باز سوم آنان به همان طريق قيام نموده و متصدّى امور گرديد ، در اينجا تو و يارانت به دشمنى او پرداخته و به اعمال و حركات او عيبجويى نموده ، و از هر سو اطراف او را احاطه كرده و اشخاص مختلف و گناهكار از هر سوى به طمع آنچه در دست او بود وى را محاصره نموده ، و دست آخر آنچه كه مىخواستيد كرديد ، و به آرزوى خود رسيديد . پس اگر عمل من در اين مورد صحيح است از پدر تو پيروى كردهام و اگر ناصواب است باز من تابع هستم ، و پدرت نخستين كسى است كه اين سنّت و بدعت را گذاشته ، و اين راه ناصواب را بر روى ديگران گشوده است ، و ما از او تبعيّت مىكنيم ، و اگر پدرت چنين قدمى را برنمىداشت ما هرگز با علىّ بن ابى طالب مخالفت ننموده و حقّ او را به خودش تسليم مىكرديم . پس تو بايد از پدر خود عيب گيرى يا ساكت باشى ! سلام بر كسى كه توبه كند و بازگردد .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام بر خوار وقتى آن حضرت را مجبور به تحكيم نموده سپس مخالفت نموده و بر او شوريدند و آن حضرت با حجّت ايشان را مجاب و قانع ساخت كه مبدء اين خطا خودشانند 99 - نقل شده كه مردى از أصحاب آن حضرت بپاخاسته و گفت : شما ما را از حكم قراردادن منع مىكردى سپس ما را بدان امر نمودى ، ما نمىدانيم كدام درست است ؟
پس أمير المؤمنين عليه السّلام يك دستش را به ديگرى زده و فرمود : اين جزاى كسى است كه بيعت را ترك و آن را بشكند ! به خدا سوگند اگر آن وقت كه شما را به جنگ واداشتم شما را وادار به كار مكروهى كه خدا خير شما را در آن قرار داده مىكردم كه در صورت استقامت شما را هدايت و در صورت انحراف شما را به راه باز مىگرداندم و در صورت خوددارى كسانى را به جاى شما مىگماردم براى من اطمينان بخش بود ، ولى چه كنم كه يارى نداشتم ، و اطراف خود افراد مطمئنّى را نديدم ، عجبا كه من مىخواهم درد خود را به امثال شماها درمان كنم ، امّا بودن چنين يارانى خود درد بىدرمان است ! حال من به كسى مىماند كه بخواهد خار را به كمك خار بيرون آورد با اينكه مىداند خار همان خار
است ! . بار خدايا طبيبان اين درد جانفزا خسته شدهاند ، و بازوى تواناى رادمردان در كشيدن آب همّت از چاه وجود اين مردم كه دائما فروكش مىكند سخت ملول گشتهاند ! ! .
100 - أمير المؤمنين عليه السّلام در پى پافشارى خوارج در مخالفت با حكميّت به لشكركاه آنان آمده و بعد از سخنانى طولانى چنين فرمود :
مگر آن وقت كه از روى حيله و مكر و خدعه و فريب ؛ قرآنها را بر سر نيزه بلند كردند نگفتيد : اين مردم با ما برادر و هم مسلكند ؟ از ما امان خواسته و به كتاب خدا پناهنده شدهاند ، پس نظر ما اين است كه حرفشان را قبول كنيم و دست از آنان برداريم ؟
و من در پاسخ به شما گفتم : اين كارى است كه ظاهرش ايمان و باطن آن دشمنى و عداوت است ، ابتدايش رحمت است و پايانش پشيمانى و ندامت ؟ ! پس بر همين حال باقى بوده و از راه نخست خود منحرف نشويد و در جهاد دندانها را روى هم فشرده و به هر صدايى اعتنا نكنيد ؛ زيرا در صورت پاسخ به اين صداها گمراه گرديد و در صورت عدم اعتنا خوار و ذليل مىگردد ، ما با پيامبر صلَّى الله عليه و آله بوديم و قتل و كشتار گرداگرد پدران ؛ فرزندان ، برادران و خويشان دور مىزد ، ولى آنان بر ثبات خود افزوده و هر چه سختى بيشتر مىشد آثار ايمان و تسليم امر خدا در چهرهء ايشان زيادتر و افروخته تر مىگشت ، و بر زخمهاى وارده بيشتر صبر مىكردند . ولى متأسّفانه ما اكنون با برادران مسلمان خود به
جهت تمايلات نابجا و كجىها و انحرافات و شبهات و تأويلات ناروا مىجنگيم ؛ پس هر گاه احساس كنيم چيزى باعث جمع پراكندهء ما است و به وسيلهء آن به هم نزديك مىشويم و باقى ماندهء پيوندها را محكم مىسازيم ، از اين پيشآمد استقبال كرده و با سينهء باز آن را مىپذيريم .
101 - و حضرت أمير عليه السّلام در مسألهء حكمين فرمود :
ما در خصوص رفع اختلاف و پايان جنگ ؛ اشخاصى را حكم قرار ندادهايم ، بلكه تنها قرآن را به حكميّت انتخاب كرديم ، و چون قرآن در ميان ما خطوطى پوشيده در جلد است ، با زبان سخن نمىگويد و نيازمند به ترجمان است و تنها انسانها مىتوانند از آن سخن بگويند ، وقتى آن قوم ما را دعوت كردند كه قرآن ميانمان حاكم باشد ما گروهى نبوديم كه به كتاب خداى سبحان پشت كرده باشيم در حالى كه خداى بزرگ فرموده :
« اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد »[1]ارجاع دادن اختلاف به خدا اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم و ارجاع اختلافات به پيامبرش به اين است كه به سنّتش متمسّك گرديم ، هر گاه به راستى كتاب خدا به داورى طلبيده شود ، ما سزاوارترين مردم به آن هستيم و اگر به سنّت پيامبر حكم گردد ما سزاوارترين آنان به سنّت اوئيم ( بنا بر اين در هر دو حال حقّ با ما است ) .
[1]سورهء نساء : آيهء 59 .
و امّا اينكه مىگوييد : چرا ميان خود و آنان در تحكيم مدّت قرار دادهايد ؟ تنها براى اين بود كه افراد بىخبر در طول اين مدّت تحقيق و بررسى كرده و افراد آگاه مشورت نمايند تا شايد خداوند در اين فاصله كار امّت را به صلاح آورده و راه تحقيق روى ايشان بسته نشود تا مبادا در جستجوى حقّ شتاب كرده و تسليم اوّلين فكر گمراه شوند .
102 - و نقل است كه حضرت أمير عليه السّلام عبد الله بن عبّاس را نزد خوارج فرستاد بنوعى كه خود آن مناظره را ببيند و بشنود ، و آنان در جواب ابن عبّاس گفتند :
ما در بارهء رفيقت اعتراضاتى داريم كه تمامى آنها موجب كفر و هلاكت و عذاب او مىباشد .
أوّل اينكه : او هنگام كتابت صلحنامه عنوان أمير المؤمنين را از مقابل اسم خود محو كرد ، و چون ما مؤمن مىباشيم و او اين عنوان را از روى خود برداشته ، پس او أمير ما ؛ كه مؤمنيم نخواهد بود .
دوم اينكه : وقتى او به حكمين گفت : « شما در اين مدّت خوب دقّت كرده و ببينيد كه هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب و ديگرى را عزل كنيد » در حقيقت در حقّ خود دچار ترديد شده است ، در اين صورت ما به شكّ كردن در حقّ او اولى و احقّ هستيم .
و سوم : ما فكر مىكرديم او در مقام رأى و حكم از همه مقدّم است ، و خود او ديگرى را انتخاب كرد .
چهارم : او در دين خدا ديگرى را حكم قرار داد و چنين حقّى نداشته است .
پنجم : او در جنگ جمل اموال مخالفين و اهل جمل را براى ما اباحه نمود ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت كرد .
ششم : او وصىّ پيامبر بود ، و وصايت خود را ضايع و تباه ساخت .
ابن عبّاس به آن حضرت عرض كرد : شما حرفهاى اين مردم را شنيديد ، و خود شما به پاسخ آنها سزاوارتريد .
سپس حضرت أمير عليه السّلام به ابن عبّاس فرمود : به ايشان بگو آيا به حكم خدا و به حكم پيامبر در اين مورد راضى هستيد ؟ خوارج گفتند : آرى راضى هستيم .
فرمود : به همان ترتيب كه سؤال كردند جواب مىگويم .
سپس فرمود : من در روز صلحنامهء حديبيه كاتب وحى و نويسندهء احكام و امان و شرائط بودم ، در آن روز كنار پيامبر ، و أبو سفيان و سهيل بن عمرو چنين نوشتم :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * ، اين صلحنامه اى است ميان محمّد رسول خدا و أبو سفيان
صخر بن حرب و سهيل بن عمرو .
سهيل گفت : ما رحمان و رحيم را نمىشناسيم ، و قبول نداريم كه تو رسول خدايى ، ولى به جهت تجليل و احترام از شما به اينكه نام شما مقدّم بر اسامى ما باشد حرفى نزديم ، اگر چه سنّ ما و پدرانمان از سنّ تو و پدرانت بيشتر بود .
پس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به من فرمود : به جاى « * ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * » بنويس :
« بسمك اللَّهمّ » ، و به جاى « محمّد رسول الله » بنويس : « محمّد بن عبد الله » و من نيز اطاعت امر نموده و انجام دادم ، سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به من فرمود : « براى تو نيز چنين جريانى پيش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهى كرد » ! ! .
و به همين منوال من نيز در صلحنامهء ميان خود و معاويه و عمرو عاص نوشتم : « اين صلحنامه اى است ميان أمير المؤمنين و معاويه و عمرو عاص » و آن دو معترضانه گفتند : اگر ما با اعتقاد به اينكه تو أمير المؤمنين هستى با تو بجنگيم در حقّ تو ظلم و ستم روا داشتهايم ، پس لازم است بجاى كلمهء « أمير المؤمنين » بنويسى « علىّ بن ابى طالب » من نيز عنوان أمير المؤمنين را پاك كرده و نام خود را نوشتم ، همان طور كه پيامبر براى خود كرد . پس هر وقت اين را نپذيريد منكر جريان پيامبر شده عمل او را نيز قبول نخواهيد كرد .
خوارج گفتند : اين برهان در پاسخ به سؤال أوّل ما كافى است .
امّا پاسخ به اعتراض شما كه چرا من هنگام خطاب به حكمين با ترديد در حقّ خود گفتهام : « هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب كنيد » اين است كه اين تعبير از نظر انصاف دادن در سخن است ، چنان كه خداوند متعال خود فرموده :
* ( وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ) *[1]پس اين گونه سخن نشان از شكّ و ترديد ندارد با علم به اينكه خداوند خود به حقّانيّت پيامبرش واقف بوده است .
خوارج گفتند : ما اين پاسخ را نيز پذيرفتيم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : و امّا اعتراض شما در بارهء حكم قرار دادن ديگرى ، با اينكه من خودم از ديگران سزاوارتر به حكم دادن هستم ، اين است كه من در اين مورد نيز از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله پيروى كردهام كه آن حضرت در جنگ با بنى قريظه حكميّت را به سعد بن معاذ داده ، و طرفين به حكومت و رأى او توافق كردند ، حال اينكه خود پيامبر از همه به حكم و رأى دادن سزاوارتر بود ، خداوند مىفرمايد : * ( لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ الله أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ) *[2]، من نيز از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سرمشق گرفتم .
[1]سبأ : 24 .
[2]احزاب : 21 .