جهت تمايلات نابجا و كجىها و انحرافات و شبهات و تأويلات ناروا مىجنگيم ؛ پس هر گاه احساس كنيم چيزى باعث جمع پراكندهء ما است و به وسيلهء آن به هم نزديك مىشويم و باقى ماندهء پيوندها را محكم مىسازيم ، از اين پيشآمد استقبال كرده و با سينهء باز آن را مىپذيريم .
101 - و حضرت أمير عليه السّلام در مسألهء حكمين فرمود :
ما در خصوص رفع اختلاف و پايان جنگ ؛ اشخاصى را حكم قرار ندادهايم ، بلكه تنها قرآن را به حكميّت انتخاب كرديم ، و چون قرآن در ميان ما خطوطى پوشيده در جلد است ، با زبان سخن نمىگويد و نيازمند به ترجمان است و تنها انسانها مىتوانند از آن سخن بگويند ، وقتى آن قوم ما را دعوت كردند كه قرآن ميانمان حاكم باشد ما گروهى نبوديم كه به كتاب خداى سبحان پشت كرده باشيم در حالى كه خداى بزرگ فرموده :
« اگر در چيزى اختلاف كرديد آن را به خدا و رسولش ارجاع دهيد »[1]ارجاع دادن اختلاف به خدا اين است كه كتابش را حاكم قرار دهيم و ارجاع اختلافات به پيامبرش به اين است كه به سنّتش متمسّك گرديم ، هر گاه به راستى كتاب خدا به داورى طلبيده شود ، ما سزاوارترين مردم به آن هستيم و اگر به سنّت پيامبر حكم گردد ما سزاوارترين آنان به سنّت اوئيم ( بنا بر اين در هر دو حال حقّ با ما است ) .
[1]سورهء نساء : آيهء 59 .
و امّا اينكه مىگوييد : چرا ميان خود و آنان در تحكيم مدّت قرار دادهايد ؟ تنها براى اين بود كه افراد بىخبر در طول اين مدّت تحقيق و بررسى كرده و افراد آگاه مشورت نمايند تا شايد خداوند در اين فاصله كار امّت را به صلاح آورده و راه تحقيق روى ايشان بسته نشود تا مبادا در جستجوى حقّ شتاب كرده و تسليم اوّلين فكر گمراه شوند .
102 - و نقل است كه حضرت أمير عليه السّلام عبد الله بن عبّاس را نزد خوارج فرستاد بنوعى كه خود آن مناظره را ببيند و بشنود ، و آنان در جواب ابن عبّاس گفتند :
ما در بارهء رفيقت اعتراضاتى داريم كه تمامى آنها موجب كفر و هلاكت و عذاب او مىباشد .
أوّل اينكه : او هنگام كتابت صلحنامه عنوان أمير المؤمنين را از مقابل اسم خود محو كرد ، و چون ما مؤمن مىباشيم و او اين عنوان را از روى خود برداشته ، پس او أمير ما ؛ كه مؤمنيم نخواهد بود .
دوم اينكه : وقتى او به حكمين گفت : « شما در اين مدّت خوب دقّت كرده و ببينيد كه هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب و ديگرى را عزل كنيد » در حقيقت در حقّ خود دچار ترديد شده است ، در اين صورت ما به شكّ كردن در حقّ او اولى و احقّ هستيم .
و سوم : ما فكر مىكرديم او در مقام رأى و حكم از همه مقدّم است ، و خود او ديگرى را انتخاب كرد .
چهارم : او در دين خدا ديگرى را حكم قرار داد و چنين حقّى نداشته است .
پنجم : او در جنگ جمل اموال مخالفين و اهل جمل را براى ما اباحه نمود ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت كرد .
ششم : او وصىّ پيامبر بود ، و وصايت خود را ضايع و تباه ساخت .
ابن عبّاس به آن حضرت عرض كرد : شما حرفهاى اين مردم را شنيديد ، و خود شما به پاسخ آنها سزاوارتريد .
سپس حضرت أمير عليه السّلام به ابن عبّاس فرمود : به ايشان بگو آيا به حكم خدا و به حكم پيامبر در اين مورد راضى هستيد ؟ خوارج گفتند : آرى راضى هستيم .
فرمود : به همان ترتيب كه سؤال كردند جواب مىگويم .
سپس فرمود : من در روز صلحنامهء حديبيه كاتب وحى و نويسندهء احكام و امان و شرائط بودم ، در آن روز كنار پيامبر ، و أبو سفيان و سهيل بن عمرو چنين نوشتم :
* ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * ، اين صلحنامه اى است ميان محمّد رسول خدا و أبو سفيان
صخر بن حرب و سهيل بن عمرو .
سهيل گفت : ما رحمان و رحيم را نمىشناسيم ، و قبول نداريم كه تو رسول خدايى ، ولى به جهت تجليل و احترام از شما به اينكه نام شما مقدّم بر اسامى ما باشد حرفى نزديم ، اگر چه سنّ ما و پدرانمان از سنّ تو و پدرانت بيشتر بود .
پس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به من فرمود : به جاى « * ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * » بنويس :
« بسمك اللَّهمّ » ، و به جاى « محمّد رسول الله » بنويس : « محمّد بن عبد الله » و من نيز اطاعت امر نموده و انجام دادم ، سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به من فرمود : « براى تو نيز چنين جريانى پيش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهى كرد » ! ! .
و به همين منوال من نيز در صلحنامهء ميان خود و معاويه و عمرو عاص نوشتم : « اين صلحنامه اى است ميان أمير المؤمنين و معاويه و عمرو عاص » و آن دو معترضانه گفتند : اگر ما با اعتقاد به اينكه تو أمير المؤمنين هستى با تو بجنگيم در حقّ تو ظلم و ستم روا داشتهايم ، پس لازم است بجاى كلمهء « أمير المؤمنين » بنويسى « علىّ بن ابى طالب » من نيز عنوان أمير المؤمنين را پاك كرده و نام خود را نوشتم ، همان طور كه پيامبر براى خود كرد . پس هر وقت اين را نپذيريد منكر جريان پيامبر شده عمل او را نيز قبول نخواهيد كرد .
خوارج گفتند : اين برهان در پاسخ به سؤال أوّل ما كافى است .
امّا پاسخ به اعتراض شما كه چرا من هنگام خطاب به حكمين با ترديد در حقّ خود گفتهام : « هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب كنيد » اين است كه اين تعبير از نظر انصاف دادن در سخن است ، چنان كه خداوند متعال خود فرموده :
* ( وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ) *[1]پس اين گونه سخن نشان از شكّ و ترديد ندارد با علم به اينكه خداوند خود به حقّانيّت پيامبرش واقف بوده است .
خوارج گفتند : ما اين پاسخ را نيز پذيرفتيم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : و امّا اعتراض شما در بارهء حكم قرار دادن ديگرى ، با اينكه من خودم از ديگران سزاوارتر به حكم دادن هستم ، اين است كه من در اين مورد نيز از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله پيروى كردهام كه آن حضرت در جنگ با بنى قريظه حكميّت را به سعد بن معاذ داده ، و طرفين به حكومت و رأى او توافق كردند ، حال اينكه خود پيامبر از همه به حكم و رأى دادن سزاوارتر بود ، خداوند مىفرمايد : * ( لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ الله أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ) *[2]، من نيز از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سرمشق گرفتم .
[1]سبأ : 24 .
[2]احزاب : 21 .
گفتند : اين پاسخ را نيز پذيرفتيم .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : و امّا جواب اين اعتراض شما كه چرا من ديگران را در دين خدا حكم قرار دادم اين است كه من أصلا كسى را حكم قرار ندادم و تنها كلام خدا ؛ قرآن را حاكم قرار دادم ، كه كلام خود را ميان مؤمنان حكم ساخته ، و در آيهء : « و هر كه از شما شكار را به عمد بكشد كيفرى بايد مانند آنچه كشته از جنس چهارپايان به گواهى و حكم دو مرد عادل از شما - مائده : 95 » .
رجال را در مورد جزاء و تصديق مصداق كفّارهء صيد طائر از شخص ؛ حاكم معيّن فرموده است . بنا بر اين آيه ؛ رعايت خون مسلمانان بسى عظيمتر و لازمتر خواهد بود .
خوارج گفتند : ما در برابر اين پاسخ نيز تسليم شديم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : و امّا پاسخ اعتراض شما به اينكه من پس از پيروزى در جنگ جمل اموال و اسلحهها را تقسيم نمودم ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت نمودم ، براى اين بود كه به مردم بصره نيكويى و منّت بگذارم ، همان طور كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در فتح مكَّه با قريش چنين رفتار و معامله نمود ، هر چند اهالى بصره در حقّ ما ستمكارى و ظلم كرده بودند ، ولى زنان و اطفال كه گناهى نداشتند ، و ما را شايسته نبود كه ايشان را به جرم ستمكاران مؤاخذه كنيم ، و گذشته از اين اگر من چنين اجازه اى مىدادم كداميك از شماها
قادر بود عايشه زوجهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را به اسارت بگيرد ؟
خوارج گفتند : ما اين پاسخ شما را نيز پذيرفتيم .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : و امّا پاسخ به اين اعتراض شما كه با اينكه من خود وصىّ پيامبر صلَّى الله عليه و آله بودم مقام وصايت را ضايع و تباه نمودم اين است كه بايد دانست شما با من مخالفت نموده و ديگران را بر من مقدّم داشتيد ، و كار مرا تباه نموديد ، و دعوت بسوى خود تنها وظيفهء انبياء است نه اوصياء ، و ايشان از جانب انبياء معرّفى مىشوند ، و احتياجى به معرّفى كردن خود ندارند ، وظيفهء انبياء معرّفى جانشينان خود و دعوت مردم به سوى ايشان مىباشد ، و اهل ايمان به خدا و رسول قهرا اوصياى انبياء را خواهند شناخت . اوصياء به منزلهء كعبهاند آنجا كه خداوند مىفرمايد : * ( وَلِلَّه عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْه سَبِيلًا ) *[1]بنا بر اين اگر مردم به خاطر انجام مناسك حجّ به سوى كعبه حركت نكنند عيب و تقصيرى براى خانهء كعبه ثابت نشده و كعبه كافر و مخالف شمرده نخواهد شد . بلكه كفر و تقصير از آن مردمى است كه زيارت خانهء كعبه را ترك مىكنند ، زيرا اين عمل از وظائف و فرائض اهل اسلام بشمار رفته ، و هم خانهء كعبه براى مؤمنين معرّفى شده ، و در مقابل آنان منصوب و مشخّص گرديده است ، همچنين است حال من ، زيرا رسول خدا در برابر انبوه جمعيّت مرا به مقام خلافت و وصايت منصوب نموده و فرموده :
[1]آل عمران : 97 .
« اى علىّ همچون كعبه اى كه نزد تو آيند و تو نزد ايشان نروى » .
خوارج گفتند : اين حجّت تو نيز تمام و كمال بوده و ما آن را قبول نموديم .
با شنيدن اين كلمات شيوا و مدلَّل جمعيّت زيادى از خوارج توبه كرده و بازگشتند و الباقى خوارج چهار هزار نفر شدند كه از رأى سست و انديشهء فاسد و راه باطل خود دست نكشيدند . پس آن حضرت با ايشان به جنگ پرداخته و آنان را كشت .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در اينكه چرا با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيد ولى در برابر أبو بكر و عمر سكوت فرمود 103 - نقل شده كه آن حضرت پس از جنگ نهروان در مجلسى نشسته بود و از جريان امور گذشته مذاكره مىشد ، تا اينكه آن حضرت پرسيده شد كه چرا با أبو بكر و عمر همچون طلحه و زبير و معاويه نجنگيدى ؟
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : من از روز نخست زندگى پيوسته مظلوم واقع شده و حقوق خود را مورد تجاوز و دستبرد ديگران مىديدم . پس اشعث بن قيس برخاسته