بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 407


صخر بن حرب و سهيل بن عمرو .
سهيل گفت : ما رحمان و رحيم را نمىشناسيم ، و قبول نداريم كه تو رسول خدايى ، ولى به جهت تجليل و احترام از شما به اينكه نام شما مقدّم بر اسامى ما باشد حرفى نزديم ، اگر چه سنّ ما و پدرانمان از سنّ تو و پدرانت بيشتر بود .
پس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به من فرمود : به جاى « * ( بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ ) * » بنويس :
« بسمك اللَّهمّ » ، و به جاى « محمّد رسول الله » بنويس : « محمّد بن عبد الله » و من نيز اطاعت امر نموده و انجام دادم ، سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به من فرمود : « براى تو نيز چنين جريانى پيش خواهد آمد و اجبارا موافقت خواهى كرد » ! ! .
و به همين منوال من نيز در صلحنامهء ميان خود و معاويه و عمرو عاص نوشتم : « اين صلحنامه اى است ميان أمير المؤمنين و معاويه و عمرو عاص » و آن دو معترضانه گفتند : اگر ما با اعتقاد به اينكه تو أمير المؤمنين هستى با تو بجنگيم در حقّ تو ظلم و ستم روا داشته‌ايم ، پس لازم است بجاى كلمهء « أمير المؤمنين » بنويسى « علىّ بن ابى طالب » من نيز عنوان أمير المؤمنين را پاك كرده و نام خود را نوشتم ، همان طور كه پيامبر براى خود كرد . پس هر وقت اين را نپذيريد منكر جريان پيامبر شده عمل او را نيز قبول نخواهيد كرد .


صفحه 408


خوارج گفتند : اين برهان در پاسخ به سؤال أوّل ما كافى است .
امّا پاسخ به اعتراض شما كه چرا من هنگام خطاب به حكمين با ترديد در حقّ خود گفته‌ام : « هر كدام از معاويه و من سزاوار خلافت هستيم همو را انتخاب كنيد » اين است كه اين تعبير از نظر انصاف دادن در سخن است ، چنان كه خداوند متعال خود فرموده :
* ( وَإِنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدىً أَوْ فِي ضَلالٍ مُبِينٍ ) *[1]پس اين گونه سخن نشان از شكّ و ترديد ندارد با علم به اينكه خداوند خود به حقّانيّت پيامبرش واقف بوده است .
خوارج گفتند : ما اين پاسخ را نيز پذيرفتيم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : و امّا اعتراض شما در بارهء حكم قرار دادن ديگرى ، با اينكه من خودم از ديگران سزاوارتر به حكم دادن هستم ، اين است كه من در اين مورد نيز از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله پيروى كرده‌ام كه آن حضرت در جنگ با بنى قريظه حكميّت را به سعد بن معاذ داده ، و طرفين به حكومت و رأى او توافق كردند ، حال اينكه خود پيامبر از همه به حكم و رأى دادن سزاوارتر بود ، خداوند مىفرمايد : * ( لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ الله أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ ) *[2]، من نيز از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سرمشق گرفتم .


[1]سبأ : 24 .
[2]احزاب : 21 .


صفحه 409


گفتند : اين پاسخ را نيز پذيرفتيم .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : و امّا جواب اين اعتراض شما كه چرا من ديگران را در دين خدا حكم قرار دادم اين است كه من أصلا كسى را حكم قرار ندادم و تنها كلام خدا ؛ قرآن را حاكم قرار دادم ، كه كلام خود را ميان مؤمنان حكم ساخته ، و در آيهء : « و هر كه از شما شكار را به عمد بكشد كيفرى بايد مانند آنچه كشته از جنس چهارپايان به گواهى و حكم دو مرد عادل از شما - مائده : 95 » .
رجال را در مورد جزاء و تصديق مصداق كفّارهء صيد طائر از شخص ؛ حاكم معيّن فرموده است . بنا بر اين آيه ؛ رعايت خون مسلمانان بسى عظيمتر و لازمتر خواهد بود .
خوارج گفتند : ما در برابر اين پاسخ نيز تسليم شديم .
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : و امّا پاسخ اعتراض شما به اينكه من پس از پيروزى در جنگ جمل اموال و اسلحه‌ها را تقسيم نمودم ولى از اسارت زنان و اطفال ممانعت نمودم ، براى اين بود كه به مردم بصره نيكويى و منّت بگذارم ، همان طور كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در فتح مكَّه با قريش چنين رفتار و معامله نمود ، هر چند اهالى بصره در حقّ ما ستمكارى و ظلم كرده بودند ، ولى زنان و اطفال كه گناهى نداشتند ، و ما را شايسته نبود كه ايشان را به جرم ستمكاران مؤاخذه كنيم ، و گذشته از اين اگر من چنين اجازه اى مىدادم كداميك از شماها


صفحه 410


قادر بود عايشه زوجهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را به اسارت بگيرد ؟
خوارج گفتند : ما اين پاسخ شما را نيز پذيرفتيم .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : و امّا پاسخ به اين اعتراض شما كه با اينكه من خود وصىّ پيامبر صلَّى الله عليه و آله بودم مقام وصايت را ضايع و تباه نمودم اين است كه بايد دانست شما با من مخالفت نموده و ديگران را بر من مقدّم داشتيد ، و كار مرا تباه نموديد ، و دعوت بسوى خود تنها وظيفهء انبياء است نه اوصياء ، و ايشان از جانب انبياء معرّفى مىشوند ، و احتياجى به معرّفى كردن خود ندارند ، وظيفهء انبياء معرّفى جانشينان خود و دعوت مردم به سوى ايشان مىباشد ، و اهل ايمان به خدا و رسول قهرا اوصياى انبياء را خواهند شناخت . اوصياء به منزلهء كعبه‌اند آنجا كه خداوند مىفرمايد : * ( وَلِلَّه عَلَى النَّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْه سَبِيلًا ) *[1]بنا بر اين اگر مردم به خاطر انجام مناسك حجّ به سوى كعبه حركت نكنند عيب و تقصيرى براى خانهء كعبه ثابت نشده و كعبه كافر و مخالف شمرده نخواهد شد . بلكه كفر و تقصير از آن مردمى است كه زيارت خانهء كعبه را ترك مىكنند ، زيرا اين عمل از وظائف و فرائض اهل اسلام بشمار رفته ، و هم خانهء كعبه براى مؤمنين معرّفى شده ، و در مقابل آنان منصوب و مشخّص گرديده است ، همچنين است حال من ، زيرا رسول خدا در برابر انبوه جمعيّت مرا به مقام خلافت و وصايت منصوب نموده و فرموده :


[1]آل عمران : 97 .


صفحه 411


« اى علىّ همچون كعبه اى كه نزد تو آيند و تو نزد ايشان نروى » .
خوارج گفتند : اين حجّت تو نيز تمام و كمال بوده و ما آن را قبول نموديم .
با شنيدن اين كلمات شيوا و مدلَّل جمعيّت زيادى از خوارج توبه كرده و بازگشتند و الباقى خوارج چهار هزار نفر شدند كه از رأى سست و انديشهء فاسد و راه باطل خود دست نكشيدند . پس آن حضرت با ايشان به جنگ پرداخته و آنان را كشت .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در اينكه چرا با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيد ولى در برابر أبو بكر و عمر سكوت فرمود 103 - نقل شده كه آن حضرت پس از جنگ نهروان در مجلسى نشسته بود و از جريان امور گذشته مذاكره مىشد ، تا اينكه آن حضرت پرسيده شد كه چرا با أبو بكر و عمر همچون طلحه و زبير و معاويه نجنگيدى ؟
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : من از روز نخست زندگى پيوسته مظلوم واقع شده و حقوق خود را مورد تجاوز و دستبرد ديگران مىديدم . پس اشعث بن قيس برخاسته


صفحه 412


و گفت : اى أمير المؤمنين ، چرا دست به شمشير نبردى و حقّ خود را نستاندى ؟ فرمود : اى اشعث مطلبى را پرسيدى پس خوب به پاسخش گوش كرده و بخاطر بسپار ، و به حقيقت كلام و حجّت من توجّه كن . كه من از شش تن از انبياى گذشته تبعيّت و پيروى نمودم :
أوّل از حضرت نوح عليه السّلام كه خداوند در باره اش مىفرمايد : * ( فَدَعا رَبَّه أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ ) *[1]پس اگر كسى بگويد او از قوم خود خوف نداشته ؛ منكر كلام خدا و كافر بدان شده است .
و دوم از حضرت لوط عليه السّلام كه خداوند در بارهء او مىفرمايد : * ( لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيدٍ ) *[2]پس اگر كسى بگويد : لوط اين كلام را براى مطلبى غير از ترس گفته مسلَّما كافر است ، و گر نه اوصياى انبياء در اين مقام معذورترند .
و سوم از حضرت إبراهيم خليل عليه السّلام ، در اين آيه كه : * ( وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله ) *[3]پس اگر كسى بگويد او اين سخن را براى غير ترس گفته كافر است ، و گر نه وصىّ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله معذورتر است .
و چهارم از حضرت موسى عليه السّلام در اين آيه : * ( فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ ) *[4]، پس اگر كسى


[1]قمر 10 .
[2]هود : 80 .
[3]مريم : 48 .
[4]شعرا : 21 .


صفحه 413


با وجود اين آيه منكر ترس موسى شود كافر است ، و گر نه وصىّ معذورتر است .
و پنجم از سخن هارون برادر آن حضرت در اين آيه كه گفت : * ( ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي ) *[1]اگر كسى منكر ترس هارون باشد مسلَّما كافر است ، و گر نه وصىّ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله معذورتر است .
و ششم از برادرم محمّد صلَّى الله عليه و آله خير البشر پيروى و تبعيّت نمودم كه روى احتياط و خوف از قريش مرا در جاى خود خوابانيده ، و خود از مكَّه بيرون و در غار مخفى شد ، اگر كسى منكر ترس آن حضرت از دشمنان باشد كافر است ، و گر نه وصىّ او معذورتر است .
در اين وقت همهء مردم يكپارچه برخاسته و گفتند : اى أمير المؤمنين ما همه دريافتيم كه فرمايش شما صحيح و عمل شما حقّ است ، و ما جاهل و گناهكاريم ، و ما مىدانيم كه شما در ترك دعوى و سكوت و تسليم شدن خود معذور مىباشى .
104 - از اسحاق بن موسى از پدرش حضرت كاظم و او از حضرت صادق به واسطهء پدران گرامش عليهم السّلام نقل است كه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام در كوفه مشغول ايراد خطبه اى بود كه در آخر آن فرمود :


[1]اعراف : 150 .


صفحه 414


بدانيد كه من از مردم به خود مردم اولويّت دارم ، و من از آن روز كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله وفات يافت پيوسته مورد ظلم واقع شده‌ام .
پس اشعث بن قيس برخاسته و گفت : اى أمير المؤمنين از وقتى به كوفه آمده‌ايد در تمام خطبه‌ها اين جمله كه « من از مردم به خود مردم اولويّت دارم ، و من از آن روز كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله وفات يافت پيوسته مورد ظلم واقع شده‌ام » را فرموده‌ايد ، پس براى چه أبو بكر و عمر ولايت يافتند ، و براى چه با شمشير خود براى دفاع حقّت نبرد نكردى ؟
حضرت أمير عليه السّلام به او فرمود : اى پسر شرابخوار ، سخنى پرسيدى پس جواب آن را بشنو : به خدا سوگند كه منع از گرفتن حقّ من نه ترس بود و نه كراهت از مرگ ، و آن نبود جز وفا به عهدى كه با رسول خدا صلَّى الله عليه و آله داشتم ، زيرا آن حضرت مرا خبر داده بود كه :
« امّت من تو را جفا و مكر روا مىدارند ، و پيمان و وصيّت مرا در باره ات نقض كنند ، و اين را بدان كه تو نزد من به منزلهء هارون نسبت به موسى هستى » پس من عرض كردم : اى رسول خدا ، در آن زمان وظيفهء من چيست ؟ فرمود : « اگر يار و ياورى يافتى با آنان مبارزه كرده و حقّ خود را بگير ، در غير اين صورت سكوت كرده و خون خود را حفظ كن ، تا هنگامى كه مظلومانه به من ملحق گردى » .