بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 172


فرمود : پس همهء مردم بصره از تو مىپرسند ؟ گفت : آرى .
فرمود : سبحان الله ! عهده دار كار عظيمى شده اى ، مطلبى از تو به من رسيده كه فكر نكنم راست باشد ؟ يا بر تو بسته‌اند ؟ گفت : چه چيزى ؟
فرمود : معتقدند كه تو گفته اى : خداوند پس از خلق انسان همهء امور را به او تفويض و واگذار نموده است ، راوى گويد : حسن ساكت شده و چيزى نگفت .
حضرت فرمود : فكر مىكنى آن را كه خداوند در قرآن « آمن » خوانده ، پس از اين قول ؛ ديگر گرفتار ترس و خوفى خواهد شد ؟ حسن گفت : نه ، نخواهد شد .
فرمود : حال قصد دارم آيه اى از قرآن را بر تو خوانده و تو را مخاطب آن قرار دهم ، و فكر نكنم تفسير صحيحى از آن بدانى ، كه اگر آيه را بر اساس تفسير خودت عمل كنى هم خود و هم ديگران را هلاك مىكنى . گفت : آن آيه چيست ؟
فرمود : آنجا كه خدا فرمايد : « و ميان آنان و آباديهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم آباديهاى پيدا و پيوسته پديد آورديم ، و در آنها آمد و شد را به اندازه كرديم [ و گفتيم : ] در آنها شبها و روزها ايمن و بىبيم رفت و آمد كنيد - سبأ : 18 » ، اى حسن شنيده‌ام كه تو در پاسخ


صفحه 173


أهل بصره گفته اى مراد از آن آبادى [ ايمن و بىبيم ] مكَّه است ! . امام افزود : آيا بر قافلهء حاجيان راهزنى نمىكنند و مردم مكَّه در ترس و هراس نيستند و آيا مالشان را نمىبرند ؟
حسن گفت : آرى .
فرمود : پس چطور مىشود كه أهل مكَّه ايمن و بىبيم بيم باشند ؟ بلكه خداوند براى ما در قرآن مثالها را زده است .
پس مائيم آن آباديهايى كه خداوند بركتشان بخشيده ، و اين همان فرمايش خداوند متعال است ، پس هر كه معترف به فضل ما باشد از همان جا كه فرموده نزد ما آيد ، گفته :
« و ميان آنان و آباديهايى كه در آنها بركت نهاده بوديم » ، يعنى : ميان آنان و ميان شيعيانشان آباديهايى كه بركت نهاده بوديم ، « آباديهاى پيدا » ، و مراد از آباديهاى پيدا رسولان و ناقلانى هستند كه از ما به شيعيان مىرسانند ، و فقهاى شيعه به شيعيان ، و اين فراز آيه « و در آنها آمد و شد را به اندازه كرديم » و آمد و شد مثالى است براى علم ، و « در آنها شبها و روزها رفت و آمد كنيد » مثالى است براى آنچه از علم حلال و حرام ، و فرائض و احكام در شبها و روزها از ما به ايشان در گردش است ، در آن مسائل ايمن و بىبيمند هر گاه آنها را از معدنى كه امر شده‌اند از همان جا بگيرند ؛ دريافت كنند ، و « ايمن و بىبيم »


صفحه 174


يعنى ايمن از هر شكّ و گمراهى و انتقال از حرام به حلالى ، زيرا اينان از كسانى علم را دريافت نمودند كه فقط مجاز به همانها بودند ، زيرا اينان اهالى ميراث علم از آدم تا آخر دنيا هستند ، نسل مصطفى كه برخى از برخى ديگرند ، و گزينش به اينان نرسيد بلكه منتهى در ما شد ، مائيم آن ذرّيّه و نسل برگزيده ، نه تو و نه امثال تو اى حسن ، پس اگر هنگام ادّعايت كه أهل آن نيستى و نخواهى بود به تو گفتم : اى جاهل أهل بصره ، آن را فقط از سر علمى كه بتو داشته و از تو نزد من ظهور نموده گفتم : اى حسن مبادا معتقد به امر تفويض شوى ، زيرا خداوند از سر ضعف و سستى كار را به خلق وانگذاشته ، و از سر ظلم و ستم ؛ آدمى را بر معصيت اجبار نكرده است .
و اين خبر طولانى بود كه ما بقدر نياز از آن برگرفتيم .
209 - و نقل است كه سالم بر امام باقر عليه السّلام وارد شده و گفت : نزد تو آمده‌ام تا در بارهء آن مرد صحبت كنم ! .
حضرت فرمود : كدام مرد ؟ گفت : علىّ بن ابى طالب . فرمود : در بارهء كدام كارش ؟
گفت : در بارهء احداث و بدعتهايش ! .


صفحه 175


فرمود : به احاديثى كه روات از پدرانشان نقل كرده و نزد تو موجود است نيك بنگر .
راوى گويد : سپس نسب اينان را بر شمرد ، و فرمود : اى سالم ، آيا اين خبر بتو رسيده كه رسول خدا صلَّى الله عليه و آله در روز خيبر سعد بن معاذ را با رايت انصار به ميدان فرستاد ولى شكست خورده بازگشت ، سپس عمر بن خطَّاب و او را با رايت مهاجرين و انصار گسيل داشت و اين بار سعد مجروح بازگشت و عمر نيز با تمام افرادش دچار ترس و هراس شد ، در اينجا بود كه پيامبر فرمود : « اين بود كار مهاجر و انصار » ، تا اينكه آن را سه بار تكرار كرد ، سپس فرمود : « فردا اين رايت را بدست كسى خواهم داد كه بىهيچ فرار و گريزى دائماً به قلب دشمن مىزند ، خدا و رسول را دوست دارد و محبوب آن دو است » ! .
راوى گويد : سالم و همراهانش همگى اين مطالب را تأييد نموده و گفتند : آرى .
امام باقر عليه السّلام فرمود : اى سالم ، اگر معتقد باشى كه خداوند او را دوست داشته ولى از كارى كه مىكند بىخبر باشد ؛ كافرشده اى ، و اگر بگويى كه خداوند او را دوست دارد و مىداند چه مىكند ، ديگر چه جايى براى احداث و بدعتهاى علىّ باقى مىماند ؟ ! سالم گفت : اين مطلب را دوباره برايم تكرار كن ! . آن حضرت تكرار نمود ، سالم [ پس از اينكه متوجّه خطايش شد ] گفت : هفتاد سال خدا را به گمراهى مىپرستيدم ! .


صفحه 176


210 - از أبو بصير نقل است كه گفت : روزى مولايم امام باقر عليه السّلام ميان گروهى از دوستان و اوليايش در حرم نشسته بود ، كه ناگاه طاوس يمانىّ با جماعتى از أصحاب خود مقابل آن حضرت آمده و به امام عليه السّلام گفت :
اجازهء پرسش مىدهيد ؟ فرمود : آرى بپرس . گفت : چه وقت يك سوم مردم مردند ؟
فرمود : اشتباه كردى اى شيخ ، خواستى بپرسى چه وقت يك چهارم مردم مردند ؟
و آن روزى بود كه قابيل هابيل را كشت ، آن روز چهار نفر بودند : آدم و حوّاء و قابيل و هابيل ، و با كشته شدن هابيل يك چهارم مردم مردند .
گفت : آرى صحيح گفتى و من اشتباه كردم ، پس كداميك از اين دو ( هابيل يا قابيل ) پدر مردم است ؛ قاتل يا مقتول ؟ فرمود : هيچ كدام ، بلكه پدر مردم ؛ شيث پسر آدم عليه السّلام است .
گفت : براى چه نام آدم ؛ آدم شد ؟ فرمود : زيرا طينت و گل او از اديم ( پوست ) زمين زيرين بالا آمد .


صفحه 177


گفت : وجه تسميهء نام حوّا چه بود ؟ فرمود : زيرا او از استخوان حىّ ( زنده اى ) - يعنى استخوان آدم - آفريده شد[1].


[1]در كتاب شريف فقيه تأليف مرحوم شيخ صدوق روايتى از زراره نقل است كه از امام صادق عليه السّلام پرسيده شد كه گروهى عقيده دارند كه خداوند حوّا را از آخرين دندهء چپ آدم آفريد آيا همين طور است ؟ امام عليه السّلام فرمود : خداوند منزّه است و بسيار برتر از آنكه چنين كند ، آيا كسى كه به اين قائل شده مىگويد : خداوند توان آن نداشت كه حوّا را از غير دندهء آدم بيافريند ، و از اين رو راه را براى گويندگان هرزه دارى باز گذارد كه يكى بگويد : اگر از دندهء آدم بود پس او با پارهء تن خود همبستر گشته ، اينان را چه شده است ؟ خداوند ميان ما و آنان داورى كند ، آنگاه فرمود : خداوند تبارك و تعالى چون آدم را از گل بسرشت و فرشتگان را فرمان سجده داد ، خواب بر چشمان آدم افكند ، و حوّا را آفريد و وى را در پشت آدم در محلّ مهرهء كمر او قرار داد و اين بدان جهت كرد كه زن تابع مرد باشد ، پس حوّا جنبيدن آغاز كرد و از جنبش او آدم بيدار گشت ، چون از خواب برخاست حوّا را آواز دادند كه از وى دور شو - تا آخر خبر » ، و مرحوم مؤلَّف در توجيه اين مطلب گويد : « معنايش اين است كه از گل باقيماندهء دندهء چپ آدم آفريده شده » ، و مرحوم استاد علَّامهء شعرانىّ ضمن ردّ مطلب فوق ؛ همان تكذيب امام عليه السّلام از خبر را مؤيّد اعتبار دانسته و خبر را بىنياز از تأويل مىداند ، و مرحوم فيض كاشانى در كتاب وافى مىفرمايد : « شايد دندهء چپ اشاره باشد به جهتى كه بسوى عالم كون است زيرا آن ضعيفتر از جهتى است كه بسوى حقّ است و نقصان اضلاع و دنده‌هاى مردان از سوى چپ اشاره باشد به اينكه كشش آنها به سوى عالم كون و مادّه كمتر است از ميل آنان بسوى حقّ به عكس زنان ، و بعد فرموده كه اين سرّ حديث است و اهلش آن را درك مىكنند و اين منافى با تفسيرى كه شده نيست و معصوم عليه السّلام فهم آنان را از حديث تكذيب فرموده نه خود حديث را » . ( از كتاب شريف فقيه ، ذيل خبر 4336 )


صفحه 178


گفت : براى چه نام ابليس ؛ ابليس شد ؟ فرمود : زيرا او از رحمت خداوند عزّ و جلّ ابلس ( نااميد ) شد و هيچ اميدى نيست .
گفت : چرا نام جنّ ؛ جنّ شد ؟ فرمود : زيرا اينان پيوسته پنهان و پشت پرده بودند و ديده نمىشدند .
گفت : أوّل دروغى كه گفته شد چه بود و صاحبش كه بود ؟ فرمود : او ابليس بود ، آنگاه كه گفت : « من از وى بهترم ، مرا از آتش آفريدى و او را از گل - ص : 76 » .
گفت : مرا از گروهى خبر دهيد كه شهادت حقّى دادند ولى دروغگو بودند ؟
فرمود : منافقين بودند وقتى به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله گفتند : شهادت مىدهيم كه تو رسول خدايى . پس از آن خداوند اين آيه را نازل فرمود : « چون منافقان - آنان كه دل و زبانشان يكى نيست - نزد تو آيند ، گويند : گواهى مىدهيم كه هر آينه تو فرستادهء خدايى ، و خدا مىداند كه تو فرستادهء اويى ، و خدا گواهى مىدهد كه همانا منافقان دروغگويند - منافقون : 1 » .
گفت : بفرماييد چيزى كه فقط يك بار پرواز نمود و ديگر حركتى نكرد ، و در قرآن ذكرش بميان آمده نامش چيست ؟


صفحه 179


فرمود : آن طور سينا بود كه خداوند يك بار به بالى از آن بر سر بنى اسرائيل سايه انداخت كه در آن انواع عذاب بود ، تا اينكه تورات را پذيرفتند ، و اين همان آيه است كه فرموده :
« و [ باد كن ] آنگاه كه كوه را بركنديم و بالاى سرشان برديم كه گويى سايبانى است و پنداشتند كه بر سرشان افتادنى است - اعراف : 171 » .
گفت : آن چه رسول و فرستاده اى بود كه از جانب خدا مبعوث شد كه نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان ، كه خداوند نامش را در قرآن آورده ؟
فرمود : كلاغ ، همانوقت كه قابيل هابيل را كشت از طرف خدا مبعوث شد تا به قابيل نشان دهد با جسد هابيل چه كند ، خداوند در اين آيه فرموده : « آنگاه خداوند كلاغى را فرستاد كه زمين را مىكاويد تا به وى بنماياند كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند - مائده : 31 » .
گفت : نام آنكه قوم خود را انذار نمود ؛ نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان ، چه بود ، و خداوند نيز نامش را در قرآن برده ؟
فرمود : مورچه ، وقتى گفت : « اى مورچگان به خانه‌هاى خود در رويد مبادا سليمان