بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 163


كه عدم بيعت او هيچ زيانى در بر نخواهد داشت . پس قول او را پذيرفته و سعد را بحال خود واگذاردند .
و از آن روز ديگر سعد در نماز آنان حاضر نمىشد ، و به قضا و داورى آنان عمل نمىكرد ، و بمحض يافتن پشتوانه و ياورى به آنان حمله مىكرد ، و به همين منوال دوران خلافت ابو بكر را گذراند تا به ولايت عمر رسيد ، در اين هنگام از شرّ عمر به هراس افتاده و رهسپار ديار شام شد ، و در « حوران » در حالى كه بيعت هيچ خليفه اى را بر گرده نداشت وفات يافت .
و سبب مرگش تيرى بود كه شبانه به او اصابت كرد ، و برخى از مردم گمان كردند كه از جانب جنّيان به او تير زدند ، و گفته شده كه محمّد بن مسلمه انصارى مباشر اين سوء قصد بوده ، و نيز مغيرة بن شعبه و خالد بن وليد نيز متّهم به قتل او شده‌اند .
بارى در سقيفه گروهى از انصار و مهاجرين با ابو بكر بيعت نمودند ، در حالى كه على ابن ابى طالب - عليه السّلام - سرگرم تجهيز و تكفين رسول خدا - صلَّى الله عليه و آله - بود و چون از آن فارغ شد همراه جماعت مهاجر و انصار بر آن وجود گرامى نماز خواند و پس از آن رهسپار مسجد شده و جماعت بنى هاشم و زبير بن عوّام پيرامون او نشستند ، و بهمين ترتيب بنى اميّه در كنار عثمان ، و بنى زهره نيز كنار عبد الرّحمن بن عوف هر كدام در گوشه اى از مسجد جلوس نمودند ، در اين موقع ابو بكر همراه عمر و ابو عبيدهء جرّاح وارد


صفحه 164


مسجد شده و گفتند : براى چه پراكنده نشسته‌ايد ؟ ! برخيزيد و همه با ابو بكر بيعت كنيد ، همان طور كه بقيّه بيعت كردند .
پس عثمان و عبد الرّحمن بن عوف برخاسته و بيعت كردند ، امّا على بن ابى طالب عليه السّلام از جاى برخاسته با بنى هاشم و زبير بن عوام به خانه رفت .
عمر نيز با گروهى از اطرافيانش همچون اسيد بن حضير و سلمة بن سلامة به سوى منزل حضرت امير عليه السّلام حركت كرده و خطاب به ايشان گفتند : مانند بقيّه با ابو بكر بيعت كنيد ! زبير از كوره در رفته و دست به شمشير شد كه عمر صدا زد كه اين . . . را بگيريد و شرّ او را از ما دفع كنيد ! سلمة بن سلامه پيش رفته و شمشير را از دست زبير گرفته و به عمر داد ، و او نيز شمشير را بزمين زده و شكست ، سپس بنى هاشم را محاصره نمودند و همگى را در برابر ابو بكر حاضر كرده و گفتند : با ابو بكر بيعت كنيد همان طور كه همه بيعت نموده‌اند ، و قسم بخدا كه در صورت سرپيچى با شمشير همه اتان را محاكمه خواهيم نمود ! بارى در اثر اين سختگيرىها بنى هاشم يكى يكى پيش رفته و با ابو بكر بيعت نمودند ، و تنها على بن أبى طالب خوددارى نموده و فرمود : من از ابو بكر به اين مقام شايسته ترم و شما بهتر است كه با من بيعت كنيد ، مگر شما در مقابل انصار به قرابت پيامبر تمسّك نكرده و از همين راه اولويّت خودتان را نسبت به انصار ثابت نكرده ، و آنان را مجاب


صفحه 165


نساختيد ، و آنان نيز تسليم شده و امر خلافت را امر مشروع شما دانستند و غاصبانه آن را از ما ستانديد ؟ ! پس من نيز با همان برهان با شما سخن گفته و احتجاج مىكنم كه من نسبت به رسول خدا در حال حيات و ممات از شماها مقرّبتر و نزديكترم . من وصىّ و وزير اويم ، اسرار و علوم او نزد من به وديعه گذاشته شده ، من صدّيق اكبر و فاروق اعظم مىباشم ، من نخستين فردى هستم كه به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ايمان آورده و او را تصديق نمودم ، من در كارزار جهاد بيش از همه با مشركان مبارزه كرده و سپر بلا شدم ، من از همه به كتاب خدا و رسولش آگاهترم ، من به دين خدا و عواقب امور اعلم و داناترم ، زبان من گوياتر و دلم ثابتتر و قلبم از آرامش بيشترى برخوردار است ، پس ديگر براى چه در مسألهء خلافت با من منازعه مىكنيد ؟ ! اگر از خدا مىترسيد خودتان انصاف بدهيد و با همان دلائل كه انصار شما را سزاوارتر ديدند شما نيز مرا در نظر بگيريد ، و گر نه به ظلم و عدوانى كه مرتكب مىشويد معترف خواهيد شد .
عمر گفت : اى على آيا مايلى كه از قوم و عشيره ات پيروى كنى ؟
حضرت فرمود : خودتان از عشيره و اهل بيتم استفسار كنيد كه پيروى من از ايشان به چه ترتيب است ؟ پس گروهى از بنى هاشم كه بيعت نموده بودند پيشدستى كرده و گفتند : قسم بخدا كه اين بيعت ما هيچ گونه سرمشقى براى بيعت على بن ابى طالب نخواهد بود ، و معاذ الله كه ما خود را در فضائلى چون هجرت و جهاد نيكو ، و جايگاه او نزد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مساوى و همتاى او بدانيم ! !


صفحه 166


عمر گفت : هرگز رهايت نخواهيم ساخت تا همچون ديگران يا با ميل و رغبت ، و يا از سر زور و اجبار با ابو بكر بيعت كنى !
حضرت فرمود : از سينه اى شير مىدوشى كه تو را از آن سهمى است ، و پافشارى امروزت براى بهرهء فردايت مىباشد ، بخدا قسم پس از اين سخن ياوه هرگز كلامت را نخواهم پذيرفت ، و با تو همنشين نشوم و بيعت نيز نكنم ! .
ابو بكر گفت : اى ابو الحسن آرام بگير ، ما تو را به اين كار مجبور نخواهيم كرد و ناخشنودت نسازيم . در اينجا ابو عبيده از جاى برخاسته و به آن حضرت گفت : اى پسر عمو ! ما هرگز قصد انكار مناقب تو - از قرابت و سابقه و علم گرفته تا نصرت و ياريت - را نداريم ، ولى على جان تو جوان هستى - و امام على عليه السّلام در آن وقت سى و سه سال داشت - و ابو بكر پيرمرد و فرد پر تجربه اى از ميان قوم توست ، و براى تحمّل سنگينى امر خلافت تواناتر است ، بهتر است خلافت را به او تسليم كنى ، كه ديگر كار گذشته ، و اگر در آينده عمرى برايت باقى ماند خلافت را به شما واگذار مىكنند ، و در آن روز هيچ كس با تو مخالفت نخواهد كرد ، چرا كه تو شايسته و لايق آن هستى ، و نبايد آتش فتنه را شعله ور سازى ، زيرا تو خود از مكنون قلب اكثر مردم خبر دارى [ كه با تو همراه نيستند ] ! .
آن حضرت فرمود : اى گروه مهاجر و انصار ، از خدا پروا كنيد ! از خدا پروا كنيد !


صفحه 167


سفارش پيامبرتان را در مورد من فراموش نكنيد ، و سلطهء محمّد صلَّى الله عليه و آله را از خانه و محلّ خود به منازل و قعر خانه هايتان بيرون مسازيد ، و اهل حقّ را از حقّ و جايگاهى كه ميان مردم دارند دفع مكنيد !
بخدا سوگند كه خداوند حكمى را تعيين نموده ، و پيغمبر او داناتر است ، و شما خود به اين امر واقفيد كه ما اهل بيت به تصدّى امر خلافت از شما سزاوارتريم ، آيا عالم به كتاب خدا و فقيه در دين او ، و خلاصه وارد به امور رعيّت در ميان شما است ؟ ! ! بخدا قسم كه فقط در ميان ماست نه شما ، پس ، از هوى و هوس پيروى مكنيد كه در اين صورت بيش از پيش از حقيقت دور گشته ، و گذشتهء خود را با بدى جديدتان تباه خواهيد ساخت .
بشير بن سعيد ؛ همو كه زمينهء خلافت را براى ابو بكر فراهم ساخته بود با گروهى از انصار گفتند : اى ابو الحسن چنانچه اين سخنان تو را انصار قبل از بيعت با ابو بكر شنيده بودند هيچ كس در گفتهء تو اختلاف نمىكرد .
حضرت فرمود : اى مردم ! آيا سزاوار بود كه من جنازهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را بر زمين گذاشته و بدون توجّه به تجهيز و تكفين و دفن او مىآمدم و بر سر خلافت منازعه مىكردم ؟ ! بخدا قسم كه هيچ فكر نمىكردم كسى خود را براى خلافت عنوان كند و در آن با ما اهل البيت منازعه نموده و كار شما را انجام دهد ، زيرا رسول خدا در روز عيد غدير خم براى هيچ كس جاى عذر و بهانه و حرفى باقى نگذاشت ، پس شما را قسم مىدهم به


صفحه 168


خداوند كه هر كس در روز غدير حضور داشته و اين فرمايش پيامبر :
من كنت مولاه فهذا عليّ مولاه ) * - تا آخر را را شنيده است از جايش برخاسته و هم اكنون شهادت دهد .
زيد بن ارقم گويد : از ميان آنان دوازده نفر از بدريّون برخاسته و گواهى دادند ، و من نيز از كسانى بودم كه آن حديث را از پيامبر شنيده بودم ولى آن روز كتمان نمودم ، و بهمين جهت به نفرين على بن ابى طالب دو چشمم نابينا گشت .
بارى در آن جلسه اختلاف بالا گرفت و صداها بلند شد ، و عمر از اينكه مردم به على تمايل پيدا كنند به هراس افتاده و مجلس را بهم ريخته و همه را پراكنده نموده و گفت :
تنها خداست كه دلها را بر مىگرداند ، اى ابو الحسن تو پيوسته با نظر مردم مخالفت مىكنى .
پس همه در آن روز پراكنده شده و از آن مجلس خارج شدند .


صفحه 169


37 - از أبان بن تغلب نقل شده كه به امام صادق عليه السّلام عرض كرد : فدايت شوم ، از اصحاب رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آيا كسى با عمل أبو بكر و نشستن او در مسند خلافت مخالفت نمود و او را انكار كرد ؟ فرمود : آرى ، دوازده نفر از صحابه با او مخالفت كردند ، از مهاجرين :
خالد بن سعيد بن العاص[1]، كه از بنى اميّه بود ، و سلمان فارسى ، و أبو ذر غفارى ، و مقداد ابن اسود ، و عمّار بن ياسر ، و بريدهء اسلمى ، و از انصار : أبو الهيثم بن التّيّهان ، و سهل و عثمان پسران حنيف ، و خزيمة بن ثابت ذو الشّهادتين ، و ابىّ بن كعب ، و أبو أيّوب انصارىّ .
بارى جريان مخالفت آنان بدين شرح بود كه وقتى ابو بكر از منبر پيامبر بالا رفت ، اينان با يك ديگر مشورت كرده و گفتند : « او را از منبر رسول خدا پائين آوريم » ، و برخىشان گفتند : « ممكن است اين كار عاقبت سوء و نتيجهء خطرناكى داشته و خود را


[1]در برخى از نسخه‌ها بجاى او « عمرو بن سعيد بن العاص » آمده ، ولى او در سال سوم هجرت به دنيا آمده و قطعا نمىتوانسته در سقيفه حضور يابد ، و أمّا خالد بن وليد در آن زمان حاكم يمن ؛ و وفاتش در سال 14 هجرى بوده ، البتّه خود مؤلَّف ؛ در ادامهء حديث متذكّر خواهد شد كه برخى از آن گروه دوازده نفره هنگام بيعت با ابو بكر در مدينه نبوده و بعدا آمدند .


صفحه 170


بزحمت اندازيد ، خداوند مىفرمايد : « خود را با دست خويش به هلاكت ميفكنيد - بقره : 195 » بهتر اين است كه همگى نزد امير المؤمنين رفته و با او مشورت كنيم و رأى و نظر او را بپذيريم .
پس همگى بعد از پذيرش اين نظر به خدمت امام على عليه السّلام رسيده و گفتند : اى امير المؤمنين چگونه حقّى را كه تو سزاوارتر به آن بودى رها كردى ؟ زيرا ما خود از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيدم كه فرمود : « على با حقّ است و حقّ همراه على است ، و او پيوسته با حقّ سير مىكند ؛ به هر سويى كه ميل كند » . ما مىخواستيم به مجلس ابو بكر رفته و او را از منبر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به پايين كشيم ، ولى نزد شما آمديم تا ببينيم شما چه مىفرماييد .
حضرت امير عليه السّلام فرمود : بخدا سوگند كه اگر اين كار را كرده بوديد راهى جز جنگ نداشتيد ، حال اينكه شما در تعداد و جمعيت همچون نمك در غذا ، و از نظر دوام مانند سرمهء چشم هستيد ، و قسم بخدا كه اگر چنين نموده بوديد ديگر آنان براى من جاى هيچ حرفى باقى نگذاشته و با شمشيرهاى برهنه و آمادهء جنگ نزد من آمده و مىگفتند : يا بيعت كن يا تن به مرگ بسپار ! و ديگر من هيچ چاره اى جز تسليم و موافقت نداشتم .
و اين باز مىگردد به نصيحت پيامبر - پيش از وفات - به من كه : « اين امّت در آينده با تو حيله و غدر نموده و سفارش مرا در باره ات زير پا مىنهند ، و اين را بدان كه تو نسبت به من چون هارونى نسبت به موسى ، و پس از من ؛ امّت هدايت شده در مثل مانند هارون