بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 391


و از او خواست كه به جايش بنشيند و دست بكشد ؟ و يا كسى كه [ عثمان ] از او يارى خواست و او تأخير كرد تا مرگ بر سرش هجوم آورد و زندگيش به سر آمد ؟ نه ، به خدا سوگند « خداوند مانعان از نصرت را خوب مىشناسد و هم آنان كه به برادران خود مىگفتند : به سوى ما آييد و به هنگام ناراحتى جز مقدار كمى به كمك نمىشتافتند - احزاب : 18 » ، من نمىگويم در مورد بدعتهايى كه به وجود آورده بود بر او عيب نمىگرفتم ، مىگرفتم و از آن عذرخواهى نمىكنم اگر گناه من هدايت و ارشاد اوست ، بسيارند كسانى كه مورد ملامت واقع مىشوند و بىگناهند . و به گفتهء شاعر :
گاهى فرد خيرخواه از بس اصرار در نصيحت مىكند ، مورد تهمت قرار مىگيرد و من قصدى « جز اصلاح تا حدّ توانايى ندارم و موفّقيّت من تنها به لطف خدا است و توفيق را جز از خداوند نمىخواهم ، بر او توكَّل كردم و به او بازگشتم - هود : 88 » .
و گفته اى كه نزد تو براى من و اصحابم جز شمشير چيزى نيست ؛ راستى مضحك است بعد از آن گريه كردن ! كى به ياد دارى و چه وقت بوده كه فرزندان « عبد المطَّلب » به دشمن پشت كنند و از شمشير بترسند ؟ ! پس كمى صبر كن كه حريفت به ميدان خواهد آمد ! و بزودى آن كس را كه تعقيب مىكنى به تعقيب تو بر خواهد خواست و آنچه را كه از آن فرار مىكنى ؛ در نزديكى خود خواهى يافت و من در ميان سپاهى عظيم از مهاجران


صفحه 392


و انصار و تابعان ؛ به سرعت به سوى تو خواهم آمد با كسانى كه جمعيّتشان به هم فشرده است ، به هنگام حركتشان غبار ، آسمان را تيره و تار مىكند ؛ لباس شهادت در تن دارند ، بهترين ملاقات برايشان ملاقات با پروردگارشان است . همراه اين لشكر فرزندان بدرند و شمشيرهاى هاشمى ، كه مىدانى لبهء تيز آنها چگونه بر پيكر برادر ، دايى ، جدّ و خاندانت قرار گرفت ! « و اين از ستمگران دور نيست - هود : 83 » ! .
91 - و نامه اى ديگر از أمير المؤمنين عليه السّلام به معاويه :
امّا بعد ؛ ما و شما همان طورى كه يادآورى نموده اى گردهم جمع و با هم انس داشتيم ، ولى در گذشته از هم جدا شديم ، زيرا ما ايمان آورديم و شما به كفر خود باقى مانديد ، امروز هم ما به راه راست مىرويم و شما پيرامون فتنه هستيد . آنها كه از گروه شما اسلام را پذيرا شدند از روى ميل نبود ؛ بلكه در حالى بود كه همهء بزرگان عرب در برابر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله تسليم شدند و در حزب او در آمدند .
نوشته بودى كه من ، طلحه و زبير را كشته و عايشه را تبعيد كرده‌ام و در « كوفه » و « بصره » اقامت گزيده‌ام ! اين مربوط به تو نيست و لزومى ندارد عذر آن را از تو بخواهم . و يادآور شده بودى كه با گروهى از « مهاجران » و « انصار » به مقابلهء با من خواهى شتافت ( كدام مهاجر و كدام انصار ؟ ) هجرت از آن روزى كه برادرت ( يزيد بن أبو سفيان روز فتح مكَّه ) اسير شد ؛ پايان يافت .


صفحه 393


با اين حال اگر در اين ملاقات شتاب دارى ؛ دست نگهدار ؛ زيرا اگر من به ديدار تو آيم سزاوارتر است . چرا كه خداوند مرا به سوى تو فرستاده كه از تو انتقام بگيرم ! و اگر تو با من ديدار كنى چنان است كه شاعر « بنى اسد » گفته :
« به استقبال تندباد تابستانى مىشتابند كه آنان را با سنگريزه‌ها و ميان غبار و تخته سنگها درهم مىكوبد » .
و نزد من همان شمشيرى است كه بر پيكر جدّ و دايى و برادرت ( در ميدان بدر ) كوبيدم ! و بخدا سوگند من مىدانم تو مردى بىخرد و پوشيده دل هستى . و سزاوار است در بارهء تو گفته شود : به نردبانى بالا رفته اى كه تو را به پرتگاه خطرناكى كشانده كه به زيان تو است نه به سود تو ، زيرا به كسى مىمانى ، كه غير گمشدهء خود را مىجويد و گوسفندان ديگرى را مىچراند . و تو جوياى مقامى هستى كه نه سزاوار آنى و نه در كانون آن قرار دارى ، چقدر ميان كردار و گفته ات فاصله است ؟ و چقدر به عموها و دائيهاى بتپرست خود شباهت دارى ؟ ! همانها كه شقاوت و تمنّاى باطل وادارشان ساخت كه « محمّد - صلَّى الله عليه و آله - » را انكار كنند و همان گونه كه مىدانى با او ستيزه كردند تا به خاك و خون غلطيدند و نتوانستند از خود دفاع كنند و نه از زخم شمشيرها كه ميدان نبرد از آن خالى نيست و سستى با آن نمىسازد ، خود را حفظ نمايند .


صفحه 394


تو در بارهء قاتلان عثمان زياد حرف زدى ، بيا نخست همچون ساير مسلمانان با من بيعت كن ، سپس در بارهء آنها طرح شكايت نما تا من طبق حكم خداوند ميان تو و آنان داورى كنم .
امّا آنچه را تو مىخواهى ؛ مانند فريب دادن طفل است ، كه بخواهند وى را از شير بگيرند ! و سلام به افراد در خور آن ! .
93 - أبو عبيده نقل كرده كه معاويه نامه اى به أمير المؤمنين عليه السّلام نوشت كه فضائل من بسيار است : پدر من از بزرگان جاهليّت بود ، و من نيز فرمانرواى مسلمانان گشتم ، من با پيامبر خويشى سببى داشته و به واسطهء خواهرم كه مادر مؤمنين است من دايى مؤمنين مىباشم ، و نيز كاتب قرآن نيز بوده‌ام .
أمير المؤمنين عليه السّلام پس از مطالعهء نامه فرمود : آيا اين پسر هند جگرخوار است كه به فضائل خود به من فخر مىكند ؟ ! اى غلام اين نامه را براى او بنويس :
محمّد پيامبر برادر و هم ريشهء من و حمزهء سيّد الشّهداء عموى من است .


صفحه 395


و جناب جعفر كه شبانه روز با فرشتگان پرواز مىكند برادر من است .
و دخت پيامبر خدا فاطمه عليها السّلام زوجه و همراز من بود ، و چنان با هم صميمى بوديم كه گويى گوشت تن من مخلوط به گوشت و خون او بود .
و دو دخترزادهء پيامبر ( حسن و حسين ) دو فرزند منند ، پس كداميك از شما سهمى چون من دارد ؟ .
از همهء شما در اسلام پيشى گرفتم ، در حالى كه پسر بچّه اى به بلوغ نرسيده بودم .
و در همان كودكى با پيامبر نماز خواندم ، و در شكم مادرم به پيامبر ايمان آورده بودم .
و رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در روز غدير خمّ ولايت مرا توسّط خود بر شما واجب ساخت .
من كسى هستم كه همه مرا مىشناسيد چه در روزهاى سخت و چه در آرامش .
پس واى بر كسى كه ؛ واى بر كسى كه ؛ واى بر كسى كه فردا خداوند را با ستم به من ملاقات كند ! .
معاويه پس از خواندن اين اشعار دستور به مخفى نمودن آن داده و گفت : مبادا اهل شام آن را بخوانند كه در اين صورت متمايل به علىّ بن ابى طالب خواهند شد .
94 - از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه فرمود : وقتى عمّار بن ياسر شهيد شد


صفحه 396


و خبر آن به اهل شام رسيد لرزه بر اندام مردم بسيارى افتاده و با يك ديگر گفتند كه :
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در باب عمّار فرموده : « اى عمّار تو را گروه ستمكار مىكشند » ، پس عمرو عاص نزد معاويه رفته و اظهار داشت اى امير مؤمنان در ميان مردم فتنه و هيجان و آشوب سختى برپا شده ، معاويه گفت : براى چه ؟ گفت : به جهت قتل عمّار ، معاويه گفت : عمّار كشته شده ، مگر چه شده ؟
عمرو عاص گفت : مگر نمىدانى كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله قاتل او را گروه ستمكار ناميده است ؟
معاويه گفت : اى عمرو تو هم خطا رفتى ، مگر ما قاتل او هستيم ؟ قاتل او فقط علىّ ابن ابى طالب است كه او را در مسير تيرهاى ما قرار داده .
اين خبر به سمع حضرت أمير عليه السّلام رسيده و فرمود : اگر اين طور باشد پس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله قاتل حمزه خواهد بود زيرا همو حمزه را در مسير تيرهاى مشركين قرار داد ! ! .
95 - حضرت أمير عليه السّلام در ضمن نامه اى به عمرو عاص فرمود :
تو دين خود را تابع دنياى كسى قرار داده اى كه گمراهى و ضلالتش آشكار است و پرده اش دريده ! افراد با شخصيّت و بزرگوار را در همنشينى با خود لكَّه دار مىسازد


صفحه 397


و انسان حليم و عاقل با معاشرت با او به سفاهت و نادانى مىگرايد . تو گام به جاى قدم او گذاشتى و بخشش او را خواستار گرديدى ، همچون سگى كه به دنبال شيرى برود ؛ به چنگال او متّكى شده و منتظر قسمتهاى اضافى شكارش باشد كه به سوى او اندازد ( تو با اين كار ) دنيا و آخرتت را تباه كرده اى ! در حالى كه اگر به حقّ مىپيوستى آنچه مىخواستى به آن مىرسيدى . ( چرا كه استعداد كافى دارى ) . اگر خدا به من امكان دهد و دستم به تو و پسر أبو سفيان برسد شما را به جزاى اعمالتان خواهم رساند ، امّا اگر حوادث به نوعى شد كه قدرت بر آن نيافتم و شما باقى مانديد آنچه در پيش داشته و در سراى آخرت براى شما مهيّا گرديده بدتر است . و السّلام .
96 - آن حضرت در پاسخ به مطلبى كه عمرو عاص در باره اش گفته بود فرمود :
شگفتا بر پسر آن زن بدنام ، كه در ميان مردم شام نشر مىدهد كه من اهل مزاح هستم ، مردى شوخ طبع كه مردم را سرگرم شوخى مىكند ، حرفى باطل گفته و سخنى به گناه انتشار داده است ! آگاه باشيد كه بدترين گفتار ؛ دروغ است ، او سخن مىگويد و دروغ مىگويد ، وعده مىدهد و تخلَّف مىنمايد ، اگر از او چيزى درخواست شود بخل مىكند ، امّا خود سؤال مىكند و اصرار مىورزد ، به پيمان خيانت مىكند ، و پيوند خويشاوندى را قطع مىكند ، به هنگام نبرد سر و صدا راه مىاندازد و تهييج و تحريص مىنمايد ( امّا اين سر و صدا ) تا هنگامى است كه دست به شمشيرها نرفته ، در اين هنگام براى رهايى جانش بهترين نقشهء او بالا زدن جامه و آشكار ساختن عورتش مىباشد .


صفحه 398


آگاه باشيد كه به خدا سوگند ياد مرگ مرا از شوخى و سرگرمى باز مىدارد ولى او را فراموشى آخرت از گفتن سخن حقّ بازداشته است ، او حاضر نشد با معاويه بيعت كند جز اينكه از او مزدى به دست آورد ، و در برابر از دست دادن دينش بهاى اندكى بگيرد .
97 - محمّد بن ابى بكر نامه اى احتجاج گونه به اين قرار به معاويه نگاشت :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * : از محمّد بن ابى بكر ، به فرد منحرف : معاوية بن صخر ، سلام خدا بر دينداران و اهل ولايت كه امتثال اوامر الهى را مىكنند .
امّا بعد ؛ خداوند متعال به جلالت و سلطنت خود موجودات جهان را آفريده و در اين كار هيچ لهو و عبثى نداشته و عارى از هر نياز و ضعفى بود ، بلكه آنان را براى عبادت آفريد ، پس برخى از آنان خوشبخت و برخيشان بدبختند ، بعضى گمراه و برخى ره يافته‌اند ، سپس بر اساس علم خود اينان را اختيار نمود و از ميانشان محمّد صلَّى الله عليه و آله را برگزيده و انتخاب كرد ، و او را مأمور به رسالت خود ساخته و امين وحى قرار داد ، پس آن حضرت نيز با حكمت و اندرز نيكو مردم را به سوى پروردگارش خواند ، و اوّلين كسى كه پاسخ مثبت داده و سوى او رفت و اسلام آورده و تسليم شد ، برادر و پسر عمويش علىّ بن ابى طالب عليه السّلام بود كه سخنان آن حضرت را پنهانى تصديق كرده و او را بر تمام خويشان و اقرباى خود اختيار نموده