بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 150


به نام « حسن » كه مردم را به راه من دعوت مىكند و خزانه دار گنجينهء علم من است .
سپس دينم را توسّط پسر او « محمّد » كه مايهء رحمت همهء جهانيان است كامل كنم ، او برخوردار از كمال موسى ، نورانيّت عيسى ، صبر ايّوب بوده و سيّد و سرور همهء اولياى من است ، در ايّام غيبت او دوستانم ذليل و خوار مىشوند ، تا آنجا كه سرهاى آنان را همچون سرهاى ترك و ديلم ( كفّار ) براى هم هديّه مىفرستند ، آنان را بكشند و بسوزانند ، در آن روزگار اوليايم ترسان و وحشت زده‌اند ، و پيوسته زمين از خونشان رنگين شود ، و ناله و فغان در ميان زنانشان بلند گردد ، آرى آنان دوستان حقيقى من مىباشند ، توسّط همانان هر فتنهء كورى را دفع كنم ، و از بركت ايشان هر شبهه و مصيبت و سختى را مرتفع سازم ، آنانند كه درودها و بخشايشى از پروردگارشان بر آنها است و ايشانند راه يافتگان .
عبد الرّحمن بن سالم گويد : أبو بصير به من گفت : اگر در تمام عمرت فقط همين يك حديث را شنيده بودى برايت كافى بود ، بنا بر اين آن را از نااهلان پنهان دار ! مترجم گويد : از متن حديث اين گونه فهميده مىشود كه وجود مبارك حضرت صادق عليه السّلام در حين اين گفتگو حاضر بوده‌اند ، و با توجّه به منابع ديگر همچون كتاب شريف عيون أخبار الرّضا عليه السّلام و كافى و غيبت نعمانى ، و تاريخ درگذشت جابر و وفات حضرت صادق عليه السّلام اين گونه بر مىآيد كه جابر امامان پس از حضرت باقر عليه السّلام را درك نكرده ، و بايد احتمال داد كه امام صادق عليه السّلام در زمان وقوع آن گفتگو حاضر نبوده و اين مطلب را از پدر خود حضرت باقر عليه السّلام فقط روايت فرموده‌اند .
( نقل از زيرنويس استاد غفّارىّ - أيّد الله تعالى - در ترجمه كتاب عيون اخبار الرّضا عليه السّلام ) 34 - از امام صادق عليه السّلام از پدران بزرگوارش عليهم السّلام نقل است كه


صفحه 151


پيامبر صلَّى الله عليه و آله گفت : خداوند با عزّت و جلال توسّط جبرئيل به من فرمود : هر كس كه بداند و دريابد كه هيچ خدايى جز من نيست ( توحيد ) ، و محمد ، بنده و رسول من است ( نبوّت ) ، و على ، ولى و خليفه و حجّت من است ، و امامان پاكيزه از فرزندان او حجّتهاى من هستند ( امامت ) او را به موجب رحمت خود داخل بهشت كرده و به مقتضاى عفو و بخششم از آتش دوزخ نجات خواهم داد ، و همجوارى خود را برايش اختيار كنم ، و كرامت و نعمتم را براى او لازم و تمام خواهم كرد ، و از بندگان مخصوص و برگزيده‌ام قرار دهم ، و دعايش را اجابت كرده و درخواستش را عطا مىكنم ، و چون سكوت كند من آغاز كلام نمايم ، و اگر بدى كند باز به او ترحّم مىكنم ، و اگر از نزد من بگريزد او را بسوى خود مىخوانم ، و چون به سوى من باز گردد او را مىپذيرم ، و اگر درب مرا بكوبد برايش بگشايم .
و هر كس به وحدانيّت من گواهى ندهد ، و يا گواهى به آن دهد ولى به رسالت بنده و رسولم محمد معتقد نباشد ، يا آن را قبول كند ولى خلافت على بن أبى طالب را نپذيرد ، يا آن را قبول كند ولى امامت امامان پاكيزهء از فرزندان على را قبول نكند ، اين چنين فردى نعمت مرا انكار ، و جلالم را كوچك شمرده ، و به كتابها و آيات من كافر شده است . و اگر چنين فردى قصد مرا كند در پيش روى او حجاب گذارم ، و چون از من درخواست كند او را محروم نمايم ، و اگر مرا بخواند ندايش را نمىشنوم ، و چون دعا كند او را اجابت نمىكنم ، و چون به من اميد بندد نااميدش سازم ، و اينها همه جزاى اعمال اوست كه از من به او ميرسد ، و من كوچكترين ستمى به بندگانم روا نمىدارم .


صفحه 152


در اين هنگام جابر بن عبد الله انصارى برخاسته و گفت : اى رسول خدا ! آن امامان از فرزندان على بن أبى طالب كيستند ؟ فرمود : اوّل و دم : حسن و حسين دو آقاى جوانان بهشتى هستند ، على ، كه آقاى عابدان در روزگارش مىباشد ، سپس محمّد بن على ، كه شكافندهء علم است ، و تو اى جابر او را درك خواهى كرد ، پس سلام مرا به او برسان .
سپس صادق است جعفر بن محمّد ، بعد كاظم است موسى بن جعفر ، سپس رضا است على ابن موسى ، بعد تقى است محمّد بن على ، سپس جواد ، محمّد بن على ، و بعد نقى است على بن - محمّد ، سپس زكى حسن بن على ، و بعد پسرش مهدى و قائم به حق است ، همو كه مهدى امّت من ، صاحب زمان ، محمّد بن الحسن [ صلوات الله عليهم أجمعين ] است كه زمين را از عدل و داد پر خواهد كرد ، پس از آنكه از بيداد و ستم پر شود .
اى جابر اين افراد خلفا و اوصياء و فرزندان و عترت منند ، هر كس از آنان اطاعت كند مرا اطاعت نموده ، و هر كس به ايشان عصيان ورزد مرا نافرمانى نموده ، و هر كس همهء آنان ؛ يا يكى از ايشان را انكار نمايد مرا انكار نموده است ، و خداوند به خاطر وجود ايشان آسمانها را از سقوط حفظ مىكند ، و زمين را از حركت و لغزش نگه مىدارد .
35 - از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نقل است كه به حضرت على عليه السّلام فرموده : اى على ! تو را فقط كسى دوست دارد كه از لحاظ ولادت طاهر باشد ، و تنها كسى به تو بغض مىورزد كه نقصان و خباثتى در ولادت او باشد . و جز مؤمن دوستدار تو نيست ، و جز كافر با تو دشمنى و مخالفت نمىكند .


صفحه 153


در اين هنگام عبد الله بن مسعود برخاسته و گفت : اى رسول خدا ! نشانهء پليدى ولادت و كفر را در زمان حيات شما فهميديم ، بفرماييد نشانهء پليدى ولادت و كفر در زمان پس از شما چيست ؟ زيرا امكان دارد فردى با تظاهر به ايمان ، اعتقاد قلبى خود را پنهان نمايد .
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : اى ابن مسعود ! على بن أبى طالب پس از من امام و پيشواى شما و جانشين من است ، و پس از او دو فرزندم حسن و حسين ، و به همين ترتيب نه نفر از فرزندان حسين بن على يكى پس از ديگرى امام شما و جانشين من خواهند بود ، و نهمين فرزند از اولاد حسين ؛ قائم امّت من است ، كه سراسر زمين را پر از عدل و داد كند پس از آنكه پر از بيداد و ستم شده است . ايشان را جز پاكيزگان در ولادت دوست نمىدارند ، و جز پليدان در ولادت دشمن نمىدارند ، فقط اهل ايمان به آنان علاقمندند ، و تنها كافران با ايشان مخالفت مىكنند ، هر كس يكى از آنان را انكار كند گويى مرا انكار نموده است ، و هر كس مرا انكار نمايد مانند اين است كه خدا را انكار كرده است ، زيرا اطاعت نمودن از آنان امتثال امر من ، و اطاعت من همچون اطاعت پروردگار متعال است ، و نافرمانى كردن آنان همچون عصيان من ، و نافرمانى از من همچون معصيت خداوند است .
اى ابن مسعود ! مبادا در گفته‌هاى من ترديد كنى كه آن موجب كفر تو گردد . سوگند به عزّت خدايم


صفحه 154


كه من در گفته هايم هيچ تكلَّفى ندارم ، و از سر هوى و هوس در بارهء على و امامان از فرزندانش سخن نگفتم .
سپس دستهاى مبارك خود را به آسمان بلند نموده و عرضه داشت : خداوندا ! هر كس را كه جانشينان و پيشوايان امّتم را دوست مىدارد تو نيز او را دوست بدار ، و با دشمنانشان دشمن باش . يارىكنندگانشان را يارى فرما ، و هر كه ايشان را تنها مىگذارد مخذول و مقهورش دار ، و زمين را از وجود يكى از ايشان - كه حجّت و برهان تو در ميان مردمند - خالى مگذار ، كه ايشان در ميان مردم يا ظاهرند و مشهور ، و يا در پرده‌اند و پنهان ، تا دين تو باطل نگردد و عذر و بهانه اى براى مردم باقى نماند .
سپس فرمود : اى ابن مسعود ! در اين مجلس راه‌هاى سعادت را به شما نشان دادم كه در صورت پيمودن آنها سعادتمند و پيروزيد ، و گر نه خود را هلاك نماييد ، و سلام و درود بر كسانى كه راه هدايت را برگزيدند .
مؤلَّف كتاب - رحمه الله - گويد : روايات در اين موضوع بسيارند و از شمار خارج ، و من تنها به نقل اين چند روايت ؛ بجهت روشنى قلب و شفاى سينه‌هاى گرفته ، و هدايت افراد با انصاف بسنده كردم .


صفحه 155


گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها 36 - از أبو المفضّل شيبانى روايت شده كه او بسند خود از راويان موثّق نقل نموده كه :
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در آخرين روزهاى زندگى در همان بيمارى كه موجب وفاتش گرديد روزى براى اقامهء نماز از منزل خارج شد و بجهت شدّت بيمارى به فضل بن عبّاس و غلام خود ثوبان تكيه نمود و به مسجد رفته و نمازى را بجاى آورد كه قصد تخلَّف از آن را داشت ، و پس از نماز به منزل برگشته و به غلام خود فرمود : هر گاه كسى از انصار براى عيادت من آمد مانع مباش . ناگاه آن حضرت را بيهوشى دست داد ، در اين هنگام جمعى از انصار در پشت در اجتماع نموده و اجازهء ورود مىخواستند . غلام گفت : حال رسول خدا مساعد نيست ، و حالت بيهوشى به او دست داده و محارمش در اطراف او نشسته‌اند ، انصار با شنيدن اين جواب بىاختيار گريستند ، و صداى آنها به پيامبر رسيد و فرمود : صداى كيست ؟ گفتند : انصارند . فرمود : چه كسى از خانواده‌ام اينجاست ؟ گفتند : على و عبّاس .
پس با تكيه بر آن دو به مسجد آمده و به ستونى از آن كه از درخت خرما بود تكيه داده


صفحه 156


و خطبه اى بدين شرح ايراد فرمود :
اى گروه مردم ! تا بحال هيچ پيامبرى وفات نكرده جز اينكه از خود اثرى ميان امّت خود برجاى گذاشته ، و من در ميان شما دو چيز گرانبها وامىگذارم كه عبارتند از : كتاب خدا و أهل بيتم ، بدانيد كه هر كس آنها را ضايع گزارد خداوند بىبهره اش نمايد ! بدانيد كه گروه انصار همچون أهل و عيال منند ، و من در سايهء يارى و محبّت آنان بسر مىبردم .
و من همهء شما را به رعايت تقواى خداوند و احسان نمودن به انصار توصيه مىكنم ، افراد نيكوكارشان را پذيرا باشيد و از بدانشان بگذريد .
سپس اسامة را فرا خوانده و فرمود : همان طور كه تو را امير لشكر نمودم به يارى و حفظ پروردگار متعال و بهمراهى همان گروه تحت فرمانت كه عمر و أبو بكر و گروهى از اصحاب اوّليه از آنانند ، به سوى مقصد موته حركت كن .
اسامه گفت : پدر و مادرم بفدايت اگر اجازه بفرماييد تا بازگشت بهبودى شما چند روزى توقّف كنم ، زيرا دورى از شما در اين حال و وضعيت موجب اضطراب و پريشانى دلم مىگردد ! ؟
ولى پيامبر صلَّى الله عليه و آله قاطعانه فرمود : همان كه گفتم ، زيرا كوتاهى از جهاد هرگز جايز نيست .
بارى به گوش رسول خدا رسيد كه مردم در انتخاب اسامه بعنوان امير لشكر زبان به طعن او گشوده‌اند ، پس فرمود : شنيده‌ام شما اسامه را در اين عمل و پدرش را پيش از او ملامت نموده‌ايد ، ولى بدانيد كه اسامه نيز همچون پدرش از هر جهت شايستهء رياست است ، و بدانيد كه او و پدرش


صفحه 157


از محبوبترين افراد در نزد منند ، و شما را در بارهء اسامه سفارش به نيكى مىكنم ، پس چنانچه او را ملامت مىكنيد بدانيد كه گويندهء شما هموست كه در امارت و رياست پدرش زيد نيز سخن گفت .
سپس رسول خدا بخانهء خود بازگشت ، و اسامه نيز همان روز از مدينه خارج شده و در يك فرسخى شهر ؛ اردوى لشكر را برپا نمود تا همه برسند ، در اين هنگام منادى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در مدينه فرياد بر آورد كه : هيچ كس نبايد از لشكر اسامه كه فرمانده و امير بر او قرارش دادم تخلَّف نمايد ، پس با شنيدن اين ندا و تكليف پيامبر مردم دسته دسته به لشكر اسامه پيوستند ، و از اوّلين افرادى كه به اين ندا لبّيك گفتند ابو بكر و عمر و ابو عبيدهء جرّاح بودند كه در يك مسير قرار گرفته و از جملهء لشكريان اسامه شدند .
در اين هنگام بيمارى پيامبر شدّت يافت و مردمى كه در شهر مانده بودند به عيادت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله رسيده و پس از آن حضرت ، سعد بن عباده را كه او نيز بيمار بود عيادت مىنمودند .
بارى عاقبت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دو روز پس از خروج اسامه در روز دو شنبه به هنگام ظهر دار فانى را به قصد لقاى پروردگارش وداع گفت . با انتشار اين خبر لشكر اسامه به مدينه بازگشت و شهر مدينه يكپارچه شور و غوغا شد . در اين هنگام ابو بكر سوار بر شترش در مقابل درب مسجد توقّف نموده و گفت : اى مردم چرا مضطرب شده‌ايد ؟ ! اگر محمد وفات يافته