كه من در گفته هايم هيچ تكلَّفى ندارم ، و از سر هوى و هوس در بارهء على و امامان از فرزندانش سخن نگفتم .
سپس دستهاى مبارك خود را به آسمان بلند نموده و عرضه داشت : خداوندا ! هر كس را كه جانشينان و پيشوايان امّتم را دوست مىدارد تو نيز او را دوست بدار ، و با دشمنانشان دشمن باش . يارىكنندگانشان را يارى فرما ، و هر كه ايشان را تنها مىگذارد مخذول و مقهورش دار ، و زمين را از وجود يكى از ايشان - كه حجّت و برهان تو در ميان مردمند - خالى مگذار ، كه ايشان در ميان مردم يا ظاهرند و مشهور ، و يا در پردهاند و پنهان ، تا دين تو باطل نگردد و عذر و بهانه اى براى مردم باقى نماند .
سپس فرمود : اى ابن مسعود ! در اين مجلس راههاى سعادت را به شما نشان دادم كه در صورت پيمودن آنها سعادتمند و پيروزيد ، و گر نه خود را هلاك نماييد ، و سلام و درود بر كسانى كه راه هدايت را برگزيدند .
مؤلَّف كتاب - رحمه الله - گويد : روايات در اين موضوع بسيارند و از شمار خارج ، و من تنها به نقل اين چند روايت ؛ بجهت روشنى قلب و شفاى سينههاى گرفته ، و هدايت افراد با انصاف بسنده كردم .
گوشه اى از حوادث پس از وفات رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از لجاجت و جدال در امر خلافت از هر دو گروه حقّ و باطل گرفته تا اشاره به عدم پذيرش امارت حضرت علىّ بن أبى طالب عليه السّلام و تمام دسيسه ها 36 - از أبو المفضّل شيبانى روايت شده كه او بسند خود از راويان موثّق نقل نموده كه :
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در آخرين روزهاى زندگى در همان بيمارى كه موجب وفاتش گرديد روزى براى اقامهء نماز از منزل خارج شد و بجهت شدّت بيمارى به فضل بن عبّاس و غلام خود ثوبان تكيه نمود و به مسجد رفته و نمازى را بجاى آورد كه قصد تخلَّف از آن را داشت ، و پس از نماز به منزل برگشته و به غلام خود فرمود : هر گاه كسى از انصار براى عيادت من آمد مانع مباش . ناگاه آن حضرت را بيهوشى دست داد ، در اين هنگام جمعى از انصار در پشت در اجتماع نموده و اجازهء ورود مىخواستند . غلام گفت : حال رسول خدا مساعد نيست ، و حالت بيهوشى به او دست داده و محارمش در اطراف او نشستهاند ، انصار با شنيدن اين جواب بىاختيار گريستند ، و صداى آنها به پيامبر رسيد و فرمود : صداى كيست ؟ گفتند : انصارند . فرمود : چه كسى از خانوادهام اينجاست ؟ گفتند : على و عبّاس .
پس با تكيه بر آن دو به مسجد آمده و به ستونى از آن كه از درخت خرما بود تكيه داده
و خطبه اى بدين شرح ايراد فرمود :
اى گروه مردم ! تا بحال هيچ پيامبرى وفات نكرده جز اينكه از خود اثرى ميان امّت خود برجاى گذاشته ، و من در ميان شما دو چيز گرانبها وامىگذارم كه عبارتند از : كتاب خدا و أهل بيتم ، بدانيد كه هر كس آنها را ضايع گزارد خداوند بىبهره اش نمايد ! بدانيد كه گروه انصار همچون أهل و عيال منند ، و من در سايهء يارى و محبّت آنان بسر مىبردم .
و من همهء شما را به رعايت تقواى خداوند و احسان نمودن به انصار توصيه مىكنم ، افراد نيكوكارشان را پذيرا باشيد و از بدانشان بگذريد .
سپس اسامة را فرا خوانده و فرمود : همان طور كه تو را امير لشكر نمودم به يارى و حفظ پروردگار متعال و بهمراهى همان گروه تحت فرمانت كه عمر و أبو بكر و گروهى از اصحاب اوّليه از آنانند ، به سوى مقصد موته حركت كن .
اسامه گفت : پدر و مادرم بفدايت اگر اجازه بفرماييد تا بازگشت بهبودى شما چند روزى توقّف كنم ، زيرا دورى از شما در اين حال و وضعيت موجب اضطراب و پريشانى دلم مىگردد ! ؟
ولى پيامبر صلَّى الله عليه و آله قاطعانه فرمود : همان كه گفتم ، زيرا كوتاهى از جهاد هرگز جايز نيست .
بارى به گوش رسول خدا رسيد كه مردم در انتخاب اسامه بعنوان امير لشكر زبان به طعن او گشودهاند ، پس فرمود : شنيدهام شما اسامه را در اين عمل و پدرش را پيش از او ملامت نمودهايد ، ولى بدانيد كه اسامه نيز همچون پدرش از هر جهت شايستهء رياست است ، و بدانيد كه او و پدرش
از محبوبترين افراد در نزد منند ، و شما را در بارهء اسامه سفارش به نيكى مىكنم ، پس چنانچه او را ملامت مىكنيد بدانيد كه گويندهء شما هموست كه در امارت و رياست پدرش زيد نيز سخن گفت .
سپس رسول خدا بخانهء خود بازگشت ، و اسامه نيز همان روز از مدينه خارج شده و در يك فرسخى شهر ؛ اردوى لشكر را برپا نمود تا همه برسند ، در اين هنگام منادى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در مدينه فرياد بر آورد كه : هيچ كس نبايد از لشكر اسامه كه فرمانده و امير بر او قرارش دادم تخلَّف نمايد ، پس با شنيدن اين ندا و تكليف پيامبر مردم دسته دسته به لشكر اسامه پيوستند ، و از اوّلين افرادى كه به اين ندا لبّيك گفتند ابو بكر و عمر و ابو عبيدهء جرّاح بودند كه در يك مسير قرار گرفته و از جملهء لشكريان اسامه شدند .
در اين هنگام بيمارى پيامبر شدّت يافت و مردمى كه در شهر مانده بودند به عيادت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله رسيده و پس از آن حضرت ، سعد بن عباده را كه او نيز بيمار بود عيادت مىنمودند .
بارى عاقبت رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دو روز پس از خروج اسامه در روز دو شنبه به هنگام ظهر دار فانى را به قصد لقاى پروردگارش وداع گفت . با انتشار اين خبر لشكر اسامه به مدينه بازگشت و شهر مدينه يكپارچه شور و غوغا شد . در اين هنگام ابو بكر سوار بر شترش در مقابل درب مسجد توقّف نموده و گفت : اى مردم چرا مضطرب شدهايد ؟ ! اگر محمد وفات يافته
پروردگار او كه زنده است ، « و محمد جز پيامبر و فرستاده اى نيست ، كه پيش از او نيز پيامبران و فرستادگان گذشتند پس اگر او بميرد يا كشته شود آيا بدوران جاهليّت پيش از اسلام بر خواهيد گشت ؟ و اين را بدانيد كه با عقبگرد هر كدام از شما هرگز بخدا گزند و زيانى نرسد - آل عمران : 144 » .
سپس گروه انصار به نزد سعد بن عباده شتافته و او را به سقيفهء بنى ساعده آوردند و عمر نيز پس از آگاهى از اين ماجرا و مذاكرهء با ابو بكر همراه ابو عبيدهء جرّاح همگى بسوى سقيفهء آمدند . و در آنجا جماعت بسيارى جمع شده ، و سعد بن عباده به علَّت بيمارى در ميانشان بسترى بود ، و گفتگوى اصلى قوم پيرامون مسألهء خلافت و امارت دور مىزد ، و هر كدام سخنى گفتند تا اينكه نوبت به ابو بكر رسيد و پس از سخنانى در پايان كلام به انصار گفت : من شما را فقط به عمر يا ابو عبيده كه سزاوار و اهل اين مقامند دعوت مىكنم ، و هر كدامشان را كه انتخاب كنيد من راضى و موافقم .
عمر و ابو عبيده گفتند : سزاوار نيست كه ما از تو پيشى بگيريم زيرا تو از هر لحاظ بر ما مقدّمى ! تو پيش از ما مسلمان شدى ، و يار غار پيامبرى ، بنا بر اين تو براى مقام خلافت اولويّت دارى .
انصار با شنيدن اين سخنان گفتند : بايد از اينكه كسى كه نه از ما و نه از شماست خليفه شود بر حذر باشيم ، بنا بر اين بهتر است يكنفر از انصار و يكنفر از مهاجرين متصدّى امر خلافت شود ، و اگر يكى از آن دو در گذشت شخص ديگرى را از همان گروه بجاى او نصب نماييم .
ابو بكر پس از مدح مهاجران گفت : و شما اى گروه انصار فضيلت و شرافتتان در اسلام غير قابل انكار است : خداوند شما را ياران دين خود و پناه فرستاده اش قرار داده ، و پيامبر بسوى شما هجرت نموده ، و همسران خود را در ميان شما قرار داد ، و پس از مهاجران ابتدايى هيچ كس به مقام شما نمىرسد ، پس رأى من اين است كه خليفه از ميان مهاجران و وزير و پيشكار از انصار انتخاب شود .
در اينجا حباب بن منذر انصارى بپاخاسته و گفت : اى گروه انصار ، هر آنچه در دستتان است حفظش كنيد ، زيرا ديگران فقط در سايهء شما بوده و هيچ كس جرأت مخالفت شما را ندارد ، و همهء مردم موافق شمايند ؛ و پس از مدح و ثناى انصار افزود : اگر گروه مهاجرين از خلافت شما سر باز زد ، ما نيز به امير بودن آنان رضايت نخواهيم داد ، و بايد اميرى از ما و اميرى از آنان انتخاب شود .
در اينجا عمر بپا خاسته و گفت : هرگز دو شمشير در يك غلاف قرار نگيرد . و خلق عرب راضى نخواهند شد كه ما شما را به امارت بپذيريم ، در حالى كه پيامبرش از قبيلهء شما نيست ، ولى عرب ناگزير از پذيرش امارت كسى است كه « نبوّت » در ميان آنان بوده ، و صاحبان امر نيز از همانها مىباشند ، و اين خود برهانى روشن در مقابل مخالفين است ، زيرا ما از قبيلهء پيامبر و عشيرهء اوئيم ، و هر كس كه در اين موضوع با ما مخالفت كند ، يا گواه باطل است و يا
دوستدار فساد ، و يا در عين تمايل به فتنه و آشوب خود را بهلاكت اندازد .
پس از آن حباب بن منذر - براى بار دوم - برخاسته و گفت : اى گروه انصار ! همان كه گفتم ، هر چه در دست داريد حفظ كنيد ، و به سخنان اين مرد جاهل و يارانش گوش مدهيد كه در اين صورت قدرت را از دست شما مىربايند ، و اگر شراكت در خلافت را نپذيرفتند ، آنان را از شهر خود برانيد و توليت امور و تصدّى مقام امارت را خود بدست گيريد ، سوگند بخداى كه شما از اينان به مقام خلافت سزاوارتريد ، زيرا بواسطهء همين شمشيرهاى شما بود كه گروه بسيارى به دين اسلام پيوستند ، و بدانيد كه منم كه با نظراتم به داد مردم مىرسم و آنان نيز مرا يارى مىنمايند و هر كس كه گفتار مرا ردّ نمايد بخدا سوگند كه با شمشير بينىاش را بخاك خواهم ماليد .
عمر گفت : وقتى شخصى مانند حباب مرا پاسخ گفت ديگر مرا با او سخنى نيست ، و اين بجهت آن است كه در گذشته مرا با او نزاعى پيش آمد كه رسول خدا ما را از سخن گفتن با يك ديگر منع فرموده بود ، و از آن زمان من قسم خوردم كه ديگر با او صحبت نكنم .
سپس عمر به ابو عبيده گفت : تو با او گفتگو كن . او نيز برخاسته و ضمن سخنانى فضائل بسيارى از انصار ذكر نمود . در اين هنگام بشير بن سعد ؛ كه بزرگ اوس بود با مشاهدهء آن اجتماع بر بالين سعد ابن عباده كه بزرگ خزرج بود ، حسد ورزيده و به قصد فساد و اخلال امر شروع به سخن نموده
و در ضمن آن به امارت قريش و مهاجرين رضايت داده و همه را بطور عموم ، و انصار را خصوصا بر اين امر ترغيب و تحريص نمود .
ابو بكر نيز فرصت را غنيمت شمرده و گفت : عمر و ابو عبيده هر دو از شيوخ و بزرگان قريشند ، با هر كدام كه خواستيد بيعت كنيد .
در اينجا عمر و ابو عبيده باهم - خطاب به ابو بكر - گفتند : ما هرگز اين كار را نخواهيم پذيرفت ! دستت را جلو بياور تا با تو بيعت كنيم .
و بشير بن سعد - همو كه سيّد قبيلهء اوس و در مقابل همتايش سعد بن عباده از قبيلهء خزرج بود - برخاسته و گفت : من نيز سومين شما مىباشم ، پس چون اوسيان كردار رئيسشان را مشاهده نموده و از طرفى ادّعاى رقيبشان سعد از قبيلهء خزرج را بر خلافت دريافته بودند همگى بسوى ابو بكر هجوم آورده و با او بيعت نمودند ، و شدّت ازدحام براى بيعت بحدّى بود كه سعد بن عباده در بستر بيمارى به زحمت افتاده و گفت : مرا كشتيد ! عمر گفت : سعد را بكشيد كه خدا او را بكشد ! با اين سخن فرزند سعد ، قيس به عمر حمله ور شد و ريشش را گرفته و گفت : اى پسر صُهاك حبشى بخدا سوگند كه تو در صحنهء نبرد ترسو و فرارى بودى ، و در جماعت و هنگام امن شير شجاعى مىشوى ، اگر يك موى از بدن پدرم حركتى كند هنوز بحال نخست بازنگشته صورتت شكافته شود !