بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 513


أمير المؤمنين علىّ عليه السّلام به من فرمود : اى اصبغ ، هر كه در ولايت من شكّ كند در ايمان خود به ترديد افتاده ، و آنكه معترف به ولايت من باشد در اصل به ولايت خداوند اعتراف نموده ، و ولايت من متّصل به ولايت خداوند همچون اين دو انگشت - و آن دو را جمع فرمود - است ، هر كه به ولايت من اعتراف نمايد پيروز و كامياب است ، و منكر آن ناكام و زيانديده و مايل به آتش است ، و هر كه به آتش رود سالهاى سال در آن بماند .
132 - و از اصبغ بن نباته نقل است كه گفت : پاى منبر حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام ، ابن كوّاء برخاسته و گفت :
اى أمير المؤمنين ، ذو القرنين كه بود ، آيا پيغمبر بود يا فرشته ؟ و بفرماييد كه آيا دو قرن ( برآمدگى ) او از طلا بود يا نقره ؟
حضرت فرمود : نه پيغمبر بود و نه فرشته ، و دو قرن او نه از طلا بود و نه از نقره ، بلكه او فقط بنده اى بود كه خداوند را دوست داشته و محبوب او شده بود ، براى خدا خيرخواهى مىكرد و مورد توجّه حضرت حقّ بود ، و وجه تسميهء او به ذو القرنين اين بود


صفحه 514


كه او قوم خود را به سوى خدا خواند ، و آنان بشدّت بر قرن او زدند ، پس مدّتى از ميان آنان غايب شده سپس بسوى ايشان بازگشت و اين بار بر قرن ديگرش زدند ، و در ميان شما مثل او موجود است .
مترجم گويد : در وجه شباهت حضرت أمير عليه السّلام به ذو القرنين وجوهى چند گفته‌اند ، ابن اثير در كتاب النّهايه گويد : از احاديث علىّ اين است :
« و ذكر قصّة ذي القرنين ثمّ قال : و فيكم مثله » يعنى : « و پس از نقل سرگذشت ذو القرنين گفت : و در ميان شما نيز مانند او مىباشد » و اين سخن را بگونه اى گفت كه مرادش خود آن حضرت بود ، زيرا دو بار بر سر مباركش ضربه وارد شد ، يك بار در روز خندق و ديگرى بدست ابن ملجم ملعون » ، و جناب استاد غفّارىّ - أيّده الله - با استناد به آيهء مباركهء : * ( إِنَّا مَكَّنَّا لَه فِي الأَرْضِ وَآتَيْناه مِنْ كُلِّ شَيْءٍ سَبَباً ) * - إلى - * ( وَكانَ وَعْدُ رَبِّي حَقًّا ) * وجه شباهت آن حضرت را به ذو القرنين در اين مىبيند كه : ذو القرنين در آن چند روزى كه قدرت را در دست گرفت تمام به خير و صلاح مردم رفتار كرد ، و به اصلاح خرابيها و خرابكاريها پرداخت و نظير اين اعمال بلكه بهتر از آن از امير مؤمنان عليه السّلام در ايّام قدرتش در اين امّت به نصّ تاريخ صادر شد[1].
133 - و از حضرت صادق از پدران گرامش عليهم السّلام نقل است كه أمير المؤمنين عليه السّلام روزى در فضاى مسجد نشسته بود و مردم گرد او جمع بودند كه مردى برخاسته و گفت :
اى أمير المؤمنين چطور مىشود كه شما در مكانى هستى كه خداوند شما را در آن مكان فرو آورده ، در حالى كه پدر تو به آتش در عذاب است ؟


[1]عيون أخبار الرّضا عليه السّلام ، ج 1 ص 669 ، آيهء مذكور در سورهء كهف از شمارهء 83 تا آخر آيهء مباركهء 98 مىباشد .


صفحه 515


حضرت عليه السّلام فرمود : خدا زبانت را ببرد ! قسم به خدايى كه محمّد را به پيامبرى مبعوث فرمود ، اگر پدرم تمام گناهكاران زمين را شفاعت كند خداوند آن را مىپذيرد ، مگر مىشود كه پدرم به آتش در عذاب باشد و فرزند او قسيم بهشت و جهنّم باشد ؟ ! قسم به آنكه محمّد را به پيامبرى مبعوث فرمود بىشكّ نور پدرم در روز قيامت همهء انوار خلايق ؛ جز پنج نور : نور محمّد و نور من و نور حسن و نور حسين و نور نه فرزند از اولاد حسين را خاموش و بىاثر مىسازد ، زيرا نور او از نور ما است ، خداوند آن را دو هزار سال پيش از خلق آدم آفريده است .
احتجاج آن حضرت بر فردى كه مدّعى بود بيمار از دارو شفا يابد نه از خدا و بر منجّمان قائل به احكام ستاره‌ها ، و بر كاهنان و ساحران 134 - به اسناد مذكور در ابتداى كتاب از امام حسن عسكرىّ از جدّ بزرگوارش حضرت علىّ بن الحسين زين العابدين عليهم السّلام نقل است كه فرمود : روزى أمير المؤمنين عليه السّلام در مسجد نشسته بود كه مردى از اهالى يونان كه مدّعى فلسفه و طبّ بود خدمت آن حضرت رسيده و عرض كرد : اى أبو الحسن ، خبر جنون دوستت به من رسيده ،


صفحه 516


آمدم تا درمانش كنم ولى خبر يافتم كه وفات نموده ، و فرصتى كه قصد آن را داشتم از دستم رفت ، و به من گفته‌اند كه تو پسر عمو و داماد اويى ، اكنون رنگ زرد تو نشان از صفرا دارد ، و دو ساق پاى شما بسيار نازك شده ، و فكر نمىكنم توان بار سنگين را داشته باشد .
امّا مريضى صفرا ؛ دارويش را دارم ، ولى در بهبودى و ضخيم شدن ساق پاى شما مرا هيچ قدرتى نيست ، و صلاح آن است كه با آن در راه رفتن مدارا كرده و كمتر از آن كار بكشى ، و كمتر بار بر پشت و سينه ات گذارى ، زيرا دو ساق پاى شما بسيار باريك شده و هيچ ايمنى نيست كه در صورت عدم رعايت شكسته شود .
ولى صفراى شما دارويش اين است - و دارو را خارج نموده - و گفت :
اين دارو هيچ اذيّت و فسادى ندارد ، و فقط بايد تا چهل روز از گوشت پرهيز كنى در اين صورت صفرايت بهبود خواهد يافت .
حضرت أمير عليه السّلام بدو فرمود : اينها كه از دارويت گفتى موجب كم شدن و بهبود زردى من است آيا دارويى دارى كه آن را تشديد كرده و به آن زيان رساند ؟ ! مرد يونانىّ گفت :
آرى ؛ يك حبّه از اين ؛ و آن را نشان داد ، و گفت : اگر فرد مبتلا به صفرا آن را بخورد بىدرنگ خواهد مرد ، و اگر به آن مبتلا نباشد حتما گرفتار آن بيمارى خواهد شد و همان روز بميرد .


صفحه 517


حضرت أمير عليه السّلام فرمود : اين داروى زيانآور را به من ده . پس آن را به وى داد .
فرمود : چه مقدار كارى است ؟ گفت : دو مثقال از آن سمّى كشنده است ، و هر حبّه از آن قادر است يك مرد را از پاى در آورد .
پس آن حضرت حبّه را از وى گرفته و قورت داد و بدنبال آن ؛ عرق سبكى نمود ، با ديدن اين صحنه مرد يونانىّ به هراس افتاده و گفت : اگر او بميرد مرا بازداشت نموده و خواهند گفت من او را به قتل رسانده‌ام و هرگز نپذيرند كه او خود دست به اين كار زده ! ! .
پس آن حضرت خنده و تبسّمى فرموده و گفت : اى بندهء خدا ! اكنون از قبل سرحالترم ، و آنچه تو آن را سمّ پنداشتى هيچ زيانى به من نرساند .
سپس فرمود : چشمانت را ببند ، او بست ، گفت : بازكن ، او چشمانش را باز كرده و به چهرهء آن حضرت نگريسته ديد رنگ آن حضرت از زردى برگشته و سفيد و سرخ شده ، از ديدن اين صحنه بخود لرزيده و ترسيد ، حضرت أمير پس از لبخندى فرمود : پس آن زردى كه در صورت من ديدى كجا است ؟ ! گفت : بخدا گويا تو آن نيستى كه من ديدم ، پيش از اين زرد بودى و اكنون همچون گل سرخ شده اى ! ! .


صفحه 518


حضرت فرمود : با همان سمّى كه فكر كردى مرا خواهد كشت آن زردى از بين رفت ! .
و امّا دو ساق باريك من - و پايش را جلو داده و جامه را بالا زد - به نظر تو بايد با آنها در حمل بار مدارا كنم تا به آنها فشار نيامده و نشكند ، ولى من به تو نشان خواهم داد كه طبّ خداوند از طبّ تو برتر است ، در اين حال حضرت وزنه اى بسيار سنگين خارق عادت را بر سر نهاد و حركت كرد ، با ديدن اين صحنه حال غش و بيهوشى به مرد يونانى دست داده و افتاد ! ! .
حضرت فرمود : برويش آب بريزيد ، پس به هوش آمده در حالى كه مىگفت : بخدا كه همچون امروز اين چنين صحنهء عجيبى نديده بودم ! ! .
حضرت فرمود : اين قدرت همان دو ساق باريكى است كه ديدى ، اى مرد يونانىّ آيا اين در طبّ تو يافت مىشود ؟ ! يونانىّ گفت : آيا محمّد نيز همچون تو بود ؟
فرمود : آيا علم و عقل و قوّت من جز از وجود مبارك آن حضرت مىباشد ؟ ! يادم هست كه مردى ثقفى كه در علم طبّ سرآمد همگان بود نزد آن حضرت آمده و گفت : اگر شما دچار جنون هستيد من قادر به درمان آن هستم ؟


صفحه 519


رسول خدا - صلَّى الله عليه و آله - در جواب فرمود : آيا مايلى معجزه اى به تو بنمايانم تا به خوبى دريابى كه هيچ نيازى به طبّ تو ندارم ؟ . گفت : آرى . فرمود : چه معجزه اى مىخواهى ؟ گفت : آن درخت خرماى دور را فراخوان تا از ريشه در آمده و كشان كشان نزد تو آيد .
حضرت فرمود : همين تو را بس است ؟ گفت : نه . فرمود : چه مىخواهى ؟ گفت :
سپس آن را امر كن كه به جاى خود برگشته و داخل همان زمينى شود كه از ريشه در آمده بود . پس معجزهء آن طبيب مو به مو انجام شد .
يونانىّ گفت : اين واقعه كه از محمّد نقل مىكنى من در آنجا حاضر نبودم كه بپذيرم ، ولى من درخواست كمترى از تو دارم ، من از تو دور مىشوم ، مرا بخوان ، و اگر با اينكه مىتوانم تو را اجابت نكنم دعوت تو را پذيرفتم ، اين معجزه خواهد بود .
حضرت فرمود : اين تنها معجزه اى براى تو خواهد بود ، زيرا تو از جانب خود بدان واقفى كه آن را اراده نكردى ، و من اختيار تو را زايل خواهم ساخت بىآنكه از من چيزى خواسته باشى ، تا آن را فقط معجزه اى از قدرت قاهرهء خداوند بدانى ، و اى يونانى ممكن است كه تو


صفحه 520


يا ديگرى ادّعا كند كه با هم تبانى كرده‌ايم ، پس درخواست معجزه اى بنما كه آيت و نشانه اى براى همهء جهانيان باشد .
يونانىّ گفت : حال كه اختيار را به دست من گذاردى اقتراح و استدعاى من اين است كه اجزا و شاخه‌هاى اين درخت خرما را از يك ديگر جدا ساخته پراكنده كنى ، سپس فرمان دهى همه به مكان سابق خود بازگشته و به شكل سابق خود برگردند .
حضرت فرمود : اين معجزه اى است كه تو رسول من به آن درخت خرمايى ، به آن بگو : وصىّ محمّد رسول خدا به اجزايت امر مىكند كه جدا شده از هم دور شود ! .
پس يونانى رفته و همانها گفت ، ناگهان مو به مو همان كه خواسته بود انجام شد بطورى كه هيچ اثرى از آن درخت در آنجا نماند ، گويى اصلا درختى آنجا نبوده ! .
با ديدن اين صحنه لرزه بر اندام او افتاده و گفت : اى وصىّ محمّد رسول خدا ، استدعاى أوّل مرا انجام دادى ، استدعاى ديگرى دارم ، از آن بخواه كه به جاى نخست خود رفته و همهء اجزايش جمع گردد ، حضرت فرمود : تو رسول من در اين كارى ، به آن بگو : وصىّ محمّد رسول خدا تو را امر مىكند مانند حالت نخست خود جمع شده و به جاى أوّل خود بازگردى .