اى عبد الله ! آيا مشاهده نمىكنى كه چطور كسى را ثروت داده و چهره اش را زشت ساخته ؟ و ديگرى را زيبا نموده ولى از مال دنيا فقيرش ساخته ؟ و شخصى را مقام و رتبه داده ولى بروزگار بينوايى انداخته ، و ديگرى را نعمات ظاهرى بخشيده ولى در مقام و رتبه تهى داشته ؟ سپس هيچ يك از افراد اين گروهها نمىتواند دعوى نعمت ديگرى را كرده و از نبودش شكايت كند ، مثلا : ثروتمند جمال و زيبايى ديگرى را بخواهد ، و از زشتى صورت خود گله كند ، يا زيبارو ، ثروت ديگرى را بخواهد و از فقر بنالد ، و فرد شريف و معتبر چشم براه ثروت ديگرى بوده و از نبودش شكايت كند . بلكه در تمامى اين امور حكم تنها از آن خداوند جهانيان است و بس . هر گونه كه بخواهد تقسيم مىكند و هر طور اراده نمايد عمل مىكند ، او در افعال حكيم است و پسنديده ، و اين همان فرمايش خداوند متعال است كه : « و گفتند : چرا اين قرآن بر آن دو مرد بزرگ مكَّه و طائف نازل نشد ؟ » در پاسخشان فرمود : اى محمّد « آيا آنان رحمت پروردگار تو - نبوّت - را بخش مىكنند ؟ » « مائيم كه ميان آنان مايهء گذرانشان را در زندگى دنيا بخش كردهايم - زخرف : 31 و 32 » پس آنان را از لحاظ مراتب ظاهرى طبقه بندى كرديم : جماعتى را محتاج ديگرى ساختيم ، گروهى را به مال ديگرى ، و آن ديگر را به متاع و خدمتش نيازمند نموديم ، همچنان كه مىبينى پادشاهان بزرگ و ثروتمندترين مردم دنيا محتاج تهيدستترين افراد به لحاظ
متاع و نيروى كار و فكر و تدبير و علم آنانند ، و پادشاهان تا زمانى كه به مطلوبشان برسند دست بدامن همين شخص فقيرند ، و فقيران نيز محتاج مال و ثروت پادشاهند .
و هيچ كدام از اين گروهها حقّ ندارند از آنچه به ايشان رسيده گله و شكوه داشته و زبان به اعتراض گشايند .
سپس در ادامهء آيهء شريفه فرمود : « و پايههاى برخى را بر برخى برتر داشتهايم - در روزى و جاه - تا برخى ديگر را به خدمت گيرند » ، سپس افزود : اى محمّد به آنان بگو : « و بخشايش پروردگار تو از آنچه گرد مىآورند بهتر است - زخرف : 32 » ، يعنى :
از تمام آنچه از اموال دنيا فراهم كردهاند بهتر است .
سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : امّا اين سخنت كه : « هرگز تو را باور نداريم تا براى ما از زمين [ مكَّه ] چشمه اى روان سازى » تا آخر كلامت ، همه ناشى از جهالت و غفلت شما است كه اين چنين سفارشاتى به محمّد رسول خدا نموديد . زيرا :
[ 1 - ] جارى شدن چشمهء آب در زمين مكَّه و وقوع آن هيچ دليلى بر نبوّت من نخواهد بود ، شأن و مرتبهء فرستادهء خدا بالاتر از آن است كه جهل جاهلان را مغتنم شمرده و با ياوه و باطلى بر آنان احتجاج كند .
[ 2 - ] و تكَّه شدن آسمان و فرو ريختن آن موجب هلاك و نابودى تو است ، و خداوند معجزات را براى الزام بندگان به تصديقش مىآورد نه براى نابودى و هلاكشان ، ولى تو با اين درخواست موجب مرگ خود مىشوى ، و پروردگار جهانيان مهربانتر به بندگان ،
و داناتر به مصالح ايشان است ، كه به خواستهء شما آنان را نيست و نابود نمايد .
[ 3 - ] و ديگر آنكه معجزاتى كه تو خواستى محال و دور از عقل است ، ولى رسول ربّ العالمين آن را بتو مىفهماند ، و حجّت و بهانه ات را باطل ساخته ، و راه مخالفت را بر تو مىبندد ، و در آخر با حجّت و براهين الهى تو را مجبور به قبول آن مىسازد .
[ 4 - ] و ديگر آنكه تو - همچنان كه خود معترفى - فرد سركش و معاندى هستى كه نه حجّتى را مىپذيرى و نه به برهانى گوش مىدهى ، و دواى چنين فردى تنها عذاب آسمانى است كه خداوند فرو فرستد ، و يا آتش جهنّم ، يا در آخر پذيراى شمشير دوستان او است .
اى عبد الله ! امّا اين گفته اى كه : « ما بتو ايمان نمىآوريم مگر اينكه از زمين مكَّه چشمهء آبى جارى سازى تا غبار از زمينش شسته و آن را گود نمايد كه ما به آن محتاج و نيازمنديم » ، ناشى از غفلت و جهالت شما به حجّت و دلائل خداوند متعال است .
اى عبد الله ! آيا تو فكر مىكنى انجام آن معجزات ، دلالت به مقام رسالت من مىكند ؟ گفت : نه . فرمود : مگر تو در شهر طائف صاحب باغ و بستان نيستى ؟ آيا پيش از اين زمينهاى آنجا سخت و سنگلاخى نبوده و تو آن را با زحمت اصلاح نموده و باغ و بستانى ترتيب داده و چشمههاى آب در روى زمينش جارى ساخته اى ؟ گفت : آرى .
فرمود : و آيا كسان ديگرى نيز چون تو اين اصلاحات را انجام ندادهاند ؟ گفت : آرى .
فرمود : آيا با اين اصلاحات تو و آنان مىتوانيد دعوى نبوّت كنيد ؟ گفت : خير .
فرمود : پس جارى كردن آب ، و داشتن باغ و بستان نمىتواند دلالتى بر مقام رسالت من داشته باشد ، و اين پيشنهاد مانند اينست كه بگوييد : « ما بتو ايمان نمىآوريم مگر اينكه در ميان مردم و چون ديگران راه روى و غذا بخورى » .
امّا اين سخنت كه « يا تو را [ در اين سرزمين لم يزرع ] باغ سبز و خرّمى از درختان خرما و انگور باشد كه از وسط آنها آب بگذرد تا تو و ما همگى از ميوههاى آن بخوريم » مگر شما در طائف باغ انگور و خرما نداريد كه از وسط آنها آب مىگذرد ، كه هم خود از آن مىخوريد و هم به ديگران مىدهيد ؟ آيا شما با داشتن اين امكانات مىتوانيد دعوى نبوّت كنيد ؟ گفت : نه .
فرمود : پس اين چه درخواست و سفارشى است كه به فرستادهء خداوند مىكنيد ، با اينكه به تصديق خود شما نمىتواند دعوى نبوّت بر شما باشد ، بلكه انجام آنها نشان از كذب او دارد . زيرا او در آن زمان به باطل احتجاج نموده ، و ناچار عقل و دين ضعفا را مىفريبد . و رسول ربّ العالمين برتر و منزّه از اين رفتار است .
امّا اين سخنت كه گفتى : « يا از آسمان ، چنان كه دعوى كردى ، پاره هايى فرو افكنى ،
زيرا تو خود گفتى : « و اگر بينند كه پاره اى از آسمان فرو مىافتد [ باز هم ايمان نيارند و ] گويند : ابرى است توده شده » ، البتّه شما خود مىدانيد فرو آمدن آسمان موجب هلاكت و مرگ شماست ، و اين با مقصود بعثت و رسالت مغاير است ، زيرا رسول ربّ العالمين مهربانتر از آن است كه چنين كارى كند ، بلكه او تنها به اقامهء حجّت و دلائل خداوندى مىپردازد ، و پر واضح است كه اين اقامهء برهان فقط در اختيار پروردگار متعال بوده ، و مردم را در آن انتخاب هيچ گونه حقّى نيست ، زيرا مردم غالبا در صلاح و فساد خود جاهل و بىخبرند و خواسته هايشان مختلف و متضادّ است ، تا آنجا كه وقوع آن ناممكن و ناشدنى است . و در صورتى كه خواسته هاشان واقعى باشد ممكن است گروهى فرو افتادن آسمان را پيشنهاد كنند و ديگران تقاضاى بالا رفتن زمين به آسمان و افتادن روى آن را كنند ، و اين خواسته باهم متضادّ بوده و منافات دارد يا وقوع آن محال و ناممكن است ، و تدبير خداوند با عزّت و جلال به محال و ناممكن تعلَّق نمىگيرد .
سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : اى عبد الله ، آيا تا بحال سابقه داشته كه طبيبى داروهاى مريضهايش را مطابق دلخواه آنان تجويز كرده باشد ؟ ! پر واضح است كه تجويز دارو تنها بنا بر صلاحديد خود طبيب مىباشد ، چه مريض را خوش آيد يا مكروه دارد .
و در اين مثال شما مريض ، و خداوند طبيب حاذق شما است . اگر به دستوراتش عمل كنيد شما را شفا بخشد ، و در صورت نافرمانى بيمار و مريضتان كند .
اى عبد الله ! كى ديده اى كه شخص مدّعى حقّى در جايگاه اقامهء شاهد و دليل مجبور شود كه از نظر طرف مقابل خود پيروى كرده و طبق درخواست او برهان بياورد ؟ كه در چنين صورتى حقوق مردم پايمال شده و ديگر هيچ تفاوتى ميان ظالم و مظلوم ، صادق و كاذب نخواهد بود .
سپس رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : اى عبد الله ! امّا اين سخنت كه « يا خدا و فرشتگان را روياروى ما - براى گواهى درستى گفتار خود - بيارى و ما آنها را ببينيم » از جمله امور محال و ناممكنى است كه در نهايت سستى و ضعف مىباشد . زيرا پروردگار جهانيان از تمامى صفات مخلوقين از قبيل حركت و محسوس بودن و مقابل شدن و آمدن منزّه است ، پس درخواست شما ريشه در اين امور محال و ممتنع دارد ، و جز اين نيست كه شما خداوند را با بتان ضعيف و ناقص خود - كه عارى از شنوايى و بينايى وادار كند و هيچ نيازى را از شما برطرف نمىكنند - مقايسه نموده و چنين پيشنهادى را نمودهايد .
اى عبد الله ! مگر تو در مكَّه و طائف باغ و زمين و ملك ندارى و براى آنها مباشرى قرار نداده اى ؟ گفت : آرى . فرمود : آيا امور مربوط به آن املاك را خودت مستقيما رسيدگى مىكنى يا از طريق نمايندگانت به آن امور مىپردازى ؟ گفت : توسّط نمايندگانم .
فرمود : فكر مىكنى اگر روزى كارگران و مباشرانت در آنجا به نمايندگان تو بگويند :
« ما اين نمايندگى را از شما نمىپذيريم مگر اينكه خود عبد الله مخزومى را بياوريد تا در حضور او گفته هايتان را بشنويم » چه خواهى كرد ، آيا قبول مىكنى ، و آيا حقّ چنين رفتارى را دارند ؟ گفت : نه .
فرمود : پس نمايندگانت چه كنند ؟ آيا نبايد از طرف تو علامت و نشانه اى داشته باشند تا دعوى آنان را تصديق نموده و اقداماتشان را نافذ بدانند ؟ گفت : آرى .
فرمود : حال بگو ببينم اگر نماينده ات پس از شنيدن سخن آنان نزد تو بازگشته و بگويد : « برخيز و با من بيا ، چون آنان پيشنهاد كردهاند كه تو با من حاضر باشى » ، اين مخالف امر تو نيست ، و تو نخواهى گفت : تو فقط رسول و فرستادهء منى ، مشير و آمر ؟
گفت : آرى [ همين را مىگويم ] .
فرمود : پس چطور پيشنهادى را كه بر كارگران و مباشرانت جايز نمىدانى بر رسول ربّ العالمين روا مىدارى ؟ از رسول پروردگار جهانيان چه انتظارى دارى ؟ نكند مىخواهى با امر و نهى بر مولاى خود عيبگيرى كنى ، حال اينكه تو خود چنين رفتارى را از نماينده ات نه مىپسندى و نه آن را روا مىدارى ، و أصلا آنان حقّ چنين رفتارى را دارند ؟ گفت : خير . فرمود : اى عبد الله اين حجّت و دليل قانعكننده اى است كه پاسخ تمام پيشنهادات تو را روشن و مبرهن مىسازد .
و امّا اين سخنت - اى عبد الله - كه : « يا تو را خانه اى از زخرف - كه همان طلاست - باشد » ، بگو ببينم مگر سلطان مصر خانههاى پر از طلا ندارد ؟ گفت : آرى . فرمود : آيا بخاطر اين طلاها مىتواند ادّعاى نبوّت كند ؟ گفت : نه ، نمىتواند . فرمود : پس طلا داشتن محمّد نيز نمىتواند بر نبوّت و صدق دعوى او دلالت كند . و محمّد هرگز از جهل تو براى اثبات نبوّت خود استفاده نخواهد كرد .
و امّا اين سخنت - اى عبد الله - كه : « يا در آسمان بالا روى » ، سپس گفتى : « و بالا رفتنت را هرگز باور نداريم تا بر ما نوشته اى فرو آورى كه آن را بخوانيم » ، حال اينكه بالا رفتن به سوى آسمان بمراتب دشوارتر از پايين آمدن است ، و چون اظهار نموديد كه در صورت صعود نيز شما ايمان نخواهيد آورد ، بطور قطع پس از نزول كتاب نيز تسليم نخواهيد شد .
سپس گفتى : « تا بر ما نوشته اى فرو آرى كه آن را بخوانيم » و تصريح نمودى كه « پس از آوردن اين نيز حاضر به ايمان آوردن نبوده و اطمينان حاصل نمىكنى » پس با اين رفتار تو معاند و منكر حجّت و دلائل خداوندى بوده و در نتيجه هيچ چاره اى بجز عذاب و فشار و گرفتارى به دست اولياى خداوند يا ملائكهء مأمور جهنّم ندارى . و خداوند حكمت رسا و جامع را بر من نازل فرموده تا پوچى و بطلان تمام پيشنهاداتت را اثبات نمايم . سپس خداوند [ در پاسخ سخنان باطلتان فقط ] فرموده : - اى محمّد - « بگو پاك و منزّه است پروردگار من - كه كسى بر او تحكَّم كند - مگر من جز آدمى پيامبرى هستم ؟ » ، منزّه است