه تأثير آنها در روند فهم و نقد و نتيجهگيري از متون است. اين آگاهي به ما کمک ميکند تا محتواي خالص حديث را از آنچه به آن ضميمه شده است، جدا کنيم و مقدار و اندازه دلالت هر متن را نيز آشکار کنيم. در نتيجه اين آگاهي، ميتوانيم آنچه را در آغاز فهميدهايم، نقد کنيم و در صورت کشف نادرستي پيشفرض خود، مفهومي نو و متفاوت از مفهوم اوّليه را عرضه کنيم. اين توجه و هشياري، راه ارزيابي هميشگي آنچه را بر متن بنا نهادهايم، هموار ميسازد. براي رسيدن به اين آگاهي، بايد بتوانيم ابتدا سکوت را بر بيرون و درون خود حاکم کنيم. پيش از شنيدن و خواندن کامل و دقيق آنچه متن ميگويد، هيچ نگوييم و انديشههاي دروني خود را از راهيابي به مسير دريافت و رهيافت مفاهيم در حال ورود به عرصه ذهن بازداريم. آنگاه با مرحلهبندي جزء به جزء فرآيند فهم و نتيجهگيري، و ترسيم ذهني يک يک مقدمات، ترتيب منطقي و روندنماي تحقق آن را از ابتدا تا به انتها بازسازي کنيم و هر مرحله و گزاره کوچکتر را مانند يک طراح و معمار با تجربه دوباره بررسي کنيم. در اين بررسي، آنچه داريم و مفروض گرفته شده، با آنچه از متن حديث برگرفته شده، سنجيده ميشود. اگر مقدّماتِ به کار رفته در روند استدلال و نتيجهگيري، با مفاد مستقيم و برآمده از متن، همپوشي نداشته و مشتمل بر گزارههايي باشد که از متن فهميده نميشوند، نشانه وجود پيشفرض در استنباط و استدلال است. پس از استخراج اين پيشفرضها
[1]انبياء/87.[2]عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 171.[3]به اين آيات بنگريد: (لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ(؛ بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند، و هر كه روزى او تنگ باشد بايد از آنچه خدا به او داده خرج كند؛ طلاق/ 65؛ (اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَمَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ(؛ خدا روزى را براى هر كه بخواهد گُشاده يا تنگ ميگرداند، و[لى آنان] به زندگى دنيا شاد شده اند، و زندگى دنيا در [برابر] آخرت جز بهره اى [ناچيز] نيست؛ رعد/ 13؛ (وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ(؛ و اما چون وى را ميآزمايد و روزياش را بر او تنگ ميگرداند، ميگويد: پروردگارم مرا خوار كرده است؛ فجر/ 89.[4]شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 2، ص 290؛ موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام في الكتاب و السّنة و التاريخ، ج 12، ص 80، ح 6453.[5]«ويقال: في المثل: لا أبا لك؛ كأنه يمدحه»؛ كتاب العين، ج 8، ص 419.[6]«قد تكرّرت في الحديث لا أبا لك وهو أكثر ما يذكر في المدح: أي لا كافي لك غير نفسك. وقد يذكر في معرض الذمّ كما يقال: لا أمّ لك، وقد يذكر في معرض التعجب ودفعا للعين، كقولهم: لله درّك، وقد يذكر بمعنى جدّ في أمرك وشمّر، لأنّ من له أب اتّكل عليه في بعض شأنه»؛ النهاية في غريب الحديث، ابن الأثير، ج 1، ص 19.[7]«لا أبا لك كلمة تستعمل للحثّ على الفعل، أي جدّ في الفعل جدّ من لا أب له بعينه»؛ شرح أصول الكافي، مولي محمد صالح مازندراني، ج 12، ص 416.
و اثبات درستي و يا نادرستي آنها، چگونگي و اندازه تأثير هر يک را در نتيجه نهايي، بازيابي ميکنيم.
چکيده
آدمي، تحت تأثير گرايشهاي دروني خويش است. از اين رو، گاه پژوهشگر به دنبال حقيقت نيست؛ بلکه در پى عرضه رأي خود در نقاب دين و حديث است. گاه افراد تحت تأثير گرايشها و خواستههاي دروني، احاديثي را تعميم ميبخشند و يا تخصيص ميزنند و يا به گونه دلخواه خود، تفسير ميکنند. براي رويارويي با تأثير گرايشهاي دروني بر شناخت و فهم حديث، نخستين و مهمترين کار، تهي کردن خود از هواهاي نفساني است. دانستهها نيز در فرآيند فهم دخالت ميکنند. عقايد، باورها و نگرشها و هويت تاريخي و بومي هر فرد، آگاهانه و يا ناخودآگاه، در تعامل او با متون ديني، اثر ميگذارد و اگر به اين اثرات بيتوجه باشيم و يا براي رهايي از آنها نکوشيم، ممکن است در دام تقليد گرفتار آييم و از اجتهاد و فهم مستقل بهراسيم. همانگونه که دانستههاي نادرست پيشين را بايد کنار بگذاريم، نبايد پيشفرضهاي درست را ناديده بگيريم. آنچه بر عهده ما است، آگاهي از وجود پيشفرضها و دانستن اين نکته است که آنها چگونه در روند فهم و نقد و نتيجهگيري از متون، اثر ميگذارند.
پرسش و پژوهش
1. تحقيق کنيد که احاديث مشهور «سبعة أحرف»، درباره نزول و قرائت قرآن به چه آسيبي دچار شدهاند. 2. نشان دهيد که چگونه از حديث «نَحنُ أصلُ کلُّ خيرٍ... وعدُوُّنا أصلُ کلُّ شرٍّ»، برداشتهاي هواپرستانه شده است.
3. احاديث نکوهش زنان را بدون در نظر گرفتن تمايلات شخصي، بررسي سندي و متني کنيد. 4. پيش دانسته هاى ما، چگونه روايات رفع قلم از شيعه در نهم ربيع الأول را غير قابل پذيرش مى کند؟ 5. احاديث رؤيت خدا را بررسي کنيد و نظرات گروههاي مختلف را در باره اين دسته روايات، به پيشفرضهايشان پيوند دهيد. 6. برخي از کلمات ناسزاگونه منسوب به امامان را بيابيد و در باره آنها تحقيق کنيد. 7. پذيرش ادّعاي اهل سنّت درباره عدالت همگاني صحابه پيامبر، چه اثرهايي بر پژوهشهاي حديثي گذاشته است؟ 8. چگونه ميتوان از تأثير منفي پيشدانستهها در سير فهم حديث، برکنار ماند؟
درس شانزدهم : ساده انگاري، اخباريگري
اهداف درس:
آگاهي از وجود برخي احاديث، با محتواي فراتر از سطح فهم متعارف؛ آشنايي با تأثير احاديث مشابه و متعدّد در حلّ مشکلات معنايي؛ شناخت روحيه اخباريگري و اثر آن در فهم روايات؛ بررسي نمونههاي مشهور مربوط به اخباريگري.
29. ساده انگاري
مفهوم و زمينه
پيشوايان معصوم ما، واژه هاي معمولي و عرفي را براي ابراز مقاصد خويش به استخدام مي گرفتهاند و كوشش داشته اند كه آنها را بدون تغيير معنايي، به کار ببرند. آنان به گونه اي سخن ميگفتند كه مخاطبان بفهمند و اقناع شوند؛ اما يک دستگاه مستقلّ معناشناختي نيز داشته اند. بنا بر ادلّه كلامي ما، آنان جهان هستي را به گونه اي درست، حقيقي و مطابق با واقعيت خارجي، مي شناختند و در اين شناخت، هيچ گاه به خطا نرفتهاند. آنان از موضعي برتر و بسيار بالاتر از انديشمندان بشري، جهان را درک و احساس مي كردند و ناگزير بودند اين درک تازه را ـ كه لزوماً با درک ما يکسان نيست ـ در قالبهاي لفظي معمول و رايج بريزند و تنها آن بخش از
واقعيت را به ما بنمايانند كه تحمّل و ظرفيت پذيرش آن را داريم. پس آنان از دو جهت، محدوديت داشتهاند: از نظر معنا، در اين محدوديت به سر مي بردند كه ميبايست حدّ عقل و درک ما را رعايت كنند؛ و از نظر تعبير و بازگو كردن نيز در اين مسير تنگ گرفتار بودند كه از ساختار زباني معاصر خويش استفاده كنند تا مخاطبان، سخنشان را بفهمند و در يابند. آنان، ناگزير بودند واژگان عربي و رايج زبان را وام گيرند و آن را بدان گونه به کار برند كه هم معناي ظريف و متعالي نهفته در دل و جان خود را بفهمانند، و هم از ساختار رايج زبان عربي تخطّي نكنند. اما گاه اين معنا، چنان ظريف و ژرف بود كه واژه ها و ساختار زبان، تاب تحمّل و انتقال آن را نداشتند. در چنين مواردي، واژه هايي نزديک به معناي مقصود خود را بر مي گزيدند و بدون در نظر گرفتن پيرايه هايي که در طول زمان با معناي اوّليه همراه ميشود، همان معناي اصلي را با كمترين افزايش و كاهش معنايي، به کار ميبردند. آنان اين کلمات را در كنار واژههاي ديگر به كار مي بردند و با استفاده از اين همنشيني، به توسعه و يا تدقيق واژه ها و حتي تغيير معناي نسبي كلمه[1]مي پرداختند و معناي ظريف و لطيفِ گرفتارآمده در بند واژه ها را آزاد مي ساختند.
وجود احاديث مشکل
امامان ما، خود به اين موضوع اشاره نمودهاند و برخي احاديث را «صَعبٌ مُستصعَب» خواندهاند: إنّ حديثَنا صَعْبٌ مُستصعَبٌ لا يَحتَمِلُه إلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أو نبيٌّ مُرسَلٌ أو عبدٌ اِمتَحَنَ الله قلبَه للإيمانِ أو مدينةٌ حَصينةٌ.[2]حديث ما، سخت و پيچيده است و کسي آن را در نمي يابد؛ جز فرشته مقرّب، يا پيامبرِ فرستادهشده، و يا بنده اي كه خدا دلش را به ايمان آزموده، و يا شهري با برج و باروي محكم.
[1]براى آگاهى از معناى نسبى کلمه، ر.ک: خدا و انسان در قرآن، ص 78.[2]الخصال، ص 208، ح 27؛ ر.ک: الكافى، ج 1، ص 401.[3]معاني الأخبار، ص 189.