حضرت أمير عليه السّلام فرمود : حال كه چنين است تو را خبر دهم ، حال كه چنين است تو را آگاه كنم ، حال كه چنين است تو را حديث گويم ، بدان كه در روزگار رسول خدا صلَّى الله عليه و آله گروهى از مشركان خدمت آن حضرت رسيده و مسلمان شدند ، سپس از أبو بكر خواستند تا از پيامبر بخواهد به ما اجازه دهد تا نزد قوم خود رفته و پس از گرفتن اموال خود نزد شما باز گرديم ، أبو بكر نيز درخواست جمع را به سمع آن حضرت رساند و پيامبر نيز اجازه فرمود ، در اينجا عمر گفت : اى رسول خدا ، نكند اين گروه از اسلام به كفر گرايند ؟
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : تو چه مىدانى كه آنان پس از حضور در ميان قوم خود با افراد بيشترى نزد ما بازگشته و آنان نيز مسلمان شوند ، سپس ايشان در سال بعد نيز توسّط أبو بكر از آن حضرت درخواست مرخصى نمودند و پيامبر نيز با آن موافقت فرمود و عمر باز همان حرفها را تكرار كرد ، سپس پيامبر عصبانى شده و فرمود : بخدا سوگند فكر نمىكنم شما دست از اين سخنان بىمعنى برداريد تا اينكه خداوند فردى از قريش را بر شما گسيل دارد كه شما را به خداوند متعال بخواند و شما در اختلاف با او همچون گوسفندى وحشى كه از گلَّه جدا شده پراكنده شويد .
أبو بكر گفت : پدر و مادرم به فدايت اى رسول خدا آيا آن شخص منم ؟ فرمود : نه .
عمر گفت : آن فرد من هستم ؟ فرمود : نه . عمر گفت : اى رسول خدا پس آن فرد كيست ؟ پيامبر صلَّى الله عليه و آله نيز اشاره به من - كه مشغول دوخت كفش آن حضرت بودم - نموده و فرمود : « او همان خاصف النّعل در ميان شما ، پسر عمويم ، و برادرم ، و دوستم ، برىكنندهء ذمّهام ، همو است كه دين مرا ادا و وعده هايم را عملى مىسازد ، او مبلَّغ رسالت من است ، و بعد از من معلَّم مردم است ، همو است كه پس از من مبيّن و تأويلكنندهء آياتى از قرآن است كه هيچ كس از آن باخبر نيست » . چون آن مرد اين سخنان شنيد عرض كرد :
اى أمير المؤمنين همين كلام مرا بس است زيرا كه هيچ چيزى باقى نگذاشتى .
راوى گويد : بعدها آن مرد از طرفداران سرسخت آن حضرت عليه مخالفين شد .
86 - از ابن عبّاس نقل است كه چون حضرت أمير عليه السّلام از جنگ جمل فراغت يافت چند جهاز شتر بر هم نهاده به صورت منبرى در آوردند و آن حضرت عليه السّلام بر بالاى آن رفته و پس از حمد و ثناى خداوند فرمود :
اى اهل بصره ، اى گروه منحرف و منقلب ، اى دردمندان بىدرمان ، اى پيروان چهارپاى ، اى لشكر زن ، شما به صداى چهارپايى جمع شديد و چون كشته شد پراكنده گشتيد ! آب آشاميدنى شما تلخ و ناگوار است و آئين شما نفاق است و افراد حليم و بردبارتان ضعيف و سستند ! .
سپس از منبر به پايين آمده و ما بهمراه آن حضرت راه افتاديم ، و در ميان راه به حسن بصرىّ كه در حال وضو گرفتن بود رسيده و بدو فرمود : اى حسن در وضوى خود دقّت كن و آداب آن را بجاى آور . او گفت : اى أمير المؤمنين ديروز افرادى را كشتى كه همگى شهادت به توحيد و رسالت داده و نمازهاى پنجگانه را اقامه مىكردند و با تمام آداب وضو مىگرفتند ! . حضرت در پاسخش فرمود : اگر اين گونه بوده و تو شاهد آن بودى پس براى چه به يارى دشمنان ما نشتافتى ؟
حسن بصرىّ گفت : بخدا كه راست فرمودى ، و من آن را تصديق مىكنم ، ماجرا از اين قرار بود كه در روز أوّل جنگ بود كه از خانه بيرون آمده غسل كردم و حنوط به بدنم ماليدم و شمشير را با خود برداشتم ، و من هيچ شكّ و ترديدى نداشتم كه تخلَّف از امّ المؤمنين عائشه كفر است ، ولى وقتى به « خريبه » ( نام محلَّى است در بصره ) رسيدم آوازى مرا ندا ساخت كه : « اى حسن كجا مىروى ؟ برگرد ، كه قاتل و مقتول هر دو ( در اين كارزار ) جهنّمى هستند » ، پس با حالتى ترسان بازگشته و در خانهام نشستم ، پس چون روز دوم رسيد هيچ شكّ نكردم كه تخلَّف از امّ المؤمنين عائشه كفر است ، پس همچون روز گذشته حنوط به بدن ماليده و سلاح بر كمر بسته و قصد رفتن به كارزار را نمودم ،
تا به « خريبه » رسيدم ندايى از پشت سرم گفت : « اى حسن دوباره كجا مىروى ، كه قاتل و مقتول هر دو اهل آتشند » .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : راست گفتى ، آيا هيچ فهميدى كه آن منادى كه بود ؟
گفت : نه . فرمود : او برادرت ابليس بود ، و راست گفت كه قاتل و مقتول از آنان هر دو اهل آتشند . حسن بصرىّ گفت : اى أمير المؤمنين اكنون دريافتم كه اين قوم در هلاكت و گمراهى هستند .
87 - از أبو يحيى واسطى نقل است كه پس از فتح بصره گروهى نزد حضرت أمير عليه السّلام شتافته و در ميان ايشان حسن بصرىّ ديده مىشد كه اوراقى در دست گرفته و سخنان أمير المؤمنين عليه السّلام را ضبط مىكرد . أمير المؤمنين به صداى بلند او را خطاب كرد كه چه مىكنى ؟ گفت : فرمايشات شما را مىنگارم تا پس از شما آنها را حديث كنم . پس أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : بدانيد كه در ميان هر جمعيّتى يك نفر سامرى مىباشد ، و اين فرد ؛ سامرىّ اين امّت است ، بدانيد كه او نمىگويد به من نزديك نشويد ( لا مِساسَ ) بلكه از جنگ نهى كرده و مىگويد : « لا قتال »[1]
[1]مترجم گويد : آيهء مورد اشارهء حضرت أمير عليه السّلام در سورهء طه تحت رقم 98 است كه فرموده : * ( فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ ) * و « مساس » در قاموس به هر سه حركت حرف أوّل گفته است از مصدر مسّ ، به معنى پسودن و دو كلمهء « لا مساس » يعنى با من تماس مكن و من هم با تو تماس نمىكنم و نه بپساى و نه بپسايم . و در تفسير أبو الفتوح در قولى گويد : « موسى بنى اسرائيل را نهى كرد از آنكه با او آميزش كنند و امر كرد او را از خود برانند و در ميان خود راه ندهند و از آبادى بيرون كنند » .
احتجاج آن حضرت با أصحاب خود پيرامون عهد و بيعت ايشان و تحريك مردم براى جنگ با اهل شام 88 - نقل است آنگاه كه حضرت أمير عليه السّلام آمادهء رفتن به سوى شام براى جنگ با معاويه شد پس از حمد و ثناى پروردگار و درود بر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : اى بندگان خدا بترسيد از خدا ! و پيروى او و پيروى از امام و پيشواى خود كنيد زيرا كه مردم نيك رفتار و شايسته به وسيلهء پيشواى عادل نجات يابند ، آگاه باشيد كه مردم بدكردار به وسيلهء پيشواى نادرست نابود گردند و معاويه امروز حقّ مرا كه در دست او است به ناحقّ گرفته و بيعت مرا شكسته و در دين خداى عزّ و جلّ سركشى كرده ، و به حقيقت شما اى مسلمانان مىدانيد مردم ديروز چه كردند و شما را رغبت و ميلى كه در بارهء من داشتيد براى كار خود
نزد من آمديد تا اينكه مرا براى بيعت از خانهام بيرون كشيديد ، و من از بيعت با شما خوددارى كردم تا آنچه در نزد شما است آزمايش كنم پس سخن را چندين بار از سر گرفتيد و من نيز همان را تكرار كردم و شما روى حرصى كه بر بيعت من داشتيد همچون شترانى كه براى نوشيدن آب به سوى حوضچههاى آب هجوم مىآورند به جانب من ازدحام كرده و هجوم آورديد و با اصرار هر چه تمامتر تقاضاى بيعت با من نموده ، و همديگر را فشار مىداديد ، و ازدحام به حدّى بود كه من ترسيدم برخى از شما برخى را بكشد .
پس چون چنين ديدم در كار خود و شما انديشه كرده و با خود گفتم : اگر در كار ايشان اقدام نكنم و حرفشان را نپذيرم به كسى كه جايگير من باشد دست نخواهند يافت ، و كسى را كه روى علم و عدالت و حقيقت حكومت كند پيدا نخواهيد كرد ، و با خود گفتم :
پذيرش حكومت و خلافت بر آنان و اينكه حقّ برترى مرا بشناسند نزد من محبوبتر است از اينكه اينان بر من فرمانروائى كنند و برترى و حقّ مرا نشناسند ، پس دست خود را باز كردم و شما از گروه مسلمانان با من بيعت كرديد در صورتى كه در ميان شما مهاجر و انصار و پيروان نيكوكار بودند ، پس من پيمان بيعت خود را و آنچه در آن واجب بود از شما بر گرفته و آنچه از عهد و پيمان خداوند و سختترين پيمان و عهد پيمبران الهى بود از شما گرفتم
كه با من وفادارى كنيد و دستور مرا بشنويد و پيروى كنيد و در بارهء من خيرانديشى نموده در همراهى من با هر ستمكار و دشمنى با هر كه از دين بيرون رود بجنگيد ، و شما همهء اينها را پذيرفتيد ، پس من پيمان خدا و عهد او و ذمّهء خداوند و رسولش را در اين باره از شما گرفتم و شما آن را پذيرفتيد و خدا را بر شما گواه گرفتم ، و برخى از خودتان را شاهد بعضى ديگر قرار دادم و در تمام مجارى امور طبق كتاب خدا و سنّت رسول اكرم قدم برداشتم ، پس با اين همه جاى شگفت است كه معاوية بن ابى سفيان به دعوى خلافت برخاسته و در اين امر با من منازعه و امامت مرا انكار نموده و مىپندارد كه از من به خلافت سزاوارتر است ، او در اين عمل به ساحت خداوند و رسول او جرأت و جسارت نموده و كوچكترين برهان و دليلى بر دعوى خود نداشته و در اين مقام كمترين حقّى ندارد . زيرا نه مهاجرين با او در خلافت بيعت كردهاند و نه انصار و نه مسلمانان در برابرش تسليم شده و كار را به او واگذار نمودهاند .
اى جماعت مهاجرين و انصار و كسانى كه سخن من را مىشنود ! آيا شما پيروى مرا بر خود واجب نساختيد ؟ آيا از روى ميل و رغبت با من بيعت نكرديد ؟ مگر من بر شما پيمان پذيرش سخن خود را نگرفتم ؟ مگر بيعت من با شما در آن روز محكمتر از بيعت با أبو بكر و عمر نبود ؟ پس چرا آنكه با من مخالفت مىكند تا وقتى كه آن دو فوت نكردند بيعت خود را با آن دو نشكست ؛ اكنون بيعت مرا مىشكند و پايدارى در بيعت خود نمىكند ؟
مگر بر همهء مسلمانان فرض نيست كه با نهايت حرارت و صميميّت مرا يارى و مساعدت نموده و اوامر مرا امتثال و اطاعت كنند ؟ آيا اطاعت من بر همهء مسلمين از حاضر و غايب واجب نيست ، پس براى چه معاوية بن ابى سفيان و أصحاب او به مخالفت و دشمنى من پرداخته و از بيعت سر باز زدند ؟ ! مگر من از لحاظ قرابت با پيامبر ، و سبقت در ايمان ، و دامادى رسول خدا بر گذشتگان برترى نداشتم ؟ مگر شما در روز غدير خمّ سخنان پيامبر صلَّى الله عليه و آله را در بارهء ولايت و محبّت من استماع نكرديد ؟
پس اى مسلمانان ، رعايت تقواى الهى را نموده و به جنگ با معاويهء ظالم عهدشكن و ياران ستمكارش بشتابيد ! همگى به اين آيه كه خداوند بر پيامبرش نازل فرموده گوش فرا دهيد تا پند گيريد ، زيرا آن به خدا سوگند كه بهترين موعظه براى شما مىباشد ، پس از مواعظ الهى پند گرفته و از معصيت دورى كنيد ، زيرا خداوند شما را بجز خودتان [ توسّط داستانهاى گذشتگان ] شما را اندرز داده ؛ به پيغمبرش فرموده : « آيا ننگريستى به آن گروه از فرزندان اسرائيل پس از موسى كه به پيامبر خود گفتند : براى ما پادشاهى برانگيز تا در راه خدا كارزار كنيم ؟ گفت : آيا احتمال مىدهيد كه اگر كارزار بر شما نوشته شود كارزار نكنيد ؟ گفتند : ما را چيست كه در راه خدا كارزار نكنيم و حال آنكه از خانمان و فرزندانمان بيرون رانده شدهايم ؟ و چون كارزار بر آنان نوشته شد جز اندكى