بارگزاری ...
جستجو کنید
برای شروع جستجو، متن خود را وارد کنید.
صفحه 190


پس هر چه بايد از عرش و كرسى ثابت كنيم كرديم ، و نيز اينكه عرش و كرسى در بردارندهء او باشند را نفى نموديم ، و اينكه خداوند عزّ و جلّ نيازمند مكانى يا چيزى از مخلوقاتش باشد ، بلكه تمام خلق و آفريدگان او محتاج و نيازمند خداوند مىباشند .
پرسيد : چه فرقى است ميان اينكه دستان خود را به آسمان بالا بريد يا به زمين پايين بريد ؟
امام صادق عليه السّلام فرمود : اين در علم و احاطه و قدرت او مساوى و برابر است ، ولى خداوند عزّ و جلّ اوليا و بندگانش را امر فرموده دستان خود را رو به آسمان سمت عرش بالا برند ، زيرا خداوند آن را معدن رزق قرار داده است ، پس ما مطابق با آيات قرآن و سخنان رسول خدا سخن : « دستان خود را به سمت خدا بالا بريد » را ثابت كرديم ، و اين مورد اجماع امّت است .
و از ديگر پرسشهايش يكى اين بود كه : چرا جايز نيست كه خالق عالم بيش از يك نفر باشد ؟
فرمود : سخن تو از دو حال خارج نيست : يا هر دو قديم باشند ؛ قوى يا ضعيف ، يا


صفحه 191


اينكه يكى قوى و ديگرى ضعيف ، پس اگر هر دو قوى باشند چرا يكى از آنها ديگرى را دفع نمىكند ، و خود پروردگار باشد ، و اگر فكر مىكنى يكى از آنها قوى و ديگرى ضعيف است ؛ ثابت مىشود يكى از آنها بنا بگفتهء ما ضعيف و ناتوان است ، و اگر معتقدى كه خدا دو تا است پس هر دوى آنها از هر جهت متّفق مىباشند ، يا از هر لحاظ با هم تفاوت دارند ، ولى با ديدن آفرينش منظَّم : كشتى جارى ، آمد و شد شب و روز ، خورشيد و ماه ، همه و همه دلالت بر صحّت و هماهنگى امر نموده و در نهايت اينكه مدبّر در همه يكى است و واحد .
214 - و از هشام بن حكم نقل است كه گفت : روزى ابن أبى العوجاء بر امام صادق عليه السّلام وارد شد ، امام از او پرسيد :
اى ابن ابى العوجاء ، آيا تو مخلوقى يا غير مخلوق ؟ گفت : مخلوق نيستم .
فرمود : اگر مخلوق و مصنوع بودى چگونه بدين شكل درآمده بودى ؟


صفحه 192


با شنيدن اين سخن وى مجاب شده و برخاست و رفت[1].
215 - روزى فردى زنديق بنام أبو شاكر ديصانىّ بر امام صادق عليه السّلام وارد شده و گفت : اى جعفر بن محمّد مرا به معبود و خدايم راهنمايى و دلالت كن ! .
امام صادق عليه السّلام فرمود : بنشين ، در اين وقت پسر بچّه اى وارد شد كه با تخم - مرغى بازى مىكرد ، امام فرمود : اى پسر اين تخم مرغ را به من بده . آن را گرفت و فرمود :
اى ديصانىّ ، اين سنگرى است پوشيده ، كه پوستى ضخيم دارد و زير آن پوسته اى نازك است ، و زير آن طلايى است روان و نقره اى آب شده ، و هيچ كدام با هم مخلوط نشده و بهمان حال باقى است ، نه مصلحى از آن خارج شده تا بگويد من آن را اصلاح كردم


[1]مرحوم علَّامهء مجلسىّ در بيان اين حديث گويد : « وقتى تصديق به وجود صانع از امور ضرورى است ، امام عليه السّلام با اين سخن او را خبردار نمود كه عقل و انديشه بصورت بديهى حكم به تفاوت بين مصنوع و غير آن مىكند ، و در حالى كه تمام صفات مصنوع و مخلوق در تو آشكار و هويدا است پس چگونه ادّعا مىكنى كه مصنوع و مخلوق نيستى ؟ » . و برخى از افاضل گويند : « اين روايت براى تنبيه مصنوعيّت او نيست ، بلكه الزامى است كه ناگزير از ترجيح آن مىباشد زيرا اختيار عدم مخلوق بودن او با جواز مصنوعيّت كلامى بىدليل است » .


صفحه 193


و نه مفسدى درونش رفته تا بگويد من آن را فاسد كردم ، و معلوم نيست براى توليد نر آفريده شده يا ماده ، ناگاه ميشكافد و طاوسى رنگارنگ بيرون ميدهد ، آيا تو براى اين مدبّرى در مىيابى ؟ ! راوى گويد : ديصانىّ مدّتى سر بزير افكند و سپس گفت : گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانهء بىشريك نيست ، و اينكه محمّد بنده و فرستادهء اوست و تو امام و حجّت خدايى بر مردم و من از حالت پيشين توبه گزارم .
216 - و از هشام بن حكم نقل است كه گفت : از امام صادق عليه السّلام راجع به اسماء خدا و اشتقاق آنها پرسيدم كه الله از چه مشتقّ است ؟
فرمود : اى هشام ، الله مشتقّ از « أله » و إله مألوهى ( معبودى ) لازم دارد و نام ؛ غير صاحب نام است ، كسى كه نام را بدون صاحب نام پرستد كافر است و چيزى نپرستيده ، و هر كه نام و صاحب نام را پرستد كافر است و دو چيز پرستيده و هر كه صاحب نام را پرستد نه نام را ، اين يگانه پرستى است ، اى هشام فهميدى ؟
عرض كردم : بيشتر توضيح فرماييد .


صفحه 194


فرمود : خدا را نود و نه نام است ، اگر هر نامى همان صاحب نام باشد بايد هر كدام از نامها معبودى باشد ، ولى خدا خود معنايى است كه اين نامها بر او دلالت كنند و همه غير خود او باشند ، اى هشام كلمهء « نان » نامى است براى خوردنى و كلمهء « آب » نامى است براى آشاميدنى و كلمهء « لباس » نامى است براى پوشيدنى ، و كلمهء « آتش » نامى است براى سوزنده ، اى هشام آيا طورى فهميدى كه بتوانى دفاع كنى و در مبارزه با دشمنان ما و كسانى كه همراه خدا چيز ديگرى پرستند پيروز شوى ، عرض كردم : آرى .
فرمود : اى هشام خدايت بدان سودت دهد و استوار دارد .
هشام گويد : از زمانى كه از آن مجلس برخاستم تا امروز كسى در مباحثهء توحيد بر من غلبه نكرده است .
217 - و باز از هشام نقل است كه گفت : در مصر فردى زنديق مىزيست كه سخنانى از حضرت صادق عليه السّلام به او رسيده بود ، روزى به مدينه آمد تا با آن حضرت مباحثه كند ؛ وى را نيافت ، گفتند به مكَّه رفته ، آنجا آمد ، ما با آن حضرت مشغول طواف بوديم كه به آن حضرت نزديك شده و سلام كرد ، حضرت پرسيد : نامت چيست ؟ گفت :
عبد الملك ( بندهء سلطان ) ، : كنيه ات ؟ : أبو عبد الله ( پدر بندهء خدا ) .


صفحه 195


حضرت فرمود : اين سلطانى كه تو بندهء اويى از سلاطين زمين است يا آسمان ؟ و نيز بگو :
پسرت بندهء كدام خدا است ؛ خداى آسمان يا خداى زمين ، بگو ! . ولى او ساكت ماند ، باز فرمود : بگو ! ولى لب نگشود .
امام فرمود : وقتى از طواف فارغ شديم نزد ما بيا . زنديق پس از پايان طواف امام عليه السّلام آمده و در مقابل آن حضرت نشست و ما نيز اطرافش بوديم .
امام بدو فرمود : قبول دارى كه زمين زير و زبرى دارد ؟ گفت : آرى .
فرمود : زير زمين رفته اى ؟ گفت : نه ، فرمود : پس چه ميدانى كه زير زمين چيست ؟ گفت : نميدانم ولى گمان مىكنم زير زمين چيزى نيست ! امام فرمود : گمان ؛ درماندگى است نسبت به چيزى كه به آن يقين نتوانى كرد ، سپس فرمود : به آسمان بالا رفته اى ؟ گفت : نه ، فرمود : مىدانى در آن چيست ؟ گفت : نه .
فرمود : آيا به مشرق و مغرب رفته اى و پشت آن دو مكان را نظاره نموده اى ؟ گفت : نه .


صفحه 196


فرمود : شگفتا از تو كه نه به مشرق رسيدى و نه به مغرب ، نه به زمين فرو شدى و نه به آسمان بالا رفتى و نه از آن گذشتى تا بدانى پشت سر آسمانها چيست و با اين حال آنچه را در آنها است منكر گشتى ، مگر عاقل چيزى را كه نفهميده انكار مىكند ؟ ! ! زنديق گفت : تا حال كسى غير شما با من اين گونه سخن نگفته بود ، امام فرمود : بنا بر اين تو در اين موضوع شكّ دارى كه شايد باشد و شايد نباشد ! گفت : شايد چنين باشد . امام فرمود :
اى مرد ، كسى كه نمىداند بر آنكه مىداند برهانى ندارد ، نادان را حجّتى نيست ، اى برادر مصرى از من بشنو و درياب كه ما هرگز در بارهء خدا شكّ نداريم ، مگر خورشيد و ماه و شب و روز را نمىبينى كه به افق درآيند ، و از هم سبقت بجويند ، مىروند و مىآيند و در اين عمل ناچار و مجبورند و مسيرى جز مسير خود ندارند ، اگر نيروى رفتن دارند پس چرا بر مىگردند ؟ و اگر مجبور و ناچار نيستند چرا شب روز نمىشود و روز شب نمىگردد ؟ اى برادر مصرى بخدا آنها براى هميشه به ادامهء وضع خود ناچارند .


صفحه 197


سپس افزود : براستى آنچه را به او گرويده‌ايد و گمان مىكنيد كه دهر است ، اگر دهر مردم را مىبرد چرا آنها را بر نمىگرداند و اگر بر ميگرداند چرا نمىبرد ؟ آيا آسمان را نمىبينى كه افراشته است و زمين نهاده شده ، بدون آنكه آسمان بر زمين بيفتد ، و چرا زمين بالاى طبقاتش سرازير نمىگردد و به آسمان نمىچسبد ! ؟ خدا كه پروردگار و مولاى زمين و آسمان است آنها را نگه داشته ! .
راوى گويد : فرد زنديق بدست امام عليه السّلام ايمان آورد ، و حضرت به هشام فرمود : او را نزد خود بدار و تعليمش ده .
218 - از عيسى بن يونس نقل است كه گفت : ابن أبى العوجاء از شاگردان حسن بصرى بود و از يگانه پرستى برگشت ، به او گفتند : چرا مذهب استادت را وانهادى و در وضعى درآمدى كه اصل و حقيقتى ندارد ؟ گفت : استادم يك نواخت نبود ، يك بار قائل به قدر مىشد و بار ديگر معتقد به جبر ، و من گمان ندارم بر سر عقيده اى بماند .
بارى وارد مكَّه شد و هدفى جز سركشى و انكار حاجيان نداشت ، به همين جهت علما از مجالست با او اكراه داشتند ، روزى خدمت امام صادق عليه السّلام رسيده و با همفكرانش نزد آن حضرت نشسته و گفت :