فرمود : دلهاى مردمان با نور ايمان او را بيند ، و عقول با بيدارى خود آن را اثبات ظاهر و عيان كند ، و ديدگان از حسن تركيب و انتظام أهل عالم و احكام تأليف و نظام عوالم ، سپس انبياء و معجزات و كتب اينان و محكماتشان ، و علماء و دانشمندان بر رؤيت عظمت و جلال حضرت حقّ اقتصار از رؤيت ذات حقّ نمودند و در استدلال متوسّل به آثار و علامات شدند .
پرسيد : مگر قادر نيست خود را بنماياند تا ديده شود ، آن وقت همه او را شناخته و پس از آن بر حال يقين او را پرستش كنند ؟
حضرت فرمود : مطلب محال و ناشدنى جوابى ندارد .
پرسيد : از كجا انبياء و رسولان را ثابت مىكنى ؟
امام صادق عليه السّلام فرمود : چون ثابت كرديم ما را خالق و صانعى است كه متعالى از ما و تمام مخلوقات مىباشد ، و حكيم است ( همه كار او از سر حكمت است ) ؛ ديگر جايز و روا نيست او را ديده يا مشاهده كنند ، و نه اينكه او را لمس كنند و در اين صورت ديگر جايى براى مباشرت و محاجّهء ميان او و خلق نمىماند ، از همين جا ثابت مىشود كه او را سفيرانى بسوى خلق و بندگان است كه ايشان مردم را به سوى مصالح
و منافع و آنچه موجب بقايشان است سوق مىدهند ، و اگر نبود همه هلاك مىشدند ، پس آمران و ناهيان از جانب حكيم عليم در ميان مردم ثابت مىشود ، و نيز اينكه خداوند را شارحانى است و ايشان همان انبياء و برگزيدگان از خلقند ، حكيمانى كه به حكمت تربيت يافته و از جانب او مبعوث شدهاند ، ايشان در خلق و تركيب همانند ديگر مردمانند ، و از جانب خداوند حكيم عليم ؛ با حكمت و دلائل و براهين و شواهد ؛ از قبيل زنده كردن مردگان ، و درمان كوران و جذاميان تأييد شدند ؛ پس هيچ گاه زمين از وجود حجّتى كه برخوردار از علمى كه دلالت بر صدق گفتار رسول و وجوب عدالت او مىكند خالى نمىماند .
سپس فرمود : ما معتقديم كه زمين از حجّت خالى نمىماند ، و حجّت جز از پشت انبياء نيست ، و اينكه خداوند هيچ پيامبرى را جز از نسل انبياء مبعوث نكرد ، و آن بدين جهت است كه خداوند براى فرزندان آدم راه روشنى را معيّن فرمود ، و از پشت آدم نسل پاكيزه و طاهرى را خارج ساخت ، كه انبياء و رسولان از همان بودند ، ايشان افراد برگزيده و پاك جوهرند ، و در پشتهاى پاكيزه بودند و در ارحام حفظ شدند ، از عمل
نامشروع ( زنا ) جاهليّت بدورند و از خلط نسب عارى ، زيرا خداوند ايشان را در چنان موضعى قرار داد كه از لحاظ درجه و شرافت بالاترين است ، پس هر كه خزانه دار علم الهى ؛ و امين غيب و محلّ اسرار ، و حجّت بر خلق و ترجمان و لسان خدا شد جز اين صفات را ندارد ، پس حجّت جز از نسل اين گروه نخواهد بود ، حجّت خدا با علمى كه نزد او است و از رسول به ارث برده جانشين پيامبر در ميان مردم مىشود ، اگر مردم انكارش كنند ساكت مىماند . امكاناتى كه مردم با اختلاف نظر براى بقاى خود دارند بسيار كمتر از آن چيزهايى است كه حجّتهاى الهى از علم پيامبر در دستشان مىباشد ، مردم مبتلا به رأى و قياس شدند و اگر بديشان اقرار كرده و اطاعتشان مىكردند و علم را از ايشان دريافته بودند ، عدل ظاهر شده و هر اختلاف و تشاجرى رخت بربسته و جاى خود را به حكم الهى و دستورات دينى مىداد ، و شكّ بر يقين غالب مىشد ، ولى [ افسوس ] مردم بدو اقرار نكرده و رعايت حالش نيز نكردند ، و پس از وفات تمام رسولان و انبياء امّت دچار اختلاف شدند ، و دليل اختلافشان فقط و فقط مخالفت با حجّت وقت و ترك كردن او بود .
فرد زنديق پرسيد : با حجّتى كه چنين صفاتى دارد تكليف چيست ؟
فرمود : بايد به او اقتدا شود در اين صورت پيوسته خيرات يكى پس از ديگرى براى خلق از ايشان خارج شود ، اگر مبتلا به بدعت يا زياده روى يا كاستى شوند در همه حال بدادشان برسد .
پرسيد : از چه « شىء » و چيزى خداوند اشياء را آفريد ؟
فرمود : از هيچ شىء .
پرسيد : چگونه از هيچ ؛ اشياء مىآيد و خلق مىشود ؟
فرمود : تمام اشياء يا از چيزى خلق شدهاند يا از غير شيء ، اگر از چيزى كه با آنست خلق شده باشد مسلَّماً آن قديم است ، و قديم حديث ( جديد ) نمىشود و دستخوش فنا و تغيير نيز نمىگردد ، و يك چنين چيزى يا جوهر واحد است يا رنگى واحد ، پس ديگر از كجا اين همه رنگهاى مختلف آمده ؟ ! با اينكه جوهرهاى بسيار موجود در اين عالم گوناگون است ! و اگر چيزى كه از آن درست شده زنده بوده مرگ از كجا است ؟ و از كجا زندگى آمده اگر آن چيز مرده بوده ؟ بنا بر اين بايد آن چيز از مرده و زنده ؛ قديم و ازلى بوده باشد ، زيرا از زنده مرده نمىآيد و آن پيوسته زنده است ، و نيز جايز نيست كه ميّت قديم پيوسته مرده باشد ،
زيرا بىجان عارى از قدرت و بقا است .
پرسيد : پس از كجا گفتند : اشياء ازلى هستند ؟ گفت : اين عقيدهء جماعتى است كه منكر مدبّر اشياء بوده و تكذيبكنندهء رسولان و گفتارشان و انبياء و آنچه خبر دادهاند مىباشند ، و كتابهاى اينان را اساطير مىنامند ، و با آراء و صوابديدشان دينى براى خود ساختهاند ، اشياء دلالت بر حدوث خود مىكنند ، از گردش افلاك نه گانه گرفته تا تحرّك زمين و آنچه در آن است و تغييرات زمانه ، و اختلاف اوقات ، و حوادثى كه در عالم از زيادى و نقصان و مرگ و بلاء همه و همه نفس را ناچار مىسازد كه اقرار كند براى همهء اينها صانع و مدبّرى است ، مگر شيرينى را نمىبينى كه ترش مىشود ، و گوارا تلخ ، و جديد كهنه ، و همه و همه روى به تغيير و فناء دارند ؟ ! .
پرسيد : پس خالق جهان پيوسته بتمام اين احداث كه ايجاد كرده قبل از آن عالم بوده ؟
فرمود : پيوسته علم داشت و با علم همه را خلق كرده[1].
[1]يك قسم از صفات خدا صفاتى است كه اضافه به غير ندارند و تنها به يك وجه ملاحظه شوند مانند حيات و بقاء ، دوم صفاتى كه اضافه به غير دارند ولى اضافهء آنها مؤخّر است مانند علم و شنيدن و ديدن ، مثلًا معنى علم خدا اين است كه آنچه در جهان هستى پيدا مىشود از امور كلَّى و جزئى با تعيين وقت و ساعت همه را خدا مىداند و اين دانستنش هم از ازل و زمانى كه او بوده و چيز ديگر نبوده با او بوده و بلكه عين ذات او بوده و بعد از اينكه اين امور واقع شد اضافهء علم به آنها پيدا مىشود ، يعنى علم بر آنها منطبق مىشود بدون كم و زياد ، و معنى عين ذات اينست كه همان چيزى كه خداست همان چيز هم علم است ( علم ما غير خود ما است و عرضى است قائم به ما بخلاف علم خدا ) ذات خدا علم و قدرت و حيات و سمع و بصر است و همان هم عليم و قادر و حىّ و سميع و بصير است و تنها مفهوم هر يك از اينها غير ديگرى است ، لذا امير المؤمنين عليه السّلام فرمايد : « كمال اخلاص بنده به خدا اين است كه صفات را از او نفى كند » ، يعنى صفات زائد بر ذات را نفى كند و آنها را عين ذات داند ، و قسم ديگر صفات فعل است و آن صفاتى است كه بحسب مصالح خلق پديد آيد و اينها بر دو قسم است : 1 - صفاتى كه اضافهء محضه است و خارج از ذات است و براى آنها معنائى غير از علم و قدرت و اراده و مشيّت نيست مانند خالقيّت و رازقيّت و تكلَّم ، 2 - صفاتى كه علاوه بر اضافه معناى ديگرى در ذات دارد ولى اضافه و مضاف إليه از آن انفكاك ندارد ، مانند مشيّت و اراده كه هيچ گاه مشى و مراد از اين دو صفت انفكاك نيابد زيرا هر چه خدا خواهد و اراده كند فوراً موجود شود ، پس اين دو صفت بدون متعلَّق آن ؛ وجود نيابند و فرق بين اين دو اين است كه اراده ؛ جزئى و مقارن است ، و مشيّت ؛ كلَّى و متقدّم ، و صفات فعل اگر چه هر يك اصلى و مبدء در ذات قديم دارند كه آن اصل صفت ذاتست و قديم صفات فعل فروعى است مترتّب بر آنها مثلًا خالقيّت و تكلَّم خدا عبارت از اين است كه ذات بارى بنحوى است كه ( اگر چه نحو ندارد ) هر چه خواهد خلق كند و با هر كه خواهد تكلَّم نمايد مىتواند امّا از نظر اينكه جهت ثبات و قدم در صفات مانند علم و قدرت دلالتش بر مجد و كمال از جهت تجدّد و حدوث بيشتر و ظاهرتر است زيرا تخلَّف و تأخّر متعلَّقات اين صفات از آنها زيانى به كمال آنها نزند ، از اين نظر اينها را صفت ذات گفتند بخلاف مثل اراده و مشيّت كه جهت تجدّد و حدوث در آنها دلالتش بر عزّت و جلال ذات ربوبى بيشتر است از اين جهت كه متعلَّقات آنها از آنها تخلَّف پيدا نكند لذا آنها را صفت فعل دانستند چون كه خطاب شارع با جمهور و تودهء مردم است . ( نقل از وافى ، مرحوم فيض كاشانىّ ، ترجمه از مرحوم مصطفوىّ ، كافى )
< صفحة فارغة > نقل هامش < / صفحة فارغة >
پرسيد : آيا خالق مختلف است يا مؤتلف[1].
فرمود : حضرت بارى در خور اختلاف و ائتلاف نيست ، زيرا فقط متجزّى و جدا جدا اختلاف دارند ، و آنچه مؤتلف گردد متبعّض است ، و به او مختلف و مؤتلف نگويند .
پرسيد : پس چگونه او خدايى واحد است ؟ فرمود : در ذات واحد است ( منحصر بفرد است ) نه واحدى همچون يك ( كه دو ندارد ) زيرا هر واحدى جز او قابل جزء شدن است ، و او تبارك و تعالى واحدى است كه نه جزء جزء شود و نه شمارش .
پرسيد : پس به چه دليل خلق را آفريد ، زيرا نه بدان محتاج بود و نه به خلقشان ناچار ، و در خور اين هم نيست كه ما را از سر عبث و بيهوده خلق كرده باشد ؟
فرمود : خلق را براى اظهار حكمت و جارى ساختن علم و امضاى تدبير خود آفريد .
پرسيد : پس چرا به خلق اين سرا كفايت نكرده و سراى ديگرى براى ثواب و عقاب آفريد .
فرمود : بىشكّ اين سراى امتحان ، و آن محلّ كسب ثواب و دريافت رحمت است ،
[1]يعنى : مركّب از اجزاى مختلف الحقيقة است يا متّفق الحقيقة .
اين پر از آفات است و طبقات شهوات ، تا بندگان خود را در آن به طاعت بيازمايد ، پس سراى عمل را سراى جزا و ثواب قرار نداد .
پرسيد : آيا از حكمت اوست كه براى خود دشمنى قرار دهد با اينكه پيش از آن دشمنى نداشت ، ابليس را - بنا به گفتهء تو - آفريد و بر بندگان خود مسلَّط نمود تا ايشان را به خلاف عادت او بخواند ، و به معصيت امر كند ، و به اين دشمن - به اعتقاد تو - قوّت و قدرت دهد كه با حيله به قلب اينان رسوخ نموده و همه را پس از وسوسه دستخوش ترديد در خدايشان كند ، و در دينشان دچار اشتباه سازد ، و آنقدر از معرفتشان بكاهد تا در آخر گروهى منكر ربوبيّت او شده و ديگرى را پرستش كنند ، چرا دشمنش را بر بندگان خود مسلَّط ساخت و راه اغوايشان را بر او باز نگه داشت ؟
فرمود : اين دشمنى كه نام بردى نه دشمنىاش زيان رساند و نه دوستىاش فايده بخشد ، و دشمنى او از ملك خداوند هيچ نكاهد و دوستىاش در آن نيفزايد ، و تنها بايد مراقب دشمنى قدرتمند بود كه در سود و زيان مؤثّر باشد ، اگر به كشورى حمله كند آن را بگيرد و حكومت پادشاهى را نابود نمايد . امّا ابليس بنده اى است كه او را خلق فرمود تا عبادتش نموده و به يگانگى بخواند ، و خود هنگام خلق او نيك مىدانست كه او كيست