شارح کافي نيز کاربرد آن را در برخي از موارد، براي تحضيض و تحريک مخاطب دانسته؛ بي آن که نکوهش و ناسزايي در آن به چشم آيد.[1]
راه حلّ آسيب
همان گونه که دانستههاي نادرست پيشين را بايد کنار بگذاريم، روشن است که پيشفرضهاي درست را نيز نبايد ناديده بگيريم. آنچه بر عهده ما است، آگاهي از وجود پيشفرضها و نحوه تأثير آنها در روند فهم و نقد و نتيجهگيري از متون است. اين آگاهي به ما کمک ميکند تا محتواي خالص حديث را از آنچه به آن ضميمه شده است، جدا کنيم و مقدار و اندازه دلالت هر متن را نيز آشکار کنيم. در نتيجه اين آگاهي، ميتوانيم آنچه را در آغاز فهميدهايم، نقد کنيم و در صورت کشف نادرستي پيشفرض خود، مفهومي نو و متفاوت از مفهوم اوّليه را عرضه کنيم. اين توجه و هشياري، راه ارزيابي هميشگي آنچه را بر متن بنا نهادهايم، هموار ميسازد. براي رسيدن به اين آگاهي، بايد بتوانيم ابتدا سکوت را بر بيرون و درون خود حاکم کنيم. پيش از شنيدن و خواندن کامل و دقيق آنچه متن ميگويد، هيچ نگوييم و انديشههاي دروني خود را از راهيابي به مسير دريافت و رهيافت مفاهيم در حال ورود به عرصه ذهن بازداريم. آنگاه با مرحلهبندي جزء به جزء فرآيند فهم و نتيجهگيري، و ترسيم ذهني يک يک مقدمات، ترتيب منطقي و روندنماي تحقق آن را از ابتدا تا به انتها بازسازي کنيم و هر مرحله و گزاره کوچکتر را مانند يک طراح و معمار با تجربه دوباره بررسي کنيم. در اين بررسي، آنچه داريم و مفروض گرفته شده، با آنچه از متن حديث برگرفته شده، سنجيده ميشود. اگر مقدّماتِ به کار رفته در روند استدلال و نتيجهگيري، با مفاد مستقيم و برآمده از متن، همپوشي نداشته و مشتمل بر گزارههايي باشد که از متن فهميده نميشوند، نشانه وجود پيشفرض در استنباط و استدلال است. پس از استخراج اين پيشفرضها
[1]انبياء/87.[2]عيون أخبار الرضا، ج 2، ص 171.[3]به اين آيات بنگريد: (لِيُنْفِقْ ذُو سَعَةٍ مِّنْ سَعَتِهِ وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمَّا آتَاهُ اللهُ(؛ بر توانگر است كه از دارايى خود هزينه كند، و هر كه روزى او تنگ باشد بايد از آنچه خدا به او داده خرج كند؛ طلاق/ 65؛ (اللهُ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشَاءُ وَيَقْدِرُ وَفَرِحُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَمَا الْحَياةُ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلَّا مَتَاعٌ(؛ خدا روزى را براى هر كه بخواهد گُشاده يا تنگ ميگرداند، و[لى آنان] به زندگى دنيا شاد شده اند، و زندگى دنيا در [برابر] آخرت جز بهره اى [ناچيز] نيست؛ رعد/ 13؛ (وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ(؛ و اما چون وى را ميآزمايد و روزياش را بر او تنگ ميگرداند، ميگويد: پروردگارم مرا خوار كرده است؛ فجر/ 89.[4]شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج 2، ص 290؛ موسوعة الإمام علي بن أبي طالب عليه السلام في الكتاب و السّنة و التاريخ، ج 12، ص 80، ح 6453.[5]«ويقال: في المثل: لا أبا لك؛ كأنه يمدحه»؛ كتاب العين، ج 8، ص 419.[6]«قد تكرّرت في الحديث لا أبا لك وهو أكثر ما يذكر في المدح: أي لا كافي لك غير نفسك. وقد يذكر في معرض الذمّ كما يقال: لا أمّ لك، وقد يذكر في معرض التعجب ودفعا للعين، كقولهم: لله درّك، وقد يذكر بمعنى جدّ في أمرك وشمّر، لأنّ من له أب اتّكل عليه في بعض شأنه»؛ النهاية في غريب الحديث، ابن الأثير، ج 1، ص 19.[7]«لا أبا لك كلمة تستعمل للحثّ على الفعل، أي جدّ في الفعل جدّ من لا أب له بعينه»؛ شرح أصول الكافي، مولي محمد صالح مازندراني، ج 12، ص 416.
و اثبات درستي و يا نادرستي آنها، چگونگي و اندازه تأثير هر يک را در نتيجه نهايي، بازيابي ميکنيم.
چکيده
آدمي، تحت تأثير گرايشهاي دروني خويش است. از اين رو، گاه پژوهشگر به دنبال حقيقت نيست؛ بلکه در پى عرضه رأي خود در نقاب دين و حديث است. گاه افراد تحت تأثير گرايشها و خواستههاي دروني، احاديثي را تعميم ميبخشند و يا تخصيص ميزنند و يا به گونه دلخواه خود، تفسير ميکنند. براي رويارويي با تأثير گرايشهاي دروني بر شناخت و فهم حديث، نخستين و مهمترين کار، تهي کردن خود از هواهاي نفساني است. دانستهها نيز در فرآيند فهم دخالت ميکنند. عقايد، باورها و نگرشها و هويت تاريخي و بومي هر فرد، آگاهانه و يا ناخودآگاه، در تعامل او با متون ديني، اثر ميگذارد و اگر به اين اثرات بيتوجه باشيم و يا براي رهايي از آنها نکوشيم، ممکن است در دام تقليد گرفتار آييم و از اجتهاد و فهم مستقل بهراسيم. همانگونه که دانستههاي نادرست پيشين را بايد کنار بگذاريم، نبايد پيشفرضهاي درست را ناديده بگيريم. آنچه بر عهده ما است، آگاهي از وجود پيشفرضها و دانستن اين نکته است که آنها چگونه در روند فهم و نقد و نتيجهگيري از متون، اثر ميگذارند.
پرسش و پژوهش
1. تحقيق کنيد که احاديث مشهور «سبعة أحرف»، درباره نزول و قرائت قرآن به چه آسيبي دچار شدهاند. 2. نشان دهيد که چگونه از حديث «نَحنُ أصلُ کلُّ خيرٍ... وعدُوُّنا أصلُ کلُّ شرٍّ»، برداشتهاي هواپرستانه شده است.
3. احاديث نکوهش زنان را بدون در نظر گرفتن تمايلات شخصي، بررسي سندي و متني کنيد. 4. پيش دانسته هاى ما، چگونه روايات رفع قلم از شيعه در نهم ربيع الأول را غير قابل پذيرش مى کند؟ 5. احاديث رؤيت خدا را بررسي کنيد و نظرات گروههاي مختلف را در باره اين دسته روايات، به پيشفرضهايشان پيوند دهيد. 6. برخي از کلمات ناسزاگونه منسوب به امامان را بيابيد و در باره آنها تحقيق کنيد. 7. پذيرش ادّعاي اهل سنّت درباره عدالت همگاني صحابه پيامبر، چه اثرهايي بر پژوهشهاي حديثي گذاشته است؟ 8. چگونه ميتوان از تأثير منفي پيشدانستهها در سير فهم حديث، برکنار ماند؟
درس شانزدهم : ساده انگاري، اخباريگري
اهداف درس:
آگاهي از وجود برخي احاديث، با محتواي فراتر از سطح فهم متعارف؛ آشنايي با تأثير احاديث مشابه و متعدّد در حلّ مشکلات معنايي؛ شناخت روحيه اخباريگري و اثر آن در فهم روايات؛ بررسي نمونههاي مشهور مربوط به اخباريگري.
29. ساده انگاري
مفهوم و زمينه
پيشوايان معصوم ما، واژه هاي معمولي و عرفي را براي ابراز مقاصد خويش به استخدام مي گرفتهاند و كوشش داشته اند كه آنها را بدون تغيير معنايي، به کار ببرند. آنان به گونه اي سخن ميگفتند كه مخاطبان بفهمند و اقناع شوند؛ اما يک دستگاه مستقلّ معناشناختي نيز داشته اند. بنا بر ادلّه كلامي ما، آنان جهان هستي را به گونه اي درست، حقيقي و مطابق با واقعيت خارجي، مي شناختند و در اين شناخت، هيچ گاه به خطا نرفتهاند. آنان از موضعي برتر و بسيار بالاتر از انديشمندان بشري، جهان را درک و احساس مي كردند و ناگزير بودند اين درک تازه را ـ كه لزوماً با درک ما يکسان نيست ـ در قالبهاي لفظي معمول و رايج بريزند و تنها آن بخش از
واقعيت را به ما بنمايانند كه تحمّل و ظرفيت پذيرش آن را داريم. پس آنان از دو جهت، محدوديت داشتهاند: از نظر معنا، در اين محدوديت به سر مي بردند كه ميبايست حدّ عقل و درک ما را رعايت كنند؛ و از نظر تعبير و بازگو كردن نيز در اين مسير تنگ گرفتار بودند كه از ساختار زباني معاصر خويش استفاده كنند تا مخاطبان، سخنشان را بفهمند و در يابند. آنان، ناگزير بودند واژگان عربي و رايج زبان را وام گيرند و آن را بدان گونه به کار برند كه هم معناي ظريف و متعالي نهفته در دل و جان خود را بفهمانند، و هم از ساختار رايج زبان عربي تخطّي نكنند. اما گاه اين معنا، چنان ظريف و ژرف بود كه واژه ها و ساختار زبان، تاب تحمّل و انتقال آن را نداشتند. در چنين مواردي، واژه هايي نزديک به معناي مقصود خود را بر مي گزيدند و بدون در نظر گرفتن پيرايه هايي که در طول زمان با معناي اوّليه همراه ميشود، همان معناي اصلي را با كمترين افزايش و كاهش معنايي، به کار ميبردند. آنان اين کلمات را در كنار واژههاي ديگر به كار مي بردند و با استفاده از اين همنشيني، به توسعه و يا تدقيق واژه ها و حتي تغيير معناي نسبي كلمه[1]مي پرداختند و معناي ظريف و لطيفِ گرفتارآمده در بند واژه ها را آزاد مي ساختند.
وجود احاديث مشکل
امامان ما، خود به اين موضوع اشاره نمودهاند و برخي احاديث را «صَعبٌ مُستصعَب» خواندهاند: إنّ حديثَنا صَعْبٌ مُستصعَبٌ لا يَحتَمِلُه إلّا مَلَكٌ مُقَرَّبٌ أو نبيٌّ مُرسَلٌ أو عبدٌ اِمتَحَنَ الله قلبَه للإيمانِ أو مدينةٌ حَصينةٌ.[2]حديث ما، سخت و پيچيده است و کسي آن را در نمي يابد؛ جز فرشته مقرّب، يا پيامبرِ فرستادهشده، و يا بنده اي كه خدا دلش را به ايمان آزموده، و يا شهري با برج و باروي محكم.
[1]براى آگاهى از معناى نسبى کلمه، ر.ک: خدا و انسان در قرآن، ص 78.[2]الخصال، ص 208، ح 27؛ ر.ک: الكافى، ج 1، ص 401.[3]معاني الأخبار، ص 189.
جالب توجه اينکه مدينه حصينه (شهري با برج و باروي محكم)خود، مفهومي ساده نيست و راويان از يکديگر و از امام در باره آن پرسيدهاند. روايت شعيب حدّاد اين معنا را نشان ميدهد. او همين حديث را براي عَمرو نقل ميکند و چون عمرو، معناي «مدينة حصينة» را از او ميپرسد، ميگويد: سألتُ أبا عبدِ الله عليه السلام عنها، فقال لي: «القلبُ المُجتَمَع».[1]از اين رو، نبايد با سطحي نگري، به تفسير حديث پرداخت و معنايي غير قابل قبول براي عقول امروز و انسان هاي ديرباور، ارائه کرد. احاديث اعتقادي نيز همه از اين قبيل اند؛ مانند احاديث: طينت، سعادت، جبر و اختيار، معراج، عرش، كرسي، لوح و قلم، محو و اثبات و… . بسياري از مناجاتها و ادعيه ائمه نيز در اين دسته جاي مي گيرند؛ زيرا از جنس سخن «ولي با مولا»يند و نه سخن «مولا با ولي». براي شرح دادن چنين احاديثي، بايد به قلّه فهم و دركي بالاتر و والاتر از فهم عادي صعود کرد و از اين نظر، گاه فهم آنها از فهم احاديث اخلاقي و فقهي ـ كه بيشتر آنها براي حلّ مسائل معمولي مردم صادر شده اند ـ ، سختتر است. از اين رو، فهم اين دسته از احاديث، نيازمند رياضتهاي عقلي و اخلاقي و كاوشهاي عميق و ظريف زباني و ادبي است.
سخنان بزرگان
علامه شعراني که در ادب و لغت و فلسفه و عرفان و حديث و قرآن، تدريس و تأليف داشته در تعليقه اش بر شرح ملاصالح مازندراني برکافي نوشته است: كان الناسُ قبلَ صدرِ المُتألّهين يَظُنُّونَ كلامَ الأئمةِ خِطابِيّاً مُناسِباً لأذهانِ العامّةِ إلّا قليلاً مِمّا تَعَرَّضَ لِشَرحِه أعاظمُ عُلمائِنا، فَلَمّا شَرَحَ صدرُ المتألهين أحاديثَ الأُصولِ ثَبَتَ أنَّ جميعَ ما ذَكَرُوه عليهم السلام برهانيةٌ مُبيِّنةٌ لِدقائقِ علمِ التوحيدِ.[2]مردم تا پيش از ملا صدرا، مي پنداشتند كه جز اندكي از احاديث كه علماي بزرگ
[1]الخصال، ص 208، ح 27؛ ر.ک: الكافى، ج 1، ص 401.[2]معاني الأخبار، ص 189.[3]شرح أصول الكافى، ج 3، ص 216.[4]تعبيري از شيخ آقا بزرگ تهرانى؛ الذريعة، ج 4، ص 144، ذيل «ترجمه نهج البلاغه».[5]از پيام امام خمينى به كنگره هزاره نهج البلاغه، رجب 1401 ق.[6]نگاهى به على عليه السلام، علامه محمد تقي جعفري، ص 65.
به شرح آنها پرداخته اند، ديگر سخنان امامان خطابه اي و مناسب با انديشه مردم عادي است؛ اما چون ملاصدرا احاديث مربوط به اصول عقايد را شرح داد، ثابت شد كه تمام آنچه امامان گفته اند، برهاني و بيانگر دقايق علم توحيد است. يک مراجعه ساده به ابواب اوليه کافي، اين سخن را تأييد ميکند. احاديث مربوط به: صفات خدا و ابداع تفصيل ميان صفات فعل و صفات ذات خدا ـ که حلکننده بسياري از شبهات در باره صفاتي مانند علم و اراده و رزّاقيت است ـ؛ ابداع نظريه «الأمر بينَ الأمرين» در مسئله پيچيده و سنگين «جبر و اختيار»؛ توصيف عالم ذرّ و ميثاق فطري؛ نماياندن تفاوت اسلام با ايمان و حلّ مسئله مسلمان بودن مرتکب گناه کبيره و مؤمن نبودن او؛ و مسائل کلامي ديگري از اين دست، نيازمند شرح و توضيح بسيارند و براي فهم اين احاديث، سالها تحصيل و تفکّر لازم است و در نهايت نيز بايد دست توفيق خدا به ياري آيد. اين، نشان از آن دارد که سخنان معصومان، ساده و آسانْفهم نيست. افزون بر علامه شعراني، علامه طباطبايي و امام خميني(رحمهم الله) در عصر حاضر، و نيز بسياري از حكيمانِ درگذشته شيعه، بدين نكته معترف بوده اند كه آبشخور معارف الهي و مباحث توحيدي نزد شيعه، سخنان امامان و بهويژه حضرت علي عليه السلام است. اين احاديث گران بها ـ كه بسياري از لايه هاي نهفته و ژرفشان از دسترس انديشه بشري دور است ـ ، افزون بر كافي و توحيد صدوق در بسياري از خطبه هاي نهج البلاغه، اين صدف مرواريد حكمت وگنجينه ياقوت سخن،[1]گردآوري شدهاند. امام خميني در اين باره نوشته است: هان! فيلسوفان و حكمت اندوزان بيايند و در جملات خطبه اوّل اين كتاب الهي، به تحقيق بنشينند و افكار بلندپايه خود را به كار گيرند و با كمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان، اين يک جمله كوتاه را [که در مدح و توصيف خداوند است] به تفسير بپردازند: «مَعَ كلِّ شي ءٍ لا بِمقارَنَة وغيرُ كلِّ شي ءٍ لا بِمُزايَلَة».[2]
[1]تعبيري از شيخ آقا بزرگ تهرانى؛ الذريعة، ج 4، ص 144، ذيل «ترجمه نهج البلاغه».[2]از پيام امام خمينى به كنگره هزاره نهج البلاغه، رجب 1401 ق.
استاد محمد تقي جعفري، شارح نهج البلاغه که ده ها سال در مكاتب فلسفي اسلام و شرق و غرب، غور کرده، در باره سخنان آن امير بيان، مي گويد: آن روز كه نهج البلاغة علي بن ابيطالب عليه السلام بيطرفانه و با دقّت بررسي شود، از تمامي مكتبهاي اجتماعي و اخلاقي و اقتصادي و فلسفي، بي نياز خواهيم شد.[1]براي درک بهتر اين نكته و نيز آگاهي از نقش كاوشهاي ادبي و لغوي در اين ميان، مي توانيد احاديثي را بررسي کنيد كه در تعريف جهل، نفاق، كفر و... صادر شده و ويژگيهاي پنهان و نامأنوس جاهلان و منافقان را برنمودهاند.
لايههاي معنايي
پيشوايان ما، معاني قرآن را در احاديث خود بازخواني کردهاند. آنان الهامها و اشراقهاي الهي را که بر دلشان تابيده بود، با آيينه کلامشان به مخاطبان فهيم خود باز تابيدند و از اين رو، برخي از سخنانشان به سان آيات قرآن، چندين لايه دارد. گاهي گذر از لايه رويين و استخراج لايههاي زيرين اين سخنان، نياز به تأمّل و تتبّع فراوان دارد و تا اين دو محقّق نشوند، نميتوان به مقصود حقيقي و نهايي معصوم دست يافت. با ذکر دو نمونه، چند لايه بودن احاديث را بر ميرسيم.
نمونهها
ضرب قرآن به قرآن
احاديث متعددي «ضرب قرآن به قرآن» را کاري ناپسند دانسته و آن را موجب کفر خوانده اند. در ابتدا متن و برداشت سادهاي را از اين مجموعه ميآوريم و سپس معاني ديگري ارائه ميکنيم که شايد بتوان آنها را مقصود حديث دانست. القاسم بن سليمان، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: قال أبي عليه السلام: «ما ضَرَبَ رجلٌ القرآنَ بَعضَه بِبَعضٍ إلّا كَفَرَ».[2]
[1]شرح أصول الكافى، ج 3، ص 216.[2]تعبيري از شيخ آقا بزرگ تهرانى؛ الذريعة، ج 4، ص 144، ذيل «ترجمه نهج البلاغه».[3]از پيام امام خمينى به كنگره هزاره نهج البلاغه، رجب 1401 ق.[4]نگاهى به على عليه السلام، علامه محمد تقي جعفري، ص 65.[5]الكافي، ج 2، ص 632.[6]شرح أصول الكافي، ملا محمّد صالح مازندراني، ج 11، ص 83.[7]معاني الأخبار، ص 190.[8]المَجازات النبوية، سيد رضي، ص 361.[9]مُنية المريد، شهيد ثاني، ص 369، و براي آگاهي از تفسيرهاي مشابه، ر.ک: تفسير صافي، فيض کاشاني، ج 1، ص 35 و الحدائق الناضرة، ج 6، ص 355.[10]بحار الانوار، ج 90، ص 3.[11]ابوراشد نافع بن ازرق بصري، از شورشيان بر امام علي عليه السلام و رئيس أزارقه است. او ابتدا شاگرد ابن عباس بود و سپس به خوارج پيوست و پس از جنايتها و خونريزيهاي بسيار، در روزگار حکومت زبيريان، در جنگ دولاب در نزديکي اهواز کشته شد؛ ر.ک: الاعلام، زرکلي، ج 7، ص 351، ش 169.[12]ر.ک: دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج 15، ص 687.[13]براي مطالعه بيشتر ر.ک: مجلّه علوم حديث، شماره 44، «روايات ضرب قرآن به قرآن در ترازوي نقد»، بهروز يدالله پور.[14]مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 185.[15]احمد بن حنبل برخي را آورده است: خَرجَ رسولُ الله ذاتَ يومٍ والناسُ يتكلّمونَ في القَدَرِ؛ قال ـ وكأنَّما فَقَأ في وجهِه حَبَّ الرُّمّانِ مِن الغَضَبِ ـ ، قال فَقال لَهم: «ما لَكُم تَضربُونَ كتابَ اللهِ بعضَه بِبعضٍ؟! بِهذا هَلَكَ مَن كانَ قبلَكم»؛ روزي پيامبر خدا از خانه خارج شد، ديد گروهي در باره قَدَر گفتوگو ميکنند. پيامبر ـ که گويي از شدّت غضب، دانه انار در چهرهاش فشرده بودند ـ ، سخن گفت و به آنان فرمود: «چرا با پارهاي از آيات، آياتي ديگر را کنار ميزنيد؟! آنان که پيش از شما بودند، به همين سبب نابود شدند»؛ همان، ص 178؛ و نيز إنَّ نَفَراً كانوا جُلوساًإ بِبابِ النبيِّ فقالَ بعضُهم: ألَم يقُلِ اللهُ كذا وكذا، وقال بعضُهم: ألم يقل الله كذا وكذا. فَسَمِعَ ذلك رسولُ اللهِ فَخَرَجَ كأنما فُقِئَ في وجهِه حَبُّ الرُمّانِ، فقالَ: «بِهذا أمِرتم أو بِهذا بُعثتُم أن تَضربوا كتابَ الله بَعضَه بِبعضٍ؟! إنّما ضَلَّتِ الأممُ قبلَكم في مِثلِ هذا إنّكم لستُم في شيء. انظروا الَّذى أمرتم به، فاعلَمُوا به والذى نُهيتُم عنه فانتَهوا»؛ همان، ص 195.[16]ر.ک: مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 196؛ کتاب السنّة، عمرو بن ابي عاصم، ص 177.[17]عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن الحسن بن علي الوشّاء، عن أبان الأحمر، عن زياد بن أبي رجاء، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «ما عَلِمتُم فَقُولوا، وما لَمْ تَعلمُوا فَقُولوا: اللهُ أعلمُ. إنَّ الرجلَ لَينتَزِعُ الآيةَ مِن القرآنِ يخِرُّ فيها أبعدَ ما بينَ السَّماءِ والأرضِ»؛ الکافي، ج 1، ص 42.[18]صافّات/ 96.[19]فَراغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * مَا لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ * فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ * وَاللهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ * قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ؛ صافّات/ 97 ـ 91.