همچون كشتى نوح است ، پس بر آن سوار شويد ، و همچون نجات يافتگان در آن كشتى ؛ هر كه بر آن درآيد نيز نجات يابد ، و من به آنچه مىگويم به سوگند درست گرو اين گفتار هستم ، و سخن زور نمىگويم ، و واى بر آنكه روى برتابد ، سپس واى بر آن كس كه روى برتابد ، آيا اين حديث پيغمبرتان در حجّ وداع به شما نرسيده كه فرمود : « در ميان شما دو چيز سنگين و گرانبها مىگذارم ، اگر بدان چنگ زنيد هرگز پس از من گمراه نشويد : قرآن و عترت من أهل بيتم ، و اين دو از هم جدا نشوند تا در كنار حوض بر من درآيند ، پس بنگريد چگونه در بارهء آن دو رفتار كنيد » ، بدانيد كه اين آب خوشگوار و شيرين است پس بياشاميد ، و آن ديگر آب شور و تلخ است و از آن بپرهيزيد .
145 - از حضرت أمير عليه السّلام نقل است كه به رأس اليهود فرمود : شما در دينتان چند فرقه شديد ؟ گفت : بر چند و چند فرقه .
حضرت عليه السّلام فرمود : كذب بافتى ! سپس روى به مردم نموده و فرمود : بخدا قسم اگر مسند برايم بيندازند و بر آن نشينم به أهل تورات و أهل انجيل و أهل زبور و أهل قرآن به كتاب خودشان قضاء و داورى نمايم .
يهود هفتاد و يك فرقه شد ، كه هفتاد فرقه اش جهنّمى و تنها يك فرقه اش أهل بهشت است ، و آن همان فرقه اى است كه از يوشع بن نون وصىّ موسى عليه السّلام پيروى كردند .
و نصارى هفتاد و دو فرقه شدند ، هفتاد و يك فرقه اش أهل دوزخ و تنها يك فرقهء ايشان أهل بهشت شدند ، و آن همان گروهند كه از شمعون وصىّ عيسى عليه السّلام پيروى كردند .
و اين امّت نيز هفتاد و سه فرقه خواهند شد ، كه هفتاد و دوتاى آنها در آتشند و تنها يك فرقه اش أهل بهشتند ، و آن فرقه اى است كه از وصىّ محمّد صلَّى الله عليه و آله پيروى خواهند كرد - در اين حال دست مبارك خود را بر سينه اش زد - سپس فرمود :
سيزده فرقه از آن هفتاد و سه فرقه تماما دوستى و مودّت مرا مىپذيرند ، كه تنها يكى از اين سيزده فرقه أهل بهشتند ، و ايشان گروه ميانه رو هستند ، و دوازده فرقهء الباقى همه أهل آتشند .
146 - از مسعدة بن صدقه ، از حضرت صادق عليه السّلام نقل است كه أمير المؤمنين عليه السّلام خطبه اى بدين شرح ايراد فرمود كه :
از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيدم كه مىفرمود : « شما چگونه خواهيد بود وقتى كه گرفتار فتنه اى شويد كه در آن محيط افراد صغير آن جوان شوند ( كنايه از امتداد آن دارد ) و پيران در آن فرسوده گردند ، و بنوعى كه جمعى آن را سنّت و آيين خويش سازند ، و اگر تغيير يابد اعتراض كرده و گويند كه فعل منكرى آورده ، در آن محيط سنّت دستخوش تغيير شده و گرفتارى شديد گردد ، و زن و بچّه به اسيرى گرفته شوند و آن فتنه همچون آتشى كه هيزم را در بر ميگيرد ايشان را گرفته و مىسوزاند ، و مانند سنگ زيرين آسياب تمام درد را مىچشند ، مردم به غير دين تفقّه كنند و بدون عمل تنها مىآموزند ، و دنيا را با عمل به آخرت طلب مىكنند » .
سپس أمير المؤمنين عليه السّلام در حالى كه گروهى از أهل بيت و شيعيان مخصوصش وى را همراهى مىكردند بر منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر رسول خدا ؛ فرمود :
واليان پيش از ما متصدّى كارهايى بزرگ و امرهايى عظيم شدند و از روى عمد با رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مخالفت كردند ، و اگر من مردم را از آن منع و امر به ترك آن نمايم ، و بخواهم ايشان را به همان جايى كه رسول خدا خواسته بود برگردانم ، تمام لشكرم از اطراف من پراكنده شوند ، تا جايى كه فقط من و معدودى از شيعيانم باقى بمانيم ، همانها كه به فضل
و امامت من از كتاب خدا و سنّت پيامبر معرفت يافتهاند ، فكر مىكنيد اگر من شما را امر كنم كه مقام إبراهيم عليه السّلام را به همان جا كه رسول خدا گذارده بود برگردانيد ، و فدك را به ورثهء فاطمه عليها السّلام ردّ كنيد ، و صاع و مدّ رسول خدا صلَّى الله عليه و آله را به همان ميزان سابق بازگردانيد ، و امر كنم كه زمينهايى كه خود پيغمبر براى افراد مشخّصى قرار داده بود به ايشان پس دهيد ، و خانهء جعفر بن ابى طالب را به ورثه اش باز پس داده و آن را خراب نموده و از مسجد خارج كنم ، و خمس را به أهل آن دهم ، و هر قضاى به جورى را ردّ كنم ، و زن و بچّهء اسير بنى تغلب را آزاد كنم ، و آنچه از زمين خيبر تقسيم شده همه را برگردانم ، و ديوان عطا را تعطيل كرده ، و همانند رسول خدا آن را عطا كنم ، و آن را دست به دست توانگران قرار ندهم چه خواهد شد ؟ ! .
بخدا سوگند ، به مردم فرمان دادم كه در ماه رمضان جز نمازهاى واجب را به جماعت نخوانند ؛ كه يكى از افراد جنگجوى لشكرم كه شمشيرش با ما بود فرياد زد :
« اسلام و أهل آن هلاك شد ، سنّت عمر دستخوش تغيير شد ! او از اقامهء نماز به جماعت در ماه رمضان نهى كرد ! » تا اينكه ترسيدم نكند در ناحيه اى از لشكرم بر من شورش شود ،
بار خدايا از اين همه گرفتارى كه از جانب سران گمراهى و داعيان به آتش به من و اين امّت رسيد تنها به تو اظهار شكايت مىكنم ! .
و بالاتر از همه سهم ذوى القربى يا همان خويشاوندانى است كه خداوند درباره اشان فرموده : * ( وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّه خُمُسَه وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى وَالْيَتامى وَالْمَساكِينِ وَابْنِ السَّبِيلِ ) * و اين تنها مختصّ ما است * ( إِنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِالله وَما أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ ) * - انفال : 41 بخدا كه منظور از ذوى القربى ماييم ، همانها كه خداوند ايشان را مقرون به خود و پيامبرش فرموده . پس فرمود : براى ما در صدقه هيچ نصيبى قرار نداد ، خداوند سبحان پيامبر خود و ما را اكرام داشت از اينكه به ما اوساخ اموال مردم را بخوراند .
پس يك مردى پرسيد : من چيزهاى بسيارى از قرآن و روايات نبوىّ از سلمان و أبو ذرّ و مقداد شنيدهام كه با آنچه در نزد مردم است مغاير مىباشد و باز از شما چيزى در تصديق آنچه شنيدهام مىشنوم ، و در دست مردم مطالب بسيارى از تفسير قرآن و احاديث نبوىّ مىبينم كه شما با آنها مخالفيد و همه را باطل مىدانيد ، آيا معتقديد كه مردم عمدا به رسول خدا دروغ مىبندند و قرآن را به آراء خود تفسير مىكنند ؟
گفت : آن حضرت متوجّه من شده و فرمود : پرسشى كردى اكنون پاسخش را بفهم ، همانا نزد مردم حقّ و باطل و راست و دروغ و ناسخ و منسوخ و عام و خاصّ و محكم و متشابه و خاطرهء درست و نادرست همه هست ، و در زمان آن حضرت مردم بر او دروغ بستند تا آنكه ميانشان برخاسته و فرمود : « اى مردم همانا دروغبندان بر من زياد شدهاند هر كه عمدا به من دروغ بندد بايد جاى نشستن خود را در دوزخ بيابد » .
همانا حديث از چهار طريقى كه پنجمى ندارد به تو مىرسد :
أوّل : فرد منافقى كه تظاهر به ايمان مىكند و اسلام ساختگى دارد و از روى عمد دروغ بستن به پيغمبر صلَّى الله عليه و آله پروا ندارد و آن را گناه نمىشمارد ، اگر مردم بدانند كه او منافق و دروغگو است از او نپذيرفته و تصديقش نمىكنند ليكن مردم مىگويند اين شخص همدم پيغمبر صلَّى الله عليه و آله بوده و او را ديده و از او شنيده و از او گرفته ، پس مردم از او اخذ كنند و از حالش آگهى ندارند ، در صورتى كه خداوند پيغمبرش را از حال منافقين خبر داده و ايشان را وصف نموده ، پس أهل نفاق پس از وفات پيغمبر صلَّى الله عليه و آله زنده مانده و به رهبران گمراهى و جماعتى كه مردم را با باطل و تهمت به دوزخ خوانند پيوستند ، و آنان پستهاى حسّاسشان دادند و برگردن مردمشان سوار كردند
و به وسيلهء آنان دنيا را به دست آوردند زيرا مردم همراه زمامداران و دنبال دنيا ميروند مگر آن را كه خدا نگهدارد ، اين بود يكى از چهار نفر .
دوم : كسى كه چيزى از آن حضرت شنيده و آن را درست نفهميده و بغلط رفته ولى قصد دروغ نداشته آن حديث در دست او است ، به آن معتقد است و عمل مىكند و به ديگران مىرساند و مىگويد من اين را از رسول خدا صلَّى الله عليه و آله شنيدم ، اگر مسلمين بدانند كه او غلط رفته از او نخواهند پذيرفت و اگر هم خودش بداند اشتباه كرده ، آن را رها كند .
سوم : شخصى كه چيزى از آن حضرت شنيده كه به آن امر مىفرمود سپس پيغمبر از آن نهى كرده و او آگاه نگشته يا نهى چيزى را از پيغمبر شنيده سپس آن حضرت به آن امر فرموده و او اطَّلاع نيافته ، پس او منسوخ را حفظ كرده و ناسخ را حفظ نكرده اگر او بداند منسوخ است تركش كند و اگر مسلمين هنگام شنيدن بدانند منسوخ است تركش كنند .
چهارم : شخصى كه بر خدا و بر پيغمبر صلَّى الله عليه و آله دروغ نبسته و دروغرا از ترس خدا و احترام پيغمبر مبغوض دارد ، و هيچ قصدى هم به آن ندارد ( فراموشش نكرده ) بلكه آنچه شنيده چنان كه بوده حفظ كرده و همچنان كه شنيده نقل كرده ، به آن نيفزوده و از آن كم نكرده ناسخ را حفظ كرده و بدان عمل كرده و منسوخ را شناخته و از آن دورى كرده ،
و عام و خاصّ را دريافته و هر كدام را در موضع خود قرار داده و به متشابه و محكم واقف است .
و گاهى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله به دو طريق سخن ميفرمود : سخنى عام و سخنى خاصّ ، گاهى فردى آن را مىشنيد كه هيچ شناختى از آنچه منظور خدا و پيامبر بود نداشت ، و آن را حمل نموده و بدون معرفت به معنى و قصد آن و اينكه دليل آن سخن چه بوده همه و همه را توجيه مىكرد ، و تمام أصحاب رسول خدا صلَّى الله عليه و آله از آن حضرت نمىپرسيدند و فهمجويى نمىكردند ، و دوست داشتند كه فردى بيابانى و رهگذر بيايد و از پيغمبر بپرسد تا آنان بشنوند ، و تنها من بودم كه تمام مطالب را پرسيده و حفظ مىداشتم ، و اين وجوه اختلاف مردمان و علَّت خلاف در روايات و تفسير ايشان است .
147 - از يحيى حضرمىّ نقل است كه گفت : از حضرت أمير عليه السّلام شنيدم مىفرمود :
روزى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله سر مبارك خود بر زانوى من نهاده و خوابيده بود و ما نزد او نشسته بوديم كه حرف از دجّال به ميان آمد ، به من گفتند : دجّال كيست ؟
در اين حال رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با صورتى سرخ بيدار شده و فرمود : در چه موضوعى سخن مىگوييد ؟ عرض كردم : اى رسول خدا ، مرا از دجّال پرسيدند .