« اى علىّ همچون كعبه اى كه نزد تو آيند و تو نزد ايشان نروى » .
خوارج گفتند : اين حجّت تو نيز تمام و كمال بوده و ما آن را قبول نموديم .
با شنيدن اين كلمات شيوا و مدلَّل جمعيّت زيادى از خوارج توبه كرده و بازگشتند و الباقى خوارج چهار هزار نفر شدند كه از رأى سست و انديشهء فاسد و راه باطل خود دست نكشيدند . پس آن حضرت با ايشان به جنگ پرداخته و آنان را كشت .
احتجاج أمير المؤمنين عليه السّلام در اينكه چرا با ناكثين و قاسطين و مارقين جنگيد ولى در برابر أبو بكر و عمر سكوت فرمود 103 - نقل شده كه آن حضرت پس از جنگ نهروان در مجلسى نشسته بود و از جريان امور گذشته مذاكره مىشد ، تا اينكه آن حضرت پرسيده شد كه چرا با أبو بكر و عمر همچون طلحه و زبير و معاويه نجنگيدى ؟
أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : من از روز نخست زندگى پيوسته مظلوم واقع شده و حقوق خود را مورد تجاوز و دستبرد ديگران مىديدم . پس اشعث بن قيس برخاسته
و گفت : اى أمير المؤمنين ، چرا دست به شمشير نبردى و حقّ خود را نستاندى ؟ فرمود : اى اشعث مطلبى را پرسيدى پس خوب به پاسخش گوش كرده و بخاطر بسپار ، و به حقيقت كلام و حجّت من توجّه كن . كه من از شش تن از انبياى گذشته تبعيّت و پيروى نمودم :
أوّل از حضرت نوح عليه السّلام كه خداوند در باره اش مىفرمايد : * ( فَدَعا رَبَّه أَنِّي مَغْلُوبٌ فَانْتَصِرْ ) *[1]پس اگر كسى بگويد او از قوم خود خوف نداشته ؛ منكر كلام خدا و كافر بدان شده است .
و دوم از حضرت لوط عليه السّلام كه خداوند در بارهء او مىفرمايد : * ( لَوْ أَنَّ لِي بِكُمْ قُوَّةً أَوْ آوِي إِلى رُكْنٍ شَدِيدٍ ) *[2]پس اگر كسى بگويد : لوط اين كلام را براى مطلبى غير از ترس گفته مسلَّما كافر است ، و گر نه اوصياى انبياء در اين مقام معذورترند .
و سوم از حضرت إبراهيم خليل عليه السّلام ، در اين آيه كه : * ( وَأَعْتَزِلُكُمْ وَما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ الله ) *[3]پس اگر كسى بگويد او اين سخن را براى غير ترس گفته كافر است ، و گر نه وصىّ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله معذورتر است .
و چهارم از حضرت موسى عليه السّلام در اين آيه : * ( فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمَّا خِفْتُكُمْ ) *[4]، پس اگر كسى
[1]قمر 10 .
[2]هود : 80 .
[3]مريم : 48 .
[4]شعرا : 21 .
با وجود اين آيه منكر ترس موسى شود كافر است ، و گر نه وصىّ معذورتر است .
و پنجم از سخن هارون برادر آن حضرت در اين آيه كه گفت : * ( ابْنَ أُمَّ إِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفُونِي وَكادُوا يَقْتُلُونَنِي ) *[1]اگر كسى منكر ترس هارون باشد مسلَّما كافر است ، و گر نه وصىّ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله معذورتر است .
و ششم از برادرم محمّد صلَّى الله عليه و آله خير البشر پيروى و تبعيّت نمودم كه روى احتياط و خوف از قريش مرا در جاى خود خوابانيده ، و خود از مكَّه بيرون و در غار مخفى شد ، اگر كسى منكر ترس آن حضرت از دشمنان باشد كافر است ، و گر نه وصىّ او معذورتر است .
در اين وقت همهء مردم يكپارچه برخاسته و گفتند : اى أمير المؤمنين ما همه دريافتيم كه فرمايش شما صحيح و عمل شما حقّ است ، و ما جاهل و گناهكاريم ، و ما مىدانيم كه شما در ترك دعوى و سكوت و تسليم شدن خود معذور مىباشى .
104 - از اسحاق بن موسى از پدرش حضرت كاظم و او از حضرت صادق به واسطهء پدران گرامش عليهم السّلام نقل است كه حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام در كوفه مشغول ايراد خطبه اى بود كه در آخر آن فرمود :
[1]اعراف : 150 .
بدانيد كه من از مردم به خود مردم اولويّت دارم ، و من از آن روز كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله وفات يافت پيوسته مورد ظلم واقع شدهام .
پس اشعث بن قيس برخاسته و گفت : اى أمير المؤمنين از وقتى به كوفه آمدهايد در تمام خطبهها اين جمله كه « من از مردم به خود مردم اولويّت دارم ، و من از آن روز كه پيامبر صلَّى الله عليه و آله وفات يافت پيوسته مورد ظلم واقع شدهام » را فرمودهايد ، پس براى چه أبو بكر و عمر ولايت يافتند ، و براى چه با شمشير خود براى دفاع حقّت نبرد نكردى ؟
حضرت أمير عليه السّلام به او فرمود : اى پسر شرابخوار ، سخنى پرسيدى پس جواب آن را بشنو : به خدا سوگند كه منع از گرفتن حقّ من نه ترس بود و نه كراهت از مرگ ، و آن نبود جز وفا به عهدى كه با رسول خدا صلَّى الله عليه و آله داشتم ، زيرا آن حضرت مرا خبر داده بود كه :
« امّت من تو را جفا و مكر روا مىدارند ، و پيمان و وصيّت مرا در باره ات نقض كنند ، و اين را بدان كه تو نزد من به منزلهء هارون نسبت به موسى هستى » پس من عرض كردم : اى رسول خدا ، در آن زمان وظيفهء من چيست ؟ فرمود : « اگر يار و ياورى يافتى با آنان مبارزه كرده و حقّ خود را بگير ، در غير اين صورت سكوت كرده و خون خود را حفظ كن ، تا هنگامى كه مظلومانه به من ملحق گردى » .
پس من نيز بعد از وفات پيامبر سرگرم تجهيز و دفن جسد مبارك آن حضرت و فراغ از آن شدم ، سپس سوگند خوردم كه من براى جز نماز از خانه بيرون نروم تا وقتى كه قرآن را يك جا جمع نمايم ، و به تصميم و قصد خود عمل نمودم . و بعد از آن دست دخت پيامبر و دو فرزندم حسن و حسين را گرفته و به خانههاى اهل بدر و اهل سابقه در اسلام رفته و تضييع حقّ خود را به آنان تذكَّر داده و يكايك ايشان را به يارى خود دعوت نمودم ، ولى از ميان ايشان تنها چهار نفر : سلمان ، عمّار ، أبو ذرّ و مقداد دعوت مرا اجابت نمود ، و جز آن چهار تن كسى مرا يارى و مساعدت نكرد . و از ميان اقارب و اقوامم كه طرفدار من بودند تنها عقيل و عبّاس كه نزديك به عهد جاهليّت بودند در ميان اهل بيت من ديده مىشدند ، و از ايشان هيچ كارى ساخته نبود .
اشعث گفت : اى امير مؤمنان ، با اين استدلال عثمان هم چون ياورى نيافت دستهاى خود را جمع كرده و مظلومانه تسليم مرگ شد ! .
حضرت أمير عليه السّلام فرمود : اى پسر شرابخوار ، اين طور كه تو قياس كردى نيست ، عثمان چون در جاى ديگرى نشسته و لباس ديگرى را در بر كرده و با حقّ طرفيّت نمود حقّ او را بزمين زده و مقهور و مغلوب گرديد . سوگند به آنكه محمّد صلَّى الله عليه و آله را بحقّ مبعوث ساخت ؛
اگر در روز بيعت أبو بكر تنها مرا چهل يار و همراه بود هر آينه به جنگ برخاسته و در راه خدا جهاد مىكردم ، تا اينكه عذر من در مقابل حقيقت روشن گردد .
اى مردم ، بدانيد كه اشعث در پيشگاه پروردگار متعال به اندازهء پر مگسى ارزش نداشته و در دين خدا پستتر از آب بينى گوسفند است .
105 - جمعى از روات و محدّثين به سندهاى مختلف از ابن عبّاس نقل كردهاند كه : در كوفه نزد حضرت أمير عليه السّلام نشسته بوديم و سخن از خلافت و از سبقت أبو بكر و عمر و عثمان به ميان آمد ، كه آن حضرت تنفّس عميقى كشيده و فرمود :
به خدا سوگند أبو بكر رداى خلافت را بر تن كرد در حالى كه خوب مىدانست من در گردش حكومت اسلامى همچون محور سنگهاى آسيايم ( كه بدون آن آسيا نمىچرخد ) او مىدانست سيلها و چشمههاى علم و فضيلت از دامن كوهسار وجودم جارى است و مرغان دورپرداز انديشهها به افكار بلند من راه نتوانند يافت ! پس من رداى خلافت را رها ساختم ، و دامن خود را از آن در پيچيدم و كنار كشيدم در حالى كه در اين انديشه فرو رفته بودم كه با دست تنها و بىيار و ياور برخيزم و حقّ خود و مردم را بگيرم و يا در اين محيط پر خفقان و ظلمتى كه پديد آوردهاند صبر كنم ؟ محيطى كه جوانان پير ،
و پيران در آن فرسوده ، و مردان با ايمان تا واپسين دم زندگى به رنج و سختى گرفتار مىشوند . عاقبت ديدم بردبارى و صبر به عقل و خرد نزديكتر است ، لذا شكيبايى ورزيدم ، ولى به كسى مىماندم كه خاشاك چشمش را پر كرده و استخوان راه گلويش را گرفته ، و من با چشم خود مىديدم ؛ ميراثم را كه به غارت مىبرند ! تا اينكه اوّلى به راه خود رفت ( و مرد ) بعد از خودش خلافت را به پسر خطَّاب سپرد . - در اينجا - حضرت به قول اعشى شاعر متمثّل شد كه گفته :
< شعر > ميان ديروز و امروز من بسيار فرق است اكنون محزون و ديروز شادان و پيروز < / شعر > بارى خلافت را در اختيار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و سختگيرى ، اشتباه و پوزشطلبى بود ! رئيس خلافت به شتر سوارى سركش مىماند ، كه اگر مهار را محكم كشد ، پردههاى بينى شتر پاره شود ، و اگر آزاد گذارد در پرتگاه سقوط مىكند . پس به خدا سوگند كه مردم در ناراحتى و رنج و تحوّلات عجيبى گرفتار آمده بودند ، و من در اين مدّت طولانى ، با محنت و عذاب ، چاره اى جز صبر نداشتم ، سرانجام روزگار او ( عمر ) هم سپرى شد و آن ( خلافت ) را در گروهى به شورا گذاشت ، به پندارش ، مرا نيز از آنان محسوب داشت ! پناه به خدا از اين شورا ! راستى كدام زمان بود كه مرا با نخستين فرد آنان
مقايسه كنند كه اكنون كار من به جايى رسد كه مرا همسنگ اين افراد ( اعضاى شورا ) قرار دهند ؟ لكن باز هم كوتاه آمدم و با آنان هماهنگى ورزيدم ، در شوراى آنان حضور يافتم ، بعضى از آنان به خاطر كينه اش از من روى برتافت ، و ديگرى خويشاوندى را مقدّم داشت ، اعراض آن يكى هم جهاتى داشت ، كه ذكر آن خوشايند نيست . بالأخره سومى بپاخاست ، او همانند شتر پرخور و شكم بر آمده همّى جز جمعآورى و خوردن بيت المال نداشت ، بستگان پدريش به همكاريش برخاستند ، آنان همچون شتران گرسنه اى كه بهاران به علفزار بيفتند ، و با ولع عجيبى گياهان را ببلعند ، براى خوردن اموال خدا دست از آستين بر آوردند ، امّا عاقبت بافته هايش پنبه شد ، و كردار ناشايستش كارش را تباه ساخت و سرانجام شكمخوارگى و ثروت اندوزى ، براى ابد نابودش ساخت .
ازدحام فراوانى كه همچون يالهاى كفتار بود مرا به قبول خلافت واداشت ، آنان از هر طرف مرا احاطه كردند ، چيزى نمانده بود كه دو نور چشمم ، دو يادگار پيغمبر حسن و حسين زير پا له شوند ؛ آنچنان جمعيت به پهلوهايم فشار آورد كه سخت مرا به رنج انداخت ، و ردايم از دو جانب پاره شد ، مردم همانند گوسفندانى مرا در ميان گرفتند . امّا هنگامى كه بپا خاستم و زمام خلافت را به دست گرفتم ، جمعى پيمان خود را شكستند ، گروهى سر از طاعتم باز زدند و از دين بيرون رفتند و دسته اى ديگر براى رياست و مقام از اطاعت حقّ سر پيچيدند گويا نشنيده بودند كه خداوند مىفرمايد : « سراى آخرت را براى افرادى برگزيده ام