اى مردم كوفه من شما را از آينده خبر مىدهم ، تا از آن برحذر بوده و از لغزش و سستى خود دست برداشته و هم ديگران را كه گوش هوش و عبرت دارند پند داده و به سوى حقيقت و صلاح و دقّت بخوانيد . و گويا مىبينم كه شما نسبت كذب و دروغ به من مىدهيد همان طور كه قبيلهء قريش به پيامبر و آقايش حبيب خدا ؛ محمّد بن عبد الله صلَّى الله عليه و آله داد ، پس واى بر شما باد ! بر كه دروغ مىگويم ؟ آيا بر خدا ؟ ! در حالى كه من أوّل كسى هستم كه او را پرستش كرده و به يگانگى او را شناختم ، يا بر پيامبر دروغ مىبندم ؟ در حالى كه من همان بار نخست دعوت او را پذيرفته و سخنانش را تصديق نموده و تا آخرين مرحله در ايمان و همراهى و يارى آن حضرت استقامت نمودم . نه بخدا چنين نيست ، كه در اين گونه سخنان بوى تزوير و خدعه به مشام مىرسد ، و شما از هر حيله و خدعه اى بىنيازيد .
و قسم به خدايى كه دانه را شكافته و انسان را آفريد در آينده به صدق آن اخبار خواهيد رسيد ، و اين زمانى است كه نادانى و جهلتان شما را بدان جا كشانده ، و ديگر علمتان سودى نبخشد ، رويتان سياه اى نامردان مردنما ! اى كسانى كه عقلتان چون عقل كودكان و زنهاى تازه به حجله رفتهايد ! آرى بخدا اى كسانى كه بظاهر حاضر و ناظر ولى در معنى غائب و غافليد ، اى كسانى كه در ظاهر برابر و متّحد و در باطن رأيهاى مختلف و عقيدههاى پراكنده داريد ،
به خدا كه منصور و غالب نگشت آن كسى كه شماها را براى يارى و كمك خود طلبيد ، و آسايش و راحتى نديد قلب آن شخصى كه در راه شما سختى و عذاب كشيد ، و روشن نشد ديدگان آنكه شماها را در سايهء حمايت و نفوذ خود مسكن و مأوى داد ، گفتار و حرفتان سنگهاى سخت را نرم مىكند ، و عمل و كردارتان در سستى و وهن دشمنانتان را در بارهء شما به طمع مىاندازد .
اى واى بر شما ! از كدام خانه پس از خانهء خود دفاع مىكنيد ؟ و همراه كدام پيشوا پس از من به جنگ مىرويد ؟ بخدا گولخورده كسى است كه گول شماها را خورده ، و آنكه به يارى شما پيروز شود به تيرى شكسته و از كار افتاده دست يافته ! امروز كار بجايى رسيده كه ديگر توقّع نصرت از شما نداشته ، و به گفتارتان اعتماد ندارم . خدا ميان من و شما جدايى اندازد ، و بهتر از شما را براى من آورد ، و بدتر از من نصيبتان نمايد ! .
پيشواى شما مطيع پروردگار است و شما معصيت او را مىكنيد ، و سركردهء اهل شام معصيت پروردگار عالميان را مىكند و ايشان از او فرمان مىبرند ، بخداوند سوگند كه دوست داشتم معاويه با من شما را جابجا مىكرد ؛ همچون صرّافى دينار به درهم ، ده تن از شما مىگرفت و يكتن از آن مردم را به من مىداد ، بخداوند سوگند كه دوست داشتم اصلا شما را نمىشناختم و شما نيز مرا نمىشناختيد ، زيرا كار اين شناسائى به ندامت كشيد !
شمايى كه سينهام را از تأثّر و غيظ به تباهى كشيده و كار مرا با ترك همراهى و مخالفتهاى خود مختلّ نموديد ، و آن را به جايى رسانديد كه جمعى از قريش در بارهام گفتند : علىّ بن ابى طالب با اينكه دلير و شجاع است ولى به علوم جنگى آشنايى ندارد ! خداوند خود جز ايشان را بدهد ، مگر نه اينكه سابقهء هيچ يك از آنان در جنگها و غزوات طولانىتر از من نيست ؟ و اين زمانى بود كه هنوز به بيست سالگى نرسيده آمادهء كارزار و نبرد شدم و اكنون كه زياده از شصت سال از عمرم مىگذرد ، چيزى كه هست كار كسى كه فرمانش نمىبرند سرانجام ندارد ! .
بخدا كه آرزو داشتم پروردگارم مرا از ميان شما به رضوان خود ببرد ، و پيوسته منتظرم كه مرگ مرا دريابد ، نميدانم چرا نمىرسد آن روز كه شقىترين اين امّت محاسن مرا با خون سرم رنگين كند - و دست خود به سر و ريش خود كشيد - ؟ زيرا اين قرارى است كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله با من گذارده است ، و بىشكّ نتيجهء دروغ و افترا حرمان و نااميدى ، و سرانجام تقوا و تصديق به نيكوكارى نجات است ! .
اى اهل كوفه ، من شما را شبانه روز و پنهان و آشكار به جهاد دشمنتان خواندم ، و پيوسته به شما گفتم : در جنگ با اينان پيشقدم باشيد ، زيرا هر گروهى كه در داخل خانههاى خود با دشمنان جنگيد به ذلَّت و خوارى افتاد ، ولى شما كار را بدوش ديگرى
انداختيد و همديگر را تنها گذاشتيد و گفتار من بر شما گران آمد ، و آن را پشت سر انداختيد تا اينكه از هر سوى مورد غارت واقع شده و كارهاى زشت در بين شما شايع شد ، و اين امر پيوسته شما را به ابتلاء و عقوبت سختتر خواهد كشانيد ، همچون عقوبتى كه گريبان گذشتگانتان را گرفت ، چنان كه خداوند از كردار ستمگران سركش و ياغى با مستضعفين نااميد آگاهى دهد در اين آيه كه : * ( يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَيَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَفِي ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظِيمٌ ) *[1]، قسم به خدايى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد وقت عملى شدن وعدهء شما رسيد .
اى مردم كوفه من شما را به مواعظ قرآن ملامت و سرزنش كردم ولى از شما سودى نبردم ، و با شلَّاق خود شما را تأديب نمودم ولى هيچ توجّهى در شما پيدا نشد ، با تازيانهء اجراى حدود شما را عقوبت نمودم و شما حساب نبرديد ، و در آخر فهميدم آنچه شما را اصلاح مىكند تنها شمشير است ، و من در راه اصلاح شما خود را به فساد نخواهم انداخت ، ولى بزودى فرمانروايى سختگير بر شما مسلَّط گردد كه نه به بزرگتان احترام گذارد و نه به كوچكتان رحم نمايد ، و نه دانشمندتان را گرامى بدارد و نه غنائم را به مساوات ميانتان تقسيم كند ،
[1]بقره 49
حكومتى كه شما را بزند و خوار و ذليل كند ، در جنگها مجروحين شما را بكشد و راهها را بر شما مسدود نموده و شما را از ملاقات خود محروم و محجوب كرده و كار اختلاف طبقاتى بدان جا كشد كه حقوق مردم ناتوان در زير ستم افراد قوى و توانا پايمال گردد . البتّه خداوند متعال ؛ ستمكاران را از رحمت خود دور ساخته ، و كم پيش مىآيد چيزى كه رفته است دوباره بازگردد ، و من گمان دارم كه شما در ايّام فترت باشيد[1]و من وظيفه اى جز راهنمايى و اندرز ندارم .
اى مردم كوفه ، من به سه و دو چيز شما گرفتار شدهام : كرانى داراى گوش ، و لالهاى داراى زبان ، و كوران چشمدار ، نه برادرى شما در حضور صدق و صفا دارد ، نه هنگام گرفتارى مىتوان به شما اعتماد كرد .
پروردگارا من از ايشان به تنگ آمده و ملول شدهام ، و اينان نيز از من خسته شدهاند ! پروردگارا هيچ اميرى را از اين جمعيّت خشنود مساز ، و اين مردم را نيز از هيچ اميرى ممنون و راضى قرار مده ، و دلهاى آنان را همچون نمك در رطوبت آب كن ، و بخدا قسم كه اگر چاره اى در قطع رابطه و سخن با شما مىيافتم حتما از شما دورى مىكردم ، آنقدر در ملامت و سرزنش شما اصرار نمودم كه از زندگى خود سير شدم ، زيرا پاسخ همهء
[1]زمان فترت فاصلهء ميان دو حجّت را گويند كه مردم در اثر رفتن حجّت پيشين به مرور دست از دين و آئين بكشند و به فساد و پيروى نفس دچار گردند .
اينها را با ريشخند بمن مىدهيد ، زيرا مىخواهيد از حقّ گريخته و به باطل روى آريد ، باطلى كه خدا با قوّت طرفدارانش هرگز دين را عزّت نبخشد ، و من نيك مىدانم كه شما براى من فقط مايهء ضرريد ، هر وقت شما را به جنگ دشمنتان خواندم حركتى نكرده و خواستار تأخير در آن شديد همچون بدهكارى كه بدهى خود را به تأخير اندازد .
اگر در تابستان شما را به جنگ خوانم شدّت گرما را بهانه مىكنيد و اگر در زمستان باشد بخاطر سرما عقب مىنشينيد ، و همهء اينها بهانهء فرار از جنگ است ، و اگر شما از گرما و سرما عاجز باشيد در اين صورت در برابر حرارت شمشير عاجزتر و عاجزتر خواهيد بود ، [ اى واى كه از اين مصيبت بايد گريست ] فإنّا * ( لِلَّه وَإِنَّا إِلَيْه راجِعُونَ ) * ) * ! اى مردم كوفه ، خبر بدى بمن رسيده ، كه فردى از قبيلهء غامد با چهار هزار نفر به مردم شهر انبار شبيخون زده و اموالشان را به غارت برده و نمايندهء من ابن حسّان و گروهى از مردم صالح را به قتل رسانده - خدا اين كشتگان را در بهشت برين جاى دهاد ! - و رفتار او با اهل انبار شبيه به رفتار غارتگران روم و خزر است ، و گويا آن مرد خون و مال مردم شهر را مباح ساخته است ! .
و به من خبر رسيده كه گروهى از آن جماعت شامى حرمت يك زن مسلمان و يك
زن ذمّى را شكسته و به حريمش تعدّى كرده و روسرى و گوشواره و زيور و زينت و خلخال و زير لباس از سر و گوش و دست و پاى آنان گرفتهاند ، و آن زن مسلمان در برابر اين تجاوز چاره اى جز گفتن استرجاع ( آرزوى مرگ ) و به يارى طلبيدن مسلمين نداشته است ، ولى متأسّفانه كسى به فريادش نرسيده و او را يارى نكرده است ، و اگر فرد مؤمنى از اين اوضاع بميرد نزد من سرزنش نشود بلكه نيكوكار و محسن خواهد بود .
چقدر جاى شگفتى دارد كه دشمن در باطل خود اتّفاق دارد و شما در حقّ خود متفرّق و پراكندهايد ! همانا شما خود را نشانه و هدف تيرهاى دشمن ساختهايد و به سوى آنان هيچ تيرى نمىاندازيد ، دشمنان شما پيوسته در صدد جنگ و حمله و تجاوزند ولى شما ساكت و آرام نشستهايد ، و آشكارا معصيت خدا مىشود و شما به آن رضا دادهايد ، دستهايتان در زيان و فقر فرو رود ! اى مردمى كه همچون شتران بىصاحب از هر طرف كه جمع شويد از طرفى ديگر پراكنده و متفرّق خواهيد شد .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در پاسخ نامه اى به معاويه و ديگر موارد كه آن از بهترين احتجاجات است 90 - امّا بعد ؛ نامه ات به دستم رسيد ، در آن يادآورشده اى كه خداوند محمّد صلَّى الله عليه و آله را براى دينش برگزيد ، و با اصحابش او را تأييد كرد ، راستى دنيا چه شگفتيهايى دارد ، تو مىخواهى ما را از آنچه خداوند به ما عنايت فرموده آگاه سازى ! و از نعمت وجود پيامبر در ميان ما به ما خبر دهى ! تو در اين راه به كسى ميمانى كه خرما به « هجر » مىبرد[1]و يا همچون شاگرد تيرانداز كه بخواهد به استادش درس تيراندازى دهد ، و گمان كرده اى كه برترين اشخاص در اسلام فلان و فلانند ، مطلبى را يادآورشده اى كه اگر راست باشد ابدا مربوط به تو نيست . و اگر دروغ و نادرست باشد زيانى براى تو ندارد ، تو را با برتر و غير برتر و رئيس سياسى اسلام و زير دستانش چكار ؟ اسيران آزادشدهء كفّار جاهليّت و فرزندانشان را با امتيازات بين مهاجران نخستين و ترتيب درجات و تعريف طبقاتشان چه نسبت ؟ ! هيهات ! خود را در صفى قرار مىدهى كه از آن بيگانه اى ؛ كار به جايى رسيده كه محكومان حاكم شدهاند !
[1]اين ضرب المثل مانند اين مثل فارسى است كه « زيره به كرمان مىبرد » .