بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 177


گفت : وجه تسميهء نام حوّا چه بود ؟ فرمود : زيرا او از استخوان حىّ ( زنده اى ) - يعنى استخوان آدم - آفريده شد[1].


[1]در كتاب شريف فقيه تأليف مرحوم شيخ صدوق روايتى از زراره نقل است كه از امام صادق عليه السّلام پرسيده شد كه گروهى عقيده دارند كه خداوند حوّا را از آخرين دندهء چپ آدم آفريد آيا همين طور است ؟ امام عليه السّلام فرمود : خداوند منزّه است و بسيار برتر از آنكه چنين كند ، آيا كسى كه به اين قائل شده مىگويد : خداوند توان آن نداشت كه حوّا را از غير دندهء آدم بيافريند ، و از اين رو راه را براى گويندگان هرزه دارى باز گذارد كه يكى بگويد : اگر از دندهء آدم بود پس او با پارهء تن خود همبستر گشته ، اينان را چه شده است ؟ خداوند ميان ما و آنان داورى كند ، آنگاه فرمود : خداوند تبارك و تعالى چون آدم را از گل بسرشت و فرشتگان را فرمان سجده داد ، خواب بر چشمان آدم افكند ، و حوّا را آفريد و وى را در پشت آدم در محلّ مهرهء كمر او قرار داد و اين بدان جهت كرد كه زن تابع مرد باشد ، پس حوّا جنبيدن آغاز كرد و از جنبش او آدم بيدار گشت ، چون از خواب برخاست حوّا را آواز دادند كه از وى دور شو - تا آخر خبر » ، و مرحوم مؤلَّف در توجيه اين مطلب گويد : « معنايش اين است كه از گل باقيماندهء دندهء چپ آدم آفريده شده » ، و مرحوم استاد علَّامهء شعرانىّ ضمن ردّ مطلب فوق ؛ همان تكذيب امام عليه السّلام از خبر را مؤيّد اعتبار دانسته و خبر را بىنياز از تأويل مىداند ، و مرحوم فيض كاشانى در كتاب وافى مىفرمايد : « شايد دندهء چپ اشاره باشد به جهتى كه بسوى عالم كون است زيرا آن ضعيفتر از جهتى است كه بسوى حقّ است و نقصان اضلاع و دنده‌هاى مردان از سوى چپ اشاره باشد به اينكه كشش آنها به سوى عالم كون و مادّه كمتر است از ميل آنان بسوى حقّ به عكس زنان ، و بعد فرموده كه اين سرّ حديث است و اهلش آن را درك مىكنند و اين منافى با تفسيرى كه شده نيست و معصوم عليه السّلام فهم آنان را از حديث تكذيب فرموده نه خود حديث را » . ( از كتاب شريف فقيه ، ذيل خبر 4336 )


صفحه 178


گفت : براى چه نام ابليس ؛ ابليس شد ؟ فرمود : زيرا او از رحمت خداوند عزّ و جلّ ابلس ( نااميد ) شد و هيچ اميدى نيست .
گفت : چرا نام جنّ ؛ جنّ شد ؟ فرمود : زيرا اينان پيوسته پنهان و پشت پرده بودند و ديده نمىشدند .
گفت : أوّل دروغى كه گفته شد چه بود و صاحبش كه بود ؟ فرمود : او ابليس بود ، آنگاه كه گفت : « من از وى بهترم ، مرا از آتش آفريدى و او را از گل - ص : 76 » .
گفت : مرا از گروهى خبر دهيد كه شهادت حقّى دادند ولى دروغگو بودند ؟
فرمود : منافقين بودند وقتى به رسول خدا صلَّى الله عليه و آله گفتند : شهادت مىدهيم كه تو رسول خدايى . پس از آن خداوند اين آيه را نازل فرمود : « چون منافقان - آنان كه دل و زبانشان يكى نيست - نزد تو آيند ، گويند : گواهى مىدهيم كه هر آينه تو فرستادهء خدايى ، و خدا مىداند كه تو فرستادهء اويى ، و خدا گواهى مىدهد كه همانا منافقان دروغگويند - منافقون : 1 » .
گفت : بفرماييد چيزى كه فقط يك بار پرواز نمود و ديگر حركتى نكرد ، و در قرآن ذكرش بميان آمده نامش چيست ؟


صفحه 179


فرمود : آن طور سينا بود كه خداوند يك بار به بالى از آن بر سر بنى اسرائيل سايه انداخت كه در آن انواع عذاب بود ، تا اينكه تورات را پذيرفتند ، و اين همان آيه است كه فرموده :
« و [ باد كن ] آنگاه كه كوه را بركنديم و بالاى سرشان برديم كه گويى سايبانى است و پنداشتند كه بر سرشان افتادنى است - اعراف : 171 » .
گفت : آن چه رسول و فرستاده اى بود كه از جانب خدا مبعوث شد كه نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان ، كه خداوند نامش را در قرآن آورده ؟
فرمود : كلاغ ، همانوقت كه قابيل هابيل را كشت از طرف خدا مبعوث شد تا به قابيل نشان دهد با جسد هابيل چه كند ، خداوند در اين آيه فرموده : « آنگاه خداوند كلاغى را فرستاد كه زمين را مىكاويد تا به وى بنماياند كه چگونه جسد برادرش را پنهان كند - مائده : 31 » .
گفت : نام آنكه قوم خود را انذار نمود ؛ نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان ، چه بود ، و خداوند نيز نامش را در قرآن برده ؟
فرمود : مورچه ، وقتى گفت : « اى مورچگان به خانه‌هاى خود در رويد مبادا سليمان


صفحه 180


و سپاهيانش پايمالتان كنند در حالى كه آگاه نباشند - نمل : 18 » .
گفت : چه موجودى بود كه بر آن دروغ بسته شد ، كه نه از جنّ بود و نه از انس و نه از فرشتگان ، و نامش در قرآن آمده ؟
فرمود : گرگ ، همان كه برادران يوسف بر آن دروغ بستند .
گفت : چه چيزى است كه كم آن حلال ، و زيادش حرام است ، در قرآن نيز آمده ؟
فرمود : نهر طالوت ، خدا فرموده : « مگر آن كه كف دستى آب برگيرد - بقره : 249 » .
گفت : آن چه صلاة واجبى است كه بىوضو خوانده مىشود ، و چه روزه اى است كه نياز به امساك از خوردن و نوشيدن ندارد .
فرمود : آن صلاتى كه نياز به وضو ندارد ، صلوات بر محمّد و آل او است ، و امّا روزه همان است كه [ از زبان مريم عليها السّلام ] در قرآن آمده : « من براى خداى رحمان روزه اى نذر كرده‌ام ( روزهء سكوت ) و امروز با هيچ آدمى سخن نخواهم گفت - مريم : 26 » .
گفت : آن چيست كه زياد و كم مىشود ، و آنكه زياد مىشود و كم نمىشود ، و از چيزى كه كم مىشود و زياد نمىشود ؟


صفحه 181


امام باقر عليه السّلام فرمود : آنكه زياد مىشود و كم مىشود ماه است ، و آنكه زياد مىشود و كم نمىشود دريا است ، و آنكه كم مىشود و زياد نمىشود عمر است .
مؤلَّف گويد : ابتداى اين حديث به جهت فوائدى كه در آخر آن بود مكرّر شد .
211 - و باسناد مذكور در قبل از امام حسن عسكرىّ عليه السّلام نقل است كه فرمود :
روزى امام سجّاد عليه السّلام در جاى خود نشسته بود كه فرمود : وقتى رسول خدا صلَّى الله عليه و آله مأمور شد به تبوك رود ، دستور يافت كه علىّ را جانشين و خليفهء خود در مدينه سازد ، در مقابل علىّ عليه السّلام گفت : اى رسول خدا ، من هيچ ميل ندارم كه در هيچ موردى از ركاب شما تخلَّف كنم ، و محروم از ديدار مبارك شما گردم .
رسول خدا صلَّى الله عليه و آله فرمود : اى علىّ ، آيا تو راضى و خشنود نمىشوى كه منزلت و جايگاه هارون نسبت به موسى را نزد من داشته باشى جز آنكه پس از من پيامبرى نخواهد بود ؟ ! در مدينه بمان كه اجر و پاداش آن برابر با همركابى من است ، و اجر تو برابر با اجر تمام افرادى است كه از سر يقين و مطيع با رسول خدا خارج شده‌اند ،


صفحه 182


و به جهت محبّتى كه به من دارى بر خداوند است كه رخسار مرا در تمامى امور به مشاهدت تو در آورد ، و جبرئيل را امر فرمايد كه موانع مشاهده را در تمام مسير از پيش روى تو بردارد و ديده ات را تيز نمايد تا بخوبى محمّد و أصحاب وى را ببينى ، بنوعى كه دلت براى اينان تنگ نشده و نياز به مكاتبه و نامه نگارى نداشته باشى .
در اينجا مردى در مجلس امام سجّاد عليه السّلام برخاسته و گفت : اى زادهء رسول خدا ، اين براى علىّ چگونه بود ؟ كه آن مخصوص انبياء است نه غير ايشان .
امام زين العابدين عليه السّلام فرمود : اين معجزه اى براى محمّد رسول خدا بود نه ديگرى ، زيرا خداوند اين كار را بنا به درخواست محمّد انجام داد ، و ازدياد نور ديدهء علىّ نيز بنا به دعاى محمّد بود ، تا به آن مقام از مشاهده و ادراك رسيد .
سپس امام باقر عليه السّلام به او فرمود : اى بندهء خدا ، چقدر ظلم اين امّت بر علىّ زياد است و انصافشان در حقّ او كم ؟ ! چيزى كه به ساير صحابه دادند از علىّ منع مىكنند با اينكه علىّ افضل ايشان است ، چگونه منزلتى كه براى ديگران قائل شده‌اند براى او ردّ مىكنند ؟


صفحه 183


يكى پرسيد : اين چگونه است اى زادهء رسول خدا ؟
فرمود : زيرا شما موالات محبّين أبو بكر را مىكنيد ، و تا بوده و هست از دشمنان او اظهار برائت و بيزارى مىنماييد ، و همين رفتار را در بارهء عمر داريد ، و نيز عثمان ، ولى تا نوبت به علىّ بن ابى طالب عليه السّلام مىرسد مىگوييد : موالات محبّين او را مىكنيم ولى از دشمنانش برائت و بيزارى نمىكنيم بلكه اينان را دوست مىداريم ؟ ! اين چه توجيهى دارد ، در حالى كه رسول خدا در بارهء علىّ فرموده : « خدايا دوستان او را دوست بدار و دشمنانش را دشمن ، يارى دهندگانش را يارى فرما و آنان كه از او دست كشيده‌اند را تنها و مخذول رها فرما ! » . فكر مىكنيد خدا با دشمنانش عداوت نمىكند ؟ ! يا كسانى كه از او دست كشيده‌اند را تنها و مخذول رها نمىفرمايد ؟ ! اين منصفانه نيست ! .
مطلب ديگر اينكه : ايشان به محض برخورد با مطلبى كه به دعاى رسول خدا مختصّ علىّ شده و كرامتى كه نزد خدا بدست آورده همه را انكار مىكنند ولى همان مطالب را در بارهء ديگر صحابه مىپذيرند ، چه چيزى علىّ را از ديگر صحابه ممنوع ساخته ؟ !


صفحه 184


مثلًا عمر بن خطَّاب ، اگر نقل شود : عمر در مدينه به منبر خطبه مىخواند كه ناگاه در خلال سخنرانى فرياد زد : اى ساريه ؛ كوه ! . اطرافيان به شگفت آمده و گفتند : اين چه مطلبى در خطبه بود ؟ پس در اتمام خطبه و نماز گفتند : منظورت از مطلب « اى ساريه ، كوه ! » چه بود ؟ ! .
گفت : بدانيد كه من در حال ايراد خطبه بودم ناگاه ديده‌ام به جايى افتاد كه برادران شما در نهاوند در حال نبرد با كافرانند ، و اميرشان سعد بن ابى وقّاص است ، پس خداوند براى من تمام حجاب و پرده‌ها را گشوده و ديده‌ام را نيرو داده تا اينكه ايشان را مشاهده نمودم كه همگى در مقابل كوهى در آنجا به صف شده‌اند ، ناگاه گروهى از كافران آمدند تا ساريه[1]و ديگران را از پشت محاصره كرده و همه را بكشند ، پس فرياد كنان گفتم : اى ساريه ، كوه ! تا در پشت آن پناه گرفته و مانع محاصرهء آنان شود ، سپس به جنگ پرداخته و در آخر خداوند أهل ايمان را بر كافران چيره ساخت و سرزمينهايشان را براى آنان فتح فرمود . اين ساعت را بخاطر بسپاريد ، كه همين مطالب كه گفتم به شما خواهد رسيد .


[1]مراد سارية بن زنيم الدّئلى است ، و تمام داستان در تاريخ كامل ابن اثير ج 3 ص 42 ذيل عنوان « فتح فسا و دارابجرد » مذكور است .