بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 268

يکي از نقل‌ها دقيق‌تر از بقيه است: إنَّ رسولَ الله خَرَجَ علي أصحابِه وهم يَتنازَعُونَ في القَدَرِ، هذا يَنزِعُ آيةً وهذا يَنزِعُ آيةً... فقال: «ألِهذا خُلِقتُم أم بِهذا أمِرتُم؟! لا تَضرِبوا کتابَ الله بعضَه ببعضٍ، أنظروا ما أمِرتم به فاتّبعوه وما نُهيتم عنه فاجتنبوه».[1]رسول خدا بر اصحابش وارد شد و در آن حال، آنان در باره «قَدَر» کشمکش مي‌کردند؛ اين يکي، آيه‌اي را از صدر و ذيلش بيرون مي‌کشيد [تا شاهد سخنش باشد] و آن يکي، آيه‌اي ديگر را.... پس پيامبر فرمود: «آيا براي اين کار آفريده شده‌ايد، يا به اين کار فرمان يافته‌ايد؟! پاره‌اي از قرآن را به پاره‌اي ديگر نزنيد؛ [بلکه] بنگريد که به چه کاري امر شده‌ايد، تا همان را پيروي کنيد، و از چه چيزي نهي شده‌ايد، تا از آن بپرهيزيد». اين متن، با حديث الکافي[2]قابل تأييد، با معناي ظاهري «ضربُ البعضِ بالبعض» متناسب، و تفسيرهاي ديگر را نيز به گونه‌اي، در بر مي‌گيرد. هر دو سوي گفت‌وگو، براي اثبات ادّعاي خود ـ آن هم در مسئله پيچيده‌اي مانند قضا و قدر ـ ، بخشي از قرآن را تقطيع کرده، آن را از مجموعه آياتِ به هم پيوسته‌اي که چه بسا قرينه‌هاي فهم يکديگرند، جدا مي‌ساخته‌اند. سپس اين مقدارِ جداشده را دست‌مايه مغالطه‌هاي استدلال‌گونه خود مي‌کرده‌اند و بدين سان، آيات قرآن را «رو در روي هم» قرار مي‌داده‌اند و «به هم مي‌زده‌اند». در اثر اين رويارويي، آيات قرآن نه در

[1]ر.ک: مسند احمد، ابن حنبل، ج 2، ص 196؛ کتاب السنّة، عمرو بن ابي ‌عاصم، ص 177.[2]عدّة من أصحابنا، عن أحمد بن محمّد بن خالد، عن الحسن بن علي الوشّاء، عن أبان الأحمر، عن زياد بن أبي رجاء، عن أبي جعفر عليه السلام قال: «ما عَلِمتُم فَقُولوا، وما لَمْ تَعلمُوا فَقُولوا: اللهُ أعلمُ. إنَّ الرجلَ لَينتَزِعُ الآيةَ مِن القرآنِ يخِرُّ فيها أبعدَ ما بينَ السَّماءِ والأرضِ»؛ الکافي، ج 1، ص 42.


صفحه 269

معرض تصديق يکديگر، که در معرض تکذيب و کوبيدن هم، قرار مي‌گيرند و در اين ميان، ممکن است تفسير به رأي نيز اتفاق بيفتد و آيات قرآن براي اثبات مطلوب خود و نه افهام مقصود خدا، به کار گرفته شوند. اين اتفاق، در جريان استدلال به آيهوَالله خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ[1]نيز به وقوع پيوسته است. برخي از جبرگرايان، با انتزاع و جدا ساختن اين آيه از جاي خود، بدان تمسّک کرده و چنين گفته‌اند که: «خداوند، خالق اعمال و کارهاي ما است و ما اختياري نداريم». اين در حالي است که عبارت يادشده، سخن حضرت ابراهيم عليه السلام خطاب به بت‌پرستاني است که آنچه را خود مي‌ساختند و محصول کار خودشان بود، مي‌پرستيدند. نگاهي ساده به آيات پس و پيش اين آيه، اين موضوع را روشن مي‌کند.[2]

نفاق

نمونه ديگر، مفهوم نفاق است. ماده «نَفَقَ» در لغت عرب، براي چند معنا به كار رفته و از آن جمله است: تمام و فنا شدن، و فرو رفتن و بر آمدن. از معناي نخست، استعمال‌هاي «نَفَقتِ الدابّةُ» به معناي تمام شدن عمر چهارپا، و «نَفَقَ نَفَقَةُ القومِ» به معناي تمام شدن زاد و توشه است.در معناي دوم، واژه هاي «نَفَقَ» به معناي تونل و راه زيرزميني، و «نافِقاء» در برابر «قاصِعاء»، به معناي يكي از دو سوراخ لانه موش صحرايي، به كار رفته اند.[3]برخي نيز احتمال داده اند كه اين معاني، به يکديگر باز مي گردند و يک ريشه دارند.[4]

[1]صافّات/ 96.[2]فَراغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقالَ أَلا تَأْكُلُونَ * مَا لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمِينِ * فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ * قَالَ أَتَعْبُدُونَ مَا تَنْحِتُونَ * وَاللهُ خَلَقَكُمْ وَمَا تَعْمَلُونَ * قَالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْياناً فَأَلْقُوهُ فِي الْجَحِيمِ؛ صافّات/ 97 ـ 91.[3]العين، ج 5، ص 177؛ مختار الصّحاح، محمد بن عبدالقادر، ص 673؛ القاموس المحيط، ج 3، ص 286؛ تاج العروس، ج 13، ص 463.[4]معجم مقاييس اللغة، ج 5، ص 455 ـ 454.


صفحه 270

به گفته ابن اثير و ابن منظور، عرب، مادّه و هيئت هاي گوناگون «نَفَقَ» را در معناي مورد استفاده قرآن و حديث، به كار نمي برده است و تنها پس از كاربرد آن در قرآن بود که اين معناي واژه، در زبان عرب توسعه يافت.[1]قرآن با استخدام اين لفظ براي كسي كه كفر خود را پوشيده مي دارد و اظهارِ ايمان مي نمايد،[2]به يكي از وجوه پنهان روح اشاره كرده، که از بيماري هاي نهان انسان است. به گفته بسياري از لغويان و صاحبان آثار در زمينه غريب الحديث، اين استخدام، با معناي لغوي «نفاق» نيز تناسب دارد و بر اساس اين تشبيه ساخته شده است كه: منافق نيز از «نَفَق (راه زيرزميني)» مي‌رود و يا مانند موش صحرايي، هر گاه که تعقيب شود از يک سر لانه، به درون مي‌خزد و از سر ديگر«نافِقاء» مي گريزد.[3]پيامبر خدا و مسلمانان صدر اسلام، با فهم همين معنا، اين واژه و مفهوم قرآني را بر كسي تطبيق مي كردند كه به‌ظاهر، ادّعاي مسلماني مي‌کرد، و در باطن، با كافران سَر و سرّي داشت؛ در درون، شكّاک و مردّد و گاهْ كافر مطلق بود و در برون، مسلمان مي نمود. رفته رفته، اين استعمال در ميان مسلمانان رواج يافت و از سوي ديگر، امامان نيز آن را براي ديگر مصداق‌هاي نفاق ـ مانند انسان خيانتكار، رياكار و كسي كه حضور و غيبتش يكي نيست ـ ، به استخدام گرفتند. بدين ترتيب، بر توسعه معنايي واژه، بيش از پيش افزوده شد و «نفاق»، اين قابليّت را يافت که به دو دسته نفاق اكبر و نفاق اصغر تقسيم شود. اين دو دسته را مي توانيم «نفاق سياسي و نفاق اجتماعي» و يا «نفاق اعتقادي در برابر نفاق عملي» نيز بناميم.

[1]النهاية فى غريب الحديث، ج 5، ص 98؛ لسان العرب، ج 10، ص 359.[2]علامه طباطبايى، نفاق را در قرآن، اظهار ايمان و پنهان داشتن كفر مى داند؛ الميزان، ج 19، ص 278.[3]ر.ک: گفته ابو عبيد و ابن انبارى در: لسان العرب، ج 10، ص 359؛ تاج العروس، ج 13، ص 463.


صفحه 271

توجّه به اين ژرفا و گستره معنايي، تأثيري به‌سزا در سير فهم احاديث نفاق دارد و به پژوهشگر کمک مي‌کند تا دستورهاي گوناگون ديني را در باره برخورد با منافقان، در جاي خود ببيند و در موضع بايسته خويش بنهد. بي‌توجهي به اين ژرفا موجب مي شود که شخصِ دو رو را که عيبي اخلاقي دارد، با منافقان صدر اسلام ـ كه از درونْ كافر بودند ـ يکسان بپنداريم د و بر همه، يک حكم برانيم. اگر بخواهيم معاني نهان برخي از سخنان تند پيشوايان و چرايي ردّ و انكار شديد آنان را نسبت به منافقان در يابيم، ناگزير بايد فضاي صدور روايات را بكاويم و گفته آنان را ناظر به منافقاني نامسلمان و خيانتکار ببينيم؛ نه آن که با ساده‌انگاري همه احاديث نکوهش نفاق را همسان بينگاريم و آن را متوجّه نفاق اخلاقي نيز بدانيم. ما نمي‌توانيم نفاق برخي از خيانتکاران سياسي را همپايه نفاق کسي بشماريم که اندک تفاوتي ميان برون و درون او هست و يا خُلفِ وعده‌اي کوچک، از او سر زده است. نبايد تمام نکوهش‌ها و تحذيرها را به گونه يک‌نواخت، شامل هر دو گروه بدانيم و به اين دليل استناد کنيم که رواياتْ هر دو را منافق ناميده‌اند. ما نمي‌توانيم اکنون هر کسي را که سه جمعه در نماز حضور نيابد، به‌آساني منافق بناميم و او را تهديد به آتش زدن خانه‌اش کنيم و وي را مشمول همان احکام و احاديثي بدانيم که ناظر به منافقان خطرناک سياسي و اجتماعي است.[1]

30. اخباري‌گري

مفهوم و زمينه

اخباري‌گري از يک سو، پديده‌اي تاريخي به شمار مي‌آيد و از سوي ديگر، مکتبي فقهي است که در حوزه علمي شيعه، عمري کوتاه داشته است. همان گونه که باورمندان و پيروان اين پديده زودگذر، در ميان دانشمندان شيعه فراوان نبوده‌اند،

[1]برخي مجموعههاي روايي شيعه و اهل سنّت، احاديث نفاق را در هر دو عرصه نفاق سياسي و اخلاقي، گرد آوردهاند، ر.ک: ميزان الحکمه، عنوان «النفاق» و نضرة النعيم، باب «النفاق».


صفحه 272

گستره آن نيز محدود بوده است. از اين رو، در اين جا نيز به اشاره‌اي بسنده مي‌کنيم و از زاويه خاصّ برخورد و تعامل با حديث، به اين شيوه مي‌نگريم. مقصود از اخباري‌گري در اينجا، آسان‌گيري در پذيرش حديث و تن زدن از کوشش پيگير و فراگير براي فهم حديث است. التزام شديد به ظاهر حديث و هراس از نقد محتواي حديث و حتي بررسي سند آن، کراهت از تفريع فروع و تطبيق اجتهادي حديث بر مصاديق نوپديد، و نيز گريز از رو در رو کردن مفاد حديث با علوم و مسائل روز، ريشه ها و جلوه‌هاي ي برخورد اخباري‌گرايانه با حديث است. تن زدن از كاوش‌هاي فراگير در همه سطوح علمي، و فرار از پژوهش گسترده و گاه طاقت فرسا در زمينه هاي مرتبط، به فهم ساده و بسيطي از حديث منجر مي شود كه گاه در جامعه معاصر محدّث، خريداري ندارد؛ نه به كار كسي مي‌آيد، نه دردي را درمان مي‌کند، و نه در حلّ مسئله اي سودمند است، و چه بسا مشکل‌ساز نيز مي‌شود. پژوهش و كاوش‌هاي تاريخي، ادبي و علمي در عرصه‌هاي مرتبط با محتواي هر حديث، تعميق آگاهي از آن را به ارمغان مي آورد و ما را به فهمي مقبول خواهد رساند که با لايه هاي دروني حديث، متناسب است و با ظاهر ابتدايي حديث نيز تعارضي ندارد؛ افزون بر اين، با پرسش‌هاي روز، سازگار است و به كار جامعه و رفع نياز کنوني هم مي آيد. در واقع، اخباري‌گري، حالتي است كه موجب اجتناب پژوهشگر از چون و چرا كردن در روايت مي‌شود و غفلت از برخي عوامل تأثيرگذار بر صدور و نقل و فهم حديث مي‌گردد؛ مانند تحريف و تصحيف، و اسباب و فضاي صدور. همچنين، كم‌توجهي به زمينه هاي جانبي و آگاهي‌هاي مرتبط با حديث، بازماندن از از طي مسيرِ گاه طولاني و پر پيچ و خم فهم حديث و احراز اعتبار آن، گرفتاري در ميان موانع بزرگي چون جمود و ساده نگري و يا قبول زود‌هنگام آنچه تنها نام روايت دارد، همگي از نتايج اخباري‌گري هستند و از اين رو، مانعي كلّي و بزرگ و عمومي در فهم حديث، به شمار مي آيد.


صفحه 273

آن گاه که کثرت و تعدّد نقل حديث در کنار هياهوي جاعلان خبره، با تقدّس و احتياط محدّث روبه رو شود، او را با همه اجتهادها و نظرگاه‌هاي درست و علمي‌اش، به سوي پذيرش و توجيه برخي از روايت‌هاي غير مقبول سوق مي‌دهد؛ هرچند اندک بودن اين موارد، اندازه اين برخورد را در حدّ يک واکنش موضعي ـ و نه يک جريان فکري ـ نشان مي‌دهد. آثار زيان بار اخباري‌گري، کم و بيش در فقه و حديث، ديده مي‌شود و همان گونه كه دشواري مباحث اصول فقه و راه پُر پيچ و خم و ناار مباحث مرتبط با فقه و اصول آن، برخي را از تفكّر اصولي و اجتهادي باز داشته، در عرصه حديث نيز همين نگرش، مانع كاويدن بطن و لايه هاي دروني حديث گشته است. آسيب اين آفت، آن گاه افزايش مي‌يابد که اين تن زدن و کنار کشيدن، هاله اي از تقدّس بيابد و احترام به حديث، اين پندار را در ذهن محدّث اخباري به وجود آورد كه بررسي سند، نقد محتواي حديث و رويارو كردن آن با علوم بشري، در شأن حديث نيست، و همين پندار و خيال، موجب محروميت آنان از دست‌يابي به فهم برتر و ژرف تر شود. گفتني است همه كساني كه به اخباري بودن مشهورند، لزوماً در همه موارد، چنين شيوه‌اي ندارند.[1]اخباري‌گري طيفي با پهناي نسبي فراوان است و شدّت و ضعف آن، بستگي به شدّت و ضعف كاربرد ديگر آموزه ها در تعامل با حديث دارد؛ اعم از فرآورده‌هاي علم اصول فقه، رجال، دانش نقد، و فقه الحديث. به سخن ديگر، آنچه در خارج به وقوع پيوسته، مواردي انگشت‌شمار است که به دليل بزرگي شخصيت حديثي پژوهشگر، بارز گشته و به عنوان نمونه‌هايي نادر، هماره از آنها ياد مي‌شود. ما دو سه نمونه‌اي را که سراغ داريم، ارائه مي‌کنيم.

[1]براي نمونه، تفاوتهاي آشکاري ميان انديشههاي محدث استر آبادي با محقق بحراني به چشم ميآيد.


صفحه 274

نمونه‌ها

تحريف قرآن!

ما مسلمانان، به سالم ماندن قرآن از هر گونه تحريف و تغيير ايمان داريم و آن را نخستين، استوارترين و مهم‌ترين سند مکتوبي مي‌دانيم که مي‌توان براي شناخت اسلام در همه روزگاران، به آن تکيه کرد؛ کتابي که از جانب خدا فرود آمده است و آن را محافظت مي‌کند. اين نکته، مورد اتفاق همه مسلمانان است و دلايل تاريخي روشني بر آن اقامه شده و در واقع، تحقّق وعده خداوند است که فرمود:إنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ؛ ما خود ذکر [قرآن] را فرو فرستاديم و بي‌ترديد خود نگهبان آن هستيم.[1]با اين همه، در کتاب‌هاي روايي شيعه و اهل سنّت، رواياتي به چشم مي‌خورد که ظاهرشان حاکي از وقوع تغيير و يا افتادگي برخي از کلمات و آيات است. اين روايات، به دليل تعارض با ادلّه عقلي و نقلي بسيار، مورد رد و انکار و يا تأويل عالمان و انديشمندان قرار گرفته است. در اين ميان، اخباريان اندکي نيز هستند که تنها به دليل وجود اين اخبار در کتب حديث، چنان به مضمون آنها دل‌سپرده‌اند که ادّعا مي‌کنند برخي آياتي چند از قرآن ـ که بيشتر نيز با مسئله ولايت مرتبط بوده‌اند ـ ، حذف گشته‌اند. شگفت است که آنان وقوع تحريف در قرآن را در حالي پذيرفته‌اند که دلايل فراواني بر ردّ و انکارش وجود دارد؛ اما وقوع تصحيف و تحريف را در برخي از رواياتِ دالّ بر تحريف، نپذيرفته‌اند. علّت اين رويکرد، چيزي نيست جز اخباري‌گري و دل‌بستگي بيش از اندازه به نام و عنوان حديث. براي نمونه، هشام بن سالم خبري را از امام صادق عليه السلام نقل مي‌کند که بر اساس مضمون ظاهري آن، حجم قرآنِ نازل‌شده، بيشتر و تقريباً سه برابر قرآن کنوني مورد اتّفاق مسلمانان، بوده است. متن خبر چنين است: إنَّ القرآنَ الّذي جاءَ به جبرئيلُ عليه السلام إلي محمّدٍ سَبعَةَ عَشَرَ ألفَ آيةٍ.[2]

[1]حجر/ 9.[2]الكافي، ج 2، ص 634، ح 28.


صفحه 275

قرآني که جبرئيل آن را براي پيامبر آورد، هفده هزار آيه داشت. اين در حالي است که در برخي از معتبرترين نسخه‌هاي در دسترس الکافي[1]واژه «عَشَرَ» وجود ندارد و «ألف» را مي‌توان «آلاف» دانست که «الفِ» مقصوره بر بالاي آن درست نهشته و يا خوانده نشده است و در نتيجه، عدد مذکور در حديث را هفت هزار (سَبعةُ آلافٍ) دانست که بسيار نزديک به تعداد آيات کنوني قرآن،[2]و به گونه‌اي گردشده آن است. از اين گذشته، حتي اگر بر اين نسخه و اين عدد اصرار شود، مي‌توانيم بگوييم که مقصود روايت از قرآنِ نازل‌شده بر پيامبر خدا، آيات به همراه تفسير و تأويل و مصداق‌هاي هر آيه بوده است. در پايان اگر اين تأويل را نيز نپذيريم، و حالت اخباري‌گري را کنار بگذاريم، به جاي پذيرش خبر و قبول حذف در قرآن، روايت را از حجّيت مي‌اندازيم و علم آن را به گوينده‌اش باز مي‌گردانيم. گفتني است مسئله سلامت قرآن از تحريف، يکي از مسائل کهن و پردامنه در مباحث قرآني و کلامي است و به جز برخي اخباريان شيعه و اهل سنّت، همه انديشمندان و عالمان مسلمان معتقدند که همان‌گونه که چيزي بر قرآن افزوده نشده، هيچ آيه و سوره‌اي نيز از آن حذف يا کاسته نشده است؛ و حتي با توجه به حساسيت و دقّت مسلمانان در قرائت همه‌ روزه، حفظ گسترده، کتابت هميشگي و استدلال و استناد پيوسته به قرآن، چنين تغييري را ناممکن شمرده‌اند. افزون بر اين دليل‌ها، امامان ما نيز هماره همين قرآن و آيات گوناگون آن را ملاک استدلال‌ها و احتجاج خود قرار مي‌داده‌اند و سراغ نداريم که ايشان به آيه‌اي استدلال کرده باشند که در قرآن کنوني، اثري از آن نباشد. اگر هم در روايتي، ‌به آيه‌اي استناد شده باشد که اندک تغيير و تفاوتي با نصّ قرآن دارد،

[1]در پژوهشکده دار الحديث، بيش از بيست نسخه کافي نگهداري مي‌شود که در برخي از معتبرترينِ آنها، واژه «عشر» وجود ندارد.[2]قرآنِ حدود 6200 آيه دارد.