أنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضَهُ وَلَوْ عَلِمَ الْمُسْلِمُونَ إِذْ سَمِعُوهُ مِنْهُ أنَّهُ مَنْسُوخٌ لَرَفَضُوهُ.[1]سومي، مردى است كه شنيده رسول خدا به چيزى فرمان داده است؛ ولي خبر ندارد که پيامبر زماني ديگر، از آن نهي کرده است. يا نهى آن حضرت را شنيده است؛ ولي از فرمان بعدى ناآگاه است. بارى، منسوخ را به خاطر سپرده؛ اما ناسخ را در خاطر ندارد، كه اگر منسوخ بودنش را مى دانست، بى گمان آن را وا مى نهاد. چنانكه اگر مسلمانان به هنگام شنيدن حديثِ او، از منسوخ بودنش آگاهى داشتند، رهايش مى كردند. امام علي عليه السلام در معرّفي راويان عادل و ضابط نيز توجه به نسخ را ضروري ميشمرد و شناخت آن را از ويژگيهاي راويان درستکار و فهيم ميداند. ايشان ميفرمايد: وَآخَرَ رَابِعٍ لَمْ يَكْذِبْ عَلَى رَسُولِ اللهِ مُبْغِضٍ لِلْكَذِبِ خَوْفاً مِنَ اللهِ وَتَعْظِيماً لِرَسُولِ اللهِ لَمْ يَنْسَهُ، بَلْ حَفِظَ مَا سَمِعَ عَلَى وَجْهِهِ فَجَاءَ بِهِ كَمَا سَمِعَ لَمْ يَزِدْ فِيهِ وَلَمْ يَنْقُصْ مِنْهُ وَعَلِمَ النَّاسِخَ مِنَ الْمَنْسُوخِ فَعَمِلَ بِالنَّاسِخِ وَرَفَضَ الْمَنْسُوخَ. فَإِنَّ أَمْرَ النَّبِيِّ مِثْلُ الْقُرْآنِ نَاسِخٌ وَمَنْسُوخٌ وَخَاصٌّ وَعَامٌّ وَمُحْكَمٌ وَمُتَشَابِهٌ.[2]و چهارمي، مردى است كه بر خدا و رسولش دروغ نمى بندد و از ترس خدا و به حرمت رسول خدا، دروغ را دشمن مى دارد و به ورطه پندار نيز نيفتاده است؛ بلكه آنچه را شنيده، به همان صورت به خاطر مى سپارد و شنيده خود را بى هيچ فزونى و كاستىاي باز مى گويد. حكم ناسخ را حفظ كرده است و به كار مى بندد، منسوخ را نيز دانسته است و از آن مى پرهيزد. دستور پيامبر، همانند قرآن است که ناسخ و منسوخ، خاص و عام، و محكم و متشابه دارد [و او اين را دانسته است و هر موضوعى را در جايگاه ويژه اش قرار مى دهد].
[1]كافي، کليني، ج1، ص 63، ح 1.[2]همان؛ بخش پاياني عبارت در نهج البلاغه متفاوت و چنين نقل شده است: «بَل حَفِظَ ما سَمِعَ عَلى وَجهِهِ، فَجاءَ بِهِ عَلى ما سَمِعَهُ لَم يزِد فِيهِ وَلَم ينقُص مِنهُ، فَحَفِظَ النّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَحَفِظَ المَنسُوخَ فَجَنَّبَ عَنهُ»؛ خطبه 210.
در سالهاي بعد نيز اين ادامه داشته و اصحاب بزرگ امامان نيز با اين مسئله درگيري ذهني داشتهاند، چنانکه در حديث ديگري در همين باب، محمد بن مسلم اين موضوع را با امام صادق عليه السلام در ميان نهاده، ميگويد: قُلْتُ لَهُ: «مَا بَالُ أقْوَامٍ يَرْوُونَ عَنْ فُلَانٍ وَفُلَانٍ عَنْ رَسُولِ اللهِ لَا يُتَّهَمنَ بِالْكَذِبِ فَيَجِي ءُ مِنْكُمْ خِلَافُهُ» قَالَ: «إِنَّ الْحَدِيثَ يُنْسَخُ كَمَا يُنْسَخُ الْقُرْآنُ».[1]به امام صادق عليه السلام گفتم: «چگونه مى شود كسانى که دروغگو هم به شمار نميروند احاديثى را به نقل از فلان و فلان، از پيامبر خدا نقل مى كنند؛ اما احاديثى برخلاف آنها از شما نقل مى شود؟» حضرت فرمود: «حديث هم مانند قرآن، نسخ مى شود». منصور بن حازم ـ که او نيز از بزرگان حديث است ـ ، گفتگوي خود را با امام، چنين گزارش کرده است: قُلْتُ لأبي عبدِ اللهِ عليه السلام: «ما بالي أسأَلُكَ عَنِ المَسأَلَةِ فَتُجيبُني فيها بِالجَوابِ، ثُمَّ يَجيئُكَ غَيرِي فَتُجيبُهُ فيها بِجَوابٍ آخَرَ؟ فَقالَ إنّا نُجيبُ النّاسَ عَلَى الزِّيادَةِ وَالنُّقْصانِ». قالَ قُلتُ: «فَأَخبِرني عن أصحابِ رَسُولِ اللهِ ؛ صَدَقُوا عَلَى مُحَمَّدٍ أم كَذَبُوا؟» قالَ: «بَل صَدَقُوا». قالَ قُلتُ: «فَما بالُهُمُ اختَلَفُوا؟». فَقالَ: «أما تَعلَمُ أنَّ الرَّجُلَ كانَ يَأتي رَسُولَ اللهِ فَيَسأَلُهُ عَنِ المَسأَلَةِ فَيُجيبُهُ فيها بِالجَوابِ، ثُمَّ يُجيبُهُ بَعدَ ذَلِكَ ما يَنسَخُ ذَلِكَ الجَوابَ؟! فَنَسَخَتِ الأَحاديثُ بَعضُها بَعضاً».[2]به امام صادق عليه السلام عرض کردم: «چگونه است که از شما مسئلهاي ميپرسم و شما پاسخ ميدهيد؛ آن گاه که ديگري آن را سؤال ميکند، به او پاسخ ديگري ميدهيد؟». امام فرمود: «ما به مردم، [گاه] کم و [گاه] بيش پاسخ ميگوييم». عرض کردم: «آيا اصحاب رسول خدا راست ميگويند يا بر او دروغ ميبندند؟». فرمود: «نه، راستگويند». عرض کردم: «پس چرا دچار اختلاف هستند؟» فرمود: «مگر نميداني که فردي نزد رسول خدا ميآمد و سؤال ميکرد و پيامبر بدو جواب ميگفت، آن گاه پس از مدتي، ناسخِ پاسخ قبلي را بدو ميفرمود؟! بنا بر اين، برخي از احاديث، ناسخ برخي ديگرند».
[1]كافى، ج 1، ص 64، ح 2.[2]همان، ص 65، ح 3.
گفتني است دو حديث ديگر هم در همين باب آمده است که ميتوان آنها را نيز بر نسخ حمل کرد؛ اگرچه تقيه به صورت يک احتمالِ نه چندان قوي نيز در آنها مطرح است.[1]در يکي از اين دو حديث، اشارهاي به فلسفه نسخ شده و آن، پيروي از امام زنده و حي است؛ گويي که بخشي از دين، بايد با نيازها و متغيرهاي متحوّل اجتماعي، تنظيم و سازگار شود. امري که به دلخواه افراد نيست و نيازمند فقاهت و بصيرت امام زنده و ناظر است. آسيب نسخ و راه حلّ آن
آسيبپذيري حديث از نسخ، مانند آسيبپذيري آن از تأخير بيان است. ممکن است ما از صدور حديثِ ناسخ آگاهي نيابيم و از اين رو، به همان حديث منسوخ عمل کنيم و مطلبي را به پيشوايان دين نسبت دهيم که زماني معتبر بوده و اکنون ديگر مقبول آنان نيست. اين، مانند آن است که کسي نسخهاي قديمي را از يک لايحه قانوني را به دست آورد و بدون توجه به الحاقيهها و اصلاحيههاي بعدي، آن را مبناي کار خود قرار دهد. آنچه اين آسيب را از ميان ميبرد و يا از آن ميکاهد، استفاده از روش تشکيل خانواده حديث است، اما نبايد تنها به احاديث مشابه و همسو، بسنده کرد، بلکه بايد احاديث مخالف و معارض را نيز يافت و ميان آنها و حديث مورد تحقيق، نسبت سنجي کرد. با اين روش، ميتوان به ديگر احاديث ناظر به هر حديث دست يافت و آنها را با يکديگر سنجيد تا اگر حديث ناسخي در ميان باشد، زمينه دستيابي و توجه به آن، آماده شود. نکته قابل توجه در اين ميان، اندک بودن نسخ در مقايسه با تخصيص و تقييد است. در ميان
[1]كافي، کليني، ج1، ص 63، ح 1.[2]همان؛ بخش پاياني عبارت در نهج البلاغه متفاوت و چنين نقل شده است: «بَل حَفِظَ ما سَمِعَ عَلى وَجهِهِ، فَجاءَ بِهِ عَلى ما سَمِعَهُ لَم يزِد فِيهِ وَلَم ينقُص مِنهُ، فَحَفِظَ النّاسِخَ فَعَمِلَ بِهِ، وَحَفِظَ المَنسُوخَ فَجَنَّبَ عَنهُ»؛ خطبه 210.[3]كافى، ج 1، ص 64، ح 2.[4]همان، ص 65، ح 3.[5]همان، ص 67، ح 8: علي بن إبراهيم، عن أبيه، عن عثمان بن عيسى، عن الحسين بن المختار عن بعض أصحابنا، عن أبي عبد الله عليه السلام قال: أرأيتك لو حدَّثتك بحديث العام ثمَّ جئتني من قابلٍ فحدّثتك بخلافه بأيهما كنت تأخذ؟ قال: قلت: كنت آخذ بالأخير، فقال لي: رحمك الله؛ و ح 9: وعنه، عن أبيه، عن إسماعيل بن مرار، عن يونس، عن داود بن فرقد عن المعلّى بن خنيس قال: قلت لأبي عبد الله عليه السلام: إذا جاء حديث عن أوّلكم وحديث عن آخركم بأيهما نأخذ؟ فقال: خذوا به حتى يبلغكم عن الحي، فإن بلغكم عن الحي فخذوا قوله، قال: ثمَّ قال أبو عبد الله عليه السلام: إنّا والله لا ندخلكم إلاّ فيما يسعكم؛ وفي حديث آخر: خذوا بالأحدث.
احاديث انگشتشماري که منسوخ خوانده ميشوند، برخي تنها مطابق با نظر دستهاي از محدّثان و فقيهان، منسوخ هستند و برخي ديگر، چنان مشهورند که مورد غفلت قرار نميگيرند. از اين رو، آسيبپذيري حديث از نسخ، اندک است. گفتنى است نسخ، در مراحل پايانى پژوهش و سنجش دروني احاديثِ ناظر به هم، ادّعا ميشود و تنها هنگامي پذيرفته مى شود که مطمئن باشيم جمع ميان دو حديث به گونههاي ديگر، ممکن نيست. پس نسخ، يک راه حلّ عرفى، عمومى و ابتدايى مانند تخصيص، تقييد، حمل بر استحباب و ديگر موارد نيست.
نمونه
مثال هاى قابل اثبات در نسخ، اندکاند و همان گونه که گذشت، بيشتر فقهاى شيعه، بسياري از موارد ادعايى نسخ را نپذيرفتهاند. آنان معتقدند که احکامي چون: وجوب پاسخ دادن به سلام هنگام نماز، تبديل احرامِ حجّ اِفراد به عمره تمتّع،[1]وجوب وضو گرفتن پس از خوردن گوشت شتر،[2]جواز ازدواج موقّت،[3]استحباب روزه دوشنبه و پنجشنبه در هر هفته[4]و استحباب خضاب کردن، هيچ کدام نسخ نشدهاند. ما به موردى اشاره مى كنيم كه برخى از فقيهان، آن را نمونه نسخ دانستهاند. در اين روايت، محمد بن مسلم ميگويد: سَأَلْتُهُ عليه السلام عَنْ إِخْرَاجِ لُـحُومِ الْأضَاحِيِّ مِنْ مِنى?. فَقَالَ: «كُنَّا نَقُولُ لَا يُخْرَجْ مِنْهَا شَيْ ءٌ لِحَاجَةِ النَّاسِ إِلَيْهِ. فَأمَّا الْيَوْمَ فَقَدْ كَثُرَ النَّاسُ فَلَا بَأسَ بِإِخْرَاجِهِ».[5]از امام صادق عليه السلام، در باره بيرون بردن گوشت قربانى از مني پرسيدم. حضرت فرمود: «ما پيش تر مى گفتيم كه به سبب نياز مردم، نبايد چيزى از آنجا خارج شود؛ اما اکنون، مردم فراواناند [وقربانى بسيار]، و اشكالى در بيرون بردن آن نيست».
[1]الخلاف، شيخ طوسي، ج 2، ص 269.[2]منتهى المطلب، ابومنصور حسن بن يوسف (علامه حلي)، ج 1، ص 38 و 313.[3]نهاية المرام، سيد محمد عاملي، ج 1، ص 221 .[4]ر.ک: مختلف الشيعة، ابومنصور حسن بن يوسف (علامه حلي)، ج 3، ص 505، از ابن جنيد.[5]كافى، ج 4، ص 500.
احاديث ناظر به اين موضوع، در جوامع روايى و كتب فقهى موجود است.[1]محقّق بزرگ، محمد باقر حسينى استرآبادى مشهور به ميرداماد، نمونه هاي ديگري را بر شمرده است.[2]از آنجا که اين نمونهها بيشتر رنگ فقهي دارند و برخي نيز از موارد مسئله نسخ شمرده نشدهاند، بررسي آنها را به عنوان کار پژوهشي، به علاقهمندان وا ميگذاريم.
چکيده
پيدايش حديث، محصول صدور گفتار و رفتار معصوم در فضايي واقعي و عيني است و از اين رو، ناظر به زمينهها و محدوديتهايي غير قابل انکار است. فشارهاي سياسي و اجتماعي و نيز ظرفيت محدود مخاطبان، پيشوايان را ناچار کرد که به تدريج و تنها به اندازه نياز مخاطبان و مکلفان، بخشي از دانش خود را بر نمايند و گاه نيز آن را بپوشانند و يا حتي خلاف آن را ابراز دارند. تأخير بيان يعني آورنده دين، ابتدا بياني را در باره مطلبي ارائه ميدهد و سپس در بياني ديگر آن را روشنتر و يا محدودتر ميکند. انديشمندان فقيه و اصولدانان شيعي بر اين باورند که تأخير اختياري بيان حکم هيچ گاه آن اندازه نشده که وقت عمل دررسد و مکلف، حکم شرعي را به انجام رساند و پس از عمل او بيان تکميلي دوم برسد. نسخ، هميشه ميان دو دليل اتفاق ميافتد. آيه و حديث ناسخ، پايان اعتبار حکم بيانشده در دليل منسوخ را اعلام ميدارد و آن را از اعتبار مياندازد. آسيبپذيري حديث از نسخ، مانند آسيبپذيري آن از تأخير بيان است. ممکن است ما از صدور حديث ناسخ آگاهي نيابيم و به همان حديث منسوخ عمل کنيم و مطلبي را به پيشوايان دين نسبت دهيم که تنها زماني معتبر بوده و اکنون ديگر مقبول نيست. راه حل کلي هر دو آسيب نسخ و بيان تدريجي، جستجوي کامل از همه احاديث مرتبط، اعم از مشابه و معارض است.
[1]ر.ک: المحاسن، برقي، ج 2، ص 320؛ الکافى، ج 4، ص 501، السرائر، ابن ادريس حلي، ج 3، ص 130؛ تذكرة الفقهاء، ابومنصور حسن بن يوسف (علامه حلي)، ج 8، ص 323.[2]الرواشح السماوية، ميرمحمد باقر حسيني (ميرداماد)، ص 249 ـ 247.
پرسش و پژوهش
1. مقصود از تأخير بيان چيست؟ علت وقوع آن را همراه يک نمونه بيان کنيد؟ 2. چرا پيامبر خود به اخذ خمس از درآمدهاي غير جنگي اقدام نکرد و بيان تفصيلي اين موارد را به جانشينان برحقّ خود واگذار نمود؟ 3. دليل اصلي منکران نسخ و پاسخ آن را بيان کنيد. 4. نسخ در احاديث منع زيارت قبور، روزه روز عاشورا و خوردن گوشت الاغ وحشى را بررسي کنيد. 5. موارد ادعايي نسخ در حديث را برشمرده و آنها را يک به يک بررسي و نظر خود را بيان کنيد.
درس سوم : تقيه، توريه
اهداف درس:
شناخت تقيه، نمونهها، مرزها و آثار آن؛ آشنايي با روش کشف روايات تقيهاي.
3. تقيه
مفهوم و زمينه
دين اسلام، دستورها و توصيههاي گوناگوني براي بشر به ارمغان آورده است تا بتواند در دو سراي فاني و باقي، بهتر زندگي کند. همه اين فرمانها و سفارشها، در راستاي کمال انساناند و چناناند که به هيچ روي و در هيچ حالتي، به تباه شدن انسان و يا انهدام خود دين، نميانجامند. از اين رو، هرگاه به کار بستن برخي از آنها، جان مسلماني را به خطر بيندازد و يا ضايعه و خللي در خود دين و يا شخصيتهاي نگهدارنده آن ايجاد کند، بايد آن دستور را ـ هرچند موقتاً و محدود ـ کنار نهاد و تنها زماني آن را به ميدان عمل آورد که آن خطرها و آسيبها همراهش نباشند. به عبارت ديگر، تقيه عبارت است از: عمل نکردن به دستوري و يا بيان نکردن حکمي و يا حتي اظهار گفتار و کرداري مخالف با آن؛ براي حفظ دين و يا گروندگان به آن و حافظان آن و مصلحتهايي ديگر از اين دست. پرسشي که در اين بحث به ميان ميآيد، اين است که: چگونه بيان بخشي از دين و يا عمل به يکي از احکام آن، ميتواند چنين زيانهاي بزرگي را پديد آورد؟ مگر
دستورهاي دين، همه از روي مصلحت نيست! اگر با تاريخ صدر اسلام آشنا باشيم، پاسخ اين سؤال، چندان دشوار نخواهد بود. مسلمانان در آغاز، در اقلّيت و زير فشار طاقتفرساي مشرکان و متّحدان آنان بودند. دينداري آشکار و ابراز ايمان در چنين شرايطي، چنان خطرناک بود که براي نمونه، پدر و مادر عمّار را به سراي باقي روانه کرد. از اين رو، فرزندشان عمّار، شيوهاي عقلايي در پيش گرفت و در زير شکنجهها، سخني بر خلاف باورهاي قلبياش بر زبان راند. خداوند نيز بر کار او صحّه نهاد و تخالف زباني و قلبي او را مخل به ايمان او ندانست.[1]اين شيوه، مختصّ عمّار نبود؛ چراکه قرآن با زباني روشن و رسا، به همه مؤمنان اجازه داده است که به گاه هراس از قرباني شدن بدون کسب نتيجهاي ارزشمند، تقيه کنند.[2]در قرآن و احاديث، نمونههايي از پيشينه اين شيوه نيز گوشزد شده است؛ مانند: تقيه و پنهانکاري مؤمن آل فرعون[3]و نيز
[1]مَنْ كَفَرَ بِاللهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِن مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِّنَ اللهِ وَلَـهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ؛ هر كس که پس از ايمان آوردن خود، به خدا كُفر ورزد [، عذابى سخت خواهد داشت]؛ مگر آن كس كه مجبور شده و[لى] قلبش به ايمان، اطمينان دارد. ليكن هرکه سينه اش به كُفر گشاده گردد، خشم خدا بر آنان است و برايشان عذابى بزرگ خواهد بود؛ نحل/ 106.[2]لا يَتَّخِذِ الْمُؤْمِنُونَ الْكافِرِينَ أَوْلِيَاءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنِينَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَلَيْسَ مِنَ اللهِ فِي شَيْ ءٍ إِلَّا أَنْ تَتَّقُوا مِنْهُمْ تُقَاةً وَيُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَإِلَى اللهِ الْمَصِيرُ؛ مؤمنان نبايد كافران را به جاى مؤمنان، به دوستى بگيرند و هركه چنين كند، در هيچ چيز [او را] از [دوستىِ] خدا [بهره اى] نيست؛ مگر اينكه از آنان به نوعى، تقيّه كند و خداوند شما را از [عقوبتِ] خود ميترساند، و بازگشت [ـِ همه]، به سوى خدا است؛ آل عمران/ 28.[3]وَقَالَ رَجُلٌ مُّؤْمِنٌ مِّنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَكْتُمُ إِيمَانَهُ أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَنْ يَقُولَ رَبِّيَ اللهُ وَقَدْ جَاءَكُمْ بِالْبَيِّناتِ مِن رَّبِّكُمْ وَإِنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإِنْ يَكُ صَادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الَّذِي يَعِدُكُمْ إِنَّ اللهَ لا يَهْدِي مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذَّابٌ؛ مردى مؤمن از خاندان فرعون كه ايمان خود را نهان ميداشت، گفت: آيا مردى را ميكُشيد که ميگويد: «پروردگار من خدا است»؟ و مسلّماً براى شما از جانب پروردگارتان دلايل آشكارى آورده، و اگر دروغگو باشد، دروغش به زيان او است و اگر راستگو باشد، برخى از آنچه به شما وعده ميدهد، به شما خواهد رسيد؛ چراكه خدا كسى را كه افراطكارِ دروغزن باشد، هدايت نميكند؛ غافر/ 28.