بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 341


احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر زبير و طلحه وقتى قصد خروج بر آن حضرت نمودند و اينكه آنان بدون توبه از شكستن بيعت از دنيا رفتند 67 - از ابن عبّاس رضى الله عنه نقل شده كه گفت : من نزد حضرت أمير عليه السّلام نشسته بودم كه طلحه و زبير وارد شده و اجازه خواستند كه براى انجام حجّ عمره خارج شوند و آن حضرت به آن دو اذن نفرموده و گفت : شما تازه حجّ عمره را بجا آورده‌ايد ، و وقتى در تقاضاى خود اصرار ورزيدند به آن دو اجازه فرمود . وقتى آن دو خارج شدند روى به من كرده و فرمود : بخدا سوگند كه آن دو قصد حجّ عمره ندارند و قصدشان تنها خيانت به من است ، عرض كردم : پس به آن دو اجازه نفرماييد ، آن حضرت نيز آن دو را پيش خود فراخوانده و فرمود : بخدا سوگند كه شما از اين حجّ تنها قصد شكستن بيعت با من و تفرقهء ميان امّت را داريد ، پس آن دو سوگند ياد كردند كه منظورى جز عمره ندارند . حضرت أمير عليه السّلام نيز اجازه فرمود سپس روى به من نموده و فرمود : بخدا سوگند كه آن دو قصد عمره را ندارند ، عرض كردم : پس چرا اجازه داديد ؟ فرمود : براى اينكه نزد من به خدا سوگند ياد كردند . ابن عبّاس گفت : بارى طلحه و زبير از مدينه حركت كرده و داخل مكَّه شده و بر عائشه وارد شدند ، و آنقدر با عايشه مذاكره كردند كه در نهايت او را با خود به سوى بصره خارج ساختند .


صفحه 342


68 - از أمير المؤمنين عليه السّلام نقل است آنگاه كه طلحه و زبير بيعت او را شكستند و به سوى مكَّه رهسپار شدند تا عايشه را بر آن حضرت بشورانند ، پس از حمد و ثناى الهى فرمود : امّا بعد ، همانا خداوند محمّد صلَّى الله عليه و آله را به سوى همهء مردم برانگيخت و او را براى همهء جهانيان رحمت قرار داد ، پس آن حضرت بدان چه مأمور شده بود بيان فرمود ، و پيام پروردگارش را رسانيد ، و خداوند به وسيلهء او اوضاع گسيخته را منظَّم ساخته و [ آن مردم ] پراكنده را گرد آورد ، و به وسيلهء او راهها را امنيّت بخشيد ، و خونها را حفظ كرد ، و به سبب او ميان كينه توزان و دشمنان و آتشهاى افروخته از حقد و كينه و عداوتهاى پابرجاى در دلها طرح دوستى و الفت افكند ، سپس جانش را گرفت در حالى كه [ كردارش ] پسنديدهء [ او ] بود و در بارهء سرانجام آنچه رساندن [ احكام ] به آن مىانجاميد كوتاهى نفرموده بود ، و آنچه كوتاهى در رساندن آن به خاطر ميانه روى بود پيرامون آن نگشته و آن را نرساند ، و پس از آن حضرت شد آنچه شد از ستيزه و كشمكش در بارهء زمامدارى و فرمانروائى ، و أبو بكر زمامدار شد ، و پس از او عمر ، و سپس عثمان و چون سرانجام كار عثمان بدان جا كه ميدانيد انجاميد نزد من آمده و گفتيد : با ما بيعت كن ، من گفتم : بيعت نمىكنم ، گفتيد : چرا [ بايد بكنى ] من گفتم : نه ، و دستم را بستم ، شما آن را باز كرديد ، من باز كشيدم شما به سوى خود كشيديد ، و همچون شتران تشنه اى كه به گودالهاى آب رسند [ براى بيعت كردن ] بر سر من ريختيد كه من گفتم مرا خواهيد كشت


صفحه 343


و از آن ازدحام خودتان نيز به هلاكت رسيد ، من نيز ناچارا دست خود باز كردم و شما از روى اختيار [ و در نهايت آزادى ] با من بيعت كرديد ، و در پيشاپيش شما طلحه و زبير آزادانه بدون هيچ ناچارى با من بيعت كردند ، سپس چيزى درنگ نكردند كه از من اجازهء [ رفتن به مكَّه و بجا آوردن ] عمره خواستند . و خدا مىداند كه اينان تنها قصدشان پيمانشكنى بود ، پس دوباره پيمان خود را در اطاعت نمودن و فرمانبردارى از خود تازه كردم و [ از ايشان پيمان گرفتم كه فتنه اى را برپا نكنند و ] براى امّت موجبات نابودى و بلا پديد نيارند ، و آن دو با من [ اين چنين ] پيمانى بستند ، و سپس با من وفا نكردند و بيعت مرا شكسته پيمان خود را بهم زدند ، شگفتا از اينان كه در برابر أبو بكر و عمر رام شدند ولى با من به مخالفت برخاستند ، در صورتى كه من كمتر از آن دو مرد نيستم و اگر بخواهم بگويم مىگويم : « بار خدايا بخاطر اين كارشان بر آنان غضب فرما و مرا بر آن دو پيروز گردان » ! .
69 - و آن حضرت عليه السّلام در بين سخنان ديگرى فرمود : و اين طلحه و زبير نه از خاندان نبوّت و پيغمبرى هستند و نه از فرزندان رسول خدا ، و چون ديدند پس از سالها خداوند حقّ ما ( خلافت و زمامدارى ) را به ما بازگرداند يك سال تمام بلكه يكماه تمام درنگ نكردند تا اينكه مانند روش گذشتگان خود از جاى جستند كه حقّ مرا ببرند ، و گروه مسلمانان را از دور من پراكنده و پخش كنند [ اين گفتار را فرمود ] سپس بر آن دو نفرين كرد .


صفحه 344


70 - و از سليم بن قيس نقل شده كه گفت : هنگام رويارويى حضرت أمير عليه السّلام با اهل بصره در كارزار جمل ، با صدايى بلند زبير را فراخوانده و فرمود : اى أبا عبد الله نزد من بيرون آى ، زبير همراه طلحه نزد آن حضرت آمدند ، پس روى به آنان نموده و فرمود : بخدا سوگند شما دو نفر و صاحبان علم از آل محمّد و نيز عائشه همه و همه نيك مىدانيد كه تمامى أصحاب جمل در لسان رسول خدا صلَّى الله عليه و آله لعن شده‌اند ، و هر كه نسبت افترا به پيامبر بندد از رحمت حقّ محروم بماند .
آن دو گفتند : چگونه چون مائى كه از أصحاب بدر و اهل بهشتيم ملعون هستيم ؟
حضرت فرمود : اگر من تصديق ميكردم كه شما اهل بهشتيد هرگز تن به جنگ با شما نمىدادم ، زبير گفت : مگر حديث سعيد بن عمرو بن نفيل را نشنيده اى كه از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله نقل نموده كه فرمود : « ده نفر از افراد قريش اهل بهشتند » ؟ حضرت فرمود : اين حديث را از عثمان شنيدم كه در ايّام خلافت خود نقل مىكرد ، زبير به او گفت : آيا گمان مىكنى بر پيامبر دروغ بسته است ؟ حضرت فرمود : من هيچ نمىگويم تا تك تك آن افراد بهشتى را نام ببرى ، زبير گفت : أبو بكر ، عمر ، عثمان ، طلحه ، زبير ، عبد الرّحمن بن - عوف ، سعد بن ابى وقّاص ، أبو عبيدة بن جرّاح و سعيد بن عمرو بن نفيل .


صفحه 345


حضرت فرمود : نه نفر را نام بردى ، دهمى كيست ؟ زبير گفت : دهمى شما هستيد .
حضرت بدو فرمود : تو خود با اين حديث اعتراف نمودى كه من اهل بهشتم ، ولى من به آنچه نسبت به خود و يارانت قائلى منكرم و با بهشتى بودن شما مخالفم . زبير گفت :
آيا فكر مىكنى كه سعيد بر پيامبر صلَّى الله عليه و آله دروغ بسته است ؟ حضرت فرمود : من تنها فكر نمىكنم بلكه بخدا سوگند به اين مطلب يقين دارم .
و افزود : بخدا سوگند كه برخى از اين ده نفر را كه نام بردى جايگاهشان به روز قيامت در تابوتى قرار گرفته و آن در گوشه اى از چاهى عميق در پائينترين درجات دوزخ مىباشد ، و در سر آن چاه سنگى است كه چون بخواهند زبانهء آتش دوزخ شعله ور گردد آن سنگ را كنار مىكشند ، و از شدّت حرارت آن چاه آتشهاى جهنّم شعله ور گردد ! . من اين حديث را از خود پيامبر صلَّى الله عليه و آله شنيدم ، و اگر دروغ گويم خداوند مرا به شما غالب و مظفّر نگرداند و خون مرا به دست شما بريزد ، و اگر راست مىگويم خداوند مرا ظفر و نصرت داده و هر چه زودتر ارواح شما و أصحاب و يارانتان را به آتش نزديك كند ! .
زبير با شنيدن اين سخنان با ديده اى گريان به سوى يارانش بازگشت .
71 - نصر بن مزاحم نقل مىكند كه چون در كارزار جمل جنگ آغاز شده و طلحه كشته شد ،


صفحه 346


أمير المؤمنين عليه السّلام به استر شهباى ( سفيد مخلوط به سياه ) رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سوار شده و در ميان دو صف ايستاده و زبير را فراخواند . زبير كه سوار اسب بود به سوى آن حضرت آمده و تا حدّى نزديك شد كه گردنهاى دو مركب بهم رسيد ، أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اى زبير تو را بخدا قسم مىدهم مگر تو خود نشنيدى كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرموده كه : تو با علىّ جنگ خواهى كرد در حالى كه نسبت به او ظالم و ستمكارى ؟ گفت : آرى ، همين طور است . فرمود : پس چرا در اين معركه حاضر شدى ؟ گفت : براى اصلاح ميان مردم ، سپس زبير از نزد آن حضرت بازگشته و اين ابيات را مىسرود :
ترك كردن امورى كه عواقب سوء و نتايج ناهنجارى دارد ، از جهت دنيا و آخرت ممدوح و پسنديده است ، در اين ساعات علىّ حديثى را بياد من آورد كه من از خاطر برده بودم ، اميد كه خدا عمر پدرت را به خير دارد ، پس گفتم اى أبو الحسن همين كلام در ملامت و سرزنش كافى است و كمى از آنچه امروز گفتى مرا بسنده باشد ، من در امروز ملامت و عار را بر آتش سخت سوزان ترجيح داده و اختيار مىكنم ، كجا مىتواند موجودى كه از خاك است در برابر آتش مقاومت كند ، و از فوت طلحه ؛ يگانه يار و ياور خود نهايت تأسّف و تأثّر را دارم ، كه در غبار بزمين افتاده ، همان جا كه جايگاه ميهمان و هر مسكينى است ،


صفحه 347


و من در زمان حيات او را در سختيها يارى نموده و او نيز مرا يارى مىكرد ، و هر كه از من دفاع مىكرد در حمايت او بود ، تا اينكه گرفتار كارى بس دشوار شديم ، كه سينه اش تنگ شد ، كه امروز آنچه او را به رنج انداخت موجب زحمت ما شد .
زبير پس از آن نزد عايشه رفته و گفت : اى مادر ! بخدا سوگند من در اين كار هيچ آگاهى نداشتم و فاقد بصيرت بودم به همين جهت قصد بازگشت از اين معركه را دارم ! .
عايشه گفت : اى أبو عبد الله ، آيا از شمشيرهاى پسر ابى طالب مىگريزى ؟ زبير گفت : به خدا سوگند كه شمشيرهاى او بلند و تيز و بىمانند است كه در دست جوانان دلاور است ! سپس از معركهء جنگ خارج شده و راهى مدينه شد تا به وادى السّباع رسيد كه در آنجا احنف بن قيس از قبيلهء بنى تميم كنار كشيده و در آنجا زندگى مىكرد ، احنف از بازگشت زبير باخبر شده و گفت : با اين مردى كه دو لشكر انبوه را بجان هم انداخته و خود پس از اين همه كشتار و خونريزى بسوى وطن و خانهء خويش بر ميگردد چه كنم ؟ ! .
ابن جرموز با شنيدن اين كلام با دو تن از يارانش برخاسته و سمت زبيرى رفت كه مردى كلبى با غلامش به او ملحق شده بودند ، چون ابن جرموز نزديك زبير شد آن دو پس از آگاهى از قصد سوء ابن جرموز و يارانش به سرعت از زبير سبقت گرفته و او را تنها گذاشتند .


صفحه 348


زبير به آن دو گفت : شما را چه شده ؟ ! آنان سه نفرند ما نيز سه نفر ! .
پس چون ابن جرموز به زبير نزديك شد بدو گفت : چه مىخواهى ؟ از من دور باش ! ابن جرموز گفت : اى أبو عبد الله من نزد شما آمده‌ام تا چند مسأله در امور مردم از تو بپرسم ، گفت : مردم به هنگام آمدن من به همديگر حمله كرده و براى ريختن خونهاى خود به يك ديگر شتاب مىنمودند ، ابن جرموز گفت : مىخواهم مطالبى را از شما بپرسم ، گفت :
بپرس .
ابن جرموز گفت : مىخواهم بدانم چرا با عثمان مخالفت كرده و او را تنها گذاشتى ؟
و چرا با علىّ بيعت كردى ؟ و چرا بيعت او را شكستى ؟ و چرا عايشه را از خانهء خود بيرون كشيدى ؟ و چرا در پشت سر پسر خود به نماز جماعت ايستاده و به او اقتدا نمودى ؟ و براى چه اين معركهء جنگ را برپا كردى ؟ و چرا مىخواهى پشت به آن معركه نموده و به خانوادهء خود ملحق گردى ؟
زبير گفت : مخالفت من با عثمان خطائى بود كه از من سر زد و سپس توبه كردم ، و امّا بيعت من با علىّ بن ابى طالب ، چاره اى نداشتم چرا كه همهء انصار و مهاجرين با او بيعت كردند ،