« احتجاج امام سجّاد عليه السّلام بر يكى از شاميان » « در بدء ورود او و همراهانش بر يزيد بن معاويه - لعنه الله - » 172 - از ديلم بن عمر نقل است كه گفت : هنگامى كه اسيران آل محمّد صلَّى الله عليه و آله را به شام آوردند من آنجا بودم ، پس آنان را بر پلَّكان مسجد كه هميشه جاى اسيران بود بر پاى داشتند و در ميانشان علىّ بن حسين عليهما السّلام بود ، پس پيرمردى شامى نزد ايشان آمده و گفت : سپاس خداى را كه شما را كشت و هلاك ساخت و شاخ فتنه را بريد ! ، و از ناسزا گفتن چيزى فرونگذارد . چون سخن او به آخر رسيد حضرت بدو گفت : من سكوت كردم تا سخنت به پايان رسيد و آنچه در دل از عداوت و كينه داشتى اظهار نمودى ، پس تو نيز همچو من كه برايت سكوت نمودم خاموش باش . پيرمرد شامى گفت : بگو .
حضرت فرمود : آيا قرآن خوانده اى ؟ گفت : آرى . فرمود : تا حال به اين آيه برخورده اى : * ( قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْه أَجْراً إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى ) *[1]؟ گفت : آرى .
[1]شورى : 23 .
فرمود : مائيم قربى و نزديكان رسول كه خواستار مودّت به ايشان شده ، آيا در سورهء بنى اسرائيل به حقّى كه مخصوص ماست نه ديگر مسلمين برخورده اى ؟ گفت : نه . فرمود :
آيا تا حال اين آيه را تلاوت نموده اى : * ( وَآتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّه ) *[1]؟ گفت : آرى .
فرمود : مائيم آن گروهى كه خداوند به رسولش امر فرموده كه حقّ ايشان را بپرداز .
پيرمرد شامى گفت : آيا واقعاً شما همان افراديد ؟ ! حضرت سجّاد عليه السّلام فرمود : آرى ما همان افراديم ، آيا اين آيه را تلاوت كرده اى :
« * ( وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ لِلَّه خُمُسَه وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي الْقُرْبى ) * »[2]؟ گفت : آرى .
حضرت فرمود : ما ذو القربى مىباشيم ، آيا در سورهء احزاب حقّى كه فقط مخصوص ما نه ديگر مسلمين باشد يافته اى ؟
گفت : نه .
فرمود : مگر اين آيه را نخوانده اى : « * ( إِنَّما يُرِيدُ الله لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً ) * »[3]؟ پيرمرد شامى دست خود به آسمان بلند كرده و سه بار گفت :
[1]إسراء ( بنى إسرائيل ) : 26 .
[2]انفال : 41 .
[3]احزاب : 33 .
خدايا بدرگاهت توبه مىكنم ! بار الها از عداوت به آل محمّد توبه مىكنم ، و از قاتلين أهل بيت محمّد صلَّى الله عليه و آله اظهار بيزارى مىجويم ، تا حال قرآن تلاوت مىكردم ولى متوجّه اين مطالب نشده بودم .
« احتجاج حضرت زينب عليها السّلام دخت گرامى أمير المؤمنين عليه السّلام » « با يزيد وقتى آن ملعون با چوب بر دندانهاى امام حسين عليه السّلام مىزد » 173 - از شيخى راستگو از بزرگان بنى هاشم - و ديگران - نقل است كه گفت : وقتى حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام و محارمش بر يزيد ملعون وارد شدند و سر مبارك امام حسين عليه السّلام را درون طشتى مقابل يزيد نهادند ، آن ملعون با چوبى كه در دست داشت به دندانهاى مبارك آن حضرت زده و اين اشعار را مىخواند :
قبيلهء هاشم با سلطنت بازى كردند ، نه خبرى از آسمان آمد و نه وحى نازل شد ، اى كاش پيران و گذشتگان قبيلهء من كه در بدر كشته شدند مىديدند زارى كردن قبيلهء خزرج را از زدن نيزه ( در جنگ احد ) ، از شادى فرياد مىزدند و مىگفتند اى يزيد دستت شل مباد ،
جز ايشان مانند « بدر » داديم ، اين را بجاى « بدر » كرديم و سربسر شد ، من از دودمان خندف نيستم اگر كين احمد را از فرزندان او نجويم ، [ راوى گويد : وقتى حضرت زينب اين صحنه را ديد دست بگريبان فرا برد و آن را چاك زد و بآوازى سوزناك كه دلها را پاره مىكرد فرياد زد : يا حسينا ! يا حبيب رسول خدا ! فرزند مكَّه و منى ! فرزند فاطمهء زهراء بانوى زنان ! اى زادهء محمّد مصطفى ! .
راوى گويد : بخدا قسم هر كس را در مجلس بود گرياند و يزيد ملعون خاموش نشسته بود ، آنگاه زينب بر قدمهاى خود ايستاده و بر مجلس مشرف شد و آغاز به خطبه نمود ، تا كمالات محمّد صلَّى الله عليه و آله را اظهار نموده و بگويد كه براى رضاى خدا صبر و شكيب مىكنيم ، نه براى ترس و وحشت ! . ] راوى گفت : زينب - همو كه پدرش علىّ عليه السّلام و مادرش فاطمه عليها السّلام دخت گرامى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله است - برخاسته و گفت :
سپاس خداى را كه پروردگار جهانيان است ، و درود خداوند بر جدّ و پدر بزرگم
سرور انبياء و مرسلين ، خداى سبحان راست گفت : سزاى آنان كه كار زشت كردند زشت باشد كه آيات خدا را تكذيب كردند و به آن استهزاء نمودند ، اى يزيد ، آيا پندارى كه چون اطارف زمين و آفاق آسمان را بر ما بستى و راه چاره بر ما مسدود ساختى تا ما را برده وار به هر سوى كشانيدند ما نزد خدا خواريم و تو گرامى نزد اويى ، و اين غلبهء تو بر ما از فرّ و آبروى تو است نزد خدا ، پس بينى بالا كشيدى و تكبّر نمودى و بخود باليدى ، خرّم و شادان كه دنيا در چنبر كمند تو بسته و كارهاى تو آراسته ، ملك و پادشاهى ما تو را صافى گشته اندكى آهسته تر ! جاهلانه قدم بر ندار ! آيا قول خداى تعالى را فراموش كردى : كافران نپندارند كه چون ايشان را مهلت داديم ، خيرى براى آنان است ، نه چنانست بلكه ما آنها را مهلت دهيم تا گناه بيشتر كنند و آنان را عذابى باشد دردناك ؟ ! .
اى پسر آن مردمى كه جدّ من اسيرشان كرد پس از آن آزاد فرمود ! از عدل است كه تو زنان و كنيزان خود در پشت پرده نشانى و دختران رسول خدا را اسير بدين سوى و آن سوى كشانى ، پردهء آنان را بدرى ؛ روى آنان را بگشائى ، دشمنان آنان را از شهرى به شهرى برند
و بومى و غريب چشم بدانها دوزند و نزديك و دور ، وضيع و شريف چهرهء آنان را مىنگرند از مردان آنان نه پرستارى مانده است نه ياورى نه نگهدارى و نه مددكارى ، اينها همه از گستاخى تو بر خدا و انكار بر رسول خدا و ردّ بر قرآن است ، و تعجّبى ندارد و از چون تويى اين اعمال شگفت نيست ، چگونه اميد دلسوزى و غمگسارى باشد از آنكه دهانش جگر پاكان را جويد و بيرون انداخت و گوشتش از خون شهيدان بروئيد ، و عليه سرور انبياء جنگ راه انداخت ، و احزاب را گرد آورد ، و اعلان جنگ نمود و شمشيرها را بر روى رسول خدا كشيد ؟ ! همو كه از تمام عرب به خدا منكرتر بود و ناسپاسترين فرستاده بود ، و بيش از همه با خدا اظهار دشمنى مىكرد ، و از سر كفر و طغيان مستكبرترين فرد بر پروردگار ! ألا ! اينها همه ثمرهء پس ماندهء كفر و كينه اى است كه از درون سينه براى مردگان بدر مىغرّد ! پس چگونه به دشمنى ما خانواده شتاب ننمايد آنكه سوى ما به چشم كينه و بغض نگرد ، كفر خود به رسول خدا ابراز داشته و سخن بر زبان پرداخته و از سر سرور به قتل اولاد رسول و اسارت ذرّيّه اش بدون هيچ تحزّن و استعظامى به پدران خود باليده
و مىگويد :
< شعر > از شادى و سرور فرياد مىزدند و مىگفتند : يزيد دستت شل مباد !
< / شعر > و رو به دندانهاى أبو عبد الله - همان مكان بوسهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله - نموده با عصاى كوتاهش بدانها مىزند و شادى و سرور از رخسارش مىدرخشد ! !
بجانم قسم با ريختن خون سرور جوانان بهشتى ، و فرزند پيشواى عرب ، و خورشيد آل عبد المطَّلب زخم را ناسور كرده و ريشههاى فضيلت و تقوى را از جا بركندى ! و بر پدران خود باليده و باد در بينى انداختى ، و با ريختن خون آن حضرت خود را به سلف كافر خود مقرّب نمودى ، سپس فرياد برآوردى ! و بجانم قسم اگر حضورت بودند ندايشان مىدادى ! ( غم مخور ) كه در همين زودى نزد آنان روى و آرزو كنى كاش دستت خشك شده و از پدر و مادر زاده نشده بودى ، آن هنگام كه به سوى غضب الهى رهسپارى و خصم تو [ و پدرت ] رسول خدا صلَّى الله عليه و آله است ،
خدايا داد ما را بستان و از اين ستمگران انتقام ما را بكش و خشم خود بر آنكه خون ما بريخت و عهدمان بشكست و حاميان ما را بكشت و هتك حرمت ما كرد فرود آر ! ، پس همان كه خواستى مرتكب شدى ، بخدا كه فقط پوست خود را شكافتى و گوشت خودت را پاره پاره كردى و زودا بر رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در آئى با آن بار كه بر دوش دارى از ريختن خون دودمان وى و شكستن حرمت عترت و پارهء تن او جايى كه خداوند پريشان آنان را به جمعيّت مبدّل كند و از ستمكار بديشان انتقام كشد ، و داد آنان بستاند پس تو را قتل اينان تحريك نكند و مپندار آنان را كه در راه خدا كشته شدند مردهاند بلكه زندهاند و نزد پروردگار خود روزى داده مىشوند ؛ در حالى كه بدان چه خداوند از فزونى و بخشش خود به آنان داده است شادمانند ، همين بس كه خداوند تو را ولىّ و حاكم است و محمّد صلَّى الله عليه و آله خصم و جبرئيل پشتيبان .
و آن كس كه كار را براى تو ساخت و پرداخت و تو را بار گردن مسلمانان كرد بزودى بداند كه پاداش ستمكاران بد است و آگاه گردد كه مقام كداميك شما بدتر و راه كداميك گمراه كننده تر است ،