بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 315


* ( أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدى فَما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ ) *[1]، و نيز فرموده : * ( إِنَّ الله اصْطَفاه عَلَيْكُمْ وَزادَه بَسْطَةً فِي الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ ) *[2]، و نيز : * ( ائْتُونِي بِكِتابٍ مِنْ قَبْلِ هذا أَوْ أَثارَةٍ مِنْ عِلْمٍ ) *[3]، و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرموده است : « هيچ امّتى اختيار امور خود را با وجود فرد عالم و دانا به كسى واگذار نكند جز آنكه پيوسته كارشان به انحطاط و تزلزل گذاشته تا هنگامى كه خطايشان را جبران كنند » ، و آيا ولايت جز همان امارت است ؟
و از جملهء دلائل كذب و بطلان روايت گذشته اين است كه شماها خودتان در زمان رسول خدا صلَّى الله عليه و آله پس از توصيه‌هاى آن حضرت به من به عنوان أمير المؤمنين سلام كرديد ، و از جمله حجّتهاى بر ايشان و بر تو بطور خاصّ و بر اينكه با تو است يعنى زبير ، و بر امّت ، و بر سعد ابن ابى وقّاص ، و ابن عوف ، و بر اين خليفه اتان يعنى عثمان اين است كه : اى گروه شورى ما و شما همه زنده‌ايم و مىبينيد كه عمر مرا در جمع شورى قرار داده ، و اين خلاف و ردّ حديث « عدم جمع نبوّت و خلافت در اهل بيت » است ، و مگر نتيجهء آن جز خلافت است ؟ و اگر فكر مىكنيد كه اين شورى براى غير امارت است پس براى عثمان خلافتى نباشد ، و در اين صورت فقط ما را گفته كه


[1]يونس : 35 .
[2]بقره : 247 .
[3]احقاف : 4 .


صفحه 316


در كارى غير از خلافت مشاوره كنيم ، و اگر شورى براى تعيين خليفه است پس براى چه مرا ميان شما داخل نمود ؟ بلكه بايد اخراج مىكرد ، و نيز گفت كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله اهل بيت خود را از منصب خلافت خارج نموده و باخبر ساخت كه ايشان را در آن هيچ نصيبى نيست ؟ و براى چه عمر وقتى يك يك ما را فراخواند به فرزندش عبد الله چيزى گفت و او اينجا حاضر است ، تو را به خدا سوگند اى عبد الله كه بگويى وقتى خارج مىشدى به تو چه گفت ؟
عبد الله گفت : حال كه مرا به خدا قسم دادى او گفت : اگر جماعت شورى از اصلع قريش ( يعنى حضرت أمير عليه السّلام ) پيروى كنند ايشان را به راه راست و روشن رهنمايى كرده و كتاب خدا و سنّت پيامبر را در ميان مردم اقامه خواهد كرد .
فرمود : اى پسر عمر تو به او چه گفتى ؟ گفت : گفتم : چه چيز مانع شما است كه او را خليفه نمايى ؟ فرمود : و او چه پاسخ داد ؟ گفت : سخنى گفت : كه جنبهء خصوصى دارد .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : رسول خدا صلَّى الله عليه و آله آن مطلب را در زمان حيات خود به من گفته بود ، سپس در شبى كه پدرت وفات نمود نيز در خواب به من فرمود ، و هر كه آن حضرت را در خواب ببيند چنان است كه در بيدارى رؤيت نموده باشد .


صفحه 317


عبد الله گفت : شما را از چه مطالبى آگاه فرمود ؟
حضرت عليه السّلام فرمود : تو را بخدا سوگند مىدهم كه اگر همان بود مرا تصديق كنى ! گفت : در اين صورت سكوت نمايم .
فرمود : وقتى از عمر پرسيدى چه چيز مانع شما است كه او را خليفه نمايى گفت : آن صحيفه اى كه ميان خود نگاشته و در كعبه عهد نموديم . با شنيدن اين كلام عبد الله سكوت كرد و حضرت أمير عليه السّلام فرمود : تو را به حقّ رسول خدا سوگند كه از جواب من ساكت نشده و آنچه حقيقت است بيان نمائى ! سليم بن قيس گويد : در اين حال ابن عمر را ديدم گريه در گلوى او مختنق گشته از هر دو چشمش اشك روان شد .
سپس آن حضرت روى به طلحه و زبير و ابن عوف و سعد نموده و فرمود : چنانچه اين پنج نفر يا چهار نفر بر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله دروغ بسته باشند ديگر ولايت ايشان بر شما جايز نيست ، و چنانچه راست گفته باشند جايز نيست كه شما پنج نفر مرا در امر شورى داخل نماييد ، زيرا اين كار خلاف رسول خدا صلَّى الله عليه و آله بوده و ردّ بر آن حضرت مىباشد .


صفحه 318


سپس روى به مردم نموده و فرمود : مرا از منزلتى كه در نزد شما دارم و آنچه بدان شناخت داريد آگاه كنيد كه آيا صادق هستم يا دروغگو ؟
گفتند : راست گويى ، نه به خدا سوگند ما هيچ دروغى از تو نشنيده‌ايم ؛ نه در دوران جاهليّت و نه در دوران اسلام .
فرمود : پس به خدايى سوگند كه ما اهل بيت را به نبوّت و خلافت گرامى داشته ، و محمّد صلَّى الله عليه و آله را از ميان ما به نبوّت قرار داد و پس از او ما را به امامت اهل ايمان اكرام فرمود كه جز ما هيچ كس نمىتواند از آن حضرت تبليغ كند ، و مقام امامت و خلافت تنها در ميان ما به اصلاح رسد ، و خداوند هيچ كسى را در امر ولايت با ما شريك و ذى نصيب نگردانيده ، و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله خاتم الأنبياء است ؛ و پس از او هيچ نبىّ و رسولى نيست ، و تا روز قيامت مسألهء نبوّت بدو ختم شده است ، و خداوند ما را پس از آن حضرت خلفاى زمين و گواهان بر خلق خود قرار داده است ، و طاعت ما را در كتاب خود واجب ساخته و در چندين آيه ما را قرين خود و پيامبرش فرموده ، پس خداوند عزّ و جلّ در قرآن ، محمّد را نبىّ ؛ و ما را از پس وى خلفاء قرار داده است ، سپس خداوند تبارك و تعالى رسول خود را مأمور رساندن آن به امّت ساخته ، و آن حضرت نيز طبق فرمان به ايشان رسانيد ،


صفحه 319


بنا بر اين كداميك از ما به جانشينى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شايسته تريم ؟ در حالى كه شما خود از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله - وقتى مرا به ابلاغ سورهء برائت به مكَّه فرستاد - شنيديد كه فرمود : « جز مردى از من كسى نمىتواند آن را ابلاغ نمايد » ، شما را به خدا سوگند آيا اين سخن را از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيديد ! گفتند : آرى شنيديم ، گواهى مىدهيم كه ما اين سخن را هنگام فرستادن شما براى ابلاغ سورهء برائت از آن حضرت شنيديم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اين فردى كه شما الحال خليفه مىكنيد قادر نيست بلكه صلاحيت نداشته و مورد وثوق نيست كه صحيفه اى هر چند در عرض و طول چهار انگشت را از هيچ فردى على الخصوص از پيامبر صلَّى الله عليه و آله به امّت ابلاغ نمايد تا چه رسد به امامت تمام ملَّت ! و جز من هيچ كسى قادر به تبليغ احكام دين رسول خدا نيست . پس كداميك از ما به مجلس و جايگاه پيامبر كه فرستادهء خدا است شايسته تر مىباشد ؛ يا از اين جماعت حاضر در مجلس ؟
طلحه گفت : ما اين مطلب را از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيده‌ايم ، پس چگونگى اين مطلب كه جز تو كسى صلاحيت تبليغ از آن حضرت ندارد را براى ما تفسير نما ؟ حال اينكه بارها و بارها در سخنان آن حضرت شنيده شده كه مىفرمود : « فرد حاضر به فرد غايب رسانده و تبليغ كند » ، نيز در عرفه در حجّ وداع نيز فرمود : « خدا روشن كند چهره اى را كه گفتارم را شنيده و بخاطر بسپارد


صفحه 320


سپس به ديگرى رسانده و تبليغ كند ، پس چه بسا حامل فقهى كه فاقد آگاهى است ، و چه بسا حامل فقهى كه به فقيه تر از خود مىرساند ، سه چيز است كه قلب فرد مؤمن در آنها دچار غلول و خيانت نشود : اخلاص عمل براى خدا ، و خيرخواهى براى واليان امر ، و ملازمت جماعت ايشان ، چرا كه دعوت واليان محيط است به همهء مردمان » و نيز در چندين مكان فرموده : « بايد حاضر به غايب رسانده و تبليغ كند » .
پس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اين مطلب شما مربوط به آن فرمايش رسول خدا صلَّى الله عليه و آله است كه در غدير خمّ و در حجّ وداع به روز عرفه ؛ در آخر آن خطبه كه : « اى مردم ، من در ميان شما دو چيز به وديعه مىگذارم ، كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت منند ، پس اگر شما دست تمسّك به آن دو زنيد دچار ضلالت و گمراهى نگرديد ، زيرا حضرت لطيف خبير مرا باخبر ساخته و پيمان بسته كه آن دو تا وقتى كه در حوض بروز قيامت بر من وارد شوند از هم جدا نخواهند شد ؛ مانند اين دو انگشت سبّابه و ابهام من ، زيرا كه يكى از آن دو جلوى ديگرى است ، پس دست تمسّك به آن دو زنيد تا نه گمراه شده و نه دچار لغزش گرديد ، و ايشان را تعليم مدهيد و هيچ كس را بر آنان مقدّم مداريد و از ايشان جا نمانيد و تخلَّف مورزيد ، زيرا ايشان از شما داناترند » . هر آينه خداوند عامهء مردم را امر فرمود كه


صفحه 321


وجوب اطاعت از ائمّه آل محمّد صلَّى الله عليه و آله و حقّانيّت آن را به همگان رسانده و تبليغ كنند ، و جز در آن دو مورد ؛ تبليغ ديگرى را از مردم نخواست ، و تنها عامه را مأمور تبليغ عامه ساخته تا حجّت بر كسى كه تمام مطالب از پيامبر بدو نرسيده تمام باشد ، اى طلحه مگر يادت نيست كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در حالى كه شما بدان گوش مىداديد به من فرمود : « اى برادرم ، جز تو كسى دين مرا ادا نمىكند و ذمّه‌ام را برى نمىسازد ، و تنها تو دين و غرامت مرا پرداخت نموده و بر اساس سنّت من جنگ خواهى كرد » ؟ پس چون أبو بكر به خلافت رسيد ، ظاهرا دين پيامبر را ادا نمود و وعده هايش را عملى ساخت و تمام شما از او پيروى نموديد با اينكه به شما گفته بود جز من كسى قادر به اين كار نخواهد بود و آنها كه أبو بكر پرداخت اداى دين او نبود و عمل نمودن به وعده هايش نبود ، و هر آينه پرداخت آن ديون و عمل به آن وعده‌ها كارى است كه آن حضرت را برى سازد ، و فقط مأموريت تبليغ از پيامبر و جامهء عمل پوشاندن به تمام آنها از عهدهء امامانى ساخته است كه خداوند در قرآن اطاعت از آنان را واجب ساخته و دستور به ولايت ايشان داده است ، همانها كه اطاعت ايشان قرين اطاعت خداوند بوده و عصيان و مخالفت با ايشان معصيت خداوند مىباشد .


صفحه 322


طلحه گفت : خيالم را راحت كردى ، تا حال به معنى اين كلام پيامبر نرسيده بودم تا اينكه برايم تفسير فرمودى ، اى أبو الحسن خدا از تمام امّت محمّد به تو جزاى بهشت عطا فرمايد ، چيز ديگرى است كه مىخواهم از شما بپرسم ، يادم هست كه شما پارچهء بسته اى را در آورده و گفتى : « اى مردم ، من پيوسته مشغول غسل و كفن و دفن پيامبر بودم و پس از آن سرگرم جمعآورى قرآن بودم ، پس اين قرآنى است كه به صورت مجموع و عارى از هر افتادگى پيش روى شما است » ، ولى مكتوب و جمعآورى شما را نديدم ، و يادم هست كه عمر از تو آن قرآن را خواست ولى شما جواب منفى داديد ، و پس از آن عمر قانونى گذراند كه اگر دو نفر بر آيه اى كه نوشته‌اند شهادت مىداد مكتوب مىنمود و در صورت شهادت يك نفر آن را به تأخير انداخته و كتابت نمىكرد .
و در آن اثنا عمر گفت - و من به آن گوش مىدادم - كه : در روز يمامه گروهى را مقتول گردانيدند كه همهء ايشان قارى قرآن به قرائتى خاصّ بود كه جز ايشان كسى قرآن بدان صورت نمىخواند ، و عثمان در آن جمعى كه قرآن كتابت مىكردند از آن مجلس برخاست و بيرون رفت و گوسفندى بدان جا آمده صحيفه و كتابى را كه مىنوشتند خورد و آن از بين رفت ، و خود شنيدم كه عمر و اصحابش كه كتابت آنان را جمع مىكردند