يزيد ملعون گفت : دروغ بافتى اى دشمن خدا ! حضرت زينب فرمود : فعلًا تو حاكم و اميرى و به ناروا دشنام مىدهى و با قدرت زور مىگويى ! .
با اين جواب گويا يزيد ملعون حيا كرده و ساكت شد . فرد شامى آن كلام باز گفت ، يزيد جواب داد : دور شو ، خدا تو را مرگ دهد و از زمين بردارد .
« احتجاج حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام » « با يزيد ملعون وقتى آن حضرت را نزد او بردند » 175 - راويان موثّق و راستگو نقل كردهاند كه وقتى حضرت سجّاد عليه السّلام را همراه با كاروان اسرا از فرزندان امام حسين عليه السّلام و خانواده اش بر يزيد ملعون وارد كردند يزيد به آن حضرت گفت :
اى علىّ ، خدا را سپاس كه پدرت را كشت ! حضرت فرمود : مردم پدرم را كشتند .
يزيد گفت : خدا را سپاس كه با قتل او خيالم را آسوده ساخت !
حضرت فرمود : بر قاتلين پدرم لعنت خدا باد ! اى يزيد فكر مىكنى من خدا را لعنت كردم ! ؟
يزيد گفت : اى علىّ ، بهتر است به منبر رفته و مردم را از فتنهء پدرت و فتحى كه خداوند روزى أمير المؤمنين ( يعنى يزيد ) نمود با خبر سازى .
حضرت علىّ بن حسين عليهما السّلام فرمود : نمىدانم مقصود تو از اين مطلب چيست .
پس به منبر رفته و پس از حمد و ثناى الهى و صلوات بر رسول خدا فرمود :
اى مردم ، هر كه مرا شناخت شناخت ، و هر كه نشناخت من خودم را به او معرّفى مىكنم :
منم فرزند مكَّه و منى ، فرزند مروه و صفا ، فرزند محمّد مصطفى ، فرزند كسى كه بر هيچ كس پوشيده نيست ، فرزند كسى كه به ملكوت اعلى شتافته و از سدرة المنتهى نيز گذشت ، و منزلت قرب او همچون دو قاب قوس كمان ، يا نزديكتر شد .
با شنيدن اين كلام چنان جوش و خروشى از گريه و فغان در ميان أهل شام بپا خاست كه يزيد بر جان خود ترسيد ، پس دستور داد مؤذّن اذان گويد ، در شروع به اذان چون به فراز « الله أكبر ، الله أكبر » رسيد حضرت بر منبر نشست ، و چون به فراز « أشهد أن لا
إله إلَّا الله ، أشهد أنّ محمّداً رسول الله » رسيد حضرت گريسته و روى به يزيد نموده و فرمود :
اى يزيد اين فردى كه نامش در اذان آمد پدر من است يا تو ؟ !
يزيد گفت : بلكه پدر شما است ؛ از منبر بيا پايين . پس فرود آمده و در گوشه اى از مسجد جلوس فرمود ، در اينجا « مكحول » يكى از صحابهء رسول خدا صلَّى الله عليه و آله با او ديدار كرده و گفت : چگونه شب را بروز آوردى ؟
فرمود : ميان شما با حالى همچون حال بنى اسرائيل ميان آل فرعون ؛ كه پسرانشان را سر مىبريدند و زنانشان را به كنيزى مىبردند ، و در اين سختى ؛ بلا و امتحانى بزرگ بود كه خدا شما را بدان آزمود .
پس هنگام بازگشت به منزل يزيد حضرت سجّاد عليه السّلام را فراخوانده و بدو گفت :
اى علىّ[1]آيا با پسرم خالد كشتى مىگيرى ! حضرت فرمود : كشتى من با او تو را چه سود ، يك كارد به من و يك كارد به پسرت بده تا قوىتر ضعيفتر را بكشد !
[1]اين مطلب را برخى به عمرو بن الحسن عليه السّلام نسبت مىدهند كه در آن زمان يازده ساله بوده ، و ظاهراً در متن افتادگى يا سقطى از نسّاخ رخداده است . براى اطَّلاع بيشتر به كتاب بحار الأنوار ج 45 ص 143 مراجعه فرماييد .
پس يزيد او را به سينهء خود چسبانده و گفت :
با اين طبيعت از جانب اخزم آشنايى كامل دارم ، شير بچّه را همى ماند بدو .
گواهى مىدهم كه تو بحقّ فرزند علىّ بن ابى طالب هستى .
سپس حضرت سجّاد عليه السّلام بدو فرمود : اى يزيد ، به من رسيده كه قصد كشتن مرا دارى ، اگر راست است با اين گروه زنان فردى را بفرست كه ايشان را به سلامت به حرم رسول خدا صلَّى الله عليه و آله برساند ! ! .
يزيد ملعون به آن حضرت گفت : جز تو كسى مأمور اين كار نخواهد شد ، خدا اين - مرجانه را لعن كند ، بخدا كه من او را امر به قتل پدرت نكردم ، و اگر من خود متولَّى جنگ با او بودم هرگز او را نمىكشتم ! سپس آن حضرت را با هداياى زيادى بهمراه خانواده و كاروان زنان رهسپار مدينه كرد[1].
[1]رفتار يزيد پس از واقعهء عاشورا نشان دهندهء اين است كه او نه تنها دست از اعمال خلاف بر نداشته كه بر آن افزوده ، زيرا بعد از واقعهء كربلا ؛ فتنهء حرّه را در مدينه برپا نمود و خون بسيارى را ريخت ، و باقى صحابه را در آنجا كشت ، و به مسلم بن عقبة دستور داد از ايشان بعنوان بردگى و بندگى يزيد بيعت بگيرد ، و اگر اجل مهلتش مىداد براى حفظ حكومت جنايات ديگرى را نيز مرتكب مىشد ، * ( فَقُطِعَ دابِرُ الْقَوْمِ الَّذِينَ ظَلَمُوا وَالْحَمْدُ لِلَّه رَبِّ الْعالَمِينَ ) * . ( مترجم )
« احتجاج امام سجّاد عليه السّلام در موارد مختلفى از علوم دينى » « و ذكر يكى از مواعظ نيكو و بليغ آن حضرت » 176 - مردى از اهالى بصره نزد آن حضرت آمده و گفت :
اى علىّ بن حسين ، جدّ شما علىّ بن ابى طالب أهل ايمان را به قتل رساند ! با اين سخن اشك در ديدگان آن حضرت جمع شده و در كف دستش جمع گشت ، سپس آن را بر ريگها كوبيده و گفت :
اى برادر أهل بصره ، نه بخدا اين گونه نيست ، علىّ هيچ مؤمنى را نكشت و خون هيچ مسلمانى را نريخت ، آنان أهل اسلام نبودند بلكه در دل كافر و در ظاهر مسلمان بودند ، و زمانى كه بر كفر خود يار و اعوانى يافتند آن را آشكار ساختند ، حال اينكه أهل خبره و حافظان آل محمّد نيك آگاهند كه أصحاب جمل و صفّين و نهروان بر زبان رسول خدا لعن شدهاند ، پس رسوا باد آنكه افتراى بر خدا و رسول بست ! شيخى از اهالى كوفه گفت : اى علىّ بن حسين ، جدّ تو ( علىّ ) مىگفت : « برادرانمان
بر ما ستم نمودند » .
فرمود : مگر اين آيه را تلاوت نكرده اى « و به قوم عاد برادرشان هود را فرستاديم - اعراف : 65 » ، و قوم عاد نيز مانند همان برادرانى است كه در كلام أمير المؤمنين آمده ، خداوند هود و يارانش را نجات داد ، و قوم عاد را با بادى عقيم هلاك ساخت .
177 - و به اسناد گذشته از حضرت سجّاد عليه السّلام نقل است : او در حال بازگويى سرگذشت مسخشدگان از بنى اسرائيل به ميمون بود و در آخر فرمود : خداوند اين قوم را به جهت صيد ماهى در روز شنبه مسخ فرمود ، شما فكر مىكنيد خداوند با اين مردمى كه اولاد پيامبرش را كشته و حرمت او را شكستند چه خواهد كرد ؟ پروردگار اگر چه در اين دنيا ايشان را مسخ نكرد ولى براى اينان چندين برابر عذاب مسخ در آخرت شكنجه اى سخت آماده فرموده است .
يكى پرسيد : اى زادهء رسول خدا ! ما اين حديث را شنيده بوديم ، ولى برخى از ناصبين بما مىگويند : اگر قتل حسين بن علىّ عليهما السّلام باطل بود كه آن از صيد روز شنبه بمراتب عظيمتر و سختتر بوده ، پس آيا نبايد خداوند بيشتر از آن مقدار كه بر صيّادان
روز شنبه غضب كرد بر قاتلين آن حضرت خشم كند ؟ !
حضرت فرمود : به اين ناصبان بگو : مگر گناهان ابليس بزرگتر از كسانى نيست كه به اغواى او كافر شدند ؛ پس چرا خداوند آنان را مثل قوم نوح و فرعون هلاك كرد ولى با ابليس كارى نكرد ، مگر او به هلاكت شايسته تر نيست ، پس چرا خداوند اين مردمى كه بجهت ابليس مرتكب عمل موبقات[1]شدند را نابود كرد ولى ابليس را با آن همه دغلى مهلت داد ؟ ! مگر نه اين است كه پروردگار ما با تدبير و حكم خود حكيم است كه چه كسى را هلاك و چه كسى را باقى گذارد ؟ پس همين طور در بارهء صيّادان روز شنبه و قاتلان حسين عليه السّلام حكيمانه حكم فرموده ، و بازخواست مختصّ بندگان است نه حضرت حقّ .
و حضرت باقر محمّد بن علىّ بن الحسين عليهم السّلام فرمود : وقتى پدرم اين حديث را بازگفت يكى از افراد مجلس گفت : اى زادهء رسول خدا ، چگونه خدا نسل اين گروه را بخاطر گناهان و معاصى گذشتگان و پدرانشان مورد عتاب و توبيخ قرار مىدهد ؛
[1]موبقات : معاصى و گناهان .
با اينكه خود فرموده : « هيچ كسى بار ديگرى را بر دوش نگيرد - انعام : 164 » ؟ ! .
حضرت زين العابدين عليه السّلام فرمود : بىشكّ قرآن به لغت عرب نازل شده و آن أهل زبان را به لغتشان مخاطب قرار مىدهد ، مردى از قبيلهء تيم - كه قبيله اش يك شهرى را غارت كرده و همه را كشته بودند - گفت : فلان شهر را غارت كرديد و فلان كار را انجام داديد ، ولى فرد عرب - بجاى لفظ غارت - مىگويد : ما فلان كار را با فلان قبيله كرديم ، و ما آل فلان را به اسارت گرفتيم ، و ما فلان شهر را نابود كرديم . قصد آن را ندارند كه خود را در آن كار شريك بدانند ، قصد آنان سركوفت است و قصد اينان افتخار ، كه قوم ايشان بود كه فلان كار را انجام داد .
و كلام خداوند در اين آيات فقط قصد توبيخ گذشتگان و سرزنش اين افرادى است كه امروز بر آن كردار مباهات مىكنند ، زيرا آن لغتى است كه قرآن بر آن پايه نازل شده است ، و بدين خاطر بود كه بازماندگان از اعمال گذشتگان خود راضى و خشنود بودند و آن را بر آنان روا مىداشتند ، پس مىشود به ايشان گفت : شما مرتكب آن اعمال شديد ، يعنى : به زشتى كارشان رضايت داديد .