از آن جمله : هنگام خروج پيامبر از مدينه به سمت تبوك وقتى على عليه السّلام را جانشين خود در شهر نمود بدو فرمود : جبرئيل بر من نازل شد و گفت : اى محمّد ، على أعلى ضمن ابلاغ سلام مىفرمايد : يا تو از مدينه خارج شو و على را بر شهر بگمار ، و يا خود در شهر بمان و على خارج شود . و هيچ گريزى از آن نيست . و على را نيز مأمور به پذيرش يكى از آن دو ساختهام ، هيچ كس به حقيقت بزرگى و عظمت كسى كه مرا در مورد آن دو اطاعت نمايد و به پاداش عظيمش واقف نيست و نمىداند .
پس هنگامى كه او را جانشين خود در مدينه قرار داد موج زخمزبان و بدگويى منافقين به اوج خود رسيد ، كه پيامبر از على دلتنگ و ملول ؛ و از مصاحبت و رفاقتش بيزار گشته ، و براى همين او را در مدينه گذاشته و بهمراه خود نبرده . و حضرت على عليه السّلام از شدّت ناراحتى و حزن ، از مدينه خارج شده و به خدمت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله رسيد .
پيامبر در مواجههء با على فرمود : چرا از مدينه خارج شدى ؟ و آن حضرت جريان واقعه را باز گفت . پيامبر فرمود : آيا خوشنود نيستى كه نسبت به من مانند نسبت هارون به موسى باشى ، جز آنكه پس از من هيچ پيامبرى نخواهد بود ؟ ! با شنيدن اين كلام حضرت على عليه السّلام به مدينه بازگشت . و تير منافقين به سنگ خورد . بنا بر اين نقشه اى در خصوص قتل أمير المؤمنين عليه السّلام كشيدند ، بدين ترتيب كه در سر راه او گودال عميقى كنده و روى آن را با حصير و خاك پوشانيدند تا چون
آن حضرت از آنجا عبور كند با مركبش در آن گودال بيافتد . زمين اطراف گودال ، سنگلاخ بود ، و قصد داشتند جهت استتار روى گودال را با سنگ بپوشانند تا با زمين اطراف يكسان شده و آن حضرت را بكشند .
وقتى أمير المؤمنين عليه السّلام نزديك آنجا شد ، اسب آن حضرت به قدرت خدا بزبان آمده و سر خود را كج نمود و رو به سوار خود نموده و جريان امر را بازگفت و حضرت را از حركت باز داشت .
آن حضرت نيز ضمن دعاى خير براى او حركت نمود تا به گودال سر پوشيده رسيد .
در اينجا اسب از بيم عبور از آن مكان ايستاد .
حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : به اذن و فرمان خدا صحيح و سالم بگذر ، و آن مركب با معجزه اى ديگر صحيح و سالم از روى آن همچون زمين سفت و محكم عبور نمود .
و عرضه داشت : پروردگار جهانيان چقدر رعايت حال تو را مىكند ! تو را از روى اين گودال عبور داد .
آن حضرت فرمود : خداوند به جهت خيرخواهى تو بود كه مرا از روى آن گذراند .
سپس همچنان كه روى اسب به عقب برگشته و مشغول صحبت بود ، منافقين در
اطراف او مخفى شده بودند كه ناگاه اسب ندا كرد : از اين مكان دور شويد . همه رفتند و كسى نماند ، و پس از آن زمانى نگذشت كه همهء آنان به درون آن گودال افتادند ، و صداى ناله و فغانشان بپا خاست و همه از آنچه ديده بودند متعجّب شدند .
پس حضرت أمير عليه السّلام به آنان فرمود : آيا نمىدانيد چه كسى اين توطئه را ترتيب داد : گفتند : نه ، نمىدانيم . پس روى به مركب خود كرده و پرسيد : اين توطئه چگونه و بدست چه كسى شكل گرفت ؟ گفت : اى أمير المؤمنين ، وقتى خداوند چيزى را كه مردم نادان قصد تكذيبش را دارند تأييد مىفرمايد ، و بالعكس چيزى را كه قصد تأييدش را دارند تكذيب و نقص مىكند ، پس تنها خداوند پيروز و همهء خلق مغلوب و شكست خوردهاند . آرى اين توطئه بدست فلانى و فلانى - تا ده نفر - و با همدستى فلانى و فلانى ، تا بيست و چهار نفر را نام برد . و گروه دوم توطئه گران همراه پيامبر صلَّى الله عليه و آله در سفرند و عزمشان را بر قتل آن حضرت در راه عقبه جزم كردهاند ، در حالى كه خداوند با عزّت و جلال پشتيبان و حامى پيامبر است و هيچ كافرى قادر به شكست ولى خدا نيست .
پس برخى از ياران حضرت أمير عليه السّلام به او پيشنهاد نمود كه از طريق نامه توسّط پيك سريعى پيامبر را مطَّلع سازد ، حضرت فرمودند : پيك خدا به رسولش سريعتر ، و نامه اش به او پيشتر است ، ناراحت نباشيد .
از آن طرف هنگامى كه پيامبر به نزديكى آن عقبه رسيد - همان جا كه در مقابلش جماعت منافق و كافر رسوا شدند - و همان جا پياده شد و اصحاب را جمع نموده و فرمود : فرشتهء وحى جبرئيل به من خبر داد كه على در مدينه مورد سوء قصدى قرار گرفته و خداوند با الطاف و معجزاتش وى را نجات داد ، و ماجرا از اين قرار بوده : - و جريان آن توطئه را تا آخر باز گفت ، و فقط قسمت آخر سخن حضرت على عليه السّلام كه مربوط به سوء قصد نسبت به خودش بود را مخفى داشت .
بارى چون فرمايشات پيامبر به اينجا رسيد آن گروه بيست و چهار نفرهء از منافقين با هم وارد سخن شدند ، يكى گفت : بطور حتم از مدينه پيكى رسيده و خبر كشته شدن على را آورده است . و محمّد با زرنگى قصد دارد خبر را وارونه جلوه دهد تا دلهاى اصحابش را تسكين و تثبيت نموده و ايشان را از اضطراب و اختلاف محفوظ بدارد . پس باتّفاق آراء قرار شد به محضر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله رفته و از سالم ماندن على اظهار شادى و خرسندى نموده ، و براى جلب توجّه و اطمينان و علاقهء آن حضرت سخنانى گويند .
پس نزد آن حضرت رسيده و او را بخاطر سلامتى علىّ عليه السّلام از خطر تهنيت گفته سپس گفتند : آيا علىّ بن أبى طالب افضل امّت است يا فرشتگان مقرّب خداوند ؟ فرمود :
آيا شرافت فرشتگان جز به حبّ و دوستى محمّد و على و پذيرش ولايت آن دوست ؟
و بالاتر از آن اگر يكى از محبّين و دوستداران على دلش را تزكيه نموده و از گناهان بپرهيزد و از ريا و غشّ و دغل خود را حفظ نمايد از فرشتگان پاكتر و برتر خواهد بود .
و آيا نمىدانيد كه خداوند فرشتگان را جز بخاطر خودبينى آنان مأمور به سجدهء آدم نساخت ؟ زيرا تصوّر فرشتگان چنان بود كه هيچ مخلوقى كه سزاوار جانشينى آنان باشد در دنيا يافت نخواهد شد ، و خودشان را از لحاظ علم و دين و معرفت و فضل بالاتر مىديدند .
و بر همين اساس خداوند اراده فرمود كه آنان را به خيال خام و اعتقاد باطلشان واقف فرمايد ، پس آدم را آفريد و تمامى اسماء را بدو آموخت ، سپس اسماء را به فرشتگان عرضه فرمود ، و آنان از درك معرفت آن عاجز و درمانده شدند ، پس در اين هنگام آدم را مأمور فرمود تا اسماء را بر ملائكه تعليم نمايد و ايشان را به برترى علمى خود آگاه نمايد .
سپس از صلب آدم نسل او را خارج نمود ، و در ميان آنان انبياء مرسلين و بندگان
برگزيدهء خداوند ، و افضل آنان محمّد و آل و اصحاب و امّت نيكوكارش مىباشند ، و به فرشتگان فهماند كه آنان برتر از ايشانند ، زيرا كه با وجود صدها ابتلاءات و پيشآمدهاى ناملايم از زحمت تأمين معاش خود و عيال و اهلش گرفته تا تحمّل ترس و خوف از دزدان و امراى ستمگر ، و استقامت در برابر امراض و سختيها ، و مشقّت اغواء و اضلال شياطين [ و ] انس و جن ، و سختى زندگانى دنيوى ، باز هم با هوا و خواهشهاى نفسانى مبارزه كرده و براى اطاعت و امتثال اوامر و تكاليف الهى استقامت بخرج داده و پيوسته در مقابل تمايلات و شهوات فطرى خود از حبّ نساء و لباس و شهرت و دوستى دنيا و ديگر لذّات آن مجاهده نموده ، رو به سوى حقّ و حقيقت مىآورند ، و با خلوص نيّت و صفا و صدق باطن ، در پى تحصيل علم و معرفت و قرب و منزلت قدم برمىدارند .
خداوند عزيز فرمود : اى فرشتگانم ! شما از تمامى اين گرفتاريها و علائق مادّى و دنيايى دوريد ، نه تمايلات جنسى شما را مىآزارد ، و نه شهوت خوردن سست و ناتوانتان مىسازد ، و نه خوف و هراس از دشمنان دين و دنيايتان دلهاى شما را مىلرزاند ،
و نه شيطان و اعوانش قادرند فرشتگانم را - همانها كه از خطا و لغزش محفوظ و معصومشان داشتهام - وسوسه نمايند .
اى فرشتگانم ! اينست كه اگر هر يك از بنى آدم سرگرم عبادت و اطاعت شده و با آن گرفتاريها و علائق ، توجّه و خلوص قلب خود را حفظ كند ، البتّه قدم بلندترى را برداشته و عملى را انجام داده است كه شما از آوردن آن عاجز و ناتوان خواهيد بود .
و چون خداوند جليل مقام رفيع آدم را براى ملائكه معرّفى فرمود به آنان امر نمود كه به آدم سجده كنند ، زيرا او شامل همان خلائق برتر و افضل و افراد برجسته و خصوصا شخصيتهايى چون پيامبر اسلام و على بن أبى طالب و اهل بيت طهارت بود و گويى تمام آنان در صلب او صفآرايى مىكردند .
و سجدهء فرشتگان ظاهرا به سوى آدم ، ولى در واقع براى خداوند جهانيان بود . و آدم در اين قضيّه مانند قبله ( خانهء كعبه ) بوده است ، كه مردم هنگام عبادت خدا به آن طرف متوجّه مىشوند . آرى آن سجده اى كه براى خداوند صورت مىگيرد براى هيچ كسى جايز و روا نيست ، و نيز كسى را نشايد كه از آفريدهء خدا به آن اندازه تجليل نمايد كه در خور تجليل پروردگار جهانيان است . و اگر قرار بود كسى را اين گونه امر به سجدهء غير خدا كنم ، حتما شيعيان ناتوان و مكلَّفين را مىگفتم كه افراد ميانه رو در علم على - وصىّ رسول خدا - را سجده كنند ، و اين كار را فقط بخاطر دوستى بهترين خلق خدا « على » - پس از رسول خدا - انجام دهند ، همو كه تمام سختى و بلاها را در اظهار حقوق الهى بجان خريد ، و هيچ حقّى را كه
در انتظارش بود - كه يا نمىدانست يا از ياد برده بود - انكار نكرد .
سپس فرمود : در طى اين جريان كار ابليس به عصيان و نافرمانى كشيد ، و چون عصيانش از سر تكبّر و خودستايى بود به هلاكت افتاد ، و آدم نيز خداوند را بواسطهء خوردن از درخت ممنوعه عصيان نمود ولى چون عارى از تكبّر بر محمّد و آل پاكش بود سالم ماند . و آن خلاصهء فرمايش خداوند است بر او كه : « اى آدم ! ابليس بواسطهء تو به من عصيان ورزيد ، و بر تو تكبّر كرد و هلاك شد ، و اگر سر به فرمانم نهاده و مرا حرمت مىنهاد به هر ترتيبى به رستگارى مىرسيد ، و تو نيز با خوردن درخت ممنوعه مرا مخالفت نمودى ولى بواسطهء تواضع بر محمّد و آل او مرا تعظيم نمودى ، پس رستگار گشتى و عيب و عار لغزش از تو زايل شد ، پس به حرمت و حقّ محمّد و آل پاكش مرا بخوان » . پس خدا را به حقّ آنان خوانده و بواسطهء تمسّك به ريسمان اهل بيت به نيكوترين وجهى رستگار گشت .
سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دستور فرمود كه همه مهيّاى حركت و كوچ شوند و به فردى گفت كه ندا سر دهد كه : بدانيد كه همه بايد پشت سر پيامبر حركت كرده و هيچ كس نبايد جلوتر از آن حضرت قدم برداشته و پاى به عقبهء كوه بگذارد ، تا خود پيامبر از آن بگذرد .
سپس به حذيفه دستور فرمود در پاى كوه نشسته و مراقب باشد چه كسى پيش از پيامبر به سوى عقبهء كوه حركت مىكند ، و در ضمن پشت سنگى پنهان شود .