بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 159


ابو بكر پس از مدح مهاجران گفت : و شما اى گروه انصار فضيلت و شرافتتان در اسلام غير قابل انكار است : خداوند شما را ياران دين خود و پناه فرستاده اش قرار داده ، و پيامبر بسوى شما هجرت نموده ، و همسران خود را در ميان شما قرار داد ، و پس از مهاجران ابتدايى هيچ كس به مقام شما نمىرسد ، پس رأى من اين است كه خليفه از ميان مهاجران و وزير و پيشكار از انصار انتخاب شود .
در اينجا حباب بن منذر انصارى بپاخاسته و گفت : اى گروه انصار ، هر آنچه در دستتان است حفظش كنيد ، زيرا ديگران فقط در سايهء شما بوده و هيچ كس جرأت مخالفت شما را ندارد ، و همهء مردم موافق شمايند ؛ و پس از مدح و ثناى انصار افزود : اگر گروه مهاجرين از خلافت شما سر باز زد ، ما نيز به امير بودن آنان رضايت نخواهيم داد ، و بايد اميرى از ما و اميرى از آنان انتخاب شود .
در اينجا عمر بپا خاسته و گفت : هرگز دو شمشير در يك غلاف قرار نگيرد . و خلق عرب راضى نخواهند شد كه ما شما را به امارت بپذيريم ، در حالى كه پيامبرش از قبيلهء شما نيست ، ولى عرب ناگزير از پذيرش امارت كسى است كه « نبوّت » در ميان آنان بوده ، و صاحبان امر نيز از همانها مىباشند ، و اين خود برهانى روشن در مقابل مخالفين است ، زيرا ما از قبيلهء پيامبر و عشيرهء اوئيم ، و هر كس كه در اين موضوع با ما مخالفت كند ، يا گواه باطل است و يا


صفحه 160


دوستدار فساد ، و يا در عين تمايل به فتنه و آشوب خود را بهلاكت اندازد .
پس از آن حباب بن منذر - براى بار دوم - برخاسته و گفت : اى گروه انصار ! همان كه گفتم ، هر چه در دست داريد حفظ كنيد ، و به سخنان اين مرد جاهل و يارانش گوش مدهيد كه در اين صورت قدرت را از دست شما مىربايند ، و اگر شراكت در خلافت را نپذيرفتند ، آنان را از شهر خود برانيد و توليت امور و تصدّى مقام امارت را خود بدست گيريد ، سوگند بخداى كه شما از اينان به مقام خلافت سزاوارتريد ، زيرا بواسطهء همين شمشيرهاى شما بود كه گروه بسيارى به دين اسلام پيوستند ، و بدانيد كه منم كه با نظراتم به داد مردم مىرسم و آنان نيز مرا يارى مىنمايند و هر كس كه گفتار مرا ردّ نمايد بخدا سوگند كه با شمشير بينىاش را بخاك خواهم ماليد .
عمر گفت : وقتى شخصى مانند حباب مرا پاسخ گفت ديگر مرا با او سخنى نيست ، و اين بجهت آن است كه در گذشته مرا با او نزاعى پيش آمد كه رسول خدا ما را از سخن گفتن با يك ديگر منع فرموده بود ، و از آن زمان من قسم خوردم كه ديگر با او صحبت نكنم .
سپس عمر به ابو عبيده گفت : تو با او گفتگو كن . او نيز برخاسته و ضمن سخنانى فضائل بسيارى از انصار ذكر نمود . در اين هنگام بشير بن سعد ؛ كه بزرگ اوس بود با مشاهدهء آن اجتماع بر بالين سعد ابن عباده كه بزرگ خزرج بود ، حسد ورزيده و به قصد فساد و اخلال امر شروع به سخن نموده


صفحه 161


و در ضمن آن به امارت قريش و مهاجرين رضايت داده و همه را بطور عموم ، و انصار را خصوصا بر اين امر ترغيب و تحريص نمود .
ابو بكر نيز فرصت را غنيمت شمرده و گفت : عمر و ابو عبيده هر دو از شيوخ و بزرگان قريشند ، با هر كدام كه خواستيد بيعت كنيد .
در اينجا عمر و ابو عبيده باهم - خطاب به ابو بكر - گفتند : ما هرگز اين كار را نخواهيم پذيرفت ! دستت را جلو بياور تا با تو بيعت كنيم .
و بشير بن سعد - همو كه سيّد قبيلهء اوس و در مقابل همتايش سعد بن عباده از قبيلهء خزرج بود - برخاسته و گفت : من نيز سومين شما مىباشم ، پس چون اوسيان كردار رئيسشان را مشاهده نموده و از طرفى ادّعاى رقيبشان سعد از قبيلهء خزرج را بر خلافت دريافته بودند همگى بسوى ابو بكر هجوم آورده و با او بيعت نمودند ، و شدّت ازدحام براى بيعت بحدّى بود كه سعد بن عباده در بستر بيمارى به زحمت افتاده و گفت : مرا كشتيد ! عمر گفت : سعد را بكشيد كه خدا او را بكشد ! با اين سخن فرزند سعد ، قيس به عمر حمله ور شد و ريشش را گرفته و گفت : اى پسر صُهاك حبشى بخدا سوگند كه تو در صحنهء نبرد ترسو و فرارى بودى ، و در جماعت و هنگام امن شير شجاعى مىشوى ، اگر يك موى از بدن پدرم حركتى كند هنوز بحال نخست بازنگشته صورتت شكافته شود !


صفحه 162


ابو بكر به عمر گفت : آرام باش ! آرام باش ! كه رفق و مدارا رساننده تر و بهتر است .
در اينجا سعد با سخن زشتى به عمر گفت : بخدا سوگند اگر مرا توان برخاستن بود بىشكّ همهء شما صداى غرّش مرا چون شير در كوچه‌ها مىشنيديد و هر دوى شما را به همان قبيله اى كه در ميانشان خوار و ذليل و تابع و حقير بوديد باز مىگردانم ! آيا به طائفهء خزرج جرأت پيدا كرده‌ايد ؟ ! سپس به خزرجيان گفت : مرا از اين محلّ فتنه خارج سازيد ! قبيله اش نيز وى را به خانه بردند ، سپس ابو بكر فردى را نزد سعد فرستاد كه :
همه بيعت كرده‌اند تو نيز بايستى بيعت كنى .
سعد گفت : بخدا سوگند كه بيعت نخواهم كرد تا اينكه همه تيرهاى كيسه‌ام را بكار بندم و نيزه‌ام را با خونهاى شما رنگين سازم و تا دستهايم ياريم مىكنند شمشير بزنم ، و با شما همراه خانواده و يارانم تا خون در رگهايمان جارى است مىجنگم ، و بخدا قسم كه اگر تمام جنّ و انس بر من اجتماع كنند ؛ هرگز با شما دو غاصب - تا روزى كه قدم به پيشگاه پروردگار متعال گذارم و از حساب كارم آگاه گردم - بيعت نخواهم كرد .
وقتى اين سخن بگوش عمر رسيد گفت : لا جرم بايد بيعت كند . بشير بن سعد گفت :
او با اين لجبازى و لجاجت ديگر بيعت نخواهد كرد هر چند كه كشته شود ، و مرگ او برابر است با كشته شدن تمام افراد قبيلهء اوس و خزرج ! بنا بر اين او را بحال خودش واگذاريد


صفحه 163


كه عدم بيعت او هيچ زيانى در بر نخواهد داشت . پس قول او را پذيرفته و سعد را بحال خود واگذاردند .
و از آن روز ديگر سعد در نماز آنان حاضر نمىشد ، و به قضا و داورى آنان عمل نمىكرد ، و بمحض يافتن پشتوانه و ياورى به آنان حمله مىكرد ، و به همين منوال دوران خلافت ابو بكر را گذراند تا به ولايت عمر رسيد ، در اين هنگام از شرّ عمر به هراس افتاده و رهسپار ديار شام شد ، و در « حوران » در حالى كه بيعت هيچ خليفه اى را بر گرده نداشت وفات يافت .
و سبب مرگش تيرى بود كه شبانه به او اصابت كرد ، و برخى از مردم گمان كردند كه از جانب جنّيان به او تير زدند ، و گفته شده كه محمّد بن مسلمه انصارى مباشر اين سوء قصد بوده ، و نيز مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد نيز متّهم به قتل او شده‌اند .
بارى در سقيفه گروهى از انصار و مهاجرين با ابو بكر بيعت نمودند ، در حالى كه على ابن ابى طالب - عليه السّلام - سرگرم تجهيز و تكفين رسول خدا - صلَّى الله عليه و آله - بود و چون از آن فارغ شد همراه جماعت مهاجر و انصار بر آن وجود گرامى نماز خواند و پس از آن رهسپار مسجد شده و جماعت بنى هاشم و زبير بن عوّام پيرامون او نشستند ، و بهمين ترتيب بنى اميّه در كنار عثمان ، و بنى زهره نيز كنار عبد الرّحمن بن عوف هر كدام در گوشه اى از مسجد جلوس نمودند ، در اين موقع ابو بكر همراه عمر و ابو عبيدهء جرّاح وارد


صفحه 164


مسجد شده و گفتند : براى چه پراكنده نشسته‌ايد ؟ ! برخيزيد و همه با ابو بكر بيعت كنيد ، همان طور كه بقيّه بيعت كردند .
پس عثمان و عبد الرّحمن بن عوف برخاسته و بيعت كردند ، امّا على بن ابى طالب عليه السّلام از جاى برخاسته با بنى هاشم و زبير بن عوام به خانه رفت .
عمر نيز با گروهى از اطرافيانش همچون اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة به سوى منزل حضرت امير عليه السّلام حركت كرده و خطاب به ايشان گفتند : مانند بقيّه با ابو بكر بيعت كنيد ! زبير از كوره در رفته و دست به شمشير شد كه عمر صدا زد كه اين . . . را بگيريد و شرّ او را از ما دفع كنيد ! سلمة بن سلامه پيش رفته و شمشير را از دست زبير گرفته و به عمر داد ، و او نيز شمشير را بزمين زده و شكست ، سپس بنى هاشم را محاصره نمودند و همگى را در برابر ابو بكر حاضر كرده و گفتند : با ابو بكر بيعت كنيد همان طور كه همه بيعت نموده‌اند ، و قسم بخدا كه در صورت سرپيچى با شمشير همه اتان را محاكمه خواهيم نمود ! بارى در اثر اين سختگيرىها بنى هاشم يكى يكى پيش رفته و با ابو بكر بيعت نمودند ، و تنها على بن أبى طالب خوددارى نموده و فرمود : من از ابو بكر به اين مقام شايسته ترم و شما بهتر است كه با من بيعت كنيد ، مگر شما در مقابل انصار به قرابت پيامبر تمسّك نكرده و از همين راه اولويّت خودتان را نسبت به انصار ثابت نكرده ، و آنان را مجاب


صفحه 165


نساختيد ، و آنان نيز تسليم شده و امر خلافت را امر مشروع شما دانستند و غاصبانه آن را از ما ستانديد ؟ ! پس من نيز با همان برهان با شما سخن گفته و احتجاج مىكنم كه من نسبت به رسول خدا در حال حيات و ممات از شماها مقرّبتر و نزديكترم . من وصىّ و وزير اويم ، اسرار و علوم او نزد من به وديعه گذاشته شده ، من صدّيق اكبر و فاروق اعظم مىباشم ، من نخستين فردى هستم كه به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ايمان آورده و او را تصديق نمودم ، من در كارزار جهاد بيش از همه با مشركان مبارزه كرده و سپر بلا شدم ، من از همه به كتاب خدا و رسولش آگاهترم ، من به دين خدا و عواقب امور اعلم و داناترم ، زبان من گوياتر و دلم ثابتتر و قلبم از آرامش بيشترى برخوردار است ، پس ديگر براى چه در مسألهء خلافت با من منازعه مىكنيد ؟ ! اگر از خدا مىترسيد خودتان انصاف بدهيد و با همان دلائل كه انصار شما را سزاوارتر ديدند شما نيز مرا در نظر بگيريد ، و گر نه به ظلم و عدوانى كه مرتكب مىشويد معترف خواهيد شد .
عمر گفت : اى على آيا مايلى كه از قوم و عشيره ات پيروى كنى ؟
حضرت فرمود : خودتان از عشيره و اهل بيتم استفسار كنيد كه پيروى من از ايشان به چه ترتيب است ؟ پس گروهى از بنى هاشم كه بيعت نموده بودند پيشدستى كرده و گفتند : قسم بخدا كه اين بيعت ما هيچ گونه سرمشقى براى بيعت على بن ابى طالب نخواهد بود ، و معاذ الله كه ما خود را در فضائلى چون هجرت و جهاد نيكو ، و جايگاه او نزد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مساوى و همتاى او بدانيم ! !


صفحه 166


عمر گفت : هرگز رهايت نخواهيم ساخت تا همچون ديگران يا با ميل و رغبت ، و يا از سر زور و اجبار با ابو بكر بيعت كنى !
حضرت فرمود : از سينه اى شير مىدوشى كه تو را از آن سهمى است ، و پافشارى امروزت براى بهرهء فردايت مىباشد ، بخدا قسم پس از اين سخن ياوه هرگز كلامت را نخواهم پذيرفت ، و با تو همنشين نشوم و بيعت نيز نكنم ! .
ابو بكر گفت : اى ابو الحسن آرام بگير ، ما تو را به اين كار مجبور نخواهيم كرد و ناخشنودت نسازيم . در اينجا ابو عبيده از جاى برخاسته و به آن حضرت گفت : اى پسر عمو ! ما هرگز قصد انكار مناقب تو - از قرابت و سابقه و علم گرفته تا نصرت و ياريت - را نداريم ، ولى على جان تو جوان هستى - و امام على عليه السّلام در آن وقت سى و سه سال داشت - و ابو بكر پيرمرد و فرد پر تجربه اى از ميان قوم توست ، و براى تحمّل سنگينى امر خلافت تواناتر است ، بهتر است خلافت را به او تسليم كنى ، كه ديگر كار گذشته ، و اگر در آينده عمرى برايت باقى ماند خلافت را به شما واگذار مىكنند ، و در آن روز هيچ كس با تو مخالفت نخواهد كرد ، چرا كه تو شايسته و لايق آن هستى ، و نبايد آتش فتنه را شعله ور سازى ، زيرا تو خود از مكنون قلب اكثر مردم خبر دارى [ كه با تو همراه نيستند ] ! .
آن حضرت فرمود : اى گروه مهاجر و انصار ، از خدا پروا كنيد ! از خدا پروا كنيد !