75 - و روايت است كه طلحه در اثر تيراندازى خود مروان بن حكم كشته شد .
و نيز نقل است كه مروان بن حكم به هر دو سپاه تيراندازى كرده و مىگفت : به هر كدام كه بخورد فتح است ، و اين ريشه در قلَّت دين و تهمت او بر جميع افراد مسلمين دارد .
و برخى وجه نام جملى كه عائشه بر آن سوار بود را « عسكر » نامند كه آن نام فرزند ابليس است ، و در آن كارزار عجائب بسيارى از آن ديده شد ، از جمله اينكه هر گاه يكى از پاهاى او قطع مىشد آن شتر بر پاى ديگر مىايستاد تا اينكه حضرت أمير فرياد زد كه : آن جمل را بكشيد كه آن خود شيطان است ، و محمّد بن ابى بكر و عمّار مأمور شده و آن را پس از قطع أعضاء و خونريزى زياد كشتند .
76 - واقدىّ نقل كرده كه : عمّار پس از پايان جنگ بر عائشه وارد شده و گفت :
شمشير زدن فرزندان خود را در راه حقّ چگونه ديدى ؟ عائشه گفت : آيا به اين بصيرت پس از پيروزى و غالب شدن رسيدى ؟
عمّار گفت : بينش و بصيرت من بالاتر از اينها است ، بخدا اگر شما پيروز شده و ما را تا نخلستانهاى شهر يمن « هجر » عقب مىرانديد هر آينه از روى يقين خود را بر حقّ و شما را بر باطل مىدانستيم ! عائشه گفت : اين خيالى است كه تو مىكنى ! اى عمّار از خدا بترس ،
مگر دين خود را بخاطر خشنودى علىّ بن ابى طالب از دست داده اى ؟ !
77 - و از حضرت باقر عليه السّلام روايت است كه فرمود : چون در روز جمل هودج عائشه را تير باران كردند ، أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بخدا سوگند هيچ راهى جز اينكه پس از طلاق او را از منصب امّ المؤمنينى خلع كنم ندارم ، سپس روى به جماعت نموده و فرمود : هر كدامتان را به خدا قسم مىدهم كه اگر اين سخن پيامبر كه فرمود : « اى علىّ طلاق زنان من ( خلع از منصب امّ المؤمنينى ) پس از من بدست تو است » را شنيده است برخاسته و گواهى دهد ، در اين هنگام سيزده مرد كه دوتاى آنان از أصحاب بدر بودند بر صحّت اين حديث شهادت دادند .
پس با ديدن اين صحنه عائشه گريه كرد بطورى كه صداى گريه اش را همه شنيدند .
و در آن روز حضرت أمير عليه السّلام فرمود : روزى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مرا از ماجرايى باخبر نموده و فرمود : خداوند متعال تو را در روز جمل با پنج هزار فرشتهء نشاندار و مخصوص تأييد و يارى مىفرمايد .
78 - و نقل شده كه ابن عبّاس - در مخالفت عائشه از رجوع به مدينه - به حضرت
أمير عليه السّلام عرض كرد : بگذاريد كه در بصره مانده و اصرارى در كوچ كردن او نفرمائيد ، حضرت فرمود : او در شرّ و فساد كوتاهى نخواهد كرد و منظور من تنها اين است كه او را به خانه اش بازگردانم .
79 - و محمّد بن اسحاق روايت كرده است كه : وقتى عائشه در بازگشت از بصره به مدينه رسيد پيوسته مردم را عليه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام مىشورانيد ، و توسّط اسود بن أبى البخترىّ نامه هايى به معاويه و اهل شام نوشته و ايشان را بر خلاف آن حضرت مىخواند .
80 - و روايت شده كه عمرو بن عاص به عائشه گفت : آرزو داشتم كه تو در جنگ جمل مرده بودى ! عائشه گفت : اى بىپدر براى چه ؟ ! گفت : خب تو بخاطر هدف خود كشته شده و به بهشت مىرفتى ، و من مرگ تو را بزرگترين رسوائى و سرزنش عليه علىّ قرار مىدادم ! .
احتجاج امّ سلمه رضي الله عنه همسر گرامى پيامبر صلَّى الله عليه و آله بر عائشه در مخالفت با خروج او به جنگ با أمير المؤمنين عليه السّلام 81 - شعبىّ از عبد الرّحمن بن مسعود عبدى نقل نموده كه گفت : من با عبد الله بن زبير و طلحه و زبير در مكَّه بوديم ، كه عبد الله بن زبير و مرا كه همراهش بوديم مأمور كردند كه نزد عائشه رفته و بگوييم : عثمان مظلومانه كشته شده و ما از عاقبت كار امّت محمّد صلَّى الله عليه و آله در هراسيم ، پس اگر عائشه بخواهد همراه ما قيام كند ، اميد كه خداوند به بركت حضور امّ المؤمنين تشتّت مردم را به اجتماع تبديل فرموده و اختلاف مسلمين را رفع نمايد .
پس من با عبد الله بن زبير راهى منزل عائشه شديم ، عبد الله بن زبير به جهت محرميّت او با عائشه داخل اطاق مخصوص او شده و من در بيرون نشستم . او نيز همهء آنچه بايد مىگفت ابلاغ نمود . عائشه در پاسخ گفت : سبحان الله ! من امر به خروج نشدهام ، و از همسران پيامبر تنها امّ سلمه اينجا است ، به او بگوييد اگر آمد من هم مىآيم .
پس عبد الله نزد آن دو بازگشته و گفتهء عائشه را به سمع ايشان رسانيد ، طلحه و زبير گفتند : نزد عائشه بازگشته و به او بگو اگر خود شما با او مذاكره نمائيد ، بهتر و مؤثّرتر است .
پس عائشه از خانه اش بيرون آمده نزد امّ سلمه رسيد ، با ديدن او امّ سلمه گفت : خوش آمدى ، سوگند بخدا كه تو چنين محبّت و لطفى نسبت به من نداشتى ، بگو بدانم كه چه شده ؟
گفت : طلحه و زبير به من خبر رساندهاند كه أمير المؤمنين عثمان مظلومانه كشته شده .
با شنيدن اين مطلب امّ سلمه به فرياد آمده و ناله كنان گفت : اى عائشه تو تا ديروز او را كافر مىدانستى ، و امروز مىگويى أمير المؤمنين مظلومانه كشته شده ؟ ! عائشه گفت :
آيا با ما خروج مىكنى ، اميد كه خدا بواسطهء ما كار امّت محمّد صلَّى الله عليه و آله را اصلاح فرمايد .
امّ سلمه گفت : اى عائشه خارج شوم ؟ ! با اينكه تو نيز آنچه ما از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در باب خروج شنيدهايم را شنيده اى ! .
تو را قسم به خدايى كه از صدق و كذب سخنان تو باخبر است آيا آن روز را بخاطر دارى كه روز و نوبت تو با پيامبر صلَّى الله عليه و آله بود و من در خانه حريره اى ساخته و نزد آن حضرت آوردم و او اين مطالب را به تو مىفرمود كه :
« بخدا ديرى نپايد كه سگهاى عراق - نزديك آبى بنام حوأب - بر يكى از زنان من در حالى كه ميان گروهى از ستمكاران است پارس مىكنند ! » و با شنيدن اين گفتار ظرف حريره از دستم افتاد و آن حضرت سر خود به سوى من بلند ساخته و فرمود : تو را چه شده
اى امّ سلمه ؟ عرض كردم : اى رسول خدا با شنيدن اين فرمايش انتظارى غير از آن داشتيد ؛ چه تضمينى است كه من آن زن نباشم ؟ و تو اى عائشه خنديدى ، و آن حضرت روى به تو كرده و فرمود : اى عايشه براى چه خنديدى و من گمان دارم كه آن زن تو باشى ؟ !
و باز تو را به خدا قسم مىدهم آيا بياد دارى هنگامى را كه در محضر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از مكانى به مكان ديگر در حركت بوديم ، و آن حضرت در ميان من و علىّ بن - ابى طالب در حركت بوده و با ما سخن مىفرمود ، و تو شتر خود را پيش رانده و در ميان آن حضرت و علىّ بن ابى طالب حائل شدى ، و در آن وقت پيامبر تازيانهء در دستش را بلند كرده و به شتر تو زده و فرمود : سوگند به خدا كه روز سخت و گرفتارى او از جانب تو يك مرتبه نيست ، و اين را بدان كه به علىّ جز منافق و دروغگو بغض و كينه نمىورزد .
و باز تو را به خدا قسم مىدهم ، آيا به ياد دارى آن روزى را كه پيامبر در بستر بيمارى بود ، پدرت همراه عمر بن خطَّاب به قصد عيادت آن حضرت اجازه گرفته و وارد شدند ، و علىّ بن ابى طالب در پشت اطاق مشغول وصله كردن لباس و دوختن كفش رسول گرامى صلَّى الله عليه و آله بود ، آن دو گفتند : اى رسول خدا ، حال و سلامتى شما چطور است ؟
فرمود : پيوسته سپاسگزار بوده و خدا را حمد و ستايش مىكنم . گفتند : آيا مرگ براى شما حتمى است ؟ فرمود : آرى ، چاره اى براى مرگ بشر نيست . گفتند : آيا كسى را براى بعد از خود خليفه معيّن فرمودى ؟ فرمود : خليفهء من جز همان كه كفش مرا پينه مىكند در ميان شما نيست . پس أبو بكر و عمر از حجرهء آن حضرت بيرون رفته و در آن حال متوجّه علىّ ابن ابى طالب شدند كه در پشت حجره نشسته و سرگرم دوختن كفش پيامبر بود ؟ .
سپس امّ سلمه گفت : اى عائشه ، آيا من پس از شنيدن اين سخنان باز هم بر علىّ خواهم شوريد ؟ ! و سخنان آن پيامبر عظيم الشّأن را فراموش كنم ؟ .
پس عائشه به منزل خود بازگشته و گفت : اى پسر زبير ، به آن دو ( طلحه و زبير ) بگو من پس از شنيدن سخنان امّ سلمه ديگر از شهر خارج نخواهم شد ، ابن زبير نيز بازگشته و سخن او را به آن دو رساند .
راوى گويد : در همان روز هنوز نيمهء شب نگذشته بود كه صداى شتر عايشه را شنيدم ، و او با طلحه و زبير به سوى بصره حركت كردند .
82 - از حضرت أبو عبد الله الصّادق عليه السّلام نقل است كه فرمود : هنگام خروج عائشه از مكَّه امّ سلمه بر او وارد شده و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر صلَّى الله عليه و آله گفت :
اى عائشه تو واسطهء در ميان امّت و رسول خدا هستى ، و تو از افراد حرم و خانوادهء پيغمبرى ، و قرآن دامن تو را جمع نموده و نشايد كه تو دامن خود را فراخ بگيرى ، و تو را بايد كه مويها و گيسوان سر خود را پراكنده و منتشر نكنى ، و آواز خود را در ميان مردان غريبه ظاهر و بلند ننمائى ، و بايد متوجّه باشى كه خداوند متعال به حركات و اعمال ما مطَّلع مىباشد ، و هر گاه اين عمل پسنديده و به صلاح تو بود : البتّه رسول اكرم تو را به آن توصيه مىفرمود ، در صورتى كه آن حضرت از خروج و بيرون رفتن تو نهى فرموده است .
و اين را بدان كه انحراف و سستى پايههاى دين هرگز با خروج زنها درست و استوار نگردد ، و پراكندگى و اختلال امور اجتماعى با مجاهدهء زنها اصلاح نپذيرد ، و نيكويى زنان در اين است كه ديدگان خود را فرو بسته ، و دامنهاى خود را جمع نموده ، و پيوسته مراقب جوانب و اطراف خود باشند . اى عائشه چه جوابى براى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله خواهى داشت اگر وى را در ميان اين راه ملاقات كنى ، در حالى كه سوار بر اشتر خود شده و از منزلى به منزل ديگر حركت كرده ، و بيابانهاى وسيع و كوههاى بلند را بر اساس هوى و هوس و براى غير خدا در مىنوردى ؟ اى عائشه ، چطور با آن حضرت روبروى خواهى شد در حالتى كه پيمان او را شكسته ؛ حجاب حرمت او را هتك كرده باشى ؟ و بخدا سوگند مىخورم كه اگر من چنين راهى را رفته بودم ، و سپس مرا به بهشت دعوت مىكردند ، هرگز به جهت خجالت و شرمسارى از آن حضرت داخل نشده و پس از هتك حرمت و رفع حجاب