فرمود : پيوسته سپاسگزار بوده و خدا را حمد و ستايش مىكنم . گفتند : آيا مرگ براى شما حتمى است ؟ فرمود : آرى ، چاره اى براى مرگ بشر نيست . گفتند : آيا كسى را براى بعد از خود خليفه معيّن فرمودى ؟ فرمود : خليفهء من جز همان كه كفش مرا پينه مىكند در ميان شما نيست . پس أبو بكر و عمر از حجرهء آن حضرت بيرون رفته و در آن حال متوجّه علىّ ابن ابى طالب شدند كه در پشت حجره نشسته و سرگرم دوختن كفش پيامبر بود ؟ .
سپس امّ سلمه گفت : اى عائشه ، آيا من پس از شنيدن اين سخنان باز هم بر علىّ خواهم شوريد ؟ ! و سخنان آن پيامبر عظيم الشّأن را فراموش كنم ؟ .
پس عائشه به منزل خود بازگشته و گفت : اى پسر زبير ، به آن دو ( طلحه و زبير ) بگو من پس از شنيدن سخنان امّ سلمه ديگر از شهر خارج نخواهم شد ، ابن زبير نيز بازگشته و سخن او را به آن دو رساند .
راوى گويد : در همان روز هنوز نيمهء شب نگذشته بود كه صداى شتر عايشه را شنيدم ، و او با طلحه و زبير به سوى بصره حركت كردند .
82 - از حضرت أبو عبد الله الصّادق عليه السّلام نقل است كه فرمود : هنگام خروج عائشه از مكَّه امّ سلمه بر او وارد شده و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر پيامبر صلَّى الله عليه و آله گفت :
اى عائشه تو واسطهء در ميان امّت و رسول خدا هستى ، و تو از افراد حرم و خانوادهء پيغمبرى ، و قرآن دامن تو را جمع نموده و نشايد كه تو دامن خود را فراخ بگيرى ، و تو را بايد كه مويها و گيسوان سر خود را پراكنده و منتشر نكنى ، و آواز خود را در ميان مردان غريبه ظاهر و بلند ننمائى ، و بايد متوجّه باشى كه خداوند متعال به حركات و اعمال ما مطَّلع مىباشد ، و هر گاه اين عمل پسنديده و به صلاح تو بود : البتّه رسول اكرم تو را به آن توصيه مىفرمود ، در صورتى كه آن حضرت از خروج و بيرون رفتن تو نهى فرموده است .
و اين را بدان كه انحراف و سستى پايههاى دين هرگز با خروج زنها درست و استوار نگردد ، و پراكندگى و اختلال امور اجتماعى با مجاهدهء زنها اصلاح نپذيرد ، و نيكويى زنان در اين است كه ديدگان خود را فرو بسته ، و دامنهاى خود را جمع نموده ، و پيوسته مراقب جوانب و اطراف خود باشند . اى عائشه چه جوابى براى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله خواهى داشت اگر وى را در ميان اين راه ملاقات كنى ، در حالى كه سوار بر اشتر خود شده و از منزلى به منزل ديگر حركت كرده ، و بيابانهاى وسيع و كوههاى بلند را بر اساس هوى و هوس و براى غير خدا در مىنوردى ؟ اى عائشه ، چطور با آن حضرت روبروى خواهى شد در حالتى كه پيمان او را شكسته ؛ حجاب حرمت او را هتك كرده باشى ؟ و بخدا سوگند مىخورم كه اگر من چنين راهى را رفته بودم ، و سپس مرا به بهشت دعوت مىكردند ، هرگز به جهت خجالت و شرمسارى از آن حضرت داخل نشده و پس از هتك حرمت و رفع حجاب
آن پيامبر گرامى حاضر نمىشدم كه وى را ملاقات نمايم ! . پس اى عائشه از خدا بترس و از پناه خدا بيرون مباش ، و از فضاى پردهء رسول خدا سر بيرون ميار ، اى عايشه ، بهترين عبادت براى تو چيزى است كه از آن جهت كوتاهى كردى ، و همان كار كه از جانب خدا و رسول موظَّف به آن بودى همانا بالاترين و خالصترين عمل براى تو بود ، و همان روش گذشته كه داشتى نيكوترين خدمتى بود كه از جانب تو براى دين اسلام انجام مىگرفت ، ولى متأسّفانه امروز بر خلاف آن عمل مىكنى . و بخدا قسم مىخورم چنانچه حديثى را كه خود از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيدم برايت نقل كنم مرا چون مارى خالدار و تند مىگزى ! .
عائشه گفت : مواعظت را دريافته و و نصايحت را پذيرفتم ، ولى راه و مسير من با آنچه تو فكر مىكنى مغاير است ، و من نه فريب خوردهام و نه راه باطل را مىپيمايم ، و چه نكتهء مناسبى بود كه مرا بدان واقف گرداندى ، ولى من تنها براى جدايى ميان دو گروه متخاصم عازم آنجا مىباشم ، حال اينكه من در اين حركت مجبور نبوده و در صورت ترك آن هيچ محذورى براى من نخواهد داشت ، و البتّه در صورت عدم توقّف در اين قيام مأجور خواهم شد .
از حضرت جعفر بن محمّد امام صادق - عليه الصّلاة و السّلام - نقل است كه فرمود :
وقتى عائشه پس از پايان جنگ جمل از كردهء خود نادم و پشيمان گرديد امّ سلمه اين ابيات را
سرود :
اگر كسى از لغزش و خطا محفوظ مىماند ، حتما عائشه در اين مقام رتبهء أوّل را مىداشت ، كه او همسر رسول خدا و دانا به آيات قرآن و فاضل و حكيم بود ، ولى گاهى عقل انسان مغلوب شده و هوى و هوس بر آدمى مسلَّط و غالب مىشود ، و در اين صورت آنكه متأخّر و عقب افتاده بود مقدّم مىشود و آنكه جلوتر بود متأخّر و عقب مىماند ، خداوند از خطاها و لغزشهاى عايشه بگذرد كه انس مرا تبديل به وحشت ساخت .
عائشه در جواب به او گفت : اى خواهر مرا شماتت مىكنى ؟ امّ سلمه گفت : نه ، ولى اين را بايد دانست كه چون فتنه اى پيش آمده و برانگيخته شود ، ديدگان بينا تيره و تار نمايد و چون بر طرف شود ديگر دانا و نادان همه و همه آن را تشخيص مىدهند .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام پس از ورود به بصره با گروهى از لشكريانش پيرامون تقسيم غنائم 83 - يحيى بن عبد الله بن حسن از پدرش عبد الله بن حسن و او از حضرت أمير عليه السّلام نقل نموده كه آن حضرت چند روز پس از ورود به بصره خطبه اى ايراد فرمود و در اثناى آن مردى برخاسته و گفت : اى أمير المؤمنين ، بفرماييد كه اهل جماعت و اهل افتراق كيانند ؟ و نيز اهل بدعت و اهل سنّت چه كسانى هستند ؟ .
حضرت فرمود : واى بر تو ، حال كه پرسيدى با دقّت به جوابش گوش كن كه پس از من نياز نباشد كه دوباره از كسى بپرسى .
اهل جماعت من و پيروان من هستند هر چند در تعداد اندك باشند ، و اين همان حقّى است كه مطابق با امر خدا و پيامبر مىباشد .
و اهل افتراق ؛ مخالفان با من و پيروانم ؛ مىباشند هر چند تعدادشان بسيار باشد .
و اهل سنّت افرادى هستند كه دست تمسّك به سنن خدا و پيامبر زدهاند ، هر چند تعدادشان كم باشد .
و اهل بدعت مخالفان اوامر خداوند و قرآن و پيامبر بوده و افرادى خود رأى و هواپرستند هر چند تعدادشان بسيار باشد ، و از اين گروه جمعى درگذشتهاند ، و تعدادى نيز زندهاند ، كه نابودى و محو آنان از روى زمين بر عهدهء خود خداوند است .
در اينجا عمّار برخاسته و عرض كرد : اى أمير المؤمنين ، مردم در بارهء غنيمت سخنانى مىگويند ، و فكر مىكنند كسانى كه با ايشان جنگ كردند خود آنان و اموال و اولادشان مال ما مىشود ، و بعنوان غنيمت قابل تصرّف مىباشند .
در اين هنگام مردى بنام عبّاد بن قيس از قبيلهء بكر بن وائل كه زبان گويا و تندى داشت برخاسته و گفت : اى أمير المؤمنين ، بخدا قسم كه تو در تقسيم غنائم ميان مردم مراعات عدل و داد و مساوات را نكردى ! .
حضرت فرمود : واى بر تو ، براى چه ؟
گفت : براى اينكه تو آنچه در محيط لشكرگاه بود قسمت نمودى ولى اموال و زنان و بچّههاى مخالفين را واگذاشتى .
حضرت فرمود : اى مردم ، هر كه جراحتى دارد آن را با روغن مداوا كند .
عبّاد گفت : ما مطالبهء سهم خود را مىكنيم و او به ما حرفهاى نامربوط مىزند ! ! . پس أمير المؤمنين عليه السّلام بدو فرمود : اگر گفته ات باطل و دروغ باشد خدا تو را مرگ ندهد تا غلام ثقيف را درك كنى ! . پرسيدند : غلام ثقيف كيست ؟ فرمود : مردى كه هيچ حرمتى براى خدا باقى نمىگذارد و همه را هتك مىكند . پرسيدند : آيا او به مرگ طبيعى مىميرد يا او را مىكشند ؟ فرمود : خداوندى كه درهم كوبندهء ستمكاران است او را به مرگى فاحش نابود مىكند ، و آن به جهت كثرت فضولاتى است كه از او خارج مىشود به سوزشى شديد در مقعد مبتلا مىشود .
سپس أمير المؤمنين علىّ - عليه الصّلاة و السّلام - فرمود : اى برادر بكرى ، تو مرد ساده اى هستى ، مگر نمىدانى كه من كوچكترها را به جرم بزرگان عقاب و مؤاخذه نمىكنم ؟ ! آيا اين اموال پيش از افتراق و ارتداد ملك آنان نبوده ؟ و آيا ازدواج ايشان روى جريان صحيح نبوده ؟ و مگر فرزندان ايشان بر اساس قوانين اسلام اولادشان محسوب نمىشدند ؟ و اين بچّهها روى فطرت اسلام متولد نشدهاند ؟ پس چطور ما مىتوانيم اموال اين بچّهها را تصرّف كرده و از ايشان بستانيم ؟ ! . و شما فقط مىتوانيد آنچه كه در لشكرگاه است را تصرّف نماييد ، و آنچه در خانههاى ايشان است ميراث خود آنان است ، بنا بر اين هر كدام از آنان را كه دشمنى كند وى را به همان گناه مؤاخده نماييم ،
و هر كه از تمرّد باز ايستد گناه ديگرى را بر او بازخواست ننمائيم .
اى برادر بكرى ، من همچون رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در مورد مكَّه با ايشان رفتار نمودم ، آن حضرت نيز اجناس محيط لشكر را بين مسلمين تقسيم نمود و متعرّض غير از آن نشد ، و من تنها قدم به قدم از آن حضرت پيروى نمودم .
اى برادر بكرى ، مگر نمىدانى كه در جنگ با كفّار حربى آنچه در شهر است براى مسلمين فاتح حلال است ولى اگر مخالفين از افراد مسلمان باشند آنچه خارج از محيط لشكرگاه است متعلَّق به ورثه داشته و جز آنها كسى در آن اموال حقّى ندارند ؟ ! در اينجا آن حضرت خطاب به چند تن ديگر كه زبان به اعتراض گشودند فرمود : آرام گرفته و آهسته سخن گوئيد خدا شما را رحمت كناد ! اگر در اين سخن ترديد داشته و مرا تصديق نمىكنيد و فكر مىكنيد نظر شما صحيح است بگوئيد تا بدانم عائشه در سهم كداميك از شما قرار خواهد گرفت ؟ ! ! .
در اينجا همه مجاب شده و از سر خجلت گفتند : اى أمير المؤمنين شما راست گفتيد و ما خطا كرديم ، و تو عالمى و ما جاهليم ، و از درگاه خداوند طلب مغفرت مىكنيم ! و همه فرياد زدند : « حقّ با شما است اى أمير مؤمنان ! خدا تو را به رشاد و سداد برساند ! » .
در اينجا عبّاد برخاسته و گفت : اى مردم ، بخدا اگر از آن حضرت پيروى نموده