« احتجاج امام حسن عليه السّلام در حضور معاويه » « با جماعتى كه منكر فضل او و پدر بزرگوارش عليه السّلام بودند » 150 - از شعبى و أبو مخنف و يزيد بن ابى حبيب مصرى نقل است كه ايشان همگى گفتند : در اسلام هيچ روزى در باب منازعه و مشاجره و مبالغهء در كلام قومى مجتمع در يك مكان بپاى آن روز نمىرسد كه : عمرو بن عثمان بن عفّان و عمرو بن عاص و عتبة بن - أبى سفيان ، و وليد بن عقبة بن أبي معيط ، و مغيرة بن شعبه نزد معاوية بن أبى سفيان اجتماع كرده و بر يك امر اتّفاق نمودند .
پس عمرو عاص بن معاويه گفت : آيا وقت آن نشده كه پى حسن فرستى تا اينجا حاضر شود ؟ او سيره و روش پدرش را احيا نموده و همه گوش به فرمان او شده و هر چه امر كند اطاعت و هر چه بگويد تصديق شود ، و اگر كار بدين منوال ادامه يابد كارشان به بالاتر از اين نيز خواهد انجاميد ، اگر پى او فرستى ما همگى او و پدرش را كوچك داشته و هر دو را سبّ و دشنام دهيم و قدر و منزلت هر دو را خوار و بىمقدار سازيم ،
و ما اينجا مىنشينيم تا اين مطلب برايت روشن شود .
معاويه به ايشان گفت : من ترس آن دارم كه حسن در اين مناظره آنچنان قلَّاده اى به گردن شما بيندازد كه تا دم مرگ عار و ننگ آن گريبان شما را بگيرد ، بخدا قسم كه من پيوسته از ديدار او كراهت داشته و از هيبتش ترسيدهام ، و من اگر در پى او فرستم شيوهء عدل و انصاف را در حقّ او از جانب شما رعايت نمايم .
عمرو عاص گفت : آيا بيم آن دارى كه باطل او بر حقّ ما و بيمارىاش بر صحّت و سلامتى ما رفعت گيرد ؟ معاويه گفت : نه ، گفت : پس همين الآن پى او بفرست .
عتبه گفت : اين رأى شما را صلاح نمىدانم ، و بخدا سوگند كه همگى شما نيز قادر نخواهيد بود بيشتر و عظيمتر از آنچه با شما است با او روبرو شويد ، و او نيز بيش از آنچه دارد با شما روبرو نخواهد شد ، زيرا او از خاندانى است كه در مبارزه و جدال سرسختند .
پس همگى دنبال امام حسن عليه السّلام فرستادند ، وقتى فرستاده نزد آن حضرت رسيد بدو عرض كرد : معاويه شما را فراخوانده است ، فرمود : چه كسانى نزد اويند ؟ گفت : نزد او فلانى و فلانى - و تا آخر نام يكايكشان را برد - .
آن حضرت عليه السّلام فرمود : چه شده كه سقف بر سرشان نريخته و عذاب از آنجا كه
فكرش را نمىكنند بر ايشان نازل نمىشود ؟ سپس گفت : اى جاريه لباسهايم را بده ! و گفت :
« اللَّهمّ إنّي أدرأ بك في نحورهم ، و أعوذ بك من شرورهم ، و أستعين بك عليهم ، فاكفنيهم بما شئت ، و أنّى شئت ، من حولك و قوّتك ، يا أرحم الرّاحمين » و به آن فرستاده گفت : اينها كه گفتم كلام فرج و گشايش بود .
و چون داخل مجلس ايشان شد معاويه از جاى برخاسته و از وى استقبال نموده و تحيّت و مرحبا گفت و با وى مصافحه نمود .
فرمود : اين تحيّتى كه بمن نمودى نشانهء سلامتى و مصافحه علامت امن و امان است .
معاويه گفت : آرى ، اين جماعت بدون اجازهء من بدنبال شما فرستادند كه شما افتراى ايشان را در اينكه عثمان مظلومانه بقتل رسيده استماع نماييد ، و اينكه پدرت او را كشته ، پس كلامشان گوش دار و همان طور كه مىپرسند جوابشان را بده ، و حضور من شما را از پاسخ به ايشان منع نكند .
امام عليه السّلام فرمود : سبحان الله ! خانه خانهء تو است و اجازهء همه در اينجا نزد تو است ، بخدا سوگند اگر جوابى كه ايشان مىخواهند بدهم از گفتن فحش نزد تو حيا مىكنم ، و چنانچه بر تو غالب آيم از ضعف و ناتوانى تو شرم كنم ، پس كداميك از آن دو را قبول دارى
و از كدامشان معذورى ؟ و اين را بدان كه اگر من از اين اجتماعشان با خبر بودم به تعدادشان از بنى هاشم مىآوردم ، هر چند كه ايشان با تمام جمعشان از من ترسانترند ، زيرا خداوند در حال و آينده سرپرست و ولىّ من است پس ايشان را رخصت ده تا سخن آغاز كنند و من هم گوش مىدهم ، و لا حول و لا قوّة إلَّا با لله العليّ العظيم ) * پس ابتدا عمرو بن عثمان بن عفّان شروع به سخن كرده و گفت : رضا ندارم همچو امروز پس از قتل خليفه عثمان بن عفّان فردى از قبيلهء بنى عبد المطَّلب بر روى زمين باقى مانده باشد ، حال اينكه او خواهرزادهء اينان بود ، و منزلتش در اسلام افضل همه بود و در شرافت اختصاص به رسول خدا داشت ، اى بدا به اين كرامت الهى ! تا اينكه خون او را - از سر كينه و فتنه گرى و حسد و طلب آنچه أهل آن نبودند - ريختند ، با اينكه سابقه و منزلت او در نزد خدا و رسول و اسلام بر هيچ كس پوشيده نبود ، واى بر خوارى و بىگناهى او ! كه حسن و ساير افراد بنى عبد المطَّلب زنده بر روى زمين باشند و عثمان بخون خود رنگين و دفين باشد ، با اينكه ما دعوى نوزده خون ديگر از بزرگان بنى اميّه از كشته شدگان جنگ بدر بر شما بنى عبد المطَّلب داريم .
سپس عمرو عاص پس از حمد و ثناى الهى گفت : پسر أبو تراب ! ما بدنبالت فرستاديم
تا همگى اقرار كنيم كه پدرت ؛ أبو بكر صدّيق را مسموم ساخت ، و در قتل عمر فاروق شركت نموده و عثمان ذو النّورين را مظلومانه به قتل رساند ، و ادّعاى مقامى را كرد كه حقّ او نبود و در آن واقع شد - و آن فتنه را ذكر كرده و به مقام او بد گفت - .
سپس گفت : شما اى بنى عبد المطَّلب ؛ خداوند حكومت را به شما نبخشيد كه در آن مرتكب آنچه برايتان جايز نيست شويد ، سپس تو اى حسن در دلت مىگويى كه أمير المؤمنين توئى ، حال اينكه تو . . . و اين بخاطر بدى كار پدرت مىباشد ، و ما تنها بدين خاطر تو را خوانديم كه تو و پدرت را دشنام گوييم ! .
و اين را بدان كه تو قادر نيستى بر ما عيب گرفته و ما را تكذيب كنى ، و اگر فكر مىكنى ما بر تو در موردى دروغ بسته و در باطل زياده روى كردهايم ، و خلاف حقّ بر تو ادّعا نمودهايم حرف بزن ، و گر نه اين را بدان كه تو و پدرت شرّ خلق خداييد ، و خداوند شرّ پدرت را با قتل او از ما دور ساخت ، و تو اكنون در دست ما گرفتارى ، اگر خواهيم تو را بكشيم مختاريم ، كه در اين كار نه نزد خدا گناهكار و نه نزد مردم عيبى داريم .
سپس عتبة بن ابى سفيان سخن آغاز كرده و أوّل سخنى كه گفت اين بود كه :
اى حسن ، پدرت بدترين فرد قرشى براى قبيلهء قريش بود ، پيوند فاميلى را بريد ، و خونشان را ريخت ، و تو از قاتلين عثمان هستى ، و حقّ اين است كه تو را بكشيم ، و ما بنا به همان حقّ قصاصى كه در كتاب خدا مذكور است با تو رفتار كرده و همگى قاتلين تو هستيم ، و امّا پدرت ؛ خود خداوند او را كشت و شرّش را از ما دور ساخت ، و امّا اميد تو به خلافت ؛ تو مرد اين ميدان نبوده و افضل از ديگران نمىباشى .
سپس وليد بن عقبه داد سخن داده و همچون يارانش گفت :
اى گروه بنى هاشم ، شما همانهاييد كه ابتدا اظهار عيب به عثمان نموده و مردم را بر او جمع نموديد ، تا اينكه او را كشتيد و اين نبود جز حرص بر حكومت و قطع رحم و نابودى امّت و ريختن خون همهء ايشان براى رسيدن به خلافت ، و آن خون را از سر اين دنياى بىارزش و دوستى آن ريختند ، حال اينكه عثمان ؛ دايى شما بود و خوب دايى بود ، وى داماد شما و خوب دامادى برايتان بود ، شما همانها بوديد كه پيش از همه بر او حسد برده و بر او طعن زديد ، سپس عهده دار قتل او شديد ، پنداريد خداوند با شما چه خواهد كرد ؟ ! سپس مغيرة بن شعبه آغاز به سخن كرده - و نيش حرفهايش تماماً متوجّه حضرت أمير عليه السّلام بود - و گفت :
اى حسن ، عثمان مظلومانه بقتل رسيد ، و در اين رابطه هيچ عذرى براى پدرت باقى نمانده كه تبرئه شود ، و گناهكار بهانه و عذرى ندارد ، جز اينكه اى حسن ما گمان آن داريم كه پدرت با تمام كارهايى كه به نفع عثمان كرد در نهايت به قتل او راضى بود ، و بخدا سوگند كه او شمشيرى طويل و زبانى گويا داشت ، زنده را مىكشت و مرده را معيوب مىساخت ، و بنو اميّه براى بنى هاشم بهتر بودند تا بنى هاشم براى بنى اميّه ، و معاويه براى تو بهتر بود تا تو براى معاويه ، و پدرت در زمان حيات رسول خدا بدو در دل بد بود ، و پيش از فوت آن حضرت براى خود جلب سود مىنمود و قصد قتل او را داشت ، و اين را آن حضرت دريافته بود ، سپس از بيعت با أبو بكر كراهت داشت تا اينكه بنوعى تلافى كرد ، سپس در فكر قتل أبو بكر بود تا اينكه سمّى به او نوشانده و او را كشت ، سپس با عمر به منازعه پرداخته تا اينكه خواست گردن او را بزند ، ولى او در قتل عمر ساعى بود تا او را كشت ، و در خلافت عثمان آنقدر بر او طعن زد تا وى را به قتل رساند ، و در تمامى اين كشتار او شركت داشت ، با اين همه ديگر پدرت نزد خدا چه منزلتى دارد اى حسن ؟ و خداوند در قرآن اختيار را به اولياى مقتول سپرده است . و معاويه ولىّ مقتولى است كه ناحقّ كشته شده ، و حقّ اين است كه تو و برادرت را بكشيم ، و قسم به خدا كه خون علىّ
از خون عثمان بالاتر نيست ، و شما فرزندان عبد المطَّلب اين را بدانيد كه خداوند بنا ندارد كه حكومت و نبوّت را در شما گرد آورد . سپس ساكت شد .
پس آن امام همام ؛ حضرت مجتبى ؛ كريم أهل بيت عليهم السّلام سخن آغاز كرده و فرمود :
حمد و ستايش خداوندى را سزا است كه أوّل شما را به أوّل ما هدايت نمود ، و آخرتان را به آخر ما رهنمون شد ، و صلوات و سلام خداوند بر جدّم محمّد نبىّ و بر آل او باد گفتارم را گوش داريد و علم و فهمتان را تا پايان آن نزد من بعاريت گذاريد . و ابتداى سخنم را به تو آغاز مىكنم اى معاويه .
سپس آن حضرت به معاويه فرمود : بخدا قسم اى ازرق كسى جز تو مرا شتم نكرد و اين ناسزا از جانب اين گروه نبود ، و جز تو مرا دشنام نكرد و اين از جانب ايشان نبود ، بلكه تنها تو مرا شتم گفته و دشنام دادى ، و اين از بدى رأى و بغى و حسد توست نسبت به ما و عداوت و دشمنى با حضرت محمّد رسول خدا صلَّى الله عليه و آله ، بغض قديم و جديد كه تو را با آن حضرت است . و اين را بدان اى ازرق اگر اين گروه در مسجد رسول خدا و در حضور مهاجر و انصار با من روبرو مىشدند هرگز قادر نبودند كلمه اى بر زبان رانده و اين گونه با من روبرو شوند .