و فضل و سابقهاند . حضرت أمير عليه السّلام گفت : بار خدايا بر آنان گواه باش .
در اينجا طلحة بن عبيد الله كه او را سياستمدار قريش مىگفتند معترضانه گفت : با ادّعاى خلافت أبو بكر و تصديق يارانش چه كنيم ؛ در آن روز كه شما را با آن شدّت در حالى كه بر گردنتان ريسمانى انداخته و همگى أصحاب به شما گفتند : بيعت كن و شما در آن مقام حجّت خود را بر ايشان تمام نموديد و أبو بكر مدّعى شد كه از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيده است كه فرموده : « خداوند منع مىكند از اينكه نبوّت و خلافت را در ما اهل بيت جمع نمايد » و آن را عمر و أبو عبيده و سالم و معاذ تصديق كردند ؟ سپس افزود : تمام آنچه شما فرموده و بدان احتجاج نموديد از سابقه و فضل همه و همه حقّ است و ما بدان اعتراف مىكنيم ولى بطورى كه اين چهار نفر نيز روايت گذشته را تصديق نمودند خلافت در خانوادهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله قرار نخواهد گرفت .
حضرت أمير عليه السّلام پس از شنيدن اين كلام غضبناك از گفتهء طلحه پرده از رازى برداشته و به بيان گفتار نامفهومى از عمر به هنگام مرگ پرداخته و خطاب به طلحه فرمود :
به خدا سوگند كه هيچ صحيفه اى به هنگام ملاقات خداوند در روز قيامت در نزد من محبوبتر از صحيفه اى نيست كه در آن چهار نفر از مخالفين پيامبر در كعبه هم قسم شده
و پيمان بستند كه پس از مرگ پيامبر عليه من با هم متّحد شوند تا مانع رسيدن خلافت به من شوند .
و دليل بر بطلان شهادت آنان و آنچه تو گفتى اى طلحه بخدا سوگند همان فرمايش پيامبر صلَّى الله عليه و آله در روز غدير خمّ است كه فرمود : « هر كه من از خودش به او برترم علىّ نيز از نفس او به خودش برتر است » ، پس چگونه مىشود كسانى كه من از ايشان برترم بر من أمير و حاكم باشند ؟ و نيز اين فرمايش پيامبر صلَّى الله عليه و آله كه : « جايگاه تو در نزد من همچون منزلت هارون است نزد موسى جز نبوّت » و چنانچه استثنايى غير از نبوّت بود فرموده بود .
و نيز اين فرمايش كه : « من در ميان شما دو چيز به وديعه مىگذارم ، كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت منند ، پس اگر شما دست تمسّك به آن دو زنيد دچار ضلالت و گمراهى نگرديد ، و ايشان را تعليم مدهيد و هيچ كس را بر آنان مقدّم مداريد و از ايشان جا نمانيد و تخلَّف مورزيد ، زيرا ايشان از شما داناترند ، و شايسته است كه خليفه جز داناترين ايشان به قرآن و سنّت نباشد ، همچنان كه خداوند فرموده : * ( أَ فَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ ) *
* ( أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ) *[1]، و نيز فرموده : * ( إِنَّ الله اصْطَفاه عَلَيْكُمْ وَزادَه بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ) *[2]، و نيز : * ( ائْتُونِي بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ ) *[3]، و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرموده است : « هيچ امّتى اختيار امور خود را با وجود فرد عالم و دانا به كسى واگذار نكند جز آنكه پيوسته كارشان به انحطاط و تزلزل گذاشته تا هنگامى كه خطايشان را جبران كنند » ، و آيا ولايت جز همان امارت است ؟
و از جملهء دلائل كذب و بطلان روايت گذشته اين است كه شماها خودتان در زمان رسول خدا صلَّى الله عليه و آله پس از توصيههاى آن حضرت به من به عنوان أمير المؤمنين سلام كرديد ، و از جمله حجّتهاى بر ايشان و بر تو بطور خاصّ و بر اينكه با تو است يعنى زبير ، و بر امّت ، و بر سعد ابن ابى وقّاص ، و ابن عوف ، و بر اين خليفه اتان يعنى عثمان اين است كه : اى گروه شورى ما و شما همه زندهايم و مىبينيد كه عمر مرا در جمع شورى قرار داده ، و اين خلاف و ردّ حديث « عدم جمع نبوّت و خلافت در اهل بيت » است ، و مگر نتيجهء آن جز خلافت است ؟ و اگر فكر مىكنيد كه اين شورى براى غير امارت است پس براى عثمان خلافتى نباشد ، و در اين صورت فقط ما را گفته كه
[1]يونس : 35 .
[2]بقره : 247 .
[3]احقاف : 4 .
در كارى غير از خلافت مشاوره كنيم ، و اگر شورى براى تعيين خليفه است پس براى چه مرا ميان شما داخل نمود ؟ بلكه بايد اخراج مىكرد ، و نيز گفت كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله اهل بيت خود را از منصب خلافت خارج نموده و باخبر ساخت كه ايشان را در آن هيچ نصيبى نيست ؟ و براى چه عمر وقتى يك يك ما را فراخواند به فرزندش عبد الله چيزى گفت و او اينجا حاضر است ، تو را به خدا سوگند اى عبد الله كه بگويى وقتى خارج مىشدى به تو چه گفت ؟
عبد الله گفت : حال كه مرا به خدا قسم دادى او گفت : اگر جماعت شورى از اصلع قريش ( يعنى حضرت أمير عليه السّلام ) پيروى كنند ايشان را به راه راست و روشن رهنمايى كرده و كتاب خدا و سنّت پيامبر را در ميان مردم اقامه خواهد كرد .
فرمود : اى پسر عمر تو به او چه گفتى ؟ گفت : گفتم : چه چيز مانع شما است كه او را خليفه نمايى ؟ فرمود : و او چه پاسخ داد ؟ گفت : سخنى گفت : كه جنبهء خصوصى دارد .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آن مطلب را در زمان حيات خود به من گفته بود ، سپس در شبى كه پدرت وفات نمود نيز در خواب به من فرمود ، و هر كه آن حضرت را در خواب ببيند چنان است كه در بيدارى رؤيت نموده باشد .
عبد الله گفت : شما را از چه مطالبى آگاه فرمود ؟
حضرت عليه السّلام فرمود : تو را بخدا سوگند مىدهم كه اگر همان بود مرا تصديق كنى ! گفت : در اين صورت سكوت نمايم .
فرمود : وقتى از عمر پرسيدى چه چيز مانع شما است كه او را خليفه نمايى گفت : آن صحيفه اى كه ميان خود نگاشته و در كعبه عهد نموديم . با شنيدن اين كلام عبد الله سكوت كرد و حضرت أمير عليه السّلام فرمود : تو را به حقّ رسول خدا سوگند كه از جواب من ساكت نشده و آنچه حقيقت است بيان نمائى ! سليم بن قيس گويد : در اين حال ابن عمر را ديدم گريه در گلوى او مختنق گشته از هر دو چشمش اشك روان شد .
سپس آن حضرت روى به طلحه و زبير و ابن عوف و سعد نموده و فرمود : چنانچه اين پنج نفر يا چهار نفر بر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دروغ بسته باشند ديگر ولايت ايشان بر شما جايز نيست ، و چنانچه راست گفته باشند جايز نيست كه شما پنج نفر مرا در امر شورى داخل نماييد ، زيرا اين كار خلاف رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بوده و ردّ بر آن حضرت مىباشد .
سپس روى به مردم نموده و فرمود : مرا از منزلتى كه در نزد شما دارم و آنچه بدان شناخت داريد آگاه كنيد كه آيا صادق هستم يا دروغگو ؟
گفتند : راست گويى ، نه به خدا سوگند ما هيچ دروغى از تو نشنيدهايم ؛ نه در دوران جاهليّت و نه در دوران اسلام .
فرمود : پس به خدايى سوگند كه ما اهل بيت را به نبوّت و خلافت گرامى داشته ، و محمّد صلَّى الله عليه و آله را از ميان ما به نبوّت قرار داد و پس از او ما را به امامت اهل ايمان اكرام فرمود كه جز ما هيچ كس نمىتواند از آن حضرت تبليغ كند ، و مقام امامت و خلافت تنها در ميان ما به اصلاح رسد ، و خداوند هيچ كسى را در امر ولايت با ما شريك و ذى نصيب نگردانيده ، و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله خاتم الأنبياء است ؛ و پس از او هيچ نبىّ و رسولى نيست ، و تا روز قيامت مسألهء نبوّت بدو ختم شده است ، و خداوند ما را پس از آن حضرت خلفاى زمين و گواهان بر خلق خود قرار داده است ، و طاعت ما را در كتاب خود واجب ساخته و در چندين آيه ما را قرين خود و پيامبرش فرموده ، پس خداوند عزّ و جلّ در قرآن ، محمّد را نبىّ ؛ و ما را از پس وى خلفاء قرار داده است ، سپس خداوند تبارك و تعالى رسول خود را مأمور رساندن آن به امّت ساخته ، و آن حضرت نيز طبق فرمان به ايشان رسانيد ،
بنا بر اين كداميك از ما به جانشينى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شايسته تريم ؟ در حالى كه شما خود از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله - وقتى مرا به ابلاغ سورهء برائت به مكَّه فرستاد - شنيديد كه فرمود : « جز مردى از من كسى نمىتواند آن را ابلاغ نمايد » ، شما را به خدا سوگند آيا اين سخن را از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيديد ! گفتند : آرى شنيديم ، گواهى مىدهيم كه ما اين سخن را هنگام فرستادن شما براى ابلاغ سورهء برائت از آن حضرت شنيديم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اين فردى كه شما الحال خليفه مىكنيد قادر نيست بلكه صلاحيت نداشته و مورد وثوق نيست كه صحيفه اى هر چند در عرض و طول چهار انگشت را از هيچ فردى على الخصوص از پيامبر صلَّى الله عليه و آله به امّت ابلاغ نمايد تا چه رسد به امامت تمام ملَّت ! و جز من هيچ كسى قادر به تبليغ احكام دين رسول خدا نيست . پس كداميك از ما به مجلس و جايگاه پيامبر كه فرستادهء خدا است شايسته تر مىباشد ؛ يا از اين جماعت حاضر در مجلس ؟
طلحه گفت : ما اين مطلب را از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيدهايم ، پس چگونگى اين مطلب كه جز تو كسى صلاحيت تبليغ از آن حضرت ندارد را براى ما تفسير نما ؟ حال اينكه بارها و بارها در سخنان آن حضرت شنيده شده كه مىفرمود : « فرد حاضر به فرد غايب رسانده و تبليغ كند » ، نيز در عرفه در حجّ وداع نيز فرمود : « خدا روشن كند چهره اى را كه گفتارم را شنيده و بخاطر بسپارد
سپس به ديگرى رسانده و تبليغ كند ، پس چه بسا حامل فقهى كه فاقد آگاهى است ، و چه بسا حامل فقهى كه به فقيه تر از خود مىرساند ، سه چيز است كه قلب فرد مؤمن در آنها دچار غلول و خيانت نشود : اخلاص عمل براى خدا ، و خيرخواهى براى واليان امر ، و ملازمت جماعت ايشان ، چرا كه دعوت واليان محيط است به همهء مردمان » و نيز در چندين مكان فرموده : « بايد حاضر به غايب رسانده و تبليغ كند » .
پس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اين مطلب شما مربوط به آن فرمايش رسول خدا صلَّى الله عليه و آله است كه در غدير خمّ و در حجّ وداع به روز عرفه ؛ در آخر آن خطبه كه : « اى مردم ، من در ميان شما دو چيز به وديعه مىگذارم ، كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت منند ، پس اگر شما دست تمسّك به آن دو زنيد دچار ضلالت و گمراهى نگرديد ، زيرا حضرت لطيف خبير مرا باخبر ساخته و پيمان بسته كه آن دو تا وقتى كه در حوض بروز قيامت بر من وارد شوند از هم جدا نخواهند شد ؛ مانند اين دو انگشت سبّابه و ابهام من ، زيرا كه يكى از آن دو جلوى ديگرى است ، پس دست تمسّك به آن دو زنيد تا نه گمراه شده و نه دچار لغزش گرديد ، و ايشان را تعليم مدهيد و هيچ كس را بر آنان مقدّم مداريد و از ايشان جا نمانيد و تخلَّف مورزيد ، زيرا ايشان از شما داناترند » . هر آينه خداوند عامهء مردم را امر فرمود كه